عدالت و قضاوت زنان

در قوانین مربوط به شرایط انتخاب قاضی در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران مصوب مجلس شورای اسلامی در اردیبهشت ماه ، سال ۱۳۶۱ چنین آورده شده که

بى ميلى جنسى در بانوان از ديدگاه روان شناسى و دين

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

مقدمه:

آنچه در اين نوشته مى خوانيد پيرامون موضوعى است كه بيشتر همسران جوان و بلكه بزرگسالان بـاآن دسـت بـه گـريبان هستند, ولى با اين حال اغلب افراد به موجب عفت ورزى , از اظهار آن و جـسـتـجـوى راه چـاره , شـرم دارنـد.

برخى نيز پيوسته چشم به آينده دوخته و اميدوارند روزى هـمـسـرشـان با وظايف خود آشنا و به زندگى و روابط زناشويى دلگرم شود, ولى افسوس كه اين انتظار هميشه فرجام شيرينى ندارد.

بر طبق نظرخواهيها, افزون بر نيمى از همسران از روابط زناشويى خويش خرسند نيستند و اغلب آنـان نـه عـلـت نـاكامى خود را مى دانند نه چاره آن را.

تنها همين قدر مى دانند كه اين رابطه در زندگى آنان عشق آفرين نيست و بيشتر يكجانبه است .

تصور بيشتر مردان بويژه در ميان جوامع شرق ايـن اسـت كه زنان به برقرارى روابط زناشويى بى علاقه اند, ولى ما در اين كتاب ثابت كرده ايم كه چـنـيـن نـيـسـت و سردمزاجى بانوان عمدتا به عواملى بستگى دارد كه براحتى شناخته و درمان مى شود.

مـا در اين كتاب , عوامل سردمزاجى بانوان و راه آسان درمان آن را يادآور شده و ثابت كرده ايم كه اگـرزنان و مردان متاءهل در اين موضوع از يكديگر راضى باشند اميد مى رود كه در موارد ديگر با هـم اخـتـلاف پـيدا نكنند و بعكس , اگر در اين زمينه ميان خود جاذبه و تفاهمى نبينند, بيم آن مـى رود كـه سرانجام , زندگى آنان دچار مشكلات ناخواسته شود.

به گفته كسى : وقتى رابطه مـن و هـمسرم خوب است ساير عوامل فشارآور [زندگى ] ناپديد مى شود, اما اگر روابط ما حسنه نباشد حتى گربه خانه ما هم توليد استرس (فشار روانى و عصبى ) مى كند.

(عوامل روانى و عاطفى بى ميلى جنسى ) در مـيان عوامل بى ميلى زنان به همبسترى , عنصر تغذيه و وراثت را نمى توان ناديده گرفت ولى عـوامـل روانـى و عاطفى بيش از امور ديگر مؤثر است .

به همين منظور در اين بخش , نخست اين موضوع رادنبال خواهيم كرد.

نـبـايـد فـرامـوش كـرد كـه زن و مرد در اظهار مشكلات خانوادگى و جنسى خود به يك شيوه رفـتـارنـمـى كـنـند.

از آنجا كه مردان شرم و حياى كمترى دارند مسائل خود را به طور علنى با دوستان و آشنايان مطرح مى كنند و از يكديگر راه چاره مى جويند, ولى زنان اغلب درباره اين قبيل امـور بـه هـيـچ كـس حتى به محارم خود چيزى نمى گويند.

بنابراين تنها نشانه اى كه مى توان از طـريـق آن بـه خرسندى ياناخرسندى آنان در موضوعى پى برد ((رفتار)) آنهاست .

به همين دليل اگـر شـوهـر كـم تجربه وساده انديشى داشته باشند بزودى به مشكل آنان پى نخواهد برد و سالها اندوه و نارضايتى ايشان طول خواهد كشيد و شناخته و درمان نخواهد شد.

مـردان زيـرك آنـهـايند كه بخشى از اوقات روزانه خود را در اين باره مى انديشند, يعنى پيرامون رنـجها وآرزوهاى بجايى كه همسرانشان در دل دارند و معمولا ناگفته در نهان ايشان باقى مانده است .

ما در ذيل به امورى چند اشاره كرده ايم كه در بى ميلى زنان به همبسترى فوق العاده مؤثر است .

كامروا نشدن از همبسترى

ايـن امـر يـكـى از عـوامـل تـمـكـين ناپذيرى زنان است .

شايد بيشتر مردان متاءهل , بخصوص در سالهاى آغاز زندگى , براحتى نپذيرند كه از آيين همبسترى اطلاعات ناقصى دارند.

البته بسيارى از اين مسائل را نمى توان به طور طبيعى در سالهاى نخست زندگى دريافت يا حتى ضمن مطالعه و گفتگو با افرادبدانها دست پيدا كرد.

بر اساس اظهارات بانوان معلوم شده كه سبب سرد مزاجى نيمى از آنان همين عامل كامروا نشدن ازهمبسترى است .

آنها به موجب نا آشنايى همسرانشان با اصول زن دارى و برقرارى روابط جنسى , چـه بسا هيچ مفهومى از اين روابط در ذهن نداشته باشند, بلكه آن را عملى حيوانى , غير بهداشتى ومشمئز كننده بدانند كه جز اتلاف وقت ثمرى ندارد.

اشـكال اصلى به طرف مقابل آنها يعنى به مرد مربوط مى شود كه بايد وظايف خود را بداند, زيرا از زنـان انـتـظـار نـمى رود كه با اين قبيل مسائل آشنا باشند و يا در جمع يكديگر درباره اين مسائل پرسش وگفتگو كنند و تجربه بياموزند.

در حالى كه مردان براحتى مى توانند در مجالس دوستانه خود ازمحرمانه ترين مسائل خانوادگى گفتگو كنند و پرسشهايشان را مطرح سازند.

گاهى نيز مرد با آنكه با شيوه هاى روابط جنسى آشناست بر اثر فشار شهوت يا خودخواهى , همسر خـودرا در كـامـروا شـدن يـارى نـمـى كـند و پيش از ارضاى او دست از عمل زناشويى مى كشد.

 ذرژذخدح خا ديكينسون می گوید:سردى جنسى خصيصه اى نيست كه با انسان زاييده شود و تا دم مرگ باقى و برقراربماند.

فردى كـه احساسات جنسى ندارد ممكن است فقط به اين علت باشد كه تاكنون با نوع تحريكى كه در او عكس العمل به وجود مى آورد, مواجه نشده است .

دكتر ((استون )) در كتاب پاسخ به مشكلات جنسى مى گويد:اگـر قدرت جنسى مرد ناكافى يا ميل جنسى او كم باشد, اگر انزال زود يا بسرعت واقع شود و مـرد خـود را عـقب بكشد, آن وقت است كه در زن تنفر و اكراهى در مقابل روابط جنسى به وجود مى آيد.

يعنى يا تحريك نشده و يا محروميتهاى متوالى بتدريج سبب از بين رفتن احساس لذت و از بـيـن رفـتـن ميل جنسى او مى شود.

درهرحال اگر به طور متوالى او را محروم نگاه دارند پس از مدتى به هيچ وجه تمكين نخواهد كرد.

بانوى خانه دارى در ضمن نامه اى چنين مى نويسد: زنى هستم بيست و هفت ساله .

شوهرم مردى است بسيار مهربان و زن و فرزنددوست و صميمى و صـبـور.

در تـمـام مـدت چند سال ازدواج , هميشه مرا مثل بت مى پرستد و از هيچ كار من عيب نـمـى گـيـرد.

نـه مـشروب مى خورد و نه قمار مى كند و نه كارهاى ديگر.

نزد همه از بچه دارى و خـانـه دارى و غـذا پـخـتـن من تعريف مى كند,فاميل مرا خيلى دوست دارد و احترامشان را نگاه مـى دارد و اگـر گـاهى عصبانى باشم و بد و بيراه بگويم , با صبر و خنده برخورد مى كند و به من حـق مى دهد.

با اين همه كه بر شمردم من شوهرم را دوست ندارم و هر كارى مى كنم كه دوستش داشته باشم موفق نمى شوم ...

[وى در ادامه مى افزايد:] شوهر من از نظر عمل زناشويى هيچ توجهى به رضايت من ندارد [و لذت جنسى مرا ناديده مى گيرد.

آيين اسلام اين رفتار را از جفاپيشگى مرد و نادانى او دانسته و آن را سخت نكوهش كرده است .

پـيـامـبـر اكـرم (ص ) در همين باره فرموده است : هيچ يك از شما با همسر خود همانند حيوانات نـزديـكـى نـكند بلكه بايد ميان زن و شوهر قاصدى باشد.

پرسيدند قاصد چيست ؟ فرمود: بوسه و سخن .

و نـيـز فـرمـود: سـه چـيز از ناتوانى است :...

يكى آنكه شخص با همسر خود قبل از گفتگو و انس , مـقاربت كند و پيش از آنكه زن ارضا شود خود را ارضا نمايد.

مردى پرسيد: اى رسول خدا, چگونه چنين كند؟فرمود: خوددارى و درنگ كند تا از هر دو انزال شود.

در ايـن حـديـث چند نكته حايز اهميت است .

يكى آنكه مرد چگونه خوددارى و درنگ كند؟ ديگر آنـكـه پـيـش از بـرقرارى رابطه به چه شيوه اى همسرش را آماده سازد؟ سوم آنكه علامت ارضاى زن چيست ؟ شـايـد بـيـشـتـر افراد خصوصا جوانان تصور كنند كه پاسخ اين سه پرسش را بخوبى مى دانند و با شـيـوه درسـت آن آشـنـايـند, در حالى كه تحقيقات و اظهار نظرها اين ادعا را ثابت نمى كند.

در حـقـيـقـت گـذشـت دوران زنـدگـى زنـاشـويى است كه به افراد مى فهماند آنچه در هر زمان مى دانسته اند نسبت به تجربه هاى بعدى ناقص بوده است و كمتر كسى را بدون در نظر گرفتن تجربه هاى بعدى مى توان يافت كه به خطايى كه مرتكب مى شود معترف باشد.

بـه هـر تـقـديـر بـايد پذيرفت كه لذت نبردن از آميزش وقتى براى مدتى طولانى ادامه يابد براى زن اخـلاقـى ثـابـت و ثـانوى به وجود مى آورد كه همان سرد مزاجى است و معمولا نيز با روشهاى ديـگـرنمى توان وى را به آميزش علاقه مند ساخت , زيرا او بواقع از اين كار خاطره شيرينى ندارد و تماس تناسلى نيز بدون تحريك و ارضا, نه تنها علاقه ساز نيست كه گاهى حتى تنفر آور است .

امـا ايـنـكـه چـگـونـه بايد زن را از همبسترى خشنود ساخت در بخش ((سخنى بامردان )) بدان خواهيم پرداخت .

نشانه هاى كامروايى

1. كـيـفـيـت ارضـاى غـريـزه جنسى در زنان تقريبا متفاوت است , ولى به طور كلى دو امر گوياى ارضاى جنسى آنان است .

به طور طبيعى همان كيفيتى كه در حال انزال , به مرد دست مى دهد بايد براى زن نيز پيش آيد وعـلامـت آن ((احـسـاس مـوجهاى پياپى در سراسر بدن و ضربان و تپش بى اختيار يا انقباض در ناحيه تناسلى )) است .

اما نبايد فراموش كرد كه اوج گيرى و تحريك و نيز طغيان و ارضا در زن بـه كـندى صورت مى گيرد و خيلى برامى فرومى نشيند و پس از عمل نيز به سكوت و سكون بيشترى نيازمنداست .

2. تمايل به روابط مجدد همين كه زنى به ارتباط زناشويى رغبت نشان دهد گواه آن است كه مفهوم لذت زناشويى را لااقل تاحدودى دريافته است , چنانكه بى ميلى چه بسا به سبب آن است كه لذت آن را درك نكرده است .

جوياى لذتى ديگر

توقع و رغبت زن به شوهر پيوسته به يك گونه نيست .

اين رغبت دو نوع است :

1. بـعـضى از بانوان به همبسترى علاقه وافرى ندارند بدون اينكه از هماغوشى گريزان باشند, اما چون به تماس بدنى و لمس و بوسه و آرميدن در آغوش همسر و تحريك و وسوسه شوهر فوق العاده عـلاقـه دارنـد و از سـويى آميزش در حقيقت علامت پايان كار و دست شستن از معاشقه است , از همين رو بدان رغبت نشان نمى دهند و چه بسا به موجب همين انتخاب , از هر دو محروم مى مانند.

چـنـيـن زنى بانپذيرفتن شوهر, هم خود بدانچه در نظر داشته دست نيافته و هم شوهر را محروم ساخته است , زيراشوهر, او را به چيزى مى خواند كه برايش عامل ناكامى است .

ايـن اخـلاق در دخـتران بين چهارده سال تا چند سال پس از ازدواج , شايع است .

گاهى نيز براى زنان در موقعيتهايى كه به هر دليل به هنگام مقاربت با مشكل مواجه اند رخ مى دهد.

آنها در اين حال بيش از هر چيز به نوازش , بوسه و در آغوش قرار گرفتن , روى خوش نشان مى دهند و از آن لذت مى برند تا از چيز ديگر.

در ايـن مـوقـعـيـت نبايد فردى را كه به نوعى رابطه ديگر علاقه مند است به چيزى فرا خواند كه بـدان بـى اشتياق است , بلكه بايد توجه داشت موقعيت سنى و روحى زن در اوايل ازدواج نسبت به سـالـهـاى بـعـدى مختلف است .

در اوايل , تاءكيد بر آميزش براى او رضايت بخش نيست و چه بسا گنگ و نامفهوم است , خصوصا اگر طرف مقابل با اصول همسردارى ناآشنا باشد.

براى همين بايد مـدت زمانى حوصله به خرج داد و او را به حال خود وانهاد تا رفته رفته به مفهوم زندگى در امور جـنـسى پى ببرد.

نبايدفراموش كرد كه گاهى ماهها و سالها طول مى كشد تا احساسات جنسى آنها بيدار شده بتوانند درعمليات جنسى از روى ميل شركت كنند و از آن متلذذ گردند.

بنابراين اگـر در ابـتـدا قـدرى عـكـس العمل جنسى زن ضعيف باشد دليل بر اين است كه هنوز استعداد جنسى نهانى , توسعه و تكامل نيافته است .

منظور اين است كه در سالهاى نخست زندگى نبايد انتظار داشت همسر آنچنان كه زنان پا به سن گذاشته از روابط جنسى لذت مى برند به اين امر اشتياق داشته باشد.

در اين حال اگر به برقرارى آميزش اصرار شود بيم آن مى رود كه از موضوعى عادى , مشكلى جدى پديد آيد.

نـاگـفـتـه نـمـانـد مردانى كه در ازدواج مجدد, با دوشيزگان وصلت مى كنند بيشتر دچار اين مـشـكل مى شوند.

چون خود آنها در اين قبيل امور تجربه دارند اما همسرشان هنوز خام است و به طـور طبيعى نمى تواند به سرعتى كه او دوست دارد احساسات جنسى اش تحريك شود و خواهان آميزش باشد.

پس بى سبب نيست كه قرآن در نگاهى كلى فرموده است : ((و عاشروهن بالمعروف )) (پـيـوسـته بازنانتان به [بهترين ] روش پسنديده رفتار كنيد).

شايد منظور اين باشد كه هرگاه به كارى اشتياق ندارد و خواسته اش بر خلاف عقل و دين نيست وى را بدان مجبور نسازيد و بگذاريد همان كارى را كه صلاح است و بيشتر دوست دارد, انجام دهد.

ايـن گـفـتـار پـيـامـبـر اكرم (ص ) نيز شايد گوياى همين حقيقت باشد كه مى فرمايد: ((مؤمن پـيـوسـته مى نگرد كه خانواده اش چه دوست دارند, همان را مى خورد.

و منافق [خودخواه ] هر چه خود دوست دارد دستور تهيه اش را مى دهد.

2. ميل به رابطه تناسلى و تخليه كشش شهوى از آنـچـه گـذشـت مـعـلـوم شد كه علاقه به اين نوع رابطه بيشتر مربوط به سالهاى غير نخست زنـدگى است .

بعلاوه زمانى مى توان از كسى انتظار چنين ميلى را داشت كه طعم گواراى آن را چشيده باشد.

راسـتى چگونه مى توان از كسى كه طعم چيزى را نچشيده است توقع داشت پيوسته به آن اظهار عـلاقـه كـنـد! و الـبته بايد پذيرفت كه بيشتر زنان از اين نظر بهره اى نمى برند چون همسرانشان نـاآزمـوده انـد.

آيـامـردان تـا كـنـون از خـود پرسيده اند كه چرا و چگونه آنها هميشه به برقرارى آميزش تمايل دارند ولى زنان نه ؟! عـلـت عمده اين است كه مردان با انزال , غالبا به اوج لذت جنسى مى رسند و از رابطه برقرار شده خـاطـره خوشى در ذهن دارند ولى در زنان چنين نيست و كمتر پيش مى آيد كه آنها از اين رابطه خاطره خوشى در ذهن داشته باشند زيرا براى آنان تنها تماس اعضاى تناسلى نيست كه خرسندى آور اسـت بـلـكـه امورى ديگر نيز در اين كامجويى برايشان حايز اهميت است كه در صفحات ديگر بدانها اشاره مى كنيم .

دشـوارى كـار آنـجـاسـت كـه بـرخـى از مـردان تصور مى كنند چنانكه خود با انزال به اوج لذت مى رسندطرفشان نيز به لذت كامل دست مى يابد! در حالى كه در بسيارى از مواقع هيچ رابطه اى بـيـن ارضـاشـدن مرد و رضايت زن وجود ندارد و آميزش , يكجانبه به اتمام مى رسد.

در اين باره سخن خواهيم گفت .

 تلافى , نوعى قدرت نمايى

امروزه در علم روانكاوى ثابت شده است كه بسيارى از رفتارهاى آدمى نتيجه و بازتاب محروميتها وشكستهاى او در عرصه زندگى است .

كم نيستند مردان و زنان عقده اى كه پيوسته در محل كار و خـانـه ,ديـگـران را اسير محروميتهايى مى سازند كه خود مدتها پيش , از آن رنجيده اند.

اگر اين عـامـل زبـان گويايى براى افشاگرى داشت معلوم مى شد كه شمار اين قبيل افراد در جامعه كم نـيست و كمابيش درهمه گروههاى مردم يافت مى شوند, هر چند مى پذيريم كه در افراد پاكتر و مهذب , با توجه به مراتب پاكى آنها, كمتر است .

در زندگى زناشويى نيز چنين است .

انسان نمى تواند كسى را دوست داشته باشد كه به وى علاقه نـداردو در نزد كسى اظهار فروتنى كند كه تكبر مى فروشد.

حتى افراد ترجيح مى دهند هيچ گاه بـه كـسـى كه مفهوم محبت را نمى فهمد محبت نكنند و مهر ورزى خويش را نثار كسى كنند كه اگر توان جبران نيزندارد لااقل ارزش آن را بداند و زبانى سپاسگزار داشته باشد.

زن و مـرد نـيز چنين اند.

هر دو مشتاق قدردانى يكديگرند و دوست دارند طرف مقابلشان مقام و ارزش آنها را بداند و آن را به زبان آورد.

براى زن رنج آور است اگر تصور كند كه وجود او نزد شوهر ارزشى ندارد و وى را فقط براى انجام امـورخـانه مى خواهد.

گويى در جهان بينى مرد, زن موجودى طفيلى است كه وظيفه دارد عمر خـود راوقف نظافت زندگى مرد و خاموش ساختن آتش شهوت او گرداند و تنها حق او اين است كـه ظهر و شب ازغذايى كه براى اعضاى خانه تهيه كرده , رفع گرسنگى كند تا قوت داشته باشد كار طاقت فرساى روزبعد را انجام دهد, بدون اينكه از او تشكر شود و كارش را ارج نهند.

گويى او هرچه كرده اندكى است ازوظيفه اى بزرگتر! حال چگونه مى توان انتظار داشت زنى كه در طول روز مورد تحقير و سرزنش شوهر قرار گرفته شـب هـنگام با آغوش باز مشتاق همبسترى باشد! او حتى حاضر نيست چنين مردى را ببيند تا چه رسد به اينكه خود را در آغوشش جاى دهد.

حضرت رسول گرامى اسلام (ص ) مى فرمايد: ايضرب احدكم المرئة ثم يظل معانقها.

آيـا [سـزاوار اسـت ] كـه شـمـا زنـان را [در روز] كـتـك مـى زنـيـد و آنـگـاه [در شـب ] بـه آغوش مى كشيد؟!

از يك نظر تاءكيد اسلام بر بزرگداشت زن , هم براى رعايت حقوق اوست و هم براى اينكه مرد در نـزدزن جايگاهى بلند يابد, زيرا هرگاه مرد به زن احترام ننهد پيش از آنكه بر اثر اين بى احترامى , زن كـوچـك شود مرد است كه در نظر زن بى شخصيت مى گردد.

در واقع احترام به زن كمك به حـفـظ هويت خود مرد است , زيرا هيچ چيز به اندازه بى احترامى به زن , مرد را در نگاه او بى مقدار نمى كند.

اشـتـبـاه شـمـارى از افـراد ايـن اسـت كه فكر مى كنند طبيعت تقاضاى هماغوشى در زن و مرد يـكـسـان اسـت .

مرد ممكن است همسرش را از دهها نظر نپسندد, اما همين كه او را در كامدهى موفق ببيند وى را بـراى هـمـبـسـتـرى و ارضاى تمايلاتش بپسندد و به آميزش با او رغبت تمام داشته باشد.

چـنـيـن زنـى بـا همه نقصها حتى اگر هنرى در تحريك شوهر نداشته باشد, همين كه زن است , خـواستنى است .

براى همين مى گويند معمولا بى ميلى مرد به علت كمبود قواى جنسى است نه بـى عـلاقگى .

يعنى در صورت بهره مند بودن از قواى جنسى , حتى اگر به دلايلى از زنش رنجيده خاطر و يا نسبت به وى بى علاقه باشد, باز هم به برقرارى رابطه با او خرسند است .

امـا در مـورد زن چـنـيـن نيست .

زن دوست دارد مردى او را در آغوش گيرد كه از ديگر صفات انسانى وهمسردارى بهره مند باشد, مردى كه او را دوست داشته باشد و به شخصيتش احترام نهد و به خواسته هاى معقولش حتى اگر در بر آورده ساختن آنها ناتوان باشد تـوجه كند.

از اين رو تمايل ندارد به مردى كام دهد كه محبوب او نيست .

اين بى رغبتى بر خود زن آثار نامطلوبى دارد ولى سخن در ((واقعيت داشتن )) آن است نه خوب يا بد بودن آن .

بـا در نـظـر گـرفـتـن هـمـه ايـن مسائل مى خواهيم بگوييم زنان بى احتراميهايى را كه پيوسته ازشوهرانشان مى بينند با سرد مزاجى و بى علاقگى به آميزش تلافى مى كنند واستدلالشان چنين اسـت كـه اگـر مـا وجـودى خـواستنى هستيم , پس چرا بايد در خانه براى كوچكترين خطا مورد مؤاخذه و ناسپاسى قرار گيريم ! آيا وظيفه زن تنها انجام كار خانه و رسيدگى به نظافت وپرورش بـچـه ها و تهيه غذاست و تازه در مقابل اين همه احسان , در نگاه مردان موجوداتى ضعيف ,شرور و فتنه جو قلمداد شويم ؟ بانوى خانه دارى ضمن گلايه از شوهرش اظهار داشته است : مدت هفده سال است ازدواج كرده ام و سه فرزند دارم .

تقريبا دوازده سال به تقاضاى شوهرم قرص ضـد بـاردارى مـصرف كرده ام و هم اينك گذشته از آثارنامطلوب اين قرصها احساس مى كنم به آمـيزش هيچ علاقه اى ندارم .

شايد علت اين بى علاقگى همان بى توجهى شوهرم باشد كه كمتر به خـواسـته من توجه مى كرد.

گاهى او دو سه هفته به سفر مى رفت و تنها يك هفته پيش من بود و مـن ناچار بودم همه آن چند هفته را قرص بخورم تا دوره استفاده از قرصها منظم باشد وبراى آن يـك هـفته دچار باردارى ناخواسته نشويم .

حال پس از سالها تصور مى كنم شوهرم جانب انصاف را هـيـچ مـراعـات نـكـرده و تـنـها لذت زودگذر خود را در نظر گرفته است .

براى همين تصميم گـرفـته ام به مدت همان سالها كه من تسليم خواسته اشتباه او بودم ,اختيار امر آميزش به دست من باشد.

ايـن در حـالـى اسـت كـه گاهى تلافيها به موجب در نظر نگرفتن تقاضاها و نيازمنديهاست .

زن مـى بـيـندهمسرش به هيچ يك از نيازهاى جسمى و روحى او توجه نمى كند ولى همچنان از وى انـتـظـارهـمبسترى دارد! اينجاست كه در صدد نوعى انتقامجويى بر مى آيد و تصميم مى گيرد قدرت او را در هم بشكند و به اظهار ناتوانى وادارش سازد.

گويى با اين عمل به وى مى گويد اگر آنجا تو قدرت زورآزمايى داشتى اينجا عرصه قدرت نمايى من است .

در حـقـيـقت اين سرد مزاجى و بى ميلى ريشه در فرهنگ افراد دارد كه زن را بى مقدار و ضعيف معرفى مى كنند.

اين كوچك پندارى , زن را بر آن مى دارد در آنجا كه مى تواند, زور را تحمل نكند و قـدرت خودرا علنى سازد و حريف را شكست دهد و به وى ثابت كند كه قدرت نماييهايش همه تو خـالـى اسـت , زيـرادر هـر حال نيازمند همراهى اوست و بدون وجود او درمانده اى است كه حتى نمى تواند طبيعى ترين وحياتى ترين غريزه اش را ارضا كند.

پـيشنهاد ما اين است كه اگر احساس مى كنيد در زندگى با چنين مشكلى روبرو هستيد هر چه زودتـر دررفتار و عقايد خود تجديد نظر كنيد.

شما مى توانيد با تحريك حس احترام جويى , همسر خـود را بـاخـويـش هـمراه سازيد.

زنان پيش از آنكه با فشار و لجبازى سر به راه شوند با احترام و محبت مطيع مى گردند.

و شايد سر فرمايش آخرين برگزيده خدا, محمد(ص ) نيز همين باشد كه فرمود: زنـان هـمـچون دنده كج پهلويند كه اگر بخواهى آنها را راست كنى , مى شكنند و چون با همين حال باآنان مدارا كنى , از آنها نفع خواهى برد.

ايـن حـديث گوياى ضعف و شكستى براى زن نيست بلكه از حقيقتى بزرگ پرده بر مى دارد و آن ايـنكه :زن موجودى است كه جز شخص ((هنرمند در همسردارى )) نمى تواند از مواهب خدادادى وى استفاده كند.

بهزيستى با زن و بهره مندى از او بدون به كار بستن محبت و نرمش ميسر نيست و هر روش ديگرى غير از اين , محكوم به شكست است .

در گـفـتـار بـرگـزيـدگـان الـهـى كه به روحيات بشرى از همه كس داناترند هرگز بر روش خشونت آميز بازنان تاءكيد نشده بلكه بعكس به مدارا و دلجويى از ايشان فراوان سفارش شده است , تـا جـايـى كه مهرورزى به آنان علامت ايمان زياد شخص و محبتش به خاندان پيامبر است و اينكه دوست داشتن زنان (واظهار علاقه و شكيبايى در برابر ايشان ) از اخلاق پيامبران است .

گـويند زنى ((حولا)) نام از پيامبر گرامى اسلام پرسيد: زن چه حقى بر مرد دارد؟ آن وجود پاك فرمود: بـرادرم جـبـرئيـل چـنـدان بـه مـن دربـاره [حـقـوق ] زنـان سفارش كرد كه پنداشتم مرد حق ندارد[كوچكترين كلمه توهين آميزى مثل ] ((اف )) به او بگويد.

گفت : محمد, درباره [حقوق ] زنان خـداتـرس بـاشـيـد.

آنها رنج زندگى را تحمل مى كنند و بر پايه دستور خداوند و قرآن و شريعت مـحـمـدى بـر شـماحلال شده اند.

در مقابل اينكه تن خويش را در اختيار لذتهاى شما مى نهند و فرزندانتان را در اندرون خود تحمل مى كنند تا آنجا كه به وقت بار نهادن گرفتار دردهاى خطرناك مى شوند حـقـوق واجبى بر عهده شما دارند.

با آنها مهربان باشيد.

آنان را دلخوش بداريد تا با شما بسازند.

از آنها اظهارناخرسندى و ملال نكنيد و...

پندارى غلط

در ميان بانوان گروهى به اين توهم دچار شده اند كه زن بايد هميشه خواستنى باشد نه خواهان , و هـيـچ گـاه خود در مسائل زناشويى اقدام به كارى نكند.

غافل از اينكه پيامبر اسلام (ص ) فرموده است : زن بـايـد بـراى شـوهـرش با نيكوترين عطرى كه دارد خود را معطر سازد و زيباترين جامه اش را بـپـوشـد وبـه جـالـبـترين صورت , خود را آرايش نمايد و صبح و شام خويشتن را به شوهر عرضه كند.

بـرخـى نـيز از ترس آنكه از طرف شوهر به شهوترانى متهم شوند از اظهار علاقه به روابط جنسى امتناع مى ورزند و ترجيح مى دهند براى هميشه هم خود و هم طرف خويش را از اين لذت محروم سـازنـد.

درحـالـى كه اسلام زن با حيا و وظيفه شناس را آن زنى نمى داند كه تمايل و شهوتش به شوهر كمتر باشد.

بلكه پيامبر اكرم (ص ) فرموده است : بهترين زنان شما آن زن با عفتى است كه به آميزش با شوهر تمايل بسيار داشته باشد.

در اين حديث شريف شگفت آن است كه علاقه و همبسترى را در كنار عفت ذكر كرده است , يعنى كه اين دو با يكديگر هيچ منافاتى ندارند.

در جايى ديگر آن حضرت مى فرمايد: با زنى كه به آميزش بى علاقه باشد ازدواج نكنيد.

بـنـابـراين بسيار بى معنى است كه بعضى از زنان براى آنكه خود را افرادى مستقل و با اراده نشان دهـنـد,نزد همجنسانشان خويشتن را بى نياز از مرد و بى علاقه به اعمال زناشويى نشان مى دهند.

ايـن قـبيل زنان نمى دانند كه اولا هماغوشى و تمايل به آن , نشانه ضعف نيست .

در حقيقت زن در اين عمل مهماندار است .

دوم ايـنـكـه : تـوافـق در مـيـل جنسى با شوهر در شادابى و تندرستى زن فوق العاده مؤثر است و سردى مزاج , اگر هم ساختگى نباشد, افتخار نيست بلكه چه بسا دليل نقص روحى و عيب جسمى است .

معمولا زنانى كه شوهرانشان به هر علت , نمى توانند با آنها همبستر شوند طولى نمى كشد كه دچارعوارض جسمى مى شوند و شادمانى و طراوت خود را از دست مى دهند.

سوم : اظهار بى ميلى زن , شوهر را به افسردگى روحى و بى حوصلگى يا به برقرارى رابطه جنسى درخارج محدوده خانواده گرفتار مى سازد.

كمرويى و حيا

كـمـرويـى و حـيـا عـامـل ديگر بى توجهى بانوان به مسائل جنسى است .

اين عامل در آغاز ممكن اسـت پـديـده اى طـبيعى و زودگذر باشد ولى هرگاه همراه با عواملى ديگر, در اخلاق زن باقى بماند, براى وى نوعى منش ثانوى ايجاد مى كند كه او را از همبسترى با وجود ميل باطنى گريزان مى سازد.

در اين حال , ممكن است او از اخلاق خود رنج ببرد ولى نه به علت آن آگاه است و نـه شـيوه درمانش را مى داند.

تا آنجا كه رفته رفته زندگى سرد و نا شاد را بر دلبرى و دلگرمى تـرجيح مى دهد و در اين راه چندان پيش مى رود كه گاهى مى پندارد نمى تواندرفتارى غيراز اين داشته باشد.

اگـر دخـتـرى بـا ايـن فكر و عقيده پرورش يابد كه ارتباط جنسى , عملى حيوانى و باعث پستى مـنـزلـت انـسان و رفتارى غير اخلاقى است و يا به طور دايم به خاطر بيان احساسات و عواطفش مـلامت ونكوهش شود اين خيال باطل در ذهن او نقش مى بندد كه مسائل جنسى اصولا مبتذل و پوچ است .

مسلما اين تخيلات پس از ازدواج نيز بسهولت از بين نخواهد رفت .

ناگفته نماند در اسلام , با وجود همه تاءكيدها بر عفت ورزى زنان , حياى بيجاى آنها مورد نكوهش قـرارگـرفته است .

حياى بيجا براى زن نه تنها نشانه فضيلت و شخصيت نيست , بلكه از منزلتش هـم در نـزدشوهر مى كاهد و ممكن است شوهر را به سوء ظن وا دارد.

اين صفت را حياى احمقانه گفتن بهتراست تا پاكدامنى .

بى سبب نيست كه فرموده اند: بـهـترين زنان شما زنى است كه وقتى با شوهر خلوت كند همچنان كه از لباس برهنه مى شود, از حـيانيز برهنه گردد و چون از خلوت با شوهر بدر آيد و لباس بر تن كند, جامه پولادين حيا را نيز بپوشد.

دكتر ((استون )) مى نويسد: ((در روابـط جـنـسى , زن نبايد به هيچ وجه نقش مفعول [عنصر خونسرد و بى ميل ] رابازى كند.

صـحيح است كه خانمها ميل دارند حتى عملى را كه در انجام آن ميل ورغبت وافر دارند به اصرار ديگران انجام دهند, با اين حال عمل اشتباهى است اگرزن در مورد عمل جنسى از خود فعاليت و علاقه نشان ندهد.

هـيـچ عملى بدتر از خونسردى حقيقى يا ساختگى خانمها احساسات مردان باشوق و حرارت را آزرده نمى سازد.

اين يكى از علل شايع ناهماهنگى در زناشويى است .

هـمـان طـورى كه فعاليت مرد در تحريك زن سبب مى شود كه عكس العمل تحريكى خودش هم افـزوده گـردد بـه هـمـان طريق علاقه و فعاليت زن هم سبب مى شود كه علاقه و ميل شهوانى خودش زيادتر شده , براى انجام روابط زناشويى آماده گردد.

ناآشنايى به وظيفه

نشناختن مفهوم تمكين از مـسـائلـى كـه مـفهوم درست آن براى بانوان روشن نيست موضوع تمكين كردن زن در مقابل مـرداسـت .

زنـان چـون اين تعبير را مى شنوند بى درنگ اظهار مى دارند كه : ((آرى , تمكين يعنى تسليم خواسته جنسى همسرت باش ! همين و بس !)) در حالى كه حقيقت تمكين چيز ديگرى است و ايـن طـرز تلقى از آنجا مايه مى گيرد كه متاءسفانه برخى از بانوان و همسران ناآزموده آنان , چه بسا پس ازسالها همسردارى , هنوز معنى و مفهوم اين كلمه را چنانكه بايد, درنيافته اند.

شايد اگر معنى تمكين براى بانوان بيان مى شد آنها بيش از شوهرانشان بر آن پافشارى مى كردند.

عـقـيـده ما كه بر آن تاءكيد بسيار داريم اين است كه ((تمكين )) بيش از آنكه به نفع مرد (شوهر) بـاشد به سود زن است , ولى آفريدگار زن آنچنان با لطافت آن را تشريع فرموده كه هيچ نشانى از ايـن موضوع به طور علنى پيدا نباشد تا مردان ناآگاه همين موهبت ارزانى شده به زنان را از آنان نستانند.

اما چگونه تمكين به سود زن طرح ريزى شده است ؟ پـيـش از اثبات اين مطلب بايد از كتب لغت معنى تمكين را باز شناخت و پيشتر پذيرفت كه تصور غـلـطاغـلـب افراد اين است كه تمكين زن از مرد يعنى : در بهره جوييهاى جنسى تسليم خواسته شـوهـر بـودن و خـود را هـمچون يك وسيله خنثى و بى اراده تحت تمايلات شهوى او در آوردن , هـرچند بدان ميلى نداشته باشد! در حالى كه نه معنى لغوى ((تمكين )) اين است و نه تحليل روانى آن .

و بالتبع خواسته شرع نيز اين نيست .

ايـنـكـه مـا تـمـكـيـن را چـنـيـن شناخته ايم از آن روست كه فلسفه وجودى اش را درنيافته ايم .

هرگاه حكمتش را باز مى شناختيم ميان اين دو نگرش و تعريف فاصله اى عميق مى ديديم .

در لغت

((تمكين )) در لغت عرب به معانى زير است : پابرجا كردن كسى در برابر خود يا چيز ديگر.

به طرف مقابل نيرو و قدرت دادن .

قبول كردن و پذيرفتن ديگرى بدون ترس و اظهار دلتنگى .

امكان دهى , زمينه سازى و فراهم آوردن موقعيت قدرت نمايى براى ديگرى .

ايـن لغت به معنى ((تسليم بى اختيار شدن )) و ((خود را عنصرى خنثى و بى ميل در مقابل شوهر قراردادن )) نيست .

((تـمـكين )) از باب تفعيل (مكن يمكن ) است .

((مكنه )) يعنى او را امكان (توانايى و امكانات ) داد.

و((الـمـرءتـه تمكن زوجتة )) يعنى زن تا آنجا كه امكان دارد مطابق ميل شوهرش عمل كند.

اگر شوهردوست دارد كه براى او آه و ناله يا رفتارى نمكين از خود نشان دهد يا اندكى ناز و مختصرى مقاومت كند و آنگاه تسليم شود, چنين كند.

تـمـكـيـن هـمان تعقيب آفرينى است , يعنى تحريك كند تا دنبالش كنند و آنگاه پذيرا شود.

اينكه چـنـيـن كـارى را براى غير شوهر انجام دادن , حرام است حكمتش وجود همين معنى است كه او اجازه نداردغير شوهر را با دلرباييهايش به تعقيب خود وادارد.

اگـر تـمـكـيـن زن بـه تـسـليم شدن اجبارى و خنثى قرار دادن خود در نزد شوهر است چرا در آموزشهاى دينى خوانده ايم كه با زن بى مقدمه مجامعت نكنيد, بلكه با او خوش طبعى كنيد تا براى همبسترى آماده گردد؟ تسليم بودن خوش طبعى لازم ندارد و براى مهمان ناخوانده هرچه فراهم شد نبايد دم برآورد, پذيرايى مشتاقانه است كه مقدمه چينى مى خواهد.

بـا ايـن بـيـان , زنـى كـه ايـن امـر را مـى پـذيرد نمى توان ضعيف و اسيرش بر شمرد.

در حقيقت رفتارمسالمت جويانه او گواه نيازمندى و ضعف طرف مقابل است كه مرد باشد نـه چـون خداوند او راناتوان كرده و بايد تسليم شوهر باشد.

معمولا هم در ميان دو كس كه با هم گـفـتـگو مى كنند ومشاجره اى دارند به آن كه از نظر سن بزرگتر است يا علم و حلم و كمالات بـيـشـتـرى دارد مـى گويند شمابزرگوارى كنيد و ببخشيد! و اين نه بدان معناست كه چون تو ضعيف تر و نيازمندترى , بايد در گذرى بلكه چون طرف مقابل به گذشت نيازمندتر است سزاوار است كه تسليم خواسته او شد.

بيگانه با روحيات همسر

از جـمله عوامل مشكل آفرين در زندگى زناشويى ناآشنايى هر يك از دو طرف به روحيات طرف مـقابل است .

هيچ گاه نمى توان انتظار داشت كه بانويى بدون شناخت روحيه همسرش تقاضاهاى وى رابـرآورده سـازد.

امـا شـگفت اينكه آنها نه در صدد شناختن يكديگر بر مى آيند و نه مى توانند خويشتن رابه طرف مقابل بشناسانند و اين همه نيست مگر بر اثر بيگانگى با شيوه صحيح زندگى و ناآگاهى .

به هر تقدير, همان گونه كه وظيفه زن است كه از روحيات همسرش سر در آورد مرد نيز وظيفه داردحـالـت خـود را بـراى وى تشريح كند و آنچه را احساس مى كند يا از آن رنج مى برد براى وى بازگويد.

از جـمـلـه امـورى كـه سـزاست زنان بدانند رنجها و انگيزه هايى است كه مرد (شوهر) را به سوى زن مى كشاند.

مـعـمـولا بـانـوان اظـهـار تمايل زوج خود را به برقرارى رابطه زناشويى , ناشى از فزونى شهوت , سرمستى وتحريك شدنهاى غير طبيعى قلمداد مى كنند, در حالى كه اين پندار غالبا اشتباه است و دلايل رويكردمرد به زن پيوسته اين نيست , بلكه عوامل ديگرى در كار است كه به پاره اى از آنها اشاره مى كنيم .

الف : آزمودن زن

گـاهـى مـرد بـا مـشـاهـده بـعـضـى رفـتارها از همسرش يا مسائلى ديگر, خيلى زود و چه بسا عـجـولانـه تصميم مى گيرد همسرش را از طريق هماغوشى آزمايش كند.

مثلا اين روزها مردانى نامحرم به دلايلى با همسرش همسخن بوده اند هـر چـنـد كـه اين رفت و آمدها همه خانوادگى و در حد معمول بوده است , يا در بين صحبتهاى همسرش ستايشى از مردى ديگر از فاميل يا غير فاميل بـه مـيان آمده است , يا حتى مردى در حضور وى از همسرش تعريف كرده و شوهر اكنون بيمناك است كه مباداهمين تعريف , تاءثير ناخواسته اى بر قلب همسرش نسبت به آن مرد گذاشته باشد, يا از مـوقـعـيـت مـالـى كسى سخنى به ميان آمده و شوهر گمان مى كند كه همسرش اندكى از او احساس دلتنگى كرده ونسبت به زندگى اش دلسرد شده است , يا همين امروز همسرش از ناموفق بـودن او در سـر كار و ...

اطلاع يافته و مرد نگران است كه نكند محبوبيتش پيش همسرش كاهش يابد.

در ايـن قـبيل امور, مهياترين وسيله اى كه مرد به كمك آن مى تواند محبت زنش را محك بزند و ازعـلاقه او نسبت به وى و زندگى اش اطمينان حاصل كند, همان تقاضاى رابطه زناشويى است .

چـه بساهم بتازگى روابطى داشته اند اما اين يكى در حقيقت از سر نياز جنسى نيست بلكه بسيار والاتر,پرارج تر و حياتى تر است و بواقع درك موقعيت چنين مرد دل نگرانى , هنر هر زنى نيست .

اينجاست كه مى گوييم تمكين نوعى ترحم , درك موقعيت و توان بخشيدن به ديگرى است .

افـرادى كـه بـه طور مرتب با عيب خود روبرو هستند اين بيم و نگرانى مدام آنها را آزار مى دهد و دچاروسوسه شان مى سازد كه مبادا همسرش او را دوست نداشته باشد.

از اين روست كه قبل از هر چـيـز درجـستجوى كشف ميزان محبت همسرشان بر مى آيند و ((تقاضاى هماغوشى )) وسيله اى است كه بهترو آسانتر مى توان به سراغ آن رفت .

اما شايد بپرسيد چرا در ميان همه آزمايشها و راهها بدين وسيله رو مى كنند؟ در پـاسـخ بايد گفت كه مردم ( درست يا نادرست ) تصور مى كنند زن هر چقدر هم كه شوهرش رادوسـت نداشته باشد باز هم با جان نثارى به كار خانه و نظافت و طبخ غذا مشغول مى شود, ولى ازطـرفـى براحتى حاضر به همبسترى نيست و معمولا زن ( اگر به انحراف كشيده نشده باشد ) تاكسى رااز صميم قلب دوست نداشته باشد خود را در آغوش او قرار نمى دهد.

زنـان حتى اگر بشدت احساس نيازمندى جنسى كنند, در موقعيتى كه از شوهرشان آزرده اند, يا اصـولابه رابطه زناشويى راغب نيستند و يا اگر تمايلى نشان دهند فقط براى ارضاى حس شهوت اسـت نـه ازروى عـلاقـه .

عـلامـتش هم اين است كه فقط تسليم مى شوند, ولى چندان همراهى نمى كنند.

با وجوداين ممكن است هفته ها و ماهها كار خانه را ترك نكنند.

بنابراين بايد پذيرفت براى مردى كه در چنين موقعيتى براى محك زدن محبت و علاقه همسرش اورا به هماغوشى فرامى خواند, چقدر جانكاه و افسردگى آور است اگر همسرش او را نپذيرد و به كامجويى نخواند.

در اينجاست كه وسوسه هاى شيطانى بى درنگ عنان صبر از كف مرد مى ربايد و قلبش آكنده از سوءظن و كينه مى شود و قبل از هر چيز اين افكار ويرانگر در مغزش رسوخ مى كند كـه : نكند مال ورفاه داماد فلانى يا خوش اندامى فلان دوست و يا ...

دل و ديده او را به سوى خود كشانده باشد! اى واى ! نكند...! (و از اين قبيل خيالات ).

رفـتـه رفـتـه ايـن قـبـيل محك زدنها و سردى ديدنها زمينه ساز اختلافات بعدى و بى مهريهاى ناخواسته مى شود و سپس حس كينه و انتقام را در مرد بيدار مى سازد.

الـبـتـه ايـن پيامدها همه طبيعى اند.

در نظر آوريد كه شما به طور مرتب به كسى سلام كنيد و او جـواب شما را ندهد! در اين صورت شما درباره او چگونه مى انديشيد و پس از اينكه بارها بى مهرى وبى اعتنايى او را ديديد نسبت به وى چه حالى پيدا مى كنيد؟ مطمئن باشيد كه بى جواب گذاشتن نياز مردى كه با ذره ذره هورمونهاى وجودش به همسرش سلام مى كند و از او مهر مى جويد گناهش از دهها جواب سلام ندادن معمولى بيشتر است .

آخرين برگزيده خدا محمد(ص ) فرموده است : مـن كـان له امرئة توذيه لم يقبل اللّه صلاتها و لا حسنة من عملها حتى تعينه و ترضيه و ان صامت الدهر و قامت و اعتقت الرقاب و انفقت الاموال فى سبيل اللّه و كانت اول من تردالنار.

زنـى كه شوهرش را برنجاند, نماز و هيچ يك از اعمال خيرش نزد خدا پذيرفته نيست تا او را راضى كند.

هر چند اين زن شب و روزش را به نماز و روزه بگذراند و بندگان آزاد كند و مالها در راه خدا انفاق نمايد سرانجام اول كسى است كه به دوزخ درآيد...

و در جاى ديگر فرمود: ...

از وظايف زن است كه هرگاه شوهرش نزد او آمد وى را از خود نراند هر چند بربالاى شتر باشد, و نمازش را براى اينكه از دست شوهرش خلاص شود طول ندهد.

همانا زنى كه شوهرش او را براى هـمـبـسترى بخواند و او پيوسته درنگ و مسامحه كندتا شوهر خوابش ببرد, فرشتگان او را لعنت مى كنند تاوقتى كه شوهر از خواب برخيزد.

نـبـايـد ازيـاد بـرد كه گاهى زن به دلايلى ( پذيرفته يا ناپذيرفته ) ميلى به آميزش ندارد.

در اين صورت البته مى پذيريم كه او نبايد بدون عذر شرعى ( مثل حيض ) ازمقاربت جلوگيرى كند ولى ازسـوى ديـگـراجـبـار مـرد را هـم رفتارى در خور شاءن او نمى دانيم .

مقاربت اجبارى جز تنفر و دلـسـردى حـاصـلى ندارد.

اين اجبار وقتى توجيه پذير است كه اگر صورت نگيرد مرد براى دفع شهوت خود به حرام بيفتد.

نـاگـفته نماند كه اين بى ميلى نبايد براى زن نوعى بهانه هميشگى شود.

او در هر حال بايد, حتى اگـر بـه آمـيـزش اشـتياق ندارد, تظاهر به نفرت نكند, و ضمن بيان علت بى ميلى خود, از شوهر دلجويى نمايد واميدوارش سازد كه بزودى رضايت خاطرش را جلب مى كند.

از سـوى ديـگـر در روايـتـى از امـام صـادق (ع ) آمـده اسـت كـه فرمود: اگر زنى شربت آبى به شـوهـرش بـيـاشامد براى او بهتر است از آنكه يك سال روزها روزه بگيرد و شبها به زنده دارى سر كند.

بـا تـحـلـيـلـى ساده , به نظر مى رسد كه براى مرد بسيار خرسندى آور است كه همسرش پس از تـقـاضاى همبسترى , از وى استقبال كند هر چند در همه عمر شربت آبى هم به وى تقديم ندارد.

بـراى او فـقـطيـك بـار تـسـلـيـم پذيرى آميخته با رغبت , از صدها خدمت غير آن , دلچسب تر و شـادى آفـريـن تـر اسـت .

نـاگـفـتـه پـيداست كه فضيلت و ثواب آن هم از ماهها روزه گرفتن و شب زنده دارى بيشتر است .

يكى از روان شناسان امور جنسى زنان مى نويسد: ((بـراى مـردى كـه شوق و حرارتى ويژه به همسرش دارد هيچ عملى بدتر از خونسردى حقيقى يا ساختگى خانمها احساساتشان را آزرده نمى سازد.

ازدواج ارتـبـاط بسيار پيچيده اى است كه براى نيل به نتيجه مطلوب آن بايدهماهنگى و تطابق در تـمـام شـؤون آن حكمفرما باشد, بخصوص در هم اغوشى .

نشاط و خوشحالى در ازدواج خود به خود به وجود نخواهد آمد, گنجى نيست كه به كسى بخشيده شود, بلكه گنجينه اى است كه بايد با هنرمندى گشوده شود.

ازاين رو هر چيز كه فرد را در گشودن اين گنجينه كمك كند مقدس است .

 پس از اين همه معلوم مى شود كه چرا قرآن كريم به مرد اجازه داده است كه همسر متمرد خود را تنبيه كند, با اينكه در هيچ مورد ديگر سخن از تنبيه به ميان نياورده است .

خداى متعال مى فرمايد: ...

و الـلا تى تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن فى المضاجع و اضربوهن فان اطعنكم فلاتبغوا عليهن سبيلا...

و آن زنـانـى را كـه از نـافرمانيشان بيم داريد نخست اندرز دهيد و اگر اين شيوه مؤثرنيفتاد از خـوابـگـاهـشـان دورى كنيد و [چنانچه اين رفتار نيز آنها را اصلاح نكرد]بزنيدشان , ولى هرگاه فرمانبردارى كردند ديگر راه بيداد پيش نگيريد...

اين تنبيه نه براى عقده تكانى , بلكه براى تاءكيد بر عشق و علاقه است .

زن اگـر تـمـكـيـن نـكـند و شوهر را بى اعتنا ببيند و تصور كند كه او نسبت به تمكين نكردنش بى تفاوت است فوق العاده رنجيده خاطر و دلسرد مى شود, حتى اگر چيزى اظهار نكند.

او دوست دارد اگـرشـوهرش در رام كردن و تسليم نمودن او پافشارى نمى كند نه از سر بى تفاوتى بلكه به خـاطر در نظرگرفتن موقعيت همسرش باشد.

به همين علت , فرمان الهى به مرد مى گويد اگر زن تمكين نكرد او راموعظه كن .

از يـك نـظـر چـنانچه شرايط موعظه رعايت شود مشكل به همين جا پايان مى يابد.

اگر برخى در ايـن مـرحـلـه بـه نتيجه نمى رسند بيشتر بدين سبب است كه موعظه را تنها نصيحتهاى بيم آور مى دانند.

حال آنكه در يك كلام , موعظه زن در اين قبيل مسائل يعنى فراگيرى دوره اى آموزشى تا او وظايف خويش را بشناسد, زيرا تجربه و اظهار نظرهاى بسيارى از مردان و زنان ثابت كرده كه مـنـشـاء بـيـشـتـر اين اختلافات بى بهرگى از دانش زندگى زناشويى است .

زنى كه وارد عرصه زنـدگـى مـى شود در حالى كه نه قادر است شگفتيهاى خود را بشناسد و نه جهان درونى مرد را, هيچ گاه نخواهد دانست كه در امورجنسى چه وظيفه اى دارد.

در اين صورت بايد شوهر را سزاوار تنبيه دانست ك بدون راهنمايى زن ازوى توقع وظيفه شناسى دارد.

آخرين برگزيده خدا(ص ) در كلامى فرموده است : مـن از آن كس در شگفتم كه همسرش را [بى آنكه سزاوار باشد] مى زند در صورتى كه خود وى به كتك سزاوارتر است .

امـروزه در مـدارس آنـچه به دختران مى آموزند بيشتر فرمولها و مسائلى است كه اگر قرار باشد صـدهـاسـال هـم در دنيا زندگى عادى داشته باشند به هيچ يك از آنها كمترين نيازى نخواهند داشـت زيـراجـنـبـه هـاى كاربرديش را نمى دانند, در حالى كه از مهمترين مسائل زندگى هيچ نـمـى آمـوزنـد.

بـه هـمـيـن دلـيل وقتى وارد عرصه زندگى مى شوند چون خود را تحصيلكرده مى پندارند, ابتدا تصور مى كنند همه چيز را مى دانند, اما رفته رفته در مى يابند درباره آن چيزهايى كـه در امـور زندگى و زناشويى سخت بدانها نيازمندند هيچ نياموخته اند و آنچه هم كه با رنجش تمام فرا گرفته اند به كارشان نمى آيد.

بـنابراين نخستين و ضرورى ترين اقدام مرد براى همراه ساختن همسرش با خود بهره مند ساختن اواز دانـش زنـدگـى زنـاشويى است , يعنى همان كه قرآن از آن به موعظه تعبير كرده است .

مرد وظيفه دارداحساس خود نسبت به زن و شدت احتياج جنسى خويش به او را براى وى تشريح كند.

حـتى شايد دراين مرحله لازم باشد كه گاهى زن را پس از تحريك شدن , رها سازد و به اوج لذت جنسى نايل نگرداند تا او طعم ناكامى را با جان خويش دريابد و بداند كه تقاضا كردن و ارضا نشدن تا چه اندازه درروحيه انسان مؤثر است .

حـال اگـر مـوعـظه اثر نكرد, نفرموده است به زور وى را به عمل زناشويى و تمكين وابدار, بلكه مـى فرمايدبه او در بستر پشت كن .

اين پشت كردن , نشان بى تفاوتى نيست , علامت علاقه و عشق اسـت .

نوشته اند زمانى اليزابت تيلور گفت : حدود سه ماه است شوهرم يك سيلى به من نزده , پس معلوم مى شود در عشق ورزيدن سست شده و به ديگرى دل داده است .

انسان اگر كسى را دوست نداشته باشد بدون هيچ گفتگو رابطه اش را با او قطع مى كند, ولى زن و شوهرچون يكديگر را دوست دارند و نمى خواهند بى تفاوت باشند به هم پشت مى كنند, يعنى كه من هنوزدوستت دارم .

اينكه فرموده اند اگر زن به وظايف همسرى خود عمل نكند مرد مى تواند در همخوابى و خرجى بر اوسـخـت بـگيرد, بيشتر بدين سبب است كه مرد همه سنگينى زندگى را به آرزوى اين شيرينى تـحـمل مى كند و در صورت نارضايتى , خستگى همه چيز در وجودش باقى مى ماند و از دست زن عصبانى و به او كم علاقه مى شود.

زن هـمـيـن كـه شـوهرش با زبان به او اظهار علاقه كند قانع و خشنود مى شود, هر چند در امور ديـگـرزندگى او كوتاهى كرده باشد.

ولى مرد چنين نيست .

او با زبان نه فريب مى خورد و نه قانع مـى شـود.

اونـشـانه علاقه مندى همسرش را بيش از انجام امور خانه و رسيدگى به امور بچه ها و تـهـيـه غـذا, بـه تـمكين مى داند.

درحقيقت كمال راستگويى زن را نسبت به خود در علاقه او به همبسترى جستجومى كند.

ب : اطمينان از اميدوارى

جـلوه ديگر محك زدن مرد در مطالبه همبسترى , اطمينان يافتن از اميدوارى و دلخوشى زن به شوهرو زندگى است .

براى مرد فوق العاده اميد بخش و خرسندى آور است كه زنش را به زندگى دلخوش و به او سرشار از علاقه ببيند.

امـا چـگونه مى توان اين حالت را از زن جويا شد؟ با پرسيدن از او؟ با مشغول ديدنش به كار خانه و ...؟با خريد كردن و مهمانى رفتنش ؟ راستى با چه ؟ ايـن كارها را نااميدترين زنان و دل افسرده ترين آنها نيز انجام مى دهند.

آنچه بر اثر دلخوش نبودن بـه زنـدگـى كـمتر بدان تن در مى دهند, همبسترى است .

معروف است كه اول عضو بدن كه در بـيـمارى يرقان زرد مى شود و علامت آن است سفيدى چشم است .

در زندگى زناشويى نيز اولين قربانى افسردگيها و نااميديها, آميزش است , يعنى نخستين چيزى كه زنان بر اثر خستگى روزانه , كم خوابى ,افسردگى و ناخشنودى از زندگى , از آن فاصله مى گيرند و فدايش مى كنند, آميزش بـا شـوهر است .

آنان حتى اگر از خواهر يا همسايه رنجيده شوند فورى نسبت به آميزش بى رغبتى نـشـان مـى دهـند.

و اين بدان سبب است كه آميزش بدون دلخوشى , دلچسب نيست و چه بسا بى مـحـرك خـواهد بود.

از اين روست كه شوهر براى مطمئن شدن از دلخوشى زن به زندگى , از او تقاضاى همخوابى مى كند.

ج : جبران شكست

گـاه نـيـز مـرد بـى آنـكه از سوى كسى تحقير و آزرده شده باشد چون در جايى در گفتگوهاى خـانـوادگـى ازهمسرش شكست خورده است براى كامجوئى به وى رو مى كند تا از اين راه نشان دهد كه اگر در آنجامغلوب او شده است اينجا وى را مغلوب (مفعول جنسى ) مى سازد.

در چنين وضعيتى نيز مرد به كمك و دلجويى نيازمند است و هيچ دلجويى در اين حال جز تمكين زن اثـر بـخـش نـيـست , علاوه بر اينكه با شيرينى ارضاى تمايلات شهوى آميخته است .

حال اگر تـمكينى صورت نپذيرد, موضوعى كه براحتى حل شدنى و التيام يافتنى بوده است , به بعد موكول گـرديـده و آن هم معلوم نيست از سوى مرد به چه كيفيت تلافى شود.

از اين روست كه پذيرفتن شـوهـر و كـامرواساختن او در اين موقعيت , از هر اقدام ديگرى براى زن ثمر بخش تر و به صواب و ثواب نزديكتراست .

گـويـى خـداى مـتـعال كه آگاه به اين رموز بوده است بى آنكه مرد را بر اين اسرار آشنا سازد, با سـفارش زنان به تمكين , جواز محبوبيت و پذيرفته شدن در زندگى را به آنها ارزانى داشته است .

در روايتى دراشاره به همين امر فرموده اند: جـهاد مردان آن است كه جان و مال خود را در راه خدا صرف كنند تا كشته شوند و جهاد زنان آن اسـت كه بر آزار شوهر [و بر طرف ساختن تقاضاهاى آنان كه نزد زن گاهى از هر آزار, ملال آورتر است ] وغيرت آوردن ايشان صبر كنند.

به گفته سيمون دوبووار: حفظ يك عاشق , نوعى جهاد مقدس است .

براستى كه شگفت آور است اين مرحمت الهى به زنان كه در جهاد هميشه بر ايشان گشوده است امابر مردان خير.

از يـاد نـبـريـم كـه جـهاد براى مردان مدت زمانى معين دارد (يك يا دو يا چند سال ), ولى براى بانوان تمام لحظات زندگيشان جهاد است و به همين دليل به همراهى و همدلى بيشترى از سوى شوهر واطرافيانشان نياز دارند.

باز هم تكرار مى كنيم كه سبب آزردگى زنان از الزام بر تمكين دو چيز است : يكى ندانستن معنى آن وديـگـر اينكه آن را حكمى صددرصد به نفع مرد مى پندارند.

ولى واقعيت اين است كه سود آن بـيـشـتر به زن باز مى گردد و مرد از اين سفره پر بركت تنها بهره اى لذت بخش برده است , يعنى سفره و غذاهاى رنگين از آن زن و براى اوست و مرد فقط نقش ميهمان را بازى مى كند.

شـاهـد هـمـيشه زنده اين ادعا آن است كه در غالب موارد, لذت جويى مرد و كامروايى اش از زن سرانجام وى را به شناخت ارج و قرب زن و در نتيجه به قدر شناسى از او واداشته است .

شايد براى شما پيش آمده باشد كه گاهى از كسى هديه اى دريافت كرده و سپس گفته ايد هرگز كدورتهاى قـبـلى ميان خود واو را به ياد نياورده ايد.

بى سبب نيست كه گفته اند آدمى بنده محبت و احسان است .

يعنى رفته رفته آن كه كام ديگران را شيرين مى كند كامش شيرين مى شود.

كـم نـيـسـتند مردانى كه در محيط كار و بيرون خانه باريك بين و خرده گيرند, نهيب مى زنند, مـحـروم مـى كـنـند و از خطاى احدى نمى گذرند, ولى در محيط خانه چون موم در بند محبت همسرشان هستند وحتى ممكن است با همه باريك بينى , خطاى او را نبينند تا بر آن خرده بگيريد.

عامل اين بهنجارى وتفاهم معمولا رضايت خاطر از هماغوشى است .

نـوشـته اند يكى از زنان عاقل و هوشمند عرب در شبى كه دخترش را به خانه شوهر مى فرستاد به وى سـفـارشـهايى كرد.

گفت : مى خواهم تو را نصيحتى كنم و بدان كه اين نصيحت براى شخص بـى اطلاع باعث به خود آوردنش مى گردد و براى خردمند كمك و ياور راه است .

تو خانه اى را كه در آن پرورش وتربيت يافته اى پشت سرگذاشته اى و به منزلى مى روى كه هيچ با آن آشنا نيستى و نزد كسى مى روى كه هرگز قبل از اين با وى انسى نداشته اى .

پس براى شوهرت كنيز و رام باش تـا آنـكه او براى توغلام و برده شود...

برايش خوشنما باش و جاهايى از بدن تو را كه مى بيند بدقت بررسى كن تا چيزناخوشايند و بدنمايى در تو نبيند.

دكتر آبراهام استون روانكاو آمريكايى و متخصص در امور جنسى مى گويد: ((زن و شوهرى كه در روابط جنسى با هم سازگار و بدان خرسندند براحتى از بعضى ناهماهنگيها كـه در زنـدگى زناشويى آنها رخ مى دهد چشم مى پوشند, ولى هرگاه چنين رضايت خاطرى در ميان نباشد براى آنها كه ناسازگاريها و كشمكشهاى ديگرهم در زندگى دارند خطر ساز [است ] و منجر به عواقب وخيم مى شود.

)) مردى چهل و يك ساله در يك اظهار نظر مى گويد: ((مـن بـه ايـن نـتـيجه رسيده ام كه وقتى رابطه من و همسرم خوب است ساير عوامل فشار آور [ زندگى ] ناپديد مى شوند, اما اگر روابط ما حسنه نباشد حتى گربه خانه هم توليد استرس [ فشار روانى و عصبى ] مى كند.

گـفـتـه انـد هـرگاه نماز بنده اى پذيرفته نشود هيچ يك از كرده هاى او مقبول نمى افتد و اگر نـمازش قبول شود, همه اعمالش پذيرفته مى گردد.

در وظايف زن نيز پذيرش كامدهى به شوهر, چـون نـمـاز نـقش كليدى دارد.

اگر مرد زنى پركار, شيرده , بچه آور, خوش اندام و داراى بهترين صـفـات داشـته باشد اما دركامروا ساختن شوهر همت به خرج ندهد و از رموز آن آگاه نباشد, هر چـنـد مـرد در گـفتگوهاى عمومى خانوادگى از او اظهار رضايت مى كند اما وقتى در خلوت از نـهـانخانه دل براى كسى سخن مى گويدجانش از اندوه و رنج لبريز است .

گويى در قلب زخمى است كه هرگز التيام نيافته .

بعكس , زنى كه شايد اين همه محاسن را نداشته باشد ولى در بر آورده سـاخـتن تقاضاهاى شوهرش كارآزموده و سرحال است در نزد شوهر محبوبتر است .

و عجيب اين اسـت كـه گـروه دوم براى آنكه بزودى از ديگرصفات پسنديده گروه اول بهره مند شوند شانس بيشترى دارند و معمولا هم بدان دست يافته اند, اما درگروه اول شانس و اميد آنكه در اين صفت هـمـچون اينان شوند بمراتب كمتر است و معمولا هم ايام زندگى را پشت سر مى نهند بى آنكه به اين هنر دست يابند.

بـه هـمـيـن دلـيـل معمولا شوهران گروه دوم را ديرتر مى شود نسبت به زندگى دلسرد كرد تا شـوهـران گـروه اول .

يـعنى وقتى در مقابل شوهران گروه دوم بگويى اين هم زن است كه تو دارى ؟! نـه بچه مى تواندشير بدهد, نه غذاهاى خوشمزه مى پزد و نه در كار خانه زرنگ است ...

 چـون زنـانـشان پيوسته كامشان را با لذت جنسى شيرين كرده اند, زير بار اين ملامتها نمى روند و نسبت به زندگيشان زوددلسرد نمى شوند حتى اگر نتوانند بصراحت جوابى به طرف بدهند.

امـا وقـتـى بـه شـوهـران گـروه اول بـگويند:درست است كه همسرت خيلى به وضع خانه و بـچـه هـارسـيدگى مى كند, غذاهاى خوشمزه مى پزد و همه بچه هايت را خودش شير داده , ولى افـسـوس كه درامور زناشويى از او خرسند نيستى .

بايد براى تو حقيقتا دل سوزاند كه با اين سن و سـال هـنوز طعم داشتن همسرى شاداب را نچشيده اى  آنها بلافاصله افسرده مى شوند و چنان آهى مى كشند كه اگربه بوته اى برسد آن را مى خشكاند.

بـى سـبـب نـيـسـت كـه پـيـامبر اكرم (ص ) فرموده است : ((خيرنسائكم العفيفة الغلمة ))

يـعـنـى بـهترين زنان شما زن باعفتى است كه شهوت جنسى اش زياد و به آميزش با شوهر هر چه بيشترمتمايل باشد.

ايـن ويـژگـى زن تـا آنجا اهميت دارد كه مردان از ازدواج با زنى كه به آميزش رغبت ندارد نهى شده اند.

رسول خدا(ص ) فرموده است : ((لا تزوجن ...هيدرة و لا دقناء))

يعنى بسيار مواظب باشيد بازنى كه چون پيران [به آميزش بى علاقه ] باشد ازدواج نكنيد.

نيز فرموده است : آيا بدترين زنان را به شما معرفى نكنم ؟! زنى كه ...

در غياب شوهر خود را بيارايد و در حضور وى بى پـيـرايـه بـاشـد, سـخـن شوهر را گوش ندهد, فرمانش را گردن ننهد و در خلوت [هنگامى كه همسرش از وى تقاضاى همبسترى مى كند] چون شتر چموش رام نگردد و...

بـه عـقيده ما علت اين تاءكيد آن است كه معمولا زنانى كه به مسائل جنسى بى علاقه اند بى ترديد بـرخـى از صـفـات خـوب ديـگـر را نـيـز ندارند و همان طور كه به تجربه هم ثابت شده است در زندگيشان احتمال بروز ضايعات و نابهنجاريها و گرفتار آمدنشان به افسردگى , فوق العاده زياد است .

شـايـد بـپـرسـيـد چـگـونه قبل از ازدواج مى توان به اين نكته پى برد؟ در اين باره نكاتى چند به نظرمى رسد كه برخى بدين قرار است :

1. شناخت خانواده دختر عنصر اساسى است .

مى توان با ظرافت دانست كه مادر و خواهران دختر مـوردنظر در اين زمينه چگونه اخلاقى دارند.

معمولا در خانواده اى كه مادر, سرد مزاج باشد و به امور جنسى بى ميل باشد فرزندان نيز چنين اند.

در حقيقت گاهى سرد مزاجى علت ارثى دارد.

2. در خـانـواده اى كـه ناراحتى اعصاب , بيمارى عمومى افراد آن است احتمال اينكه تمام اعضاى مؤنث خانه به روابط جنسى بى ميل باشند فراوان مى باشد.

3. زنـان و دخترانى كه منش مرد گونه دارند يا ناچارند بيشتر ساعات روز را به كار بيرون از خانه اشتغال داشته باشند معمولا تمايل چندانى به آميزش ندارند.

اضافه كنيم كه براى برخوردارى بانوان از اين صفت و به بيان دلچسب تر: از اين موهبت خداداد لازم نـيـسـت آنـها ذاتا چنين باشند, زيرا انسان عهده دار و تغيير دهنده صفات ذاتى خود نيست .

آنـچـه مـهـم بـه نـظـر مى رسد اين است كه اين حديث شريف به موازات سفارش به مردان براى انـتـخـاب هـمـسران اينچنينى , كنايه اى سراسر لطافت به زنان دارد كه حتى اگر چنين نيستند خويشتن رابى رغبت به كامدهى نشان ندهند و همچون مشتاقان , با روى خوش برخورد كنند.

چه بسا رفته رفته اشتياق حقيقى نيز به وجود آيد.

پس بار ديگر معلوم شد كه سفارش زن به پذيرفتن شوهر, عاملى است براى آنكه راه قدرشناسى از اوو شـنـاخـت محبتهايش هموار شود و زمينه تربيت و سازندگى شوهر زودتر فراهم گردد و از طـرفـى مـوجبات آرامش روانى خود او مهياتر باشد.

چون هرگاه كسى مطمئن باشد كه به علت خطاهايش فورى مورد مؤاخذه قرار نمى گيرد و براى چيزهاى كوچك تنبيه نمى شود, چه بسا در انجام كارهايش موفق تر و كم اشتباه تر مى گردد و روانش اضطرابى نخواهد داشت .

دختر در خانه پدر آرزو دارد در آينده سايه شوهرى قدرشناس بر سر او گسترده شود.

ولى همين دخـتـرپـس از ايـنـكه مدتى از زندگى زناشوييش گذشت از قبول مسؤوليتهاى مربوط به امور جـنـسى اظهاردلتنگى مى كند! راستى چرا چنين است ؟ در پاسخ بايد گفت دليلش اين است كه پـس از رسيدن به آرزوى خود و دست يافتن به آرامش , از آنجا كه حكمت تمكين را نمى داند, تنها بـه پـيـامـدهـاى نـاخـوشايند و طبيعى اين امر مى انديشد نه به فطرت خود كه همانا مهرجويى و همسرخواهى است .

آرى , تـمـكـين براى زن عرصه فرمانروايى اوست .

تمكين عامل محبوبيت نزد شوهر, صيدگاهى براى شكار وى و دور كردن صفات ناپسند او و اصلاح آنهاست .

وقتى كسى ديگرى را از نظر شهوى بر خود مسلط مى كند (تسلطى كه در نهايت , كام او را شيرين وطـعم زندگى و خوشى به وى ارزانى مى كند, در حقيقت نوعى دام براى صيد او گسترانيده و در زندگى زناشويى اين شوهر است كه در اين دام دست و پا مى زند نه زن .

مـرد خـوب مـى دانـد كه اگر زن با رغبت , او را به خود راه دهد چه لذتى مى چشد.

بدين منظور براى كامروايى مجدد خود حاضر است از هر خوى بدش دست بردارد و سر به راه شود و براى اينكه يـك بارديگر در آن دام افتد كه آبى گوارا و دانه اى خوشمزه دارد, خود زمينه هاى در دام افتادن خويش راپيشاپيش فراهم مى آورد.

بـا تـوجـه به مطالب فوق زنى كه از اين فرصت بخوبى بهره نجويد و از اين طريق , شوهر را به راه نـياوردشايد از ناتوان ترين و بى كفايت ترين زنان شمرده شود و آن كه به وسيله كامدهى مى كوشد شـوهـرش را مجبور به تاءمين خواسته هاى مادى خود كند از كجرفتارترين و كم معرفت ترين زنان است .

د. علامت صلح

گـاهـى تـقـاضـاى هـمـاغـوشـى شوهر در پى مشاجره هاى روزانه رخ مى دهد.

او به هنگام شب تصميم مى گيرد با معاشقه اى دو جانبه دعواى ميان روز را خاتمه يافته اعلام كند تا هر دو فردا را به شيرينى آغاز كنند.

چه بسا شوهر در گفتگوى تند روزانه , خود را مقصر بداند اما زن نبايد انتظار عـذر خواهى صريح از او داشته باشد, زيرا اگر كمى عاقلانه فكر كند نه از روى احساس انتقام , پى خواهد برد كه هميشه معذرت خواستن , با گفتار نيست .

بـراى مـرد تـقـاضـاى هـمـبـسـتـرى از هر شيوه عذر خواهى ديگرى پسنديده تر است و اين امر عـلتهاى مهمى دارد.

نخست اينكه سختى معذرت خواستن عاجزانه را در بر ندارد و شخصيتش را جريحه دارنمى كند.

دوم اينكه دعوا را بى آنكه سخنى از آن به ميان آيد خاتمه مى دهد.

بسيار اتفاق افـتـاده كـه عـذرخواهى صريح , مشكل را پيچيده تر كرده است , زيرا عذرخواهى علاوه بر شكست شـخـصـيت , درحقيقت نوعى اقرار به تعدى و نادانى يا كم تجربگى است .

گويى مرد خود اعتراف كرده كه در مشاجره ميان روز حق به جانب او نبوده است .

گـاهى هم تمايل به هماغوشى از سوى مرد نشاندهنده آن است كه مى خواهد با وجود تقصير زن دردعـوا, از ايـن راه وى را بـه صـلـح و چشم پوشى از كرده خود فرا بخواند بى آنكه نيازى به عذر خواهى داشته باشد.

در هر دو حال پذيرفتن او به صلاح زن است .

تصور ما اين است كه سهم عمده اى از طلب هماغوشيها از سوى مرد به سبب عامل اخير است .

در هـر صـورت , آقـايـان بـهـتـر مى دانند كه در اين قبيل مواقع , نبايد نرمش نشان دادن خانمها راوسـيـله اى براى ملامت و سركوفت آنها قرار دهند.

اين گذشت و مهربانى نبايد آقا را وادارد كه فرداى آن روز باجسارت بيشتر كار ناشايست خود را (اگر وى مقصر بوده ) تكرار كند.

كسى كه از شـكـيبايى و گذشت همسرش بناروا سود مى جويد شخص خطاكار و خودخواهى است كه سزاوار تـرحم و عفو نيست .

مسالمت و احسان در حق كسى رواست كه قدر آن را بداند و گراميش بدارد.

مدارا و حوصله براى فرصت دادن به شخص خطاكارى است كه درصدد جبران اشتباه خويش است نه آنكه عاملى براى پررويى و تكرار خطا باشد.

در زنـدگـى زنـاشـويى هرگاه براى مدتى يكى از طرفين شكيبايى ورزد و ديگرى قدرناشناسى كـنـد, كـار به جايى مى رسد كه اگر روزى هم فرد ناسپاس , سر به راه شود چه بسا طرف او ديگر تـحـمـل كمترين رفتار ناصواب او را نداشته باشد و در نتيجه زندگى , پرگفتگو و مخاطره انگيز گردد.

ه . اظهار وفادارى

غـرايـز مـرد در بـيـرون خـانه از طريق دهها عامل تحريك مى شود.

مشاهده چهره زيبا يا اندامى دلربا,شنيدن خاطره اى حقيقى يا ساختگى و يادآوردن لذتهاى گذشته , از جمله آن عوامل است .

در اين ميان , مردان غيرمتعهد خصوصا اگر متمول هم باشند با تحريكهاى بيرون خانه كمتر ترجيح مى دهند به سراغ همسران قانونى خود در خانه روند, بلكه به راههاى ديگرى روى مى آورند.

ولى افرادسالم و زندگى دوست و گاهى هم شناگران آب نديده با مشاهده صحنه اى محرك در بيرون خانه ,به همسران خود رو مى كنند.

اين قبيل مردان نه اينكه دوسـت داشـتـه بـاشـنـد بـا ياد زنى ديگرهمسرشان را در آغوش بكشند, بلكه چون نمى پسندند دلـهـايـشـان بـه خـارج از محيط خانه و همسرشان متمايل شود محبوب خويش را به همبسترى مـى خـوانند.

آنها دوست دارند شهوت برانگيخته شده نه به وسيله ديگرى بلكه با تمكين و دلربايى همسرشان خاموش شود.

گويى همسر خودشان بوده كه شهوتشان را تحريك كرده است .

در ايـن حـال مـرد از ايـنـكه به كمك همسر خود از شر آن وسوسه نجات يافته است لذتى فراوان مـى برد وبا آرامش و خرسندى يقين پيدا مى كند كه از همسرش همان كارى بر مى آيد كه ديگرى مى خواست به سوى خود جلبش كند.

بى سبب نيست كه امير مؤمنان على (ع ) فرموده است : شر النساء من لا تواتى .

بدترين زنان كسى است كه در خواست جنسى همسرش را پاسخ مساعد ندهد.

رسول اكرم (ص ) فرموده است : اى مـردم , ...هـرگـاه ديـده هـايـتـان [از مـناظر شهوت آلود] چيزى مشاهده كرد بى درنگ نزد همسرتان برويد و با وى بياميزيد.

در حديثى ديگر از على (ع ) آمده است : ...

پـس در ايـن حـال با همسرتان بياميزيد كه آنچه آن زن داشته همسرتان نيز دارد, تا شيطان بر سـرراه قـلـبـتـان نـنـشـيـنـد و ديده ها [و دلها]يتان را ازهمسر خودتان به سوى ديگرى متمايل نسازد.

سخنى با مردان

آيـا اسـلام مـى گـويـد زن بـى آنـكـه تـمايلى داشته باشد, آنگاه كه مرد بخواهد, مجبور به انجام عـمل زناشويى است ؟! مگر بدون تمايل مى شود بدين كار تن در داد؟ و آيا موقعيت روانى و عصبى زن دراين حال براى به وجود فرزند مستعد است ؟ در ايـن صـورت ايـنـكـه قـرآن فـرمـوده اسـت ((عـاشروهن بالمعروف )) (با زنانتان به شيوه اى شايسته رفتار كنيد) چه مفهومى مى يابد؟ راستى اگر از مردان مى خواستند كه در بدون ميل , غذا بخورند ياآميزش كنند برايشان خوشايند بود؟! پاسخ اين پرسشها را در گفتارهاى آينده دنبال مى كنيم .

الف .توقع بيهوده

در بـرشمارى صفات خوب زن علاقه به همبسترى را ياد كرديم , اما اين بدان معنى نيست كه زن بـايددر ابزار اين علاقه , آغازگر باشد و مانند مرد بدون شرم تقاضاى خود را باهمسر در ميان نهد.

خـداى متعال وجود زن را به گونه اى آفريده است كه در صورت سلامت روحى آن بى سبب غرايز جـنـسـى اوبيدار نمى شود و تا با تماس بدنى تحريك نگردد خود آغازگر ارتباط جنسى نمى شود.

بـدون ايـن ويـژگـى , نظام آفرينش رو به انحطاط مى نهد.

اگر زن نيز بخواهد چون مرد به دهها عامل مختلف غرايزجنسى اش بيدار شود شيرازه زندگى آدمى در هم مى پاشيد.

به همين منظور صـحـيـح تـر آن بـوده است كه تا زن دل در گرو محبت شوهر ننهد و جسمش به اراده همسرش تـحـريك نشود شهوت در او خفته بماند.

بر اين اساس نبايد از زن انتظار داشت كه پيوسته در ابراز علاقه جنسى آغازگر باشد.

اين كه زن بايد به آميزش با شوهر علاقه مند باشد بدين معنى است كه او پـس از رويكرد مرد به وى از تحريك شدن خويش نهراسد و خود را به رغبت در اختيار وى قرار دهد.

ب . انصاف دهيد

اسـلام از زنـان بـه طـور اكيد خواسته است كه در مقابل همسر خود و تقاضاهاى جنسى او تا آنجا كـه مـى تـوانـنـد انـعطاف پذير باشند.

با اين حال از مردان نيز مى خواهد كه تنها عوامل معقول و مشروع ,محرك غرايز جنسى آنان باشد.

هـرگـاه به اختلافات زنان و مردان بنگريم بدين نكته بيشتر پى مى بريم كه بخشى از نبود تفاهم دربـين همسران به سبب پايبند نبودن يكى از دو طرف به اصول اخلاقى است .

هرگاه مرد نتواند نـفـس خود را مهار كند و به طرق مختلف با زنان به ديدار و گفتگو نشيند, به طور طبيعى غرايز وى بيش از حدمعمول تحريك مى شود و آنگاه همسرش نمى تواند پاسخگوى تقاضاهاى فراوان وى بـاشـد.

مشاهده فيلمهاى ضد اخلاق , تماس زياد با نامحرمان و شوخى و خنده هاى محرك , دورى طـولانـى از خـانواده ,مطالعه رمانهاى جنسى , وجود دوستان بى قيد و امورى از اين قبيل همه از عواملى است كه به شيوه اى غير مشروع غرايز جنسى را تحريك مى كند.

بـراسـتـى چـگـونـه مـى تـوان انـتـظار داشت بانويى در كنار انجام امور خانه و تربيت فرزندان و مـشكلات زندگى , پاسخگوى غرايز جنسى مردى باشد كه به وسيله دهها عامل غير طبيعى قواى شهوى اش تحريك شده است ؟! اگـر اسلام زن را به تمكين و پذيرفتن شوهر سفارش مى كند مرد را نيز بيم مى دهد كه با نامحرم بدون ضرورت سخن نگويد, در كنار وى ننشيند و نگاهش نكند, تا مبادا در وى رغبت جنسى بيدار شود وآنگاه بانوى خانه به رنج افتد.

در واقـع يـكى از عوامل اختلاف همسران , خدا ترسى يكى و بيباكى ديگرى است .

يكى بر آن است تافرمان خدا را در حق همسر اطاعت كند و ديگرى دريده چشم و دريده خوست .

اينها همه در حالى است كه نوعى انصاف نيز از زنان انتظار مى رود و آن اينكه : اگـر مـردى سـخـاوتمند باشد, زن او را تا پايه خدايان مى پرستد و چه بسا در هر موقعيت برايش مـهـيـاى تـسـليم باشد.

اما اگر مرد چيزى را از او دريغ كند, در حد حيوان و موجودى خودخواه پنداشته مى شود واگر جوياى تمكين زن باشد با اينكه اين امر حق فطرى و مسلم مرد است از نظر او مردى هوسران و افراطى قلمداد مى شود.

بـراسـتـى عجيب است دنياى زن ! وقتى مرد سخت خواهانش باشد وى را متهم مى كند كه تو مرا فـقـطبـراى لذت بردن مى خواهى و بسيار شهوترانى ! در حالى كه وقتى خود خانم به همبسترى عـلاقـه زيـادنـشـان دهـد و شوهر با دارا بودن همه خوبيها و تلاشهايش براى رفاه همسر, مشتاق هـمخوابى نباشدخيلى زود از طرف خانم با گفتار و كردار متهم مى شود كه : تو چه ارزشى دارى كه نمى توانى همچون من باشى ! گويى به وى مى گويد: همه ارزش و اعتبار مرد خوب به داشتن رغبت فوق العاده جنسى است و وقتى اين هنر را ندارد بهايى ندارد.

ج .در نظر گرفتن جوانب و موقعيت

اظهار نظرها و نيز تفاوت تمايلات مرد و زن نشان مى دهد كه معمولا در برقرارى روابط زناشويى , ازآنـجـا كـه مردان نيازمندتر و جسورترند, در پيگيرى خواسته خود بيشتر پافشارى دارند تا زنان .

بعلاوه وجود حيا در بانوان هميشه مانع از آن است كه آغازگر اين تمنا باشند.

آنها بمراتب بيشتر از مـردان بـه فراهم بودن موقعيت و زمينه ها مى انديشند و بيمناك امورى هستند كه مردان بندرت بدانها فكرمى كنند.

اگـر هم زمانى در وجود زن تمايلى به برقرارى رابطه زناشويى وجود داشته باشد, چون زمينه ها بسانى فراهم نيست , اين ميل دوام نمى يابد.

گـاهـى هـم ايـن بـى ميلى به سبب فراهم نبودن زمينه ها نيست بلكه به خاطر در نظر گرفتن عـواقب بعدى است .

براى مثال هرگاه دسترسى به آب براى انجام نظافت و طهارت ممكن نباشد پيش ازمرد, زن است كه از انجام آميزش خوددارى مى كند و بدان اشتياقى نشان نمى دهد.

گـاهـى وجـود صـاحـبخانه يا ميهمان و افراد ديگر مشكلاتى فراهم مى آورد كه براى مرد ناديده انـگـاشـتـن آنـهـا امـرى طـبـيـعـى است در حالى كه تصور وجود آنان , براى بانوان ملال انگيز و دلسردكننده است .

مـوقـعـيـتهايى چون سفر, ايام بيمارى , ضعف جسمى , خستگى و عواملى از اين قبيل براى بانوان جداحايز اهميت است , در حالى كه براى مردان چنين نيست .

وجـود دلـهـره (به هر دليل كه باشد) ميل جنسى را در زنان بشدت كاهش مى دهد و چه بسا اين عـامـل درمـردان مانعى براى كاهش ميل جنسى نباشد.

در نظر آوريد كه در خانه اى حمام يا آب گـرم وجـودنداشته و انجام نظافت و طهارت به خبر كردن صاحبخانه نيازمند باشد.

در اين حال تـمـايـل بـه برقرارى آميزش چندان وجود ندارد.

بعكس هرگاه در اتاق استراحت , حمام كوچكى وجـود داشـته باشد كه بتوان نظافت كرد, طبيعتا اشتياق به آميزش (حتى اگر ميل قبلى نباشد) ممكن است به وجود آيد.

نـبايد فراموش كرد كه تغذيه ناكافى از عواملى است كه در تحليل بردن قواى جنسى نقشى بسيار مؤثردارد.

گاهى انسان به چيزى بى ميل نيست ولى براى رو كردن بدان و بهره مند شدن از آن در خودتوانى نمى بيند.

اين در حالى است كه اشتياق به همبسترى بدون تغذيه صحيح (كافى ) ميسر نـيست .

از طرفى , پس از آميزش , نيروهاى بدن به طور عجيبى تحليل مى رود تا آنجا كه گفته اند جنابت ,همچون خون دادن , جسم را بى رمق مى سازد.

درباره موضوع تغذيه (قبل و بعد از جنابت ), در گفتار معصومان (ع ) مطالبى رسيده است كه ما به خـاطررعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى مى كنيم .

خوردن غذاهاى شيرين و پروتئين دار چون عسل ,خرما و كباب توصيه مى شود.

 اگر تغذيه زن مناسب نباشد انتظار كشش جنسى بيهوده است .

از طرف ديگر وقتى تغذيه , خوب باشدچندان نيازى به تدارك امور ديگر نيست .

د. سهل انگاريهاى ممنوع

هـمـان طـور كـه گـذشـت , نـظافت و آرايش براى زنان نوعى وظيفه و بلكه مقدمه انجام عمل زنـاشـويـى است .

اما چرا فراموش كرده ايم كه مرد نيز وظيفه دارد براى خانواده اش تميز و آراسته بـاشـد! چـطـورمى توان زنى را كه به شيك پوشى و نظافت شوهر اهميت فراوان مى دهد به اظهار علاقه و همخوابى با همسرش كه مردى نامرتب و ژوليده است , ملزم ساخت ؟! بخصوص كه معمولا تـنـوع سيما و لباس در مردان كمتر تحقق مى يابد.

آيا تصور نمى كنيد كه بدبويى دهان , عرق بدن , لباس كثيف , دندانهاى نشسته و سر و وضع نامرتب , طرف مقابل شما را به گريز وا مى دارد؟! پيامبر اكرم (ص ) در اين باره فرموده است : هـر مردى موظف است خود را براى همسرش آراسته نمايد, همان طور كه دوست دارد همسرش براى او خوشنما باشد.

امام كاظم (ع ) مى فرمايد: رعـايـت نظافت و خوشنمايى مرد از جمله امورى است كه بر عفت زن [و چشم پوشى او نسبت به ديـگـرنـامـحـرمان ] مى افزايد.

هرآينه زنانى به سبب بى توجهى شوهرانشان به آراستگى و نظافت , ازپاكدامنى دست برداشتند.

سـهـل انـگـارى ديـگـر مـربـوط به تهيه نيازمنديهاى بانوست .

در گفتار امامان معصوم (ع ) اين امـورمـوردسفارش قرار گرفته است : خريد وسايل آرايش , لباس نو و متنوع , تغيير رنگ مو و ظاهر سر وصورت و...

رفتار آدمى تابع روحيات اوست و روحياتش تابع عوامل محيطى است كه از طريق گوش و چشم و ...

به فكر او راه مى يابد.

شايد باور نكنيد كه تغيير لباس و وضع ظاهرى بدن و خانه تا چه اندازه در روحـيـه زنـان مـؤثر است .

بيشتر آنان آن قدر كه از اين عناصر تاءثير مى پذيرند از چيز ديگر متاءثر نمى شوند.

گاهى يكنواختى زندگى , افراد خصوصا بانوان

را دچـار افـسـردگى مى كند و فرد حتى از غذا خوردن وگفتگو با ديگران لذتى نمى برد.

در اين حال خريد يك لباس نو, تغيير رنگ مو, سفر به جاى خوش آب و هوا يا تبديل و تغيير وضع خانه , چه بـسا به طور كامل روحيه وى را سالم و شاداب مى كند,بخصوص كه زنان وقتى دقت همسر را در اين زمينه ها مشاهده كنند بيشتر به زندگى دلگرم مى شوند ودر مقابل خواسته هاى شوهر, بيشتر از قبل انعطاف نشان مى دهند.

البته بايد دقت كرد كه تهيه اين نيازمنديها وقتى تاءثير مورد انتظار را خـواهـد داشـت كـه شوهر خود به خريد آنها اقدام ورزد نه آنكه تهيه آن را به زن واگذارد.

يك لـباس را اگر مرد با سليقه و رضايت خود براى همسرش بخرد نزد زن بهتر ازده لباس است كه از سوى خود بانو خريده شود.

ه . تقصير آشكار

پـيـش از ايـن گفتيم كه لذت نبردن از همبسترى از عواملى است كه زنان را نسبت به برقرارى روابـط جنسى دلسرد و چه بسا بيزار مى سازد و بر مرد است كه پس از آشنايى خود به وظيفه , او را همراه خويش سازد و نمونه طعمى را كه خود مى چشد به وى بچشاند.

در حـقيقت هرگاه زنى به اين دليل از همبسترى كناره گرفته باشد بايد تقصير آن را به گردن شوهرش انداخت .

پـيـوسـتـه بـايـد به ياد داشت كه اين عامل و موضوع فراهم نبودن زمينه و موقعيت , از مهمترين عـواملى است كه روابط زناشويى را به سردى مى كشاند و آن قدر كه بر طرف كردن اين عوامل در بـهـبود روابطزن و مرد تاءثير دارد عوامل ديگر مؤثر نيست و تهديد يا نصيحت نيز كارساز نخواهد بـود.

مـطـمئن باشيدكه با فراهم بودن زمينه و نبود عوامل بازدارنده , هيچ مشكلى فرا روى شما خودنمايى نخواهد كرد.

در اينكه چگونه بايد زن را براى برقرارى معاشرت آماده ساخت در روايات مطالبى بيان شده است .

حضرت امام صادق (ع ) مى فرمايد: راسـتـى مـمـكـن است در ميان شما كسى باشد كه با زنش بياميزد ولى [چون او را تحريك كرده وخـامـوش نـسـاخـتـه است ] پس از انجام عمل , اگر همان زن به يك مرد سياه چهره و زشت [از اهـل زنگبار] دست يابد, براى فرونشاندن شهوت خود به دامنش بياويزد.

بنابراين هرگاه بخواهيد بـازنانتان آميزش كنيد نخست بايد با آنها شوخيهاى شهوت انگيز نماييد و كاملا آماده شان سازيد, زيرادر اين صورت آميزش براى شما و همسرتان خوشايندتر و لذتبخش تر مى شود.

در حديثى از حضرت امام رضا(ع ) در نامه به ماءمون چنين آمده است : قـبـل از آميزش آنچه مى توانى با همسرت رفتارى شهوت انگيز پيش گير و [مواضعى كه شهوت رابـيـدار مى كند تحريك نما] ...

چه , اين عمل سبب غلبه ميل جنسى او مى شود و آثار آن در چشم وصورتش نمايان مى گردد و مى خواهد از تو مانند آن را كه تو از وى مى خواهى .

از فـرمايش حضرت رضا (ع ) بر مى آيد كه انجام مقدمات آميزش را بايد تا آنجا ادامه داد كه زن به اوج تحريك جنسى برسد و به همبسترى تمايل يابد.

ايـن در حـالـى اسـت كـه در برخى اخبار فرموده اند آميزش جنسى را چندان طولانى نسازيد.

در واقـع طـولانى نساختن همبسترى امرى است مربوط به پس از مقاربت .

و پيش از آن , شوخ ‌طبعى ومقدمه چينى در صورتى كه براى تحريك باشد نـه تـنـها نكوهش نشده بلكه سفارش شده است .

بعلاوه طولانى كردن معاشقه پس از مقاربت , در صـورتـى كـه بـراى سيراب كردن زن و رضايت جنسى اوباشد, نه تنها اشكال ندارد بلكه ضرورى اسـت .

مـقـاربت عجولانه و با انزال سريع امرى نكوهيده است .

اين در حالى است كه بيشتر زنان به سبب سرشت خود دير تحريك مى شوند و نيز دير به اوج لذت جنسى مى رسند.

بنابراين آميزشهاى منقطع (با انزال سريع از سوى مرد) براى اغلب آنان رنج آور ودلسرد كننده است .

تـاءكـيـد اسـلام بـر ايـن مـوضـوع بدين سبب است كه خداى متعال زن را وجودى پاك و عفيف قرارداده است و از همين رو ميل جنسى در او خود به خود كمتر به وجود مى آيد.

گاهى نيز تمايل روحى در اووجود دارد اما تا تحريك بدنى صورت نپذيرد در عمل رغبتى از خود نشان نمى دهد و وظيفه شوهراست كه وى را در اين حال كمك كند و ميل جنسى را در نهادش بيدار سازد.

در حـقـيـقت نشان ندادن تمايل نه بدان سبب است كه زن اشتياقى به روابط همسرى ندارد بلكه به اقتضاى طبيعت خويش (عفت ) كه وديعه الهى است , علاقه خود را بدين عمل اظهار نمى دارد.

يكى از پزشكان مى گويد: ((نـورمـان هـيـر)) طـبـيب انگليسى , براى موضوع آميزش , تشبيه مناسبى كرده است .

او مرحله آميزش را به بالا رفتن از كوهى تشبيه كرده است كه مرد چون داراى قدرت بيشترى است زود به قـلـه كـوه مـى رسد.

يعنى مرد زودتر آماده آميزش مى شود.

 در حالى كه زن هنوز به اواسط كوه نـرسيده است (زيرا زن ديرتر آماده مى شود).

همچنين در پايين آمدن , مرد يكدفعه پايين مى آيد و زن پله پله , و اين وظيفه مرد است كه دست همسر خود را بگيرد تا با هم بالا و پايين روند و از غريزه جنسى يكديگربرخوردار شوند.

يك كارشناس امور جنسى مى نويسد: بـر خـلاف مـردها كه نقاط قابل تحريك جنسى آنها در قسمتهاى بخصوص , محدود مى باشد, در زنهااين نقاط منتشر و وسيع است .

در تحت شرايط روحى مخصوص , لمس هر ناحيه از بدن ممكن اسـت بـه وجـد آورنـده تـحريك جنسى شود ...

تحريك اين نواحى سبب ظهور و بروز ميل جنسى شـديـدى خـواهـد شـد.

در اوايل ازدواج زنها معمولا نسبت به تحريك عمومى بدن بيشتر حساس هـسـتـنـد تـا به تحريك مستقيم دستگاه تناسلى , ولى پس از اينكه خجلت و كمرويى طبيعى زن بـتدريج زايل گرديدآن وقت است كه تحريك مستقيم ...

براى او لذتبخش تر خواهد بود...

ولى بايد دقـت كـرد كه اين گونه تماسها خيلى برامى و با مهارت انجام گيرد.

اينكه بسيارى از مردان در انـجـام اعـمـال زنـاشويى ازهمسر خود اظهار نارضايتى مى كنند گاهى بدين علت است كه آنها مـعمولا برقرارى روابط زناشويى رابه تندى آغاز مى نمايند.

در حالى كه به طور معمول تحريكهاى يكباره سبب مقاومت و نارضايتى دربانوان مى شود و آنهارااز همراهى و لذت خواهى دور مى سازد.

بـهـتـريـن روش آن اسـت كه انجام روابط بسيار آرام و تدريجى آغاز گردد.

آنگاه كه مرد تصميم قـطـعى خود به برقرارى روابط زناشويى را از همان آغاز با همسرش در ميان گذارد, كمترين بى ميلى در زن به مقاومت عجيبى تبديل مى شود كه بسانى به انعطاف نمى انجامد.

در حالى كه اگر ايـن تـصـمـيـم اظـهـار نـشـود و بـا مـهارت و دلجويى , كار دنبال گرددنتيجه مطلوب تر عايد مى شود.

مرد چگونه در آغاز و ادامه رابطه , خوددارى و درنگ كند؟

در مـيـان مـردان بـعـضى چنين تصور مى كنند كه عمل زناشويى تنها وسيله اى است براى خارج كـردن نـطفه .

پس چه فرق مى كند كه به چه كيفيتى صورت پذيرد! گروهى نيز آنچنان سرگرم امور زندگى اندكه گويى نه همسرى دارند كه بايد او را در اين مورد خشنود سازند و نه لزومى به چنين كارى وجود دارد!در حالى كه بر پايه مفاد روايات بايد براى مقدمات پيش از آميزش اصولى را در نـظـر گـرفـت و سـهمى جداگانه قائل شد.

اساسا بسيارى از دستورهاى دينى و بهداشتى پـيـرامـون اين موضوع مربوط به مقدمات آميزش است نه خود آن , و آن قدر كه بر مقدمات تاءكيد ورزيده اند بر خود عمل تاءكيدنكرده اند.

حضرت رسول خدا(ص ) فرموده است : چـنـانـكـه حـيوانات بر جفتهاى خويش مى جهند بر همسرانتان نجهيد بلكه پيش از آن با بوسه و سخن گفتن وى را براى عمل آماده سازيد.

امروزه ثابت شده است كه توجه به مقدمات آميزش , چه بسا زن عقيم را بچه آور مى سازد و بعكس آن ,بـدون مـقـدمـه بـه عـمـل پرداختن , زن بچه آور را عقيم مى سازد.

دكتر ((اوستاش تشاسر)) مى نويسد: مـلـكـه اتريش فرزند نمى آورد و از زنان عقيم به شمار مى رفت تا روزى دكتر مخصوصش پس از دقـت وفحص كامل به وى گفت : به عقيده من شما عقيم نيستيد و تنها علت نازايى تان اين است كـه بـاملاعبه و مغازله , غدد جنسى شما كاملا تحريك و آماده آميزش نمى شود.

بنابراين بايد قبل ازآمـيـزش , شـوهـرتـان با مغازله و ملاعبه زياد, شهوت جنسى شما را برانگيزد و غدد جنسى تان راتحريك و آماده آميزش نمايد.

بـالاخـره نـتـيـجه اجراى دستور دكتر اين شد كه ملكه اتريش از نازايى بيرون آمد و مادر شانزده فرزندشد.

دكتر ((كويراج هرتام داس )) هندى , متخصص و مشاور امور زناشويى در كتاب خاوئد (ص 67) كه به زبان اردو نگارش يافته مى گويد: بـراى اينكه آميزش , منشاء فرزند شود بايد مرد قبلا با ملاعبه , شهوت جنسى زن را تحريك كند و بـه طـورى او را آمـاده سـازد كـه چون نطفه در رحم قرار مى گيرد زن به اوج لذت رسيده باشد (انزال هر دو نفربا هم صورت گيرد.

) كارشناس ديگرى مى گويد: زمـانـى را كه زن براى عكس العمل جنسى لازم دارد خيلى طولانى تر است تا مرد, زيرا هم خيلى طول مى كشد تا تحريك شود و هم طول مى كشد تا به اوج لذت جنسى برسد.

اگر مرد فقط رواب ط جـنـسـى راوسيله اى براى ارضاى اميال بيولوژيكى خود تصور كرده , قبل از نزديكى براى تحريك هـمـسـر خـودكوشش نكند يا نتواند براى مدتى نعوظ خود را نگاه دارد و زود به اوج لذت جنسى برسد, زن ممكن است كاملا تحريك نشده و قبل از اتمام عمل نزديكى به اوج لذت جنسى نرسيده باشد.

و.

حقى در مقابل حق ديگر

زن وقتى به برقرارى روابط زناشويى موظف است كه شوهر از عهده مخارج او (نفقه ) بر آيد, خواه زن خـود از پس تاءمين احتياجات مادى خويش بر آيد يا نه , مطالبه كند يا نكند.

در هر صورت مرد موظف به كسب و كار و تلاش در امرار معاش خود و خانواده اش مى باشد و تا آن زمان كه مرد بدون عذرشرعى از پرداخت حقوق زن امتناع مى ورزد, زن موظف به پذيرش همبسترى نيست .

نـكته حايز اهميت اين است كه مخارج زن منحصر به نان و غذا نيست بلكه داراى ابعادى است كه درذيل بدانها اشاره مى كنيم :

1.غذا در حد نياز زن و متناسب با عادت و شاءن او و موقعيت محل زندگيش .

2.پوشاك به مقدار كافى , از نوع متعارف و متناسب با محل زندگى و عادت زن .

3.وسايل زندگى مثل فرش و لوازم آشپزخانه در حد نياز و متناسب با عرف و شاءن زن .

4.وسايل نظافت و آرايش .

5.مسكن متناسب با احتياج و شاءن و شخصيت زن .

6.خـدمـتـكـار در دو صـورت

الف ) موردى كه زن در خانه پدرش خدمتكار داشته است .

ب ) زن بـيـمـارباشد و نتواند خود كارهايش را انجام دهد.

در اين دو صورت مرد موظف است خدمتكارى براى زن اختيار كند يا خودش كارهاى خانه را انجام دهد.

7.هزينه درمان بيماريهاى جزئى و عادى .

مـوارد جـنـبـى ديـگـرى نـيـز بـه مـقـتـضـاى زمـان و مـكـان در كار است كه از ذكر همه آنها خوددارى مى كنيم .

تـذكـر دهـيـم كه تاءمين مخارج فرزند و والدين (درصورتى كه آنها نيازمند باشند) بر مرد واجب اسـت مـشـروط بر آنكه آنها نتوانند مخارج خود را تاءمين كنند.

اما در مورد همسر چنين نيست و حـتـى اگـر زنى ثروتمند باشد, تاءمين مخارج متعارف او (يا تقديم مبلغ آن به وى ) بر مرد واجب است , مگر اينكه زن خود آن را به شوهرش ببخشد, چنانكه معيار وجوب پرداخت مخارج زن , تمكن مـالى مرد نيست و مرددر صورتى كه تمكن مالى هم نداشته باشد, موظف به كار و تحصيل درآمد است و در صورت ضرورت بايد قرض كند و مخارج لازم همسرش را بپردازد.

ديـگـر آنـكـه اگر مرد سالها مخارج فرزندان يا پدر و مادر نيازمندش را ندهد گناهكار است ولى مـديـون آنـها نيست , يعنى پرداخت مخارج ايام گذشته بر وى واجب نيست .

ولى نسبت به همسر مـديـون اسـت ومـوظـف بـه پرداخت مبالغى است كه در ايام گذشته نپرداخته است , تا آنجا كه هـرگـاه زن بـه وظـايـف خـودعمل كند و شوهر مخارج متعارف او را به طور كامل نپردازد زن مى تواند بدون اذن همسرش از اموال اوبر دارد.

بعلاوه اگر مرد توان تاءمين مصارف همسر و فرزندان و والدين خود را نداشته باشد و تنها قادر بر تاءمين يكى از اين موارد باشد حق همسرش بر ديگران مقدم است .

از ديدگاه قانونى

در قانون مدنى كشور پيرامون موضوع مورد بحث ما مطالبى درج گرديده كه در ذيل به پاره اى از آنهااشاره مى كنيم .

1.از وظـايـف زن , حـسـن معاشرت با شوهر و اطاعت از او در امور زناشويى است .

حسن معاشرت عبارت است از: اطاعت زن از شوهر, خوشرفتارى و خوشرويى نسبت به او, رعايت نظافت و آرايش بـراى شـوهـر, آن طور كه مقتضاى زمان , مكان و موقعيت خانوادگى آنان است و خارج نشدن از منزلى كه شوهر معين كرده است .(با استفاده از قانون مدنى ايران , ج 4, ص 447)

2.مهمترين وظيفه زن در مقابل همسرش , قبول روابط زناشويى است و اين امر بر او واجب است .

ولـى از آنجا كه مقدمه واجب هم واجب است تمام امورى كه به نحوى در ارتباط با تمتعات جنسى مؤثرند,واجب مى باشند.(ترجمه تبصرة المتعلمين از علا مه حلى , ج 2, ص 552)

3.بـر زن واجـب است در محيط خانواده علاوه بر خوش خلقى و نرمش در رفتار و گفتار, طورى لـبـاس بـپـوشد كه براى همسرش جذاب و دلربا باشد.

بر او واجب است در محيط خانه و به خاطر هـمـسرش خود را بيارايد و خود را با بوى خوش معطر نمايد و حتى زدودن آنچه باعث دلسردى و بى ميلى شوهرمى گردد بر زن واجب است .(جواهر الكلام , ج 31, ص 148, مفاتيح الشرايع , ج 2, ص 289)

4.زن در صورتى حق خرجى دارد كه از همبسترى شوهر امتناع نكند.

در صورت امتناع از اين امر, وى متمرد (ناشزه ) محسوب مى شود و مرد موظف به پرداخت مخارج او نيست .(جواهر الكلام , ج 31, ص 474, شرايع الاسلام , ج 2, ص 347,شرح لمعه , ج 5, ص 465, تـحـرير الوسيله , ج 2, ص 313, بررسى مسائل فقهى حقوق خانواده , ص 296.)

5.ماده 1108 قانون مدنى : هرگاه زن بدون مانع مشروع از اداى وظايف زوجيت امتناع كند مستحق نفقه نخواهد بود.(بررسى فقهى حقوق خانواده , ص 359)

مواردى كه زن مى تواند از تسليم در برابر شوهر امتناع ورزد:

1.زن عذر شرعى داشته باشد مثل روزه واجب يا عادت ماهانه .

2.در مـواردى كـه رابـطـه زنـاشويى براى يكى از طرفين ضرر داشته باشد, مانند ابتلا به امراض مسرى يا مقاربتى .(تحريرالوسيله , ج 2, ص 242, بررسى فقهى حقوق خانواده , ص 359)

3.پـس از عـقـد ازدواج تـا زمـانى كه زن مهر را دريافت ننموده است وطرفين رابطه زناشويى با يكديگر برقرار نكرده اند زن مى تواند از برقرارى آميزش امتناع ورزد.

4.بـه نـظـر برخى از فقها زمانى كه زن در ضمن عقد شرط كند كه زوج با او نزديكى نكند در اين صورت مرد مجاز به نزديكى نيست مگر با اجازه زن .(جواهر الكلام , ج 31, ص 95, تحريرالوسيله , ج 2, ص 303)

5 .مواردى كه زن سنى كمتر از نه سال داشته باشد.(جواهرالكلام , ج 29, ص 118, تحريرالوسيله , ج 2, ص 241.)

6 .روزه مـسـتحبى براى زن عذر شرعى براى امتناع از همبسترى نيست و هرگاه به اين بهانه از پذيرفتن همسرش سر باز زند, كرده اش حرام است و حق خرجى ندارد.(ر .ك : كتاب خلاف , شيخ طوسى , ج 2, ص 328, مفاتيح الشرايع , ج 2, ص 288.)

فتاواى جديد درايـنـجـا پـاره اى ازفـتـاواى جديد مراجع بزرگوار درج مى گردد.

اين پاسخها با اندكى اختلاف جزئى , نظر عموم فقهاست .

1.اگر مرد در روابط زناشويى افراط كند به طورى كه براى سلامتى زن يا شوهر مضر باشد, آيا زن مى تواند تمكين نكند؟ ج اگر براى زن ضرر داشته باشد مى تواند تمكين نكند.

بلكه براى حفظ سلامتى خود تمكين نكردن لازم اسـت , امـا اگـر ضررمتوجه شوهر است و به زن ضرر نمى زند زن نمى تواند از آميزش امتناع ورزد.

2.اگر زن ضعف شديد داشته باشد و نتواند به آميزش بپردازد مى تواندتمكين نكند؟ ج بيمارى و ضعف غير قابل تحمل , تكليف را ساقط[مى سازد] و زن مى تواند تمكين نكند.

3.زن در چه صورتى ناشزه مى شود؟ ج در صـورتـى كـه بـدون اذن شوهر از خانه خارج شود يا خودرا براى لذتهاى جنسى در مواقعى كه شـوهـر مـى خـواهـد, بـدون عـذرشرعى (مثل ايام عادت ), در اختيار او قرار ندهد, و از موجبات نفرت مرد پرهيز نكند.

4.با چند مرتبه تمكين نكردن , زن ناشزه مى شود؟ ج زن حتى اگر براى يك مرتبه , بدون عذر, از لذت بردن شوهر جلوگيرى كند ناشزه مى شود.

5.اگر شوهرى زنش را در مدت حيض مجبور به تمكين كرد حكمش چيست ؟ ج اگر اجبار به حدى برسد كه از زن سلب اختيار شود,تكليفى متوجه او نيست .

6.آيا استحاضه نيز از نظر روابط زناشويى , حكم حيض را دارد؟ ج خير, حكم حيض را كه در هر صورت نزديكى حرام باشد ندارد, بلكه اگر مستحاضه غسلهاى واجب خود را انجام دهد,نزديكى شوهر با او حلال است .

7.آيا زن و شوهر در زمان حرمت روابط زناشويى مى تواننداستمتاعات ديگرى از يكديگر ببرند اگر چه انزال صورت بگيرد؟ ج بلى , اشكال ندارد.

8.اگر زن ناشزه , حامله باشد آيا از نظر حمل استحقاق نفقه دارد؟ ج در فرض سؤال , زوجه نفقه ندارد, اگر چه حامله باشد.

9.اگر پزشكان مردى را از عمل زناشويى منع كنند آيا زن حق داردمرد را وادار به اين كار كند؟ ج اگـر از گـفته پزشك اطمينان حاصل شد كه عمل زناشويى مستلزم ضرر مهمى براى مرد است , نبايد او را وادار به اين عمل كندو همچنين عكس مساءله .

10.اگـر مرد بخواهد به مسافرتى بيش از چهار ماه برود آيا بايد ازهمسرش اجازه بگيرد؟ اگر زن اجازه نداد مسافرت او حرام است ؟ ج اجـازه گرفتن از همسر فى نفسه لازم نيست , اما چون زن هر چهار ماه يك بار حق همخوابى دارد لذا, در فرض سؤال , لازم است اجازه بگيرد كه در حقيقت به معناى طلب اسقاط حقش است و اگـر بدون اجازه سفر كرد, در صورتى كه سفر او به قصد ادانكردن حق زن و ترك واجب باشد, سفر او معصيت و حرام است وبايد نماز را تمام بخواند.

لكن اگر به اين قصد نباشد, حرام نيست .

11.آيا حكم نشوز در مورد مرد نيز تحقق دارد؟ ج بـلـى , مرد هم اگر حقوق واجب زن را از قبيل نفقه وهمخوابى رعايت نكرد و امتناع ورزيد, ناشز مى شود و زن مى تواند به حاكم شرع مراجعه كند.

12.اگر خانمى بدون اجازه شوهر از منزل خارج شود تكليف او ازلحاظ نماز و روزه چيست ؟ آيا او ناشزه مى شود؟ ج اگـر بـا لـبـاسى كه شوهر در اختيار او گذاشته نماز بخواند,چنانچه شوهر راضى نباشد, نمازش باطل است ولى روزه او صحيح است .

13.در صـورتـى كـه مـردى بـخواهد با كراهت , با همسر خود از پشت نزديكى كند آيا زن مى تواند امتناع كند و تمكين نكند؟ ج بـلـى , مـى تـوانـد تـمـكين نكند.

و دليلى نداريم كه تمكين كردن نسبت به هر لذت جايزى , لازم است .

14.اگر مرد به زن امر كند كه فلان شكل برايش آرايش كند يا فلان لباس را در منزل بپوشد و يا به نـحـو خـاصـى نظافت كند, آيا زن بايد اطاعت كند,با توجه به اينكه زن بايد آنچه را منافى حقوق همسر و نظر اوست از خود دوركند؟ ج اطـاعـت زن از شـوهـر در امور مربوط به استمتاعات واجب است و امور مذكور اگر در اين زمينه باشد يا ترك آنها موجب نفرت شود, بايد اطاعت كند وگرنه لازم نيست .

15.اگر خانمى ببيند شوهر او چشم چرانى مى كند و با زنهاى نامحرم بيش از او گرم مى گيرد آيا مى تواند براى متوجه كردن او به اين عمل زشتش تامدتى براى او تمكين نكند؟ ج تمكين نكردن جايز نيست , ولى با رعايت مراتب وشرايط نهى از منكر, نهى از منكر كند.

16.دخـترى كه عقد شده و تا كنون عروسى نكرده است آيا بيرون رفتن او بايد با اجازه پدر باشد يا اجازه شوهر؟ و نفقه او با كيست ؟ ج بيرون رفتن او از خانه بدون اجازه شوهر خلاف احتياطاست .

و نسبت به نفقه اگر حاضر به تمكين و رفتن به خانه شوهراست و شوهر كوتاهى مى كند نفقه او به عهده شوهر است .

17.اگـر زنى حاضر نشود با شوهر به منزل وى برود و بدون اجازه شوهر در خانه پدر بماند آيا حق نفقه دارد؟ ج بـه طـور كلى نفقه همسر دايم وقتى بر شوهر واجب است كه از او اطاعت كند و در امور مربوط به زناشويى بدون عذر سرپيچى نكند, و اگر بدون اذن از خانه خارج شد نفقه اش ساقط مى شود.

18.آيـا جايز است زن بدون اجازه شوهر دست در جيب او كرده , براى مخارج خانه يا فرزندان پولى بردارد در فرض اينكه شوهر نفقه مى پردازد يانمى پردازد؟ ج در صورتى كه نفقه را مى پردازد جايز نيست و در صورت دوم , مى تواند بدون اجازه شوهر نفقه خود را از مال او بردارد.

اعجاز غیبی قرآن

 

 

اقسام خبرها غیبی قرآن:

خبرهاي غيبي قرآن شامل موارد زير است:

در قرآن کریم اخبار گوناگونى از خداوند و اوصاف او، فرشتگان، اجنّه، عالم برزخ و آخرت، بهشت و جهنّم، چگونگى برپا شدن قيامت، رسيدگى به اعمال بندگان و ... ارائه شده است که مسلماً کسی که به منبع وحیانی متصل نباشد نمی تواند این توصیفات را ارائه بدهد.

اوصافی که قرآن برای خداوند بیان می کند اوصافی است که خداوندی که سزاوار پرستش است می بایست دارای آن باشد و نمی تواند حتی از یکی از آن ویژگیها بی بهره باشد.

مکانی که به عنوان بهشت و جهنم توصیف شده است بهترین و بدترین مکان ممکن است و مراحل حسابرسی که در مسیر دنیا تا این دو مقصد انجام خواهد شد کاملترین حسابرسی است.

نمونه ای از توصیفات ناقص از امور غیبی, در کتابهای مقدس که متنی بشری است مشاهده می شود. به عنوان مثال خداوند را کشتی گیرنده با بنده خویش, غیر مطلع از محل حضور حضرت آدم و حوا, مخالف با علم و منع کننده بهره گیری از درخت علم معرفی شده است.

2.سرگذشت و اخبار غيبى از امّتهاى گذشته:

الف: آیه در باره سوره سبأ:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در عصرى که کسى اطلاع دقيقى از گذشته نداشته و هيچ يک از وسايل اطلاع رسانى و يا علوم باستان شناسى موجود نبوده است، قرآن دقيقاً به بيان اخبار گذشته مى پردازد و پس از قرنها، امروزه بر اثر کاوشهاى باستان شناسى، نشانه هايى از آنها يافت مى شود که به عنوان نمونه مى توان به سرگذشت قوم سبا اشاره کرد؛ در حالى که تا قرن 19 م. مورّخان، جهان از وجود چنين قوم و تمدنى اظهار بى اطلاعى مى کردند.

جالب اينکه قبل از اکتشافات جديد، نامى از سلسله ملوک سبا و تمدن عظيم آن برده نمى شد و مورّخان «سبا» را فقط شخصى افسانه اى مى دانستند که مؤسس دولت «حمير» بوده است. در حالى که قرآن ضمن نام نهادن سوره اى به نام اين قوم، به يکى از مظاهر تمدّن آنها نيز که بناى سد تاريخى مأرب است، اشاره مى کند و قرنها بعد، پس از کشف آثار تاريخى اين قوم در يمن، عقيده دانشمندان دگرگون مى شود.

نکته جالب توجه آن است که يکى از علل عدم استخراج آثار تمدن سبا تا قرن 19 م.، سختى راه و گرماى شديد هوا بوده است تا اينکه عده معدودى از باستان شناسان به خاطر علاقه شديدى که نسبت به کشف اسرار آثار سبا داشتند، توانستند به قلب شهر «مأرب» و نواحى آن وارد شوند و از آثار و خطوط ونقوش فراوانى که بر روى سنگها ثبت شده بود، نمونه بردارى کنند و به جزئيات اين قوم و حتى تاريخ بناى سد مأرب و خصوصيات ديگر پى بردند و براى غربيان ثابت شد که آنچه را قرآن، قرنها قبل در اين زمينه بيان کرد، يک افسانه نيست، بلکه يک واقعيت تاريخى مى باشد که آنها از آن بى خبر بوده اند.

نکته مهم آن است که همه اين پيشگوييها قاطع، محکم و بدون هيچ گونه ترديدى بيان شده است. در حالى که اگر اين اخبار از طرف شخص پيامبر(ص) بدون واسطه وحى) مى بود، بايد با ترديد بيان مى شد؛ چرا که در صورت خلاف، مردم به نبوّت ايشان بدبين شده و از اطرافش پراکنده مى شدند.

الف: غلبه ناپذیری قرآن:

مهم ترين پيشگويى قرآن، آياتى است که غلبه ناپذيرى قرآن را در همه اعصار و قرون نفى کرده، مى فرمايد: «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَ الْجِنُّ عَلَى أَن يأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْءَانِ لَا يأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرً»؛ «بگو:اگر انسانها و اَجنّه اتفاق کنند که همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد، هر چند يکديگر را [در اين کار] کمک کنند.»

و در آيه اى ديگر، ضمن اينکه همگان را به آوردن سوره اى همانند قرآن دعوت مى کند، مى فرمايد: «فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا وَ لَن تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکَفِرِينَ»؛ «پس اگر چنين نکنيد که هرگز نخواهيد کرد، از آتشى بترسيد که هيزم آن، بدنهاى مردم [گنهکار] و سنگها (بتها) است و براى کافران آماده شده است.»

در آيه کريمه فوق «لَنْ تَفْعَلُوا» به معناى نفى هميشگى است. اين پيشگويى از 1400 سال پيش تاکنون ادامه يافته و تاکنون دشمنان نتوانسته اند همانند يک سوره را بياورند که اگر توانسته بودند، سريعاً آن را گسترش داده، عليه اسلام و قرآن تبليغات مى کردند.

مهم آن است که تحدى قرآن اختصاص به هيچ عصر و نسل و گروهى ندارد و هم اکنون نيز قرآن کريم براى اثبات معجزه بودن خود و حقانيت رسالت رسول اکرم(ص) همگان را - اعم از توده مردم، محققان و نوادر - به هماورد و مبارزه مى طلبد.

ب:پیروزی رومیان:

«غُلِبَتِ الرُّومُ * فِى أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُم مِّنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيغْلِبُونَ * فِى بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يوْمَئِذٍ يفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ»؛ «روميان مغلوب شدند [و اين شکست ] در سرزمين نزديکى رخ داد؛ امّا آنان پس از [اين] مغلوبيت، به زودى غلبه خواهند کرد. در چند سال. همه کارها از آن خدا است، چه قبل و چه بعد [از اين شکست و پيروزى ]. و در آن روز، مؤمنان [به خاطر پيروزى ديگر] خوشحال خواهند شد.»

در اين آيات چند پيشگويى وجود دارد:

تاريخ نشان مى دهد که هنوز نُه سال نگذشته بود که اين دو حادثه به وقوع پيوست. روميان که در مقابل ايرانيان شکست خورده بودند، در نبرد جديدى بر آنها پيروز و مقارن همان زمان، مسلمانان با صلح حديبيه پيروزى چشمگيرى در برابر دشمنانشان به دست آوردند.

اکنون اين سؤال مطرح است که آيا در زمانى که ايران در اوج توانايى و روم در اوج ضعف و ناتوانى بود، يک انسان با علم عادى و بدون تکيه بر ماوراى طبيعت و علم بى پايان خداوند، مى تواند پيروزى کشور بزرگى همچون کشور روم را پيش بينى نمايد و خبر دهد ؟!

ج: اختراع وسائل نقلیه جدید:

«وَ الْخَيلَ وَ الْبِغَالَ وَالْحَمِيرَ لِتَرْکَبُوهَا وَ زِينَةً وَ يخْلُقُ مَا لَا تَعْلَمُونَ»؛ «همچنين اسبها و استرها و الاغها را آفريد تا بر آنها سوار شويد و زينت شما باشد و چيزهايى مى آفريند که نمى دانيد.»

خداوند در اين آيه بعد از آنکه به گروهى از حيوانات که براى جابجايى انسان آفريده شده اند، اشاره مى کند، افکار را به وسايل نقليه و مرکبهاى گوناگونى که در آينده در اختيار بشر قرار مى گيرد، متوجه مى سازد که بهتر و خوب‌تر از اين حيوانات مى تواند مؤثّر باشند.

تعبير ظريفى که در اين آيه به چشم مى خورد، کلمه «يخْلُقُ» است و منظور از آن، اين است که اختراعات انسان، در حقيقت جفت و جور کردن و به هم پيوستن اشيا بوده و مولود استعدادى مى باشد که خداوند متعال به او عنايت فرموده است. در واقع، ماشين و قطار و هواپيما مخلوق خدا است نه بشر. و کيست که نداند عقل و استعداد و طريقه استفاده صحيح از آن را خداوند به انسان مرحمت فرموده است؟!

د: گسترش توجه به قرآن:

«إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَلَمِينَ * وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينِ»؛ «اين [قرآن تذکّرى براى همه جهانيان است و خبر آن را بعد از مدتى مى شنويد.»

آيات فوق در اوج ضعف اسلام، خبر از گسترش و جهانى شدن آن در آينده مى دهد و به مخالفان اسلام گوشزد مى کند که ممکن است شما اين سخنان را جدّى نگيريد و بى اعتنا از کنار آن بگذريد؛ امّا به زودى صدق اين گفتار آشکار خواهد شد.

علامه طباطبايى، خبر پيشگويى قرآن در اين آيه را وعد و وعيد الهي و غلبه اسلام بر همه اديان ذکر مى کند.

ه: فتح مکه:

قبل از آنکه مکه توسط مسلمين فتح شود پيامبر در عالم رؤيا ديدند که به نشانه خروج از احرام موهاي سر خود را تراشيده اند و از آنجا که رؤياي انبياء رؤياي صادقه است به اصحاب خويش وعده دادند که بزودي وارد مسجدالحرام مي شوند. در سال ششم هجري آن حضرت به همراه جمعي از اصحاب به قصد زيارت خانه خدا راهي مکه شدند که در بين راه مشرکين در منطقه حديبيه از حرکت آنان جلوگيري کردند و کار به صلح حديبيه انجاميد و قرار شد مسلمانان برگردند و سال بعد براي انجام مراسم حج عازم شوند. پس از انعقاد پيمان صداي اعتراض بعضي از اصحاب برخاست و صدق رؤياي پيامبر را مورد ترديد قرار دادند در چنين شرايطي آيه زير نازل گرديد:

"لقد صدق الله رسوله الرؤيا بالحق لتدخلن المسجدالحرام ان شاءالله آمنين محلقين رؤسکم و مقصرين لا تخافون ما لم تعلموا فجعل من دون ذلک فتحا قريبا"(فتح 27)

"خداوند صدق خواب رسولش را آشکارخواهد ساخت که شما مسلمانان با دل ايمن به مسجدالحرام وارد شويد و سرها بتراشيد و  تقصير کنيد بدون ترس و هراس. پس خداوند آنچه را شما نمي دانستيد مقرر داشت و از پس آن فتحي نزديک قرار داد."

در اين آيه ضمن تأييد رؤياي پيامبر فتح مکه را نيز به مسلمين نويد داده شده است. در سال هفتم هجرت بود که درستي خواب آن حضرت تحقق يافت و مسلمانان به زيارت خانه خدا نايل شدند و يک سال بعد نيز دومين وعده قرآن به وقوع پيوست و در پي شکستن صلح توسط کفار، مکه توسط مسلمين فتح شد.

و: پیروزی مسلمانان در جنگ بدر:

جنگ بدر نخستبن جنگ مسلمانان با کفار قريش بود. کارواني از کفار مکه با مال التجاره فراوان از نزديکي هاي مدينه عبور مي کردند. مسلمين از پيامبر اجازه گرفتند تا به جبران اموال و منازل آنها که در مکه به غارت رفته بود به کفار حمله کنند و اموال آنها را بگيرند. پيامبر اجازه فرمودند و در اين هنگام آيه ذيل نازل شد:

"و اذ يعدکم الله احدي الطايفتين انها لکم و تودون ان غير ذات الشوکه تکون لکم و يريد الله ان يحق الحق بکلماته و يقطع دابر الکافرين"

"و هنگاميکه خداوند به شما وعده داد که يکي از دو گروه براي شما خواهد بود و شما دوست مي داشتيد که آن يکي که خالي از رنج بود براي شما باشد و خداوند مي خواهد که حق را با کلمات خود تقويت و ريشه کافران را قطع نمايد."

اين آيه نتيجه وقايع جنگ بدر را بيان مي فرمايد. با وجودي که تعداد نفرات دشمن چند برابر نفرات مسلمين بود و نگراني در بين بعضي مشاهده مي شد ولي قرآن صريحا بشارت داد که يا پيروزي در جنگ و يا مال التجاره از آن مسلمين شود.

ز: بقاء نسل پیامبر:

هنگامي که فرزند پيامبر از دنيا رفت شخصي به نام عاص بن وايل گفت:" همانا محمد ابتر است. پسري ندارد که قائم مقام او باشد و وقتي مرد ياد او منقطع خواهد شد.در اين هنگام آيات سوره کوثر بر پيامبر نازل شد:

"انا اعطيناک الکوثر  فصل لربک وانحر  ان شانيک هو الابتر "

"ما به تو خير بسيار داديم پس براي پروردگارت نماز بخوان و قرباني کن همانا آن کس که تو را سرزنش مي کند همان ابتر است"

در اين آيات خبر داده ميشود که آن کسي که آنحضرت را ابتر خواند نسلش منقرض و نسل آن حضرت باقي خواهد بود.

احكام فقهى مسابقه ‏ها

 

احكام فقهى مسابقه ‏ها از نظر آقاجمال و سيداحمد خوانسارى

بحث جالبی در مورد حدیث دوات و قلم.

 

چرا پيامبر (ص) با نوشته،به همان صراحت گفتار، (خلافت على) را مسجل نكرد؟

آن گاه پيامبر (ص) در غدير خم آن امر را براى مردم اعلان فرمود،و خود پيش از هر انسان ديگرى مى‏ دانست كه مردم در حفظ و فهم آنچه مى ‏شنوند همراى و همسان نيستند،پس انتظار مى‏رفت كه در خصوص پيمانى كه به صورت لفظى اعلان كرده بود،نوشت ه‏اى تنظيم كند،تا حجت را بر آنان تمام كند و هيچ گونه بهانه ‏اى براى افراد بهانه ‏جو باقى نگذارد،و ليكن آن كار را نكرد،و تاريخ از عهدنامه ‏اى كه پيامبر نوشته باشد و به مهر شريفش آن را مهر كرده باشد تا بدان وسيله على يا ديگرى را به عنوان رهبرى امت ‏بعد از خودش انتخاب كرده باشد،چيزى به ما نمى‏ گويد.علت اين امر چيست؟پاسخ اين پرسش مهم را در صفحه‏ هاى آينده خواهيم يافت.

تصميم پيامبر (ص) اجرا نشد

على رغم اين كه قرآن هر مسلمانى را مامور به وصيت مى‏ كند،پيامبر (ص) وصيتنامه مكتوبى از خود باقى نگذاشت.در سوره بقره مى‏ خوانيم:

«آن گاه كه فردى از شما را مرگ فرا رسد اگر مالى از خود باقى گذاشته باشد،وصيت‏ به خير،مقرر شده است،براى پدر و مادر و خويشان،حقى است‏بر عهده پرهيزگاران‏» (1) .

اين آيه بروشنى تصريح مى ‏كند كه خداوند وصيت را بر هر كسى كه مالى را پس از مرگش به جا گذارد فرض و واجب كرده است و اين وصيت‏حقى است واجب بر پرهيزگاران.

با آن كه از عبارت رسيده از پيامبر (ص) چنين برمى ‏آيد كه دستور وصيت ‏براى والدين و خويشاوندان پيش از نزول واجبات ارث بوده است،اما وجوب وصيت در هنگام مرگ و يا پيش از آن همواره واجب بوده است.بعلاوه،اين آيه مباركه از پايبندى به وصيت ‏سخن مى ‏گويد،و ليكن آيه از لزوم وصيت ‏به صورت نوشته و يا اكتفاى به وصيت لفظى چيزى نمى ‏گويد.اما پيامبر (ص) از مسلمانان خواسته است تا وصيت را بنويسند.در صحيح مسلم چنين آمده است:

سالم از پدرش روايت كرده است كه او از پيامبر خدا (ص) شنيد كه فرمود:«شخص مسلمان نسبت ‏به چيزى كه وصيت مى‏كند،-در صورتى كه سه شب بخوابد-حقى ندارد،مگر وصيتنامه‏اش نوشته و در نزد خود وى باشد» (2) .و در صحيح مسلم نيز از ابن عمر روايت‏شده است كه رسول خدا (ص) فرمود: «شخص مسلمان نسبت‏ به چيزى كه متعلق به اوست،و درباره‏اش وصيت مى‏كند-در حالى كه دو شب بخوابد-حقى ندارد،مگر وصيتنامه‏اش به صورت نوشته در نزد خود او باشد» (3) .

مسلم نيز روايت كرده است كه عبد الله بن عمر گفت،هيچ شبى بر من نگذشت-از آن زمانى كه شنيدم پيامبر آن مطلب را گفت-مگر اين كه وصيتنامه‏ام نزد من بود (4) .

چه بسا كه پيامبر وصيتش را شبها،ماهها و سالها،تاخير مى‏انداخت‏براى اين كه با پروردگار خود وقت مقررى داشت.قابل قبولتر اين است كه پيامبر از راه وحى مى‏دانست كه-پيش از اين كه خدا دين خود را كامل گرداند-او نمى‏ميرد.و بدان جهت است كه ما مى‏بينيم هنگامى كه در حجة الوداع آيه زير را از جانب خدا دريافت مى‏كند:«امروز دينتان را براى شما كامل ساختم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان ديانت‏براى شما پسنديدم.»نزديك شدن اجلش را احساس كرد و دريافت كه وقت آن فرا رسيده است كه وصيت لفظى كند و بعد هم وصيت كتبى.و براى همين است كه مى‏بينيم پيامبر در راه بازگشت از مكه به مدينه،حاجيان را در محل غدير خم متوقف مى‏كند و آنان را مخاطب قرار مى‏دهد و از جمله مى‏فرمايد:«گويى به لقاء الله دعوت شده‏ام،و لبيك گفته‏ام[گويا اجلم فرا رسيده است و به همين زودى از ميان شما مى‏روم]آگاه باشيد،در ميان شما دو چيز گرانبها مى‏گذارم:يكى قرآن و ديگر عترتم،پس مواظب باشيد كه چگونه پس از من نسبت‏به آنها رفتار خواهيد كرد و آن دو هرگز جدا نمى‏شوند تا كنار حوض كوثر بر من باز گردانده شوند».سپس گفت:«همانا خدا صاحب اختيار من است و من سرپرست هر مؤمنم و بعد دست على را گرفت وگفت:هر كس را من سرپرستم پس اين على سرپرست اوست.بار خدايا!دوست‏بدار هر كس او را دوست‏بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد!» (5)

وصيتنامه مكتوب در مورد كارهاى مهم ضرورى است

البته وصيت لفظى ارزشمند است،و ليكن وصيتنامه كتبى ضرورت دارد،بويژه در كار مهمى همچون پيمان نسبت‏به شخص معينى تا جانشين پيامبر و زمامدار امت‏بعد از پيامبر شود.براستى كه اعلام زبانى در كار مهمى از اين قبيل جاى وصيتنامه كتبى را نمى‏گيرد.چه بر آن مطلبى كه به زبان مى‏گويد ممكن است چيزى زياد يا كم كنند و يا تغيير دهند،يا انكار كنند و يا به فراموشى بسپارند اما آن كه تغيير و تبديلش مشكل است همان وصيتنامه كتبى است.به همين دليل است كه انتظار مى‏رفت پيامبر وصيتنامه‏اى بنويسد،با مهر شريفش ممهور كند،براى امت،به جاى گذارد.

البته بسيارى از دانشمندان مى‏گويند:كه پيامبر (ص) نسبت‏به پيروى از كتاب خدا و سنت پيامبر با گفتار وصيت فرموده است،و اين وصيت پيامبر را بس است.و ليكن اين عقيده درست نيست زيرا قرآن مؤمنان را به فرمانبردارى از خدا و اطاعت پيامبر امر مى‏كند:«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد!از خدا و پيامبر (ص) اطاعت كنيد!» (6) ،«به آنچه پيامبر براى شما آورده است عمل كنيد و از آنچه شما را نهى كرده خوددارى كنيد!» (7) .

در صورتيكه خود قرآن در ضرورت و لزوم پيروى از تعليمات خود و سنتهاى پيامبرش صراحت دارد، پس هرگز وصيت[پيامبر]به پيروى از آن دو،وصيت‏خاصى نخواهد بود و سخن پيامبر هرگز رساتر و اثر بخش‏تر از قرآن نيست.بعلاوه محتواى وصيت پيامبر (ص) چيزى بايد باشد كه پيروان آن حضرت ضرورت عمل به آن را جز به وسيله‏وصيت از طريق ديگرى ندانند،در صورتى كه ضرورت اطاعت‏خدا و پيامبرش براى همه مسلمانان امرى واضح و بلكه اساس و هدف غايى اسلام است.

البته شخص پيامبر (ص) از هر كسى نسبت‏به انجام دستور قرآن در زمينه وصيت كردن و عمل به چيزى كه امتش را مامور به انجام آن مى‏كند سزاوارتر است.

آگاهى پيامبر (ص) نسبت‏به خطرهاى آينده،وصيتنامه كتبى را ضرورت مى‏بخشد

هر گاه بر عبد الله بن عمر و هر مسلمان كوچك يا بزرگى واجب و لازم باشد كه وصيتنامه ‏اى بنويسد به دليل اين كه مسؤول اندك مالى يا عائله كوچكى است،پس،رسول خدا (ص) از تمام امتش به نوشتن وصيتنامه سزاوارترست،زيرا او نسبت‏به سرنوشت تمام نسلهاى امت اسلامى مسؤول است.

اما هنگامى كه اهميت مسؤوليتى را كه به گردن آن حضرت افتاده است-در مقابل ميليونها مسلمانى كه در زمان آن بزرگوار بودند،و ملياردها مسلمانى كه (از نسلهاى مختلف) بعد از او به دنيا مى‏آيند-در نظر بگيريم،يقين پيدا مى‏كنيم كه امرى غير عادى مانع از آن شده كه رسول خدا وصيتنامه‏اى بنويسد و در آن امت را به سوى رهبرى ارشاد كند كه زمامدارى آنان را بعد از وى بر عهده گيرد. براستى كه اسلام آن روزها نهال تازه‏اى بود كه ريشه‏هاى آن درخت‏به اعماق خاك اجتماع عرب فرو نرفته بود و خطرهايى كه اسلام را تهديد مى‏كرد فراوان بود.همگان از برگشتن عمده قبايل جزيرة العرب از ديانت و جنگهايى كه مسلمانان را زياد به زحمت انداخت آگاهند.شخص پيامبر (ص) آن خطرها را بيش از هر كسى مى‏شناخت.

در صحيح مستدرك آمده است كه ابى مويهبة (8) خدمتگزار پيامبر خدا (ص) روايت‏كرده است كه رسول خدا (ص) به او فرمود:

«همانا من از طرف خدا مامورم كه براى اهل بقيع طلب آمرزش كنم.آن بزرگوار تشريف برد و من در خدمت او رفتم.هنگامى كه گام به بقيع نهاد و در مقابل اهل بقيع ايستاد،فرمود:سلام بر شما اى كسانى كه زير خاكها قرار گرفته‏ايد.حالتى كه در آن هستيد-در صورتى كه مى‏دانستيد خداوند شما را از چه وضعى نجات داده است-بر شما گوارا مى‏آمد.فتنه‏ها مانند پاره‏هاى شب تاريك روى آورده و به يكديگر پيوسته است‏» (9) .

ابو بكر وصيتنامه كتبى از خود به جا مى‏ گذارد

عقل نمى‏پذيرد كه علاقه پيامبر (ص) به مصلحت امت و اهتمام به سرنوشت آن از صحابى خود،ابو بكر، كمتر باشد.ابو بكر از دنيا نرفت مگر اين كه مردى را جانشين خود بر مسلمانان گمارد و او را به عنوان رهبر اسلامى برگزيد;و با وجود آن كه مسلمانان در زمان رهبرى ابو بكر خطرهاى برگشت از اسلام را پشت‏سر گذاشته و تا اندازه زيادى به ثبات داخلى رسيده بودند،عمر را به جانشينى خود تعيين كرد.او اين كار را انجام داد چون مى‏دانست كه واگذاشتن مسلمانان بدون رهبرى،مهمل گذاردن امور امت،و قرار دادن آن در معرض خطرهاى فراوان است.

گفتگوى عبد الله بن عمر با پدرش

چه به جاست آن مطلبى كه عبد الله بن عمر-هنگام ضربت‏خوردن عمر-به پدرش گفت.نقل كرده‏اند كه او پدرش را نصيحت كرد كه شخصى را بعد از خود جانشين خويش قرار بدهد ميان آن دو گفتگوى زير روى داد:

عبد الله:اگر جانشين تعيين مى‏كردى خوب بود.

عمر:چه كسى را؟

عبد الله:تو سعى خود را به كار مى‏برى،چه آن كه تو پروردگار آنان نيستى.فرض كن اگر[بودى]كسى را به سرپرستى زمين خود،فرستاده بودى آيا دوست نداشتى به جاى او كسى را بگمارى تا به زمين برگردد؟

عمر:چرا.

عبد الله:فرض كن اگر كسى را به شبانى گوسفندانت مى‏گماردى آيا دوست نداشتى كه مردى را به جاى او تعيين كنى تا او برگردد؟ (10)

با اين كه او از تعيين يك فرد معين به جانشينى خود سرباز زد ولى به چيزى شبيه تعيين خليفه وصيت كرد.او شش نفر را برگزيد و به آنان حق انتخاب خليفه‏اى از بين خود را عطا كرد.و به آنان دستور داد اگر اكثريتى حاصل،از راى اكثريت،و اگر اكثريت ‏به دست نيامد از گروه عبد الرحمان بن عوف،پيروى كنند.

پس عمر امر مسلمانان را به اهمال وانگذاشت،بلكه براى آنان راهى نشان داد كه خيلى روشن آنها را به انتخاب خليفه رهبرى مى‏كرد.

پيامبر (ص) هر وقت مدينه را ترك مى‏كرد،جانشين مى‏گذاشت

پيامبر وقتى كه مدينه را چند هفته و حتى چند روزى ترك مى‏گفت،مردى از اصحابش را به جانشينى خود در آن شهر مى‏گمارد.هنگام عزيمت‏به جنگ بدر،ابو لبابه،روز دومة الجندل ابن عرفطه،در ايام جنگهاى بنى قريظه،بنى لحيان و ذى قرد،ابن ام مكتوم را به جاى خود تعيين كرد.روز بنى المصطلق ابى ذر،روز خيبر،نميلة،مدت عمره قضا ابن عضبط،روز فتح مكه ابو رهم،در جنگ تبوك على بن ابى طالب و در حجة الوداع ابو دجانه انصارى را جانشين خود قرار داد (11) .

اگر روش پيامبر (ص) آن بود كه هنگام دور شدن از مدينه به مدت چند هفته يا چند روز،جانشينى براى خود در مركز حكومت تعيين كند،بنابراين از عجايب وحشتناك است كه پيامبر (ص) از امتش براى هميشه جدا شود-در حالى كه مى‏داند چه خطرهايى او را تهديد مى‏كند-بدون اينكه پيمان نامه مكتوبى از خود به جا گذارد،كه در آن كسى را به جانشينى خود براى آنها تعيين كرده باشد!

آرى وجود نداشتن وصيتنامه‏اى مكتوب از پيامبر موجب حيرت و شگفتى انسان مى‏گردد.

پيامبر خواست وصيتى بنويسد ولى مانع شدند

با همه اينها نگاهى به حوادث روزهاى آخر زندگى پيامبر (ص) ،براى ما روشن مى‏سازد كه پيامبر خواسته است وصيتنامه‏اى بنويسد،ولى نتوانسته است.ما در صحيح بخارى روايت زير را مى‏يابيم كه ابن عباس روايت كرده است:

هنگامى كه بيمارى و ناراحتى پيامبر (ص) شدت يافت،فرمود،نامه‏اى برايم بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد.عمر گفت:درد بر پيامبر غلبه كرده است،كتاب خدا در نزد ماست و ما را بس است.پس،اختلاف افتاد و سر و صدا زياد شد.پيامبر فرمود:از نزد من برخيزيد،پيش من سزاوار نيست كه نزاع كنيد سپس،ابن عباس بيرون شد در حالى كه مى‏گفت:«براستى كه مصيبت هنگامى به اوج خود رسيد كه ميان پيامبر (ص) و نامه‏اى كه مى‏خواست‏ بنويسد فاصله ايجاد شد» (12) .

و مسلم در صحيح خود نقل كرده است كه سعيد بن جبير گويد:كه ابن عباس مى‏گفت:«روز پنج‏شنبه چه روز دردناكى بود؟!»سپس،گريه كرد بحدى كه اشك چشمش سنگ ريزه‏ها را تر كرد.گفتم:اى پسر عباس!روز پنج‏شنبه چه پيش آمد؟گفت:هنگامى كه بيمارى پيامبر (ص) خدا شدت يافت فرمود: كاغذى بياوريد براى شما نامه‏اى بنويسم تا بعد از من گمراه نشويد.اما آنان با يكديگر به نزاع برخاستند،در حالى كه نزد پيامبر شايسته نبود كه با هم نزاع كنند،و گفتند:چه شده پيامبر را؟آيا هذيان مى‏گويد؟بپرسيد از او!

پيامبر فرمود:واگذاريد مرا،من در حالى هستم كه (از حال شما در آينده) بهتر است.شما را به سه چيز توصيه مى‏كنم:مشركان را از جزيرة العرب بيرون كنيد.گروه نمايندگى را به روشى كه من گسيل مى‏داشتم،گسيل داريد.سعيد بن جبير مى‏گويد:ابن عباس از گفتن مطلب سومى،خوددارى كرد و يا گفت من آن را فراموش كرده‏ام (13) .

از عبيد الله بن عبد الله بن عتبة روايت‏شده است كه ابن عباس گفت:

«وقتى كه پيامبر خدا در حال احتضار بود،در آن خانه مردانى از جمله عمر بن خطاب بودند.پس، پيامبر (ص) فرمود;بياييد،براى شما نامه‏اى بنويسم تا پس از آن گمراه نشويد.پس او گفت:بيمارى بر پيامبر خدا غلبه كرده است!و شما قرآن داريد.كتاب خدا ما را بس است.پس،ميان اهل خانه اختلاف افتاد و به خصومت‏با يكديگر پرداختند،بعضى مى‏گفتند بشتابيد تا رسول خدا براى شما نامه‏اى بنويسد كه هرگز پس از او گمراه نشويد.و بعضى ديگر همان حرف عمر را مى‏زدند!

پس چون سخن بيهوده و اختلاف نزد پيامبر زياد شد،رسول خدا فرمود:برخيزيد!اين بود كه ابن عباس مى‏گفت:«براستى مصيبت;بزرگترين مصيبت آن گاه شد كه اختلاف و سر و صداى آنان ميان رسول خدا و آن نامه‏اى كه مى‏خواست‏براى آنان بنويسد،فاصله انداخت و مانع شد» (14) .

ابن سعد در طبقات نقل كرده است كه جابر بن عبد الله انصارى گفت:«چون‏پيامبر خدا بيمار شد-آن بيماريى كه در اثر آن وفات يافت-كاغذى طلبيد تا براى امتش چيزى بنويسد كه نه گمراه شوند و نه (بعد از آن حضرت) يكديگر را نسبت‏به گمراهى دهند،ميان حاضران در خانه سخنانى رد و بدل شد و مشاجره در گرفت و عمر سخنى گفت،پيامبر او را بيرون كرد» (15) .

و از زيد بن اسلم،و او از پدرش،از قول عمر بن خطاب نقل كرده است كه عمر گفت:«ما نزد پيامبر بوديم،و بين ما و زنان پيامبر پرده‏اى آويخته بود.پس،پيامبر خدا فرمود:مرا با هفت مشك آب غسل دهيد و كاغذ و دواتى برايم بياوريد تا چيزى براى شما بنويسم كه هرگز پس از آن گمراه نشويد.زنها گفتند:آنچه پيامبر نياز دارد حاضر كنيد. (عمر مى‏گويد:) پس،من گفتم:شما ساكت‏باشيد كه شما همسران او هستيد.وقتى كه او بيمار شود چشمهايتان را مى‏فشاريد و اشك مى‏ريزيد و هنگامى كه سالم است‏به گردنش مى‏چسبيد.آن گاه پيامبر فرمود آنان از شما بهترند» (16) .

اين حادثه عجيب پرسش هايى را برمى‏انگيزد:

(1) چرا عمر در نوشتن وصيتنامه با پيامبر مخالفت كرد؟

(2) پيامبر (ص) به چه چيز مى‏خواست وصيت كند؟

(3) چرا پيامبر خدا على رغم مخالفت عمر آنچه مى‏خواست انجام نداد؟

(4) چگونه وصيت پيامبر (ص) براى امت‏باعث ايمنى از گمراهى است؟

بعضى از علماى حديث‏به سؤال اول به اين گونه جواب مى‏دهند كه آنچه را عمر،به مخالفت‏با آن دعوت كرد اين بود كه چون پيامبر در حال احتضار بود،دلش به حال اوسوخت.وصيت كردن در آن ساعت مايه رنج‏بيشتر پيامبر بود و عمر خواست كه پيامبر زياد خود را به زحمت نيندازد!

پذيرفتن اين توجيه واقعا مشكل است.

اين مخالفت‏به دليل كم كردن زحمت پيامبر نبود

كجا مسلمانى مجاز است مسلمان ديگرى را-كه در معرض موت قرار دارد-چه داراى مقام بزرگ باشد، يا كوچك از نوشتن وصيتنامه‏اش باز دارد؟و حال آن كه مى‏داند وصيت كردن يكى از وظايف دينى است و از هر مسلمانى خواسته شده است تا آن را بيش از فرا رسيدن مرگش،آماده سازد.پيشتر روايتى كه عبد الله فرزند عمر نقل كرده بود گذشت،پيامبر (ص) فرمود:«شخص مسلمان حق ندارد،دو شب را بخوابد مگر آن كه وصيتنامه‏اش را در مورد آنچه متعلق به او است نوشته و در كنارش باشد.»البته بر هر مسلمانى بويژه بر بزرگان اسلام همچون عمر،واجب است تا برادر مسلمانش را در انجام تكليف دينيش كمك كند،نه آن كه او را از اقدام به آن عمل باز دارد.در اينجا وظيفه عمر در مقابل وصيت پيامبر (ص) دو برابر مى‏شود:

چه پيامبر تنها يك مسلمان نيست‏بلكه او سرور مسلمانان و پيامبر آنان است،پس بر عمر واجب است،تا نهايت كمك و يارى را براى انجام تكليف پيامبر (ص) به آن حضرت بكند.بر عمر واجب است تا به پيامبر در اقدام به نوشتن وصيت نامه‏اش كمك كند،زيرا پيامبر مى‏گويد:وصيتش وسيله حفظ امت از گمراهى است،و پيامبر همواره در آنچه مى‏گويد صادق است.اگر وصيتش پشتوانه‏اى است در مقابل گمراهى،پس بر عمر واجب است تا همچون يك مسلمان برجسته علاقه‏مند به مصالح اين امت از آنچه پيامبر (ص) اراده فرموده است،استقبال كند و بر دستيابى به اين تضمينى كه براى آينده مسلمانان ضرورى و لازم است‏بى‏نهايت‏شادمان باشد.چه چيز براى اين امت مهمتر از اين است-در حالى كه پيامبرش در آستانه جدايى است و با اين جدايى وحى آسمانى قطع مى‏شود-كه اين امت‏بر نوشته‏اى دسترسى داشته باشد كه روشنگر راه او باشد و اورا از گمراهى و آشوب در آينده طولانى نگهدارى كند؟ !

بر عمر و همه كسانى كه در آن مجلس حاضر بودند،واجب و لازم بود كه در آن لحظه امر پيامبر را اطاعت كنند.پيامبر به آنان امر كرد كه كاغذى بياورند تا وصيتنامه‏اش را روى آن بنويسد و اطاعت فرمان پيامبر واجب است.قرآن مجيد آن را تذكر مى‏دهد:«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد،مطيع فرمان خدا و پيامبر باشيد...»59:4چگونه عمر به دليل دلسوزى بر پيامبر و ترس از زيادى رنج و مشقت او،با آن حضرت مخالفت مى‏كند،در صورتى كه مخالفت وى با آن بزرگوار موجب رنج‏بيشتر و بزرگتر از آن چيزى بود كه خواسته بود و بايد انجام مى‏شد؟پيامبر به يارانش،در روزهاى توانايى و نشاط امر مى‏كرد و آنان به انجام فرمان او مبادرت مى‏ورزيدند،حتى اگر دستور آن حضرت در مورد مالها و جانهاى ايشان مى‏بود.هان،اكنون آن حضرت كاغذ و دواتى از آنان مى‏خواهد (و آن كم ارزشترين چيزهاست) ولى فرمان او را نمى‏برند!!!ترديدى ندارد كه اين عمل او را به سختى رنجانده،عميقا غمگين مى‏سازد و بر ناراحتى آن حضرت دليلى بالاتر از گفته او بديشان نمى‏باشد كه:«از نزد من برخيزيد»و گفتار او به عمر:«حقا كه آنان (زنان) از شما بهترند.».

اگر آنان به آنچه خواسته بود مبادرت مى‏ورزيدند،از ناراحتى او كاسته بودند،و هيچ چيز در آن ساعت پيامبر را پيش از قيام آن حضرت به امر واجب و مصون داشتن امتش در برابر گمراهى،مسرور نمى‏كرد.

براستى ابو بكر،از نوشتن وصيتنامه‏اش به هنگامى كه جان مى‏داد،منع نشد،با اين كه در حال اغما بود، در عين حال پيمان جانشينى عمر را به خلافت‏خود،به عثمان ديكته مى‏كرد.چقدر،خطا و سنگدلى بود، اگر فردى از مسلمانان در آن روز-به دليل فزونى زحمت او كه او در حال جان دادن است-مانع وصيت ابو بكر مى‏شد.تصور نمى‏كنم عمر،عثمان را-كه به هنگام نگارش وصيتنامه ابو بكر در بستر مرگ به او يارى كرد-ملامت كرده باشد!

شخص عمر در حالى كه ضربت‏خورده و زخم كشنده‏اى برداشته بود از نوشتن‏وصيتنامه‏اى براى مسلمانان،نسبت‏به آنچه اراده كرده بود-على رغم شدت درد و خونريزى زياد و بيهوشى لحظه به لحظه‏اش-منع نشد.براستى او در اين حالت اسفبار وصيت كرد كه شش نفر از صحابه از بين خود خليفه‏اى انتخاب كنند.به اين ترتيب كه اگر اكثريتى وجود داشته باشد،از راى اكثريت پيروى كنند و اگر آراء برابر باشد از گروه عبد الرحمان بن عوف متابعت كنند.مسلمانان هم از وصيت او پيروى كردند و به تمام وصيتنامه او بتفصيل عمل كردند،على رغم اين كه آن وصيتنامه باعث‏حفظ امت از گمراهى نبود.با اين كه وى آنها را به گزينش خليفه‏اى ساده‏لوح و كم اراده رهبرى كرد كه همان ضعف اراده‏اش سرانجام به قتل او منجر شد و قتل او نيز مصيبتها و فتنه‏هايى بيشمار براى توده مسلمانان به بار آورد.

با اين همه،بعيد است،انگيزه مخالفت عمر،به علت كاهش رنج و درد پيامبر و علاقه و دلبستگى به زحمت نيفتادن آن حضرت با نگارش وصيت‏بوده باشد.بنابراين،ممكن است اين مخالفت را به يكى از دو روش زير توجيه كرد:

ممكن است اين صحابى بزرگ مقصودش همان بوده است كه مى‏گفت.چه بسا كه او پنداشته است،در حقيقت پيامبر تحت تاثير تب حرف مى‏زند و آنچه مى‏گويد اراده نكرده و بى‏معنى است،معناى چنين تصورى اين است كه عمر فراموش كرده بوده است كه پيامبر (ص) منزه از بيهوده‏گويى است و او از روى هوا سخن نمى‏گويد و براستى كه خداوند هرگز از پيامبرش نيروى درست انديشيدن را سلب نمى‏كند.

آرى!ممكن است عمر همه آنها را فراموش كرده باشد زيرا-چنان كه به نظر مى‏رسد-او خود در آن روزها امور معنوى حادى را ناديده مى‏گيرد.دليل بر اين مطلب آن است كه در آن برهه از زمان در موضعگيريهاى خود-بين دو طرفى كه هر دو راه انحراف را پيش گرفته به نهايت تناقض گويى دچار شده بودند-مردد و سرگردان است.در نتيجه،از آخرين درجه چپ تا منتها درجه راست تغيير عقيده مى‏دهد.در همان حال كه او-در ايام بيمارى پيامبر-مى‏پنداشت كه پيامبر همچون هذيان گفتن فردى مبتلا به تب،هذيان مى‏گويد و در فكرش چنين مى‏پنداشت كه خداوند خاتم انبياى خود را به حالتى‏فرو مى‏گذارد كه مناسب حال هيچ پيامبرى نيست،و ناگهان-پس از رحلت پيامبر (ص) -او ايستادگى مى‏كند تا به مردم اظهار كند كه محمد نمرده است وانگهى به اين عبارت سوگند ياد مى‏كند و مى‏گويد:

«به خدا قسم،پيامبر خدا-به طور قطع-برمى‏گردد،چنان كه موسى برگشت،پس بايد دستها و پاهاى مردمى را كه تصور كنند پيامبر مرده است،قطع كرد.» (17) به اين ترتيب او در فاصله پنج روز از اين نظر كه فقدان نيروى تفكر را بر پيامبر (ص) روا مى‏دارد،به اين راى كه مرگ را براى رسول خدا جايز نمى‏شمارد،تغيير جهت داد.پس از دو يا سه روز او را مى‏بينيم كه به عقيده مخالف ديگرى مى‏گرايد و تصميم مى‏گيرد با گروه خود به زور وارد خانه على شود-در حالى كه فاطمه دختر پيامبر و زهرا پاره تن آن حضرت در ميان آن خانه است-تا او را بر بيعت‏با ابى بكر وادار كند (18) .و اين مطلب روشن مى‏سازد كه اين صحابى بزرگ در آن روزها وضع غير طبيعى داشته است و آن چهره تابناكى نيست كه ما به نام عمر،مى‏شناسيم.اما توجيه ديگر براى موضعگيرى او،اين است كه او بخوبى محتواى وصيتى را كه پيامبر مى‏خواست‏بنويسد،مى‏دانست و به اجتهاد خود نظر داد كه محتواى آن به مصلحت امت، نخواهد بود،بنابراين با نوشتن آن مخالفت كرد،و در اين صورت تفسير و توجيه موضع عمر را در توجه و دقت‏به پاسخ به سؤال دوم مى‏يابيم:پيامبر مى‏خواست درباره چه چيز وصيت كند؟

پيامبر مى ‏خواست درباره چه چيز وصيت كند؟

تصور نمى‏كنم كه پيامبر در آن ساعت مى‏خواسته است كتابى تاليف كند كه درآن سنتهاى خود و تفصيلات احكام شرعى را در آن بگنجاند،و يا براى مسلمانان خطوط عمومى شريعت اسلام را بنويسد. براستى پيامبر به كوتاهى ساعات عمرش بر روى اين زمين آگاه بود و مى‏دانست كه بزودى قبض روح خواهد شد.اگر رسول خدا در آن ساعت،خطوط كليى براى شريعت مى‏نوشت آن نوشته نمى‏توانست، وسيله نجات مسلمانان از گمراهى باشد،زيرا كه خطوط كلى در كتاب خدا موجود است و همواره مسلمانان با آنها سر و كار داشته‏اند و در تفصيل آن خطوط كلى بحث و جدال و گفتگو مى‏كنند.

پيامبر خدا پس از شروع نبوتش بيست و سه سال زندگى كرده است،و در اين مدت سنتهاى خود را ننوشته و خطوط كلى را براى شريعت ترسيم نكرده و-على رغم اين كه آن سالهاى طولانى،سنوات تبليغ و تعليم بوده است-دستور نوشتن آنها را صادر نكرده است،در صورتى كه وى در اوج تندرستى و نشاط بوده است.بيقين براى مصلحتى بوده است كه آن كار را نكرده است،پس دور از عقل و منطق است كه بخواهد در آن لحظه كوتاه-چيزى را كه در خلال بيست و سه سال انجام نداده بوده است-انجام دهد.

هدف آن بزرگوار اين نبود كه مسلمانان را به پيروى از قرآن و سنت‏سفارش كند،زيرا قرآن نسبت‏به آنها امر كرده است،و با اين همه مسلمانان از گمراهى در امان نمانده‏اند.چگونه پيروى از سنت پيامبر باعث ايمنى از گمراهى مى‏شود در صورتى كه آن نانوشته است و مردم در آنها اختلاف دارند،و (بر طبق عقيده عامه مسلمانان) پيامبر،مرجعى را تعيين نكرده است تا مردم سنت را از او اخذ كنند؟و علاوه بر آن:

پيامبر نه مى‏خواسته است (در وصيتنامه‏اى مكتوب) به اخراج مشركان از جزيرة العرب سفارش كند و نه به اجازه دادن نمايندگان،آن طور كه او خود اجازه مى‏داده است (همان دو موضوعى كه سعيد بن جبير در حديث‏خود از ابن عباس نقل كرده است) ،زيرا اين دو موضوع وسيله ايمنى از گمراهى نمى‏باشد.شايد موضوع سومى كه ابن عباس از آن سخنى به ميان نياورده و يا سعيد آن را فراموش كرده است همان‏است كه پيامبر قصد نوشتن آن را داشته است.

پيامبر قصد داشت كه براى امت امامى تعيين كند

آنچه پيامبر اراده فرموده بود اين بود كه مسلمانان را با زمامدارى آشنا سازد كه برگزيده خود آن حضرت بود و خود مى‏دانست كه او داناترين فرد از پيروان اوست‏به شرايع الهى و خالصترين فرد سبت‏به خدا و دين خدا،و نيرومندترين فرد بر تحمل بارهاى سنگين اسلامى است.با اين ويژگيها مرجع براى امت و زمامدارى براى آنان خواهد بود كه آنان را به راه راست رهبرى خواهد كرد،و باعث ايمنى آنان از گمراهى و هرج و مرج خواهد شد.

آن رهبر مورد نظر كيست؟

پيداست كه رهبر مورد نظر پيامبر (ص) نه ابو بكر است نه عمر،[منظور پيامبر]اگر هر كدام از آن دو بود،عمر با نوشتن وصيتى كه پيامبر در آن نسبت‏به آن فرد،پيمان مى‏گرفت،مخالفت نمى‏كرد،زيرا آن محبوبترين چيزها نزد وى بود.چه آن كه ما مى‏بينيم عمر،پس از رحلت رسول خدا-بر شايستگى ابو بكر به خلافت،استدلال مى‏كند،و اين كه او در غار همراه پيامبر خدا بوده است،و يا اين كه پيامبر او را مامور خواندن نماز كرد،آن گاه كه خود قادر بر امامت مسلمانان نبود.و اگر پيامبر (ص) پيمانى سبت‏به ابو بكر گرفته بود،عمر نيازى به اين نوع استدلال نداشت و هم نيازى نبود،كه عمر درباره شايستگى ابو بكر به خلافت‏با انصار به جدال بپردازد،بلكه وصيتنامه،خود مانع از جدال بود.

آيا مقصود على بود؟

براستى موضع پيامبر در روز غدير خم هنگامى كه به مسلمانان،اعلان كرد على سرپرست مسلمانان است پيوسته در ذهن عمر مجسم بود.و هنگامى كه پيامبر گفت‏قصد دارد براى مسلمانان مطلبى بنويسد تا پس از آن گمراه نشوند،عمر بخوبى يادش آمد كه اين سخنان بعينه همان سخنانى است كه پيامبر (ص) درباره خاندانش به صورت عام و درباره على به گونه‏اى خاص مى‏گفته است.

پيامبر حديث ذيل (زيد بن ارقم آن را روايت كرده است) را فرموده است:

«من در ميان شما چيزى را به جا گذاشتم كه اگر به آن توسل جوييد هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد.كتاب خدا،ريسمان كشيده شده ميان آسمان و زمين و عترت من،اهل بيتم.و براستى اين دو هرگز از هم جدا نمى‏شوند تا كنار حوض كوثر سوى من بازگردند،پس،مواظب باشيد درباره آن دو چگونه جانشينى براى من خواهيد بود» (19) .

و از على (ع) نقل شده است كه پيامبر (ص) در روز غدير خم فرمود:

«هر كسى را كه خدا و پيامبرش سرپرست اوست پس اين (على) مولا و سرپرست اوست.در ميان شما چيزى بر جاى گذاشتم كه اگر بدان چنگ زنيد هرگز پس از آن گمراه نخواهيد شد:كتاب خدا (ريسمانى) كه يك سر آن در دست‏خدا و سر ديگرش در دستهاى شماست،و اهل بيت من‏» (20) .

و از زيد بن ثابت نقل شده است كه رسول خدا فرمود:

«من در ميان شما دو جانشين مى‏نهم:كتاب خداى تعالى و خاندانم،پس مراقب باشيد چگونه پس از من درباره آن دو رفتار خواهيد كرد،زيرا آن دو هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند تا كنار حوض سوى من بازگردند» (21) و از جابر بن عبد الله نقل شده است كه رسول خدا فرمود:

«اى مردم!همانا من چيزى را ميان شما بر جا نهادم،مادام كه بدان متوسل شويدهرگز گمراه نمى‏شويد كتاب خدا و خاندان من،اهل بيتم.» (22) .

اين سخنان پيامبر و نظاير فراوان آنها پيوسته در گوشهاى عمر طنين انداز بود هنگامى كه پيامبر (ص) در بستر بيماريش به احضار دوات و كاغذ دستور داد براى آنان چيزى بنويسد تا پس از آن گمراه نشوند،عمر با هوشيارى خود مقصود پيامبر را درك كرد:كه او مى‏خواهد على را جانشين خويش سازد، پس،شروع به مخالفت كرد.

عمر خود علت مخالفتش را توضيح مى‏دهد

علت مخالفت عمر،با وصيت پيامبر (ص) در مورد على (ع) را خود وى در زمان خلافتش ضمن گفتگويى با ابن عباس،به شرح زير يادآور شده است:

عمر:پسر عمويت را در چه حالى ترك گفتى؟

ابن عباس:در حالتى از او جدا شدم كه با همسن و سالهايش بازى مى‏كرد (گمان كرد كه مقصود خليفه، عبد الله جعفر است) .

عمر:مقصودم او نيست،بلكه مقصودم بزرگ شما خانواده (على بن ابى طالب است) .

ابن عباس:ترك گفتم او را در حالى كه با سطل درختان خرما را آبيارى مى‏كرد...و قرآن مى‏خواند.

عمر:خون يك آدم به گردنت اگر كتمان كنى.آيا چيزى از علاقه به خلافت در باطن او باقى است؟

ابن عباس:آرى.

عمر:آيا او گمان دارد كه پيامبر (ص) او را تعيين كرده است؟

ابن عباس:آرى و من اضافه مى‏كنم:از پدرم راجع به آنچه او ادعا دارد پرسيدم، (درباره تعيين شدن او به خلافت‏به وسيله پيامبر خدا (ص) ) او گفت:راست گفته است‏عمر:آن گفتار نوعى ستايش والا از جانب پيامبر خدا (ص) درباره على بوده است،هيچ مدعايى را ثابت نمى‏كند و هيچ اشكالى را برطرف نمى‏سازد.البته پيامبر تجربه مى‏كرد تا در صورتى كه ممكن باشد او را به خلافت منصوب كند.براستى كه او در هنگام بيماريش خواست او را به نام تعيين كند.اما من از باب دلسوزى و حفظ اسلام از آن كار جلوگيرى كردم.نه،قسم به پروردگار اين بنا (كعبه) قريش هرگز بر خلافت على متفق نمى‏شدند.و اگر پيامبر (ص) او را به ولايت منصوب مى‏كرد هر آينه توده عرب از همه جانب با او مخالفت مى‏كردند.پس، پيامبر (ص) دانست كه من از آنچه در دل اوست آگاهم،خوددارى كرد،و خدا نخواست جز تاييد آنچه رخ داده است (23) .

در اين صورت،آنچه انگيزه مخالفت عمر،با نوشتن وصيتنامه راجع به على (ع) شد،همان دلسوزى و احتياطش نسبت‏به اسلام بوده است و همچنين اعتقاد او بر اين كه قريش بر خلافت على (ع) اجتماع نخواهند كرد و طولى نخواهد كشيد،اگر او عهده‏دار خلافت‏شود از همه جانب با او مخالفت‏خواهند كرد.

اين عوامل باعث جواز مخالفت‏ با پيامبر نمى ‏شود

با اين كه ما شخصيت عمر و سيره،عدالت و قاطعيتهاى تاريخيش را،بزرگ مى‏داريم ولى به خود اجازه مى‏دهيم تا نسبت‏به اين عقيده و نظر او انتقاد كنيم،به دليل اين كه او به خود اجازه داده است تا با خواست و اراده پيامبر (ص) مخالفت كند.بهتر اين است كه خطاى او را در اجتهادش عنوان كنيم،هر چند از آن نوع اجتهادى باشد كه صاحبش در صورت خطا هم ماجور است (24) .

او يادآور شده است:پيش‏بينى مى‏شد كه مردم عرب تمام نواحى،پيمان با على را در صورت عهده‏دار شدن خلافت،بشكنند.لازم به يادآورى است كه انصار هم از عرب بودند و همه آنان على را دوست مى‏داشتند و به او علاقه‏مند بودند،اگر پيش از بيعت‏با ابو بكر فكر خلافت على بر آنان عرضه مى‏شد،هر آينه كسى را بر على ترجيح نمى‏دادند.تاريخ به ما بازگو مى‏كند كه آنان حتى پس از اين كه بيعت‏با ابو بكر پايان يافته بود،نزديك بود،به سوى على (ع) برگردند و اين در حالى است كه پيامبر (ص) عهدنامه‏اى مكتوب براى على،پس از خود باقى نگذاشته بود،اگر پيامبر چنان عهدى را مى‏نوشت، موضع آنان چه مى‏شد؟و بعدها كه با على بيعت‏شد-با اين كه حدود بيست و پنج‏سال از وفات پيامبر گذشته بود و اكثر مردم امتيازهاى على (ع) و بيانات صريح پيامبر را درباره او فراموش كرده بودند-ديديم كه تمام انصار پشت‏سر او ايستادند.كسانى كه با او مخالفت كردند به تعداد انگشتان يك دست نرسيدند از طرف ديگر بقيه عرب خارج از مدينه و مكه-با اين كه قريش ابو بكر را كاملا تاييد مى‏كردند-همگى با او مخالفت كردند.

على رغم اين كه اعراب تمام اطراف و نواحى با ابو بكر نقض عهد كردند و جنگهاى رده (ارتداد از اسلام) هزاران هزار قربانى گرفت،هيچ كدام از اينها عقيده عمر را-در اين كه بيعت‏با ابو بكر رست‏بوده است-تغيير نداد.پس،چرا در نظر عمر نوشتن وصيتنامه براى على نادرست‏بود،به دليل اين كه او پيش بينى مى‏كرد،اعراب پيمان خود را با على مى‏شكنند؟و حال آن كه اين يك پيشگويى حساب نشده بوده است،اى بسا كه قبايل عرب نسبت‏به على (به عنوان پسر عموى پيامبر و وصى او) تسليم‏تر بودند تا ابو بكر.

هنگامى كه پس از خلفاى سه گانه،على به خلافت رسيد،همه شهرهاى اسلامى-به جز شام-با ميل و رغبت‏با او بيعت كردند،اگر تحريك سران قريش نبود نه مردم بصره-پس از بيعت‏با او-پيمان شكنى مى‏كردند،و نه مردم شام از بيعت كردن با او،خوددارى مى‏ورزيدند.

اما اين گفتار عمر،كه قريش بر محور خلافت على اجتماع نمى‏كردند،شايد درست‏باشد،ولى ضرر و زيان آن چه بود؟زيرا قريش بر محور رسالت‏شخص پيامبر نيز اجتماع نكردند بلكه به مخالفت‏با او مجتمع شدند و بيست و يك سال با او جنگيدند،و داخل جامعه اسلامى نشدند مگر پس از اين كه شكستى مهلك را متحمل شدند.پس در اين صورت آيا ضرورتى دارد كه چون قريش در مقابل نبوت ايستادند آن را لغو و باطل شماريم؟!!و اگر موضع قريش نسبت‏به شخص پيامبر (ص) چنين بوده است، پس،چگونه جايز است كه موافقت آن را بر امرى نشانه درستى آن امر و مخالفتش را دليل بر نادرستى آن امر به حساب آوريم؟

شايد با توجه به گذشته تيره و تار قريش،صحيح آن باشد كه مخالفت آنها را با امرى دليل بر درستى آن امر بدانيم نه بر نادرستى آن.

علاوه بر آن،نبايد فراموش كنيم كه هنگام صحبت از قريش همزمان با رحلت رسول خدا (ص) از طرفى شخصيتهايى چون،على،ابو بكر،عمر،ابو عبيده،عثمان،طلحه،زبير،عبد الرحمان بن عوف،سعد بن ابى وقاص و ديگر مكيان كه در جنگ بدر حاضر بودند،از برجستگان و متنفذان قريش بودند،از طرف ديگر،نفوذ ابو سفيان و امثال او،به دليل غلبه اسلام بر ايشان،از بين رفته،يا رو به نابودى نهاده بود.امثال معاويه نيز هنوز شناخته شده نبودند.و ديو شهوت حكمرواييشان هنوز دهان نگشوده بود.

در حالى كه مكيان شركت كننده در جنگ بدر،در آن روز،صاحبان نفوذ در ميان قريش بودند،و نيز از بزرگان صحابه‏اى كه به صميميت نسبت‏به اسلام معروف بودند،انتظار مى‏رفت كه اگر پيامبر وصيتنامه‏اى مى‏نوشت،بر گرد على اجتماع كنند.پس،چگونه عمر اعتقاد داشته است كه اگر پيامبر هم وصيت مى‏كرد قريش بر خلافت على همراى نمى‏شدند؟

البته اين يك واقعيت است كه بعضى از قبايل مكه همواره كينه على را در دل خود پنهان مى‏داشتند، زيرا وى آنان را سوگوار ساخته بود،سوگ افراد زيادى از كسانشان كه على (ع) در ايام خصومت آنان با پيامبر (ص) و جنگ با اسلام آنان را به‏قتل رسانده بود،ولى با اين همه،گرد آمدن بزرگان صحابه از مردم قريش پيرامون على قابل پيش بينى بود،اگر از شدت حس انتقامجويى اولياى مقتولان و كينه آنها كاسته مى‏شد،همگى زير پرچم او جمع مى‏شدند.به نظر مى‏رسد كه اين همان مطلبى است كه پيامبر آن را پيش بينى كرده بود.

هر چند نبايستى فراموش كنيم كه ابو سفيان از جمله كسانى بود كه على (ع) او را سخت‏سوگوار ساخته بود.على (ع) ،پسر ابو سفيان حنظله،پسر عمو،و پدرزنش عتبه را به همراه پسرش وليد،كشته بود و با اين همه،تاريخ به ما مى‏گويد كه ابو سفيان نزد على آمد،بيعت‏خود را به او عرضه كرد و حتى پس از تثبيت‏بيعت‏براى ابو بكر،او را وادار به قيام و اقدام بر امر خلافت مى‏ساخت و خالد بن سعيد بن عاص كه همچون ابو سفيان فردى از بنى اميه بود،نيز همين موضع را داشت.در هر صورت،اين يا آن، فرق نمى‏كند،عمر مى‏بايستى توجه مى‏داشت كه پيامبر خدا از او با قريش و توده مردم آشناتر بوده است،چه او كسى است كه آنچه را مى‏بايست از قريش و مردم عرب،ببيند،ديد.جنگهاى قريش و عرب، به عمر،متوجه نبوده است،بلكه در برابر پيامبر (ص) بوده است،پس،سزاوارتر بود،كه عمر،آن را به ياد داشته باشد و هم اين كه پيامبر (ص) به مردم عرب و قريش از خود آنها آشناتر و به حال عمر از خود او آگاه‏تر بوده است.و مى‏بايست‏به ياد داشته باشد كه هر اندازه او به مصالح اسلام و مسلمانان علاقه‏مند بوده باشد،بى‏شك پيامبر (ص) از او و از هر مسلمان ديگرى علاقه‏مندتر بود.اگر پيامبر اراده فرموده بود كه با همه آگاهيش از وضع قريش و مردم عرب،بر خلافت على پيمان بگيرد،معنى آن عمل پيامبر اين است كه على تنها داروى اين درد است و رهبرى اوست كه مردم عرب و مسلمانان را متحد مى‏سازد، اسلام را به پيش مى‏برد و پيروزى آن را بر همه اديان تضمين مى‏كند.

چه عاملى اين صحابى بزرگ را به مخالفت ‏با پيامبر (ص) كشاند؟

طبيعى است كه چنين سؤال قابل قبول و به جايى به ذهن خواننده برسد:راستى‏عمر كه بر درستى ايمان خود يقين داشت،با اين ويژگى كه او معروف به اطاعت از خدا و پيامبر خدا بود،چگونه به خود اجازه داد،تا با پيامبر مخالفت كند و مانع نوشتن وصيتنامه آن حضرت شود (25) ؟

ممكن است اين صحابى بزرگ به اين دليل به خود اجازه مخالفت‏با نوشتن وصيتنامه را داده است كه معتقد بوده است‏سخن مكتوب پيامبر (ص) براى او و همه مسلمانان الزام آور است و بايد موافقت و اطاعت كنند.اما تا وقتى كه نوشته نشده است الزام آور نيست و بدان لحاظ مانع نوشتن شد تا به حد الزام و ايجاب نرسد.اگر اين عقيده درست‏باشد،نبايد هيچ يك از سنتهاى نبوى الزام آور باشد چه آن كه هيچ يك از سنتهاى پيامبر در زمان آن بزرگوار نوشته نشده است.

دليل معقول اين است كه اصحاب معتقد بودند،اين حق را دارند كه در امور دنيايى نظر دهند و اجتهاد كنند.جمعى از آنان (از جمله عمر) عقيده داشتند كه خلافت از امور مربوط به دنياى مسلمانان است نه از امور دينى،از اين رو عمر به خود اجازه داد تا در موضع مخالف با خواسته و اراده پيامبر قرار گيرد.

اين نخستين بار نبود كه عمر در اين مورد با نظر پيامبر مخالفت مى‏كرد،بلكه در موارد ديگرى نيز كه به او مراجعه شده بود بنا به اقرار خودش،عدم موافقت‏خويش را اظهار كرده بود،مورخان اجماع دارند بر اين كه وى نسبت‏به شرايط صلحى كه پيامبر (ص) در روز حديبيه منعقد كرد،با آن حضرت به مجادله پرداخت.

از جمله شرايط صلح روز حديبيه (بين پيامبر خدا و مشركان مكه) اين بود كه رسول خدا،تمام مشركانى را كه مسلمان شده،و بدون اجازه اوليايش به مدينه آمده است‏به اهل مكه برگرداند ولى مردم مكه لازم نيست كسانى را كه ترك اسلام گفته به نزد اهل مكه برگشته‏اند به پيامبر برگردانند. اين مطلب به صورت ظاهر،ظلمى بود به مسلمانان،و ليكن پيامبر (ص) دور انديش بود،زيرا كسى كه اسلام را رها كند و به كفر برگردد،بازگرداندنش با زور و جبر ميان مسلمانان،سودى به حال آنان نخواهد داشت،اسلام از چنين مردمانى بى‏نياز است ابن هشام در سيره خود داستان زير را نقل كرده است:

«وقتى كار فيصله يافت و چيزى جز يك نوشته،در ميان نبود،عمر بن خطاب از جا بلند شد...

سپس نزد پيامبر آمد و گفت:

-اى پيامبر خدا!مگر تو رسول خدا نيستى؟

پيامبر:چرا.

عمر:مگر ما مسلمان نيستيم؟

پيامبر:چرا.

عمر:مگر آنان مشرك نيستند؟

پيامبر:چرا.

عمر:پس،چرا تعهدى را در دين خود بپذيريم؟

پيامبر:«من بنده خدا و فرستاده اويم.هرگز خلاف امر او را انجام نمى‏دهم و او هرگز مرا وا نمى‏گذارد.».

عمر،بارها مى‏گفت:از آن روزى كه آن كار را كردم،از ترس سخنى كه گفته بودم،پيوسته صدقه مى‏دادم، روزه مى‏گرفتم،نماز مى‏ گزاردم و برده آزاد مى‏كردم،تا اين كه اميدوار شدم كه خير باشد (26) !

چون رسول الله اسامة بن زيد بن حارثه را فرمانده مهاجران و انصار كرد،با آن كه در ميان آنها ابو بكر و عمر هم بودند،دستور داد تا با لشكر خود به سرزمين روم بروند،اصحاب نسبت‏به فرماندهى او خرده گرفتند و او را خردسال و كوچك شمردند.پس،پيامبر (ص) كه بيمار بود از خانه بيرون شد و بالاى منبر رفت،ضمن سخنانى چنين گفت:«اى مردم!به لشكر اسامه بپيونديد.به جان خودم سوگند،درباره فرماندهى اوگفتيد همان حرفهايى را كه قبلا در مورد فرماندهى پدرش گفته بوديد.در حالى كه او بحق لايق فرماندهى است.همان طورى كه پدرش شايسته آن منصب بود» (27) .

در رويداد ارتش اسامه،پيامبر دستور پيوستن به لشكر را صادر كرد،ولى اصحاب پيامبر كه تحت فرماندهى اسامه بودند،اقدام نكردند و رسول خدا-در حالى كه مريض بود دستمالى بر سرش بسته بود-بيرون آمد و گفت:

«اى مردم!به لشكر اسامه بپيونديد! (سه مرتبه تكرار كرد و ليكن اصحاب گسيل نشدند) .و اسامه، توقف كرد در حالى كه مردم انتظار مى‏كشيدند كه حكم خدا درباره رسول خدا چه خواهد شد.» (28) .

اصحاب،على رغم اين كه پيامبر اسامه را فرمانده لشكر كرد،و به دست مبارك خود پرچم را براى او بست‏حتى پس از وفات پيامبر (ص) تصميم بر عزل اسامه گرفتند.عمر بن خطاب نزد ابو بكر آمد،و از قول انصار تقاضا داشت اسامه را عزل كند و شخص ديگرى را به جاى او بگمارد و ليكن ابو بكر ناگهان بلند شد و ريش عمر را گرفت در حالى كه مى‏گفت:«مادرت به عزايت‏ بنشيند و بى‏فرزند شود،اى پسر خطاب!رسول خدا او را گمارده است،تو مرا مامور مى‏كنى او را بر كنار سازم؟» (29) .

آرى،براستى در ذهن بيشتر آنان چنان جا گرفته بود كه فرماندهى مسلمانان پس از پيامبر خدا امرى از امور دنياست و آنان مى‏توانند راسا فرمانروا براى خويش انتخاب كنند،هر چند با آنچه پيامبر مصلحت ديده و سفارش كرده است،مخالف بوده باشد،و مى‏توانند به راى خود عمل كنند چرا كه اجر خود را دارند،چه به صواب اجتهاد كرده باشند يا به خطا!

از طرفى چون پيش بينى مى‏كردند كه قريش مايل به زمامدارى على نيستند،زيراافراد قبايل آنان را كشته است پس بايد فرد ديگرى كه مورد تاييد مردم مكه است زمامدار شود هر چند كه پيامبر (ص) خواستار زمامدارى على (ع) بوده باشد!

به نظر مى‏رسد كه مكيان اعتقاد داشتند اگر پيامبر نسبت‏به خلافت على وصيت كند،خلافت در ميان خاندان پيامبر مى‏ماند و به ديگر افراد خاندان قريش نمى‏رسد.اگر على خليفه رسول خدا شد،دو فرزندش:حسن و حسين (كه به گواهى پيامبر (ص) مهتر جوانان اهل بهشتند) جانشينان پس از او خواهند بود و ديگر فرصتى براى هيچ يك از صحابه-هر قدر هم كه داراى جلالت قدر باشند-باقى نخواهد ماند تا به منصب خلافت‏ برسند.

به واقع صحابه نيز كسانى هستند مانند ديگر مردم،آنان نيز به رياست و شهرت علاقه دارند و نمى‏خواهند در خلافت‏ به روى آنان بسته شود،بلكه مايلند،به روى آنها نيز باز باشد!و اگر اين در باز بماند،و پيامبر (ص) با وصيت‏خود نسبت‏به خلافت على آن را نبندد،سهل خواهد بود كه مقام خلافت را دست‏به دست‏بگردانند،زيرا كه خاندان قريش در مكه آنان را يارى مى‏كنند،و نه على را.

حال اگر نخستين خليفه پس از پيامبر از قبيله‏اى جز خاندان پيامبر باشد،براى قبايل ديگر اميد رسيدن به خلافت‏خواهد بود،چه همه آن قبايل با هم برابرند و هيچ كدام از آنها بر ديگر قبايل برترى ندارد.نه قبيله تيم بهتر از عدى است و نه قبيله عدى بهتر از اميه.ابن اثير مشاجره و گفتگويى را كه ميان عمر-در ايام خلافتش-و ابن عباس،اتفاق افتاده،نقل كرده است كه دلالت دارد بر اين كه عمر و مردم قريش همگان داراى چنين انديشه‏اى بوده‏اند:

عمر:اى پسر عباس!آيا مى‏دانى چه چيز باعث‏شد كه قوم تو (بنى هاشم) پس از محمد (ص) از خلافت محروم شدند؟

ابن عباس:اگر نمى‏ دانسته ‏ام،امير المؤمنين مى‏داند و مرا آگاه مى‏ كند.

عمر:مردم راضى نبودند كه نبوت و خلافت در شما[اولاد هاشم]جمع شود و در نتيجه،شما بر قوم خود مباهات كنيد،بنابراين قريش خلافت را براى خود اختيار كرد،و در اين كار پيروز و موفق شد.

ابن عباس:اى امير مؤمنان!اگر اجازه سخن گفتن به من مى‏دهى و مرا از خشم خود بر كنار مى‏دارى حرفم را بزنم!

عمر:بگو!

ابن عباس:اما اى امير المؤمنين!اينكه مى‏گويى:قريش اين كار را كرد و موفق شد،درست نيست،زيرا اگر واقعا قريش آن را براى خود اختيار مى‏كردند كه خداوند خواسته بود البته درست‏تر و به صواب نزديكتر مى‏بود.و اين،قابل ايراد و حسادت نبود.اما اين گفتار شما كه قريش مانع شدند و نخواستند كه نبوت و خلافت (هر دو منصب) از آن ما باشد خداوند بزرگ آن قوم را به اين صفت ناپسند معرفى كرده و چنين فرموده است:«از آن جهت است كه ايشان آنچه را كه خداوند نازل كرده بود نپسنديدند در نتيجه اعمالشان بى‏اثر و نابود شد.»

عمر:هيهات!اى پسر عباس:به خدا سوگند چيزهايى از تو شنيده‏ام،كه نمى‏خواهم با گفتن آنها از موقعيتى كه نزد من دارى كاسته شود.

ابن عباس:آنها چيستند اى امير مؤمنان؟اگر حق باشد پس سزاوار نيست كه موقعيت من نزد شما متزلزل گردد و اگر نادرست است‏بايستى فردى باطل و نادرست همچون مرا از خودت دور كنى.

عمر:به من اطلاع دادند كه تو مى‏گويى خلافت را از روى حسد،و به ظلم و جور از ما گرفتند.

ابن عباس:اى امير المؤمنين اما در مورد اين گفته شما:از روى ظلم،كه براى هر آگاه و ناآگاه بخوبى روشن است.و اما گفته شما كه گفتيد:از روى حسد،براستى آدم حسادت كرد و ما فرزندان او نيز داراى حسديم.

عمر:هيهات!هيهات!اى بنى هاشم!به خدا قسم دلهاى شما از حسدى پايدار دگرگونه است.

ابن عباس:اى امير مؤمنان صبر كن!دلهاى مردمى را كه خداوند پليدى از آنان را دور ساخته از حسد و كينه مبرا كرده است اين چنين توصيف مكن!چه آن كه دل پيامبرخدا (ص) از سنخ دلهاى بنى هاشم است.

عمردور شو از من اى پسر عباس!

ابن عباس:دور مى‏شوم (همين كه برخاستم بروم،او از من خجالت كشيد و گفت:)

عمر:اى پسر عباس!مواظب موقع خود باش!به خدا سوگند كه من رعايت‏حق تو را دارم آنچه را اعث‏خوشنودى توست دوست دارم!

ابن عباس:«اى امير مؤمنان!براستى كه من بر تو و بر هر مسلمانى حق دارم.پس،هر كس رعايت اين حق را كرد،كار نيكى كرده است و هر كه ناديده گرفت،پس فرصت‏خود را از دست داده است...» (30) . براستى كه شگفت‏آور است،قبيله قريش كه از آغاز پيدايش نبوت و اسلام با آنها در ستيز بود و ستيز خود را با آنها ادامه داد تا اين كه ناتوان شد و روى زمين زير پاهاى نبوت و اسلام سقوط كرد،اكنون، سرنوشت امت اسلامى را تعيين مى‏كند و تاييد كردن آن باعث‏سنگينى گفته هر نامزد رهبرى مى‏گردد،هر چند كه او بر خلاف نامزدى رسول خدا باشد!البته اين بسى شگفت‏آور است اما در عين حال،منطق رويدادها چنين است.

در حقيقت،عمر،به عنوان يك مجتهد،مصلحت را در آن ديد كه براى امت‏يا بزرگان صحابه و يا براى قبيله قريش بهتر اين است كه پيامبر راجع به كسى كه انتخاب مى‏كند چيزى ننويسد،بنابراين به مخالفت‏برخاست و اين مخالفت را رهبرى كرد.

در اينجا سؤال سومى مطرح مى‏شود:چرا پيامبر،على رغم مخالفت عمر،وصيتنامه را ننوشت؟

چرا پيامبر (ص) با وجود مخالفت وصيت‏ خود را ننوشت؟

البته پاسخ اين سؤال واضح است،زيرا غرض از وصيتى كه پيامبر مى‏خواست‏بنويسد اين بود كه آن وصيتنامه باعث ايمنى اين امت از گمراهى باشد.چنان چيزى هرگز ممكن نمى‏شد،مگر وقتى كه نويسنده وصيتنامه،در كمال صحت و هوشيارى و در حال بيدارى باشد،بداند چه مى‏گويد و هدفش از آن گفته چيست.و ليكن سبك اين مخالفت صراحت دارد در ترديد و شك داشتن در هوشمندى و درستى عقل پيامبر (ص) [نعوذ بالله].

براستى سخنى كه عمر گفته است:

«همانا درد بر پيامبر غلبه كرده است.»«وضع پيامبر چه بود،آيا هذيان گفته است؟!!از او جويا شويد.»

و همه اينها كلماتى است كه پيامبر را چنين جلوه‏گر مى‏كند كه آنچه مى‏گفته است‏بى‏معنى و بى‏هدف بوده است[!]و دست كم در مورد بهوش بودن و درستى انديشه پيامبر (ص) شك و دودلى را در اذهان ديگران ايجاد مى‏كند.بطور قطع عمر با ديگر حاضران در مخالفت‏با نوشتن وصيتنامه شريك بوده است.و در صورتى كه امر داير شود بر شك و ترديد در پيرامون صحت كلمات پيامبر و آنچه را كه آن حضرت املا مى‏كند،مسلما مورد وصيت‏باطل و بيهوده خواهد بود.هر گاه امكان رد و ايراد بر درست انديشى پيامبر در زمان حيات آن بزرگوار وجود داشته باشد پس از وفات آن حضرت رد صحت انديشه او آسانتر خواهد بود.به اين ترتيب،چنان وصيتى معناى خود را از دست مى‏دهد و هدفى را كه به منظور آن هدف،نوشته شده است،بر آورده نمى‏سازد.

سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده است كه او گفت:

«...بيمارى پيامبر شدت يافته بود كه فرمود:قلم و كاغذى بياوريد تا مكتوبى براى شما بنويسم كه هرگز بعد از آن گمراه نشويد.پس،يكى از افرادى كه نزد آن حضرت بود گفت:براستى كه پيامبر خدا هذيان مى‏گويد!ابن عباس مى‏گويد:پس،به پيامبر گفته شد:آيا حاضر نكنيم آن چه را كه خواستيد؟ فرمود:بعد از اين حرفها؟...»و مقصود آن حضرت اين بود كه وصيت او-بعد از اين كه گفتند آنچه خواستند بگويند-هرگز فايده‏اى نخواهد داشت.

چگونه وصيت پيامبر (ص) باعث ايمنى از گمراهى است؟

براى پاسخ به پرسش چهارم و آخرين سؤال:چگونه وصيت پيامبر (ص) موجب ايمنى از گمراهى است؟ مى‏گويم:مسلما پيامبر (ص) به آنچه خواسته است از ديگران داناتر است و كسى حق ندارد ادعا كند آنچه را پيامبر (ص) راه و رسم ايمنى امت‏خود از ضلالت مى‏داند او نيز مى‏دانسته است.علاوه بر اينها از آنچه در زير مى‏آيد،آشكار و روشن مى‏گردد.

پشتوانه ‏اى در مقابل اختلاف هاى سياسى و قبيله ‏اى

(1) اگر پيامبر شخص معينى را در وصيتنامه‏اى كتبى نام برده بود،بى آن كه در هوشمندى پيامبر (ص) و صحت انديشه آن بزرگوار،به هنگام نوشتن آن وصيتنامه شك و ترديدى ايجاد كنند،امت را از جدايى و بر هم زدن وحدت خود باز مى‏داشت.پس،اگر پيامبر،على يا ابو بكر و يا ديگرى را در وصيتنامه‏اى كتبى نام برده بود حتما مسلمانان به زمامدارى شخص نامبرده،تسليم مى‏شدند و ديگر در جامعه مسلمانان سنى و شيعه‏اى وجود نمى‏داشت.در حقيقت،تشيع و تسنن زاييده اختلاف مسلمانان پيرامون اين مطلب است كه چه كسى خليفه شرعى پس از پيامبر خداست،ابو بكر يا على؟

پس اگر پيامبر هر كدام از اين دو شخصيت و يا ديگرى را به نام،ذكر كرده بود،مجال چنين اختلافى نمى‏بود.

اگر پيامبر در آن وصيتنامه كسى را كه جانشين قرار مى‏داد،نام برده بود،به طور قطع انديشه خوارج به وجود نمى‏آمد و جنگ صفين كه به انديشه خوارج انجاميد،اتفاق نمى‏افتاد.

براستى جنگ صفين و پيش از آن،جنگ بصره،نتيجه دعوى خونخواهى عثمان بود.اگر على همان كسى بود كه از طرف پيامبر مطابق وصيت كتبى تعيين شده بود هرآينه عثمان پيش از اين كه لافت‏برسد از دنيا رفته بود و على تا پس از شهادتش زنده مى‏ماند.اگر على همان كسى بود كه تعيين شده بود،معاويه به حكومت نمى‏رسيد و پسر فاسقش يزيد جانشين او نمى‏شد تا ريختن خون فرزندان پيامبر را در كربلا حلال بشمارد،و هر آينه ميان عبد الله بن زبير و بنى اميه جنگى اتفاق نمى‏افتاد و نيز ديگر فتنه‏ها و جنگها در ميان مسلمانان،پيش نمى‏آمد.

تمامى اين رويدادها در نتيجه نبودن وصيتنامه‏اى كتبى،از پيامبر است.اگر چنان وصيتنامه‏اى وجود داشت،چهره تاريخ اسلام عوض مى‏شد و ما تاريخى از اسلام مى‏خوانديم كه هيچ گونه شباهتى به آنچه امروز مى‏خوانيم نداشت.مى‏خواهم بگويم كه من خليفه دوم را-به دليل مخالفتش با پيامبر در مورد نوشتن وصيتش-مسؤول از هم پاشيدن وحدت اين امت و هر رويدادى كه به دنبال آن اتفاق افتاد نمى‏دانم.هرگز و هرگز (31) .زيرا عمر يك بشر و يك انسان بود و علم غيب نداشت.و نيز در توان او و هيچ انسان ديگرى نبود تا به واقعيت رويدادهاى آينده و آنچه را كه آينده آبستن آن بود،برسد.

اين حق مسلمانان است كه درباره آنچه عمر در زمينه خلافت پس از پيامبر خدا تصور كرده بود كه امرى از امور دنياى مسلمانان است و نه از امور اخروى آنان-به مقتضاى مصالح جامعه اسلامى-تحقيق و بررسى كنند.و عمر،اعتقاد داشت كه به زبان پيامبر (ص) درباره خلافت مطلبى جارى نشود تا آن در به روى اصحاب باز بماند كه خود بررسى و تحقيق كنند.اگر پيامبر درباره خلافت،حكم كرده بود،ديگر باب تحقيق و اظهار نظر بسته شده بود.قرآن مجيد اين چنين مى‏گويد:«هيچ مرد و زن با ايمانى نمى‏توانند در موردى كه خدا و پيامبرش حكم كرده‏اند اختيار كار خود را داشته باشند.هر كس از خدا و پيامبرش اطاعت نكند،دچار گمراهى آشكار شده است.» (32) .

تنها فردى كه مى‏توانست آينده را ببيند پيامبر بود،البته بوسيله وحى و نه از سوى خودش.و پيامبر بود كه به نور خدا آينده اين امت را مى‏ديد،و اين كه اگر امت‏بدون وصيتنامه‏اى كتبى باقى بماند هر آينه فتنه‏ها-همچون پاره‏هاى شب تار-بر او،رو مى‏آورد، (و اين همان چيزى است كه خادم آن حضرت، ابو مويهبه روايت كرده است) :آن گرامى خواست كه امت را از فتنه ‏هايى كه بر وحدت اين امت مى‏گذرد،بر حذر دارد و فرمود:

«قلم و كاغذى بياوريد تا براى شما چيزى را بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد».

پشتوانه ‏اى بر ضد گرايشهاى مختلف

(2) اگر پيامبر (ص) كسى را در وصيتنامه‏اى كتبى پس از خود براى رهبرى اين امت،مشخص مى‏كرد، نه تنها تضمينى در برابر اختلافات سياسى و قبيله‏اى بود،بلكه پشتوانه‏اى بر ضد گرايشهاى مختلف اسلامى نيز بود.

ما تعدادى از احاديث را بر خواننده عرضه كرديم كه پيامبر (ص) در آنها اعلان فرموده بود كه پيروى قرآن و عترت پيامبر باعث ايمنى از گمراهى است،و قرآن و عترت تا روز قيامت از يكديگر جدا نمى‏شوند.

براستى كه على در راس اين عترت طاهره،در صورتى كه نخستين مرجع در تفسير قرآن و نقل سنن پيامبر (ص) مى‏شد،اين ضمانت را مجسم و عملى مى‏ساخت،چه او بى‏چون و چرا داناترين صحابه به كتاب و سنت‏بود.

دو خليفه نخستين با همه رفعت مقام علمى خود-در مسائلى كه علم آنان نمى‏رسيد-پيوسته به او مراجعه مى‏كردند.در چندين مورد عمر گفت:«اگر على نبود،عمر هلاك شده بود.»

ابن سعد نقل كرده است كه على فرمود:

«به خدا سوگند،آيه‏اى نازل نشد مگر اينكه من مى‏دانستم درباره چه و در كجا (ودر مورد چه كسى) نازل شده است.براستى كه آفريدگارم به من قلبى بسيار آگاه و زبانى بس گشاده و پاسخگو مرحمت فرموده است.» (33) .

به على گفتند:چطور شده است كه تو پيش از ديگر اصحاب پيامبر حديث نقل مى‏كنى؟در جواب گفت: «من هر گاه از پيامبر سؤالى مى‏كردم،مرا آگاه مى‏ساخت،و هر گاه ساكت مى‏شدم،آن گرامى آغاز سخن مى‏كرد.» (34) .حاكم از على روايت كرده است:«هرگاه من از پيامبر خدا سؤالى مى‏كردم جواب مرحمت مى‏كرد و اگر ساكت مى‏شدم او خود آغاز به سخن مى‏كرد» (35) از سعيد بن مسيب نقل كرده‏اند كه گفت: «هيچ كس-بجز على بن ابى طالب-نمى‏گفت:از من بپرسيد،پيش از اين كه مرا از دست‏ بدهيد.» (36) .

او كسى است كه رسول خدا (ص) درباره‏اش فرموده است:«من شهر دانشم و على دروازه آن،پس هر كس بخواهد وارد آن شهر شود بايد از آن درب وارد شود.» (37) .

از ام سلمه نقل شده است كه رسول خدا (ص) فرمود:

«على با قرآن و قرآن با على است،هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند تا كنار حوض كوثر سوى من باز گردند.» (38) .

بنابراين اگر على،پس از پيامبر (ص) زمام امور را به دست گرفته بود،هر آينه سنتهاى پيامبر شناخته مى‏شد و مردم در تمام مسائل فقهى به راى او اتفاق نظر مى‏داشتند.براستى كه پيامبر آن هنگامى كه مى‏خواست نسبت‏به[خلافت]على وصيت كند،با نور خداوندى مى‏ديد كه او در حقيقت‏براى مسلمانان ضمانتى مجسم در مقابل گمراهى است.على و ديگر اعضاى خاندان پيامبر-در صورتى كه زمام امور به دست آنان سپرده مى‏شد-نيرويى وحدت بخش براى مسلمانان بودند.

پى‏ن وشتها:

1-سوره بقره،آيه 180.

2-ج 11 (كتاب الوصية) ص 74-75.

3-ج 11 (كتاب الوصية) .و بخارى در صحيح خود ج 4 ص 3 آن را روايت كرده است.

4-همان مدرك و همان صفحه.

5-مستدرك حاكم ج 3 ص 109.

6-سوره نساء (4) آيه 59.

7-سوره حشر (59) آيه 7.

8-بعضى،ابو رافع يا بريره خدمتكار عايشه را نوشته‏اند (طبقات ج 2 ص 204) .ولى مورخان شيعه معتقدند روزى كه پيامبر احساس بيمارى كرد،دست على را گرفت و با گروهى كه به دنبال آنان بودند به سوى قبرستان بقيع حركت كرد...بعد رو به على كرد و گفت:كليد گنجهاى دنيا و زندگى ممتد در آن را به من عرضه داشته‏اند...من ملاقات پروردگار و ورود به بهشت را ترجيح داده‏ام (فروغ ابديت ج 2 ص 852) م.

9-ج 3 ص 56.و قريب به اين عبارتها را ابن هشام در سيره خود ج 2 ص 643 روايت كرده است.و محمد بن سعد در كتاب طبقات ج 2 ص 204 اين حديث را نقل كرده است.

10-طبقات ابن سعد ج 3 ص 343.و قريب به آن را مسلم در صحيح خود ج 12 ص 206 نقل كرده است.

11-سيره ابن هشام (آن جا كه در هر غزوه‏اى نام كسى را كه پيامبر خدا (ص) در مدت غيبتش در مدينه بجاى خود تعيين مى‏كرد،نقل كرده است.)

12-ج 1 ص 39 (در باب كتابت علم) و آن را در باب قول مريض-برخيزيد از نزد من-روايت كرده است.

13-ج 11 (در اواخر كتاب وصيت) ص 89.در طبقات ج 3 ص 342 همين طور نقل شده است،و مثل آن را امام احمد در مسند خود ج 1 ص 222 روايت كرده است.

14-صحيح مسلم ج 11 ص 95.و نيز در طبقات ج 2 ص 242.و در مسند امام احمد ج 1 ص 336 مثل آن آمده است.

15-ج 2 ص 243 و در ص 244 همين جلد از جابر مثل اين مطلب نقل شده است‏با اين تفاوت كه او گفته:مشاجره كردند نزد او و پيامبر او را (ضمير مؤنث) بيرون كرد.

16-ج 2 ص 243-244.و در روايت ابن عباس (كه در طبقات ج 2 ص 244-245 نقل كرده است) .زينب همسر پيامبر بود كه گفت:«آيا نشنيديد كه پيامبر براى شما وصيت مى‏كرد و شما سر و صدا كرديد پس فرمود برخيزيد...».

17-سيره ابن هشام،ج 2 ص 655.بنا به نقل بخارى (در ص 7) ابو بكر آيه‏«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل ا فان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم‏»را بر او خواند و او با شنيدن آيه از دعوى خود دست‏برداشت.م.

18-امام على بن ابى طالب-از استاد عبد الفتاح عبد المقصود.ج 1،ص 190 و ج 4 ص 171.

19-ترمذى اين روايت را نقل كرده است (كنز العمال ج 1 حديث‏شماره 874 چاپ اول) .

20-ابن راهويه،ابن جرير،ابن عاصم و محاملى در امالى خود نقل كرده‏اند (كنز العمال،ج 15،ص 123 حديث‏شماره 356،چاپ دوم) .

21-امام احمد آن را در مسند خود به دو طريق كه هر دو را صحيح دانسته است،نقل كرده است،ج 5 ص 181.

22-ترمذى،در صحيح خود،ج 5 ص 328 نقل كرده است.

23-ج 3 ص 97 شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.و احمد بن ابى طاهر،در كتاب خود،تاريخ بغداد،آن را روايت كرده است، (المراجعات شرف الدين ص 278) .

24-تمام اين سطور،بلكه بسيارى از سخنان مقدماتى و زمينه‏ساز جناب مؤلف سلمه ا... از باب مماشات است اگر نه اينجا،جاى اجتهاد نيست،زيرا اجتهاد در مقابل نص را عموم فقها جايز نمى‏دانند و در اينجا نص،بلكه نصوص فراوانى وجود دارد.[م]

25-نظر خوانندگان محترم را به پاورقى ص 190 جلب مى‏كنم.م.

26-ج 2 ص 216-217.و مسلم در صحيح خود ج 12 ص 141 مانند آن را نقل كرده است.

27-طبقات الكبرى ابن سعد ج 2 ص 249.

28-طبقات الكبرى.

29-حلبى در سيره خود ج 3 ص 336،دحلانى در سيره خود و ابن جرير در حوادث سال 12 تاريخ خود نقل كرده‏اند (مراجعات شرف الدين ص 255) .

30-الكامل ج 3 ص 31.

31-مؤلف محترم،به عنوان يك نظر در برابر انبوه نظرات،اين مطلب را نوشته است.

32-سوره احزاب (33) آيه 36.

33 و 34-كنز العمال ج 15 ص 113.

35-المستدرك ج 3 ص 125.

36-كنز العمال ج 15 ص 113.

37-المستدرك حاكم ج 3 ص 162.

38-المستدرك ج 3 ص 124.

اميرالمؤمنين اسوه وحدت ص 172

محمد جواد شرىچرا پيامبر (ص) با نوشته،به همان صراحت گفتار، (خلافت على) را مسجل نكرد؟

آن گاه پيامبر (ص) در غدير خم آن امر را براى مردم اعلان فرمود،و خود پيش از هر انسان ديگرى مى‏ دانست كه مردم در حفظ و فهم آنچه مى ‏شنوند همراى و همسان نيستند،پس انتظار مى‏رفت كه در خصوص پيمانى كه به صورت لفظى اعلان كرده بود،نوشت ه‏اى تنظيم كند،تا حجت را بر آنان تمام كند و هيچ گونه بهانه ‏اى براى افراد بهانه ‏جو باقى نگذارد،و ليكن آن كار را نكرد،و تاريخ از عهدنامه ‏اى كه پيامبر نوشته باشد و به مهر شريفش آن را مهر كرده باشد تا بدان وسيله على يا ديگرى را به عنوان رهبرى امت ‏بعد از خودش انتخاب كرده باشد،چيزى به ما نمى‏ گويد.علت اين امر چيست؟پاسخ اين پرسش مهم را در صفحه‏ هاى آينده خواهيم يافت.

تصميم پيامبر (ص) اجرا نشد

على رغم اين كه قرآن هر مسلمانى را مامور به وصيت مى‏ كند،پيامبر (ص) وصيتنامه مكتوبى از خود باقى نگذاشت.در سوره بقره مى‏ خوانيم:

«آن گاه كه فردى از شما را مرگ فرا رسد اگر مالى از خود باقى گذاشته باشد،وصيت‏ به خير،مقرر شده است،براى پدر و مادر و خويشان،حقى است‏بر عهده پرهيزگاران‏» (1) .

اين آيه بروشنى تصريح مى ‏كند كه خداوند وصيت را بر هر كسى كه مالى را پس از مرگش به جا گذارد فرض و واجب كرده است و اين وصيت‏حقى است واجب بر پرهيزگاران.

با آن كه از عبارت رسيده از پيامبر (ص) چنين برمى ‏آيد كه دستور وصيت ‏براى والدين و خويشاوندان پيش از نزول واجبات ارث بوده است،اما وجوب وصيت در هنگام مرگ و يا پيش از آن همواره واجب بوده است.بعلاوه،اين آيه مباركه از پايبندى به وصيت ‏سخن مى ‏گويد،و ليكن آيه از لزوم وصيت ‏به صورت نوشته و يا اكتفاى به وصيت لفظى چيزى نمى ‏گويد.اما پيامبر (ص) از مسلمانان خواسته است تا وصيت را بنويسند.در صحيح مسلم چنين آمده است:

سالم از پدرش روايت كرده است كه او از پيامبر خدا (ص) شنيد كه فرمود:«شخص مسلمان نسبت ‏به چيزى كه وصيت مى‏كند،-در صورتى كه سه شب بخوابد-حقى ندارد،مگر وصيتنامه‏اش نوشته و در نزد خود وى باشد» (2) .و در صحيح مسلم نيز از ابن عمر روايت‏شده است كه رسول خدا (ص) فرمود: «شخص مسلمان نسبت‏ به چيزى كه متعلق به اوست،و درباره‏اش وصيت مى‏كند-در حالى كه دو شب بخوابد-حقى ندارد،مگر وصيتنامه‏اش به صورت نوشته در نزد خود او باشد» (3) .

مسلم نيز روايت كرده است كه عبد الله بن عمر گفت،هيچ شبى بر من نگذشت-از آن زمانى كه شنيدم پيامبر آن مطلب را گفت-مگر اين كه وصيتنامه‏ام نزد من بود (4) .

چه بسا كه پيامبر وصيتش را شبها،ماهها و سالها،تاخير مى‏انداخت‏براى اين كه با پروردگار خود وقت مقررى داشت.قابل قبولتر اين است كه پيامبر از راه وحى مى‏دانست كه-پيش از اين كه خدا دين خود را كامل گرداند-او نمى‏ميرد.و بدان جهت است كه ما مى‏بينيم هنگامى كه در حجة الوداع آيه زير را از جانب خدا دريافت مى‏كند:«امروز دينتان را براى شما كامل ساختم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان ديانت‏براى شما پسنديدم.»نزديك شدن اجلش را احساس كرد و دريافت كه وقت آن فرا رسيده است كه وصيت لفظى كند و بعد هم وصيت كتبى.و براى همين است كه مى‏بينيم پيامبر در راه بازگشت از مكه به مدينه،حاجيان را در محل غدير خم متوقف مى‏كند و آنان را مخاطب قرار مى‏دهد و از جمله مى‏فرمايد:«گويى به لقاء الله دعوت شده‏ام،و لبيك گفته‏ام[گويا اجلم فرا رسيده است و به همين زودى از ميان شما مى‏روم]آگاه باشيد،در ميان شما دو چيز گرانبها مى‏گذارم:يكى قرآن و ديگر عترتم،پس مواظب باشيد كه چگونه پس از من نسبت‏به آنها رفتار خواهيد كرد و آن دو هرگز جدا نمى‏شوند تا كنار حوض كوثر بر من باز گردانده شوند».سپس گفت:«همانا خدا صاحب اختيار من است و من سرپرست هر مؤمنم و بعد دست على را گرفت وگفت:هر كس را من سرپرستم پس اين على سرپرست اوست.بار خدايا!دوست‏بدار هر كس او را دوست‏بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد!» (5)

وصيتنامه مكتوب در مورد كارهاى مهم ضرورى است

البته وصيت لفظى ارزشمند است،و ليكن وصيتنامه كتبى ضرورت دارد،بويژه در كار مهمى همچون پيمان نسبت‏به شخص معينى تا جانشين پيامبر و زمامدار امت‏بعد از پيامبر شود.براستى كه اعلام زبانى در كار مهمى از اين قبيل جاى وصيتنامه كتبى را نمى‏گيرد.چه بر آن مطلبى كه به زبان مى‏گويد ممكن است چيزى زياد يا كم كنند و يا تغيير دهند،يا انكار كنند و يا به فراموشى بسپارند اما آن كه تغيير و تبديلش مشكل است همان وصيتنامه كتبى است.به همين دليل است كه انتظار مى‏رفت پيامبر وصيتنامه‏اى بنويسد،با مهر شريفش ممهور كند،براى امت،به جاى گذارد.

البته بسيارى از دانشمندان مى‏گويند:كه پيامبر (ص) نسبت‏به پيروى از كتاب خدا و سنت پيامبر با گفتار وصيت فرموده است،و اين وصيت پيامبر را بس است.و ليكن اين عقيده درست نيست زيرا قرآن مؤمنان را به فرمانبردارى از خدا و اطاعت پيامبر امر مى‏كند:«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد!از خدا و پيامبر (ص) اطاعت كنيد!» (6) ،«به آنچه پيامبر براى شما آورده است عمل كنيد و از آنچه شما را نهى كرده خوددارى كنيد!» (7) .

در صورتيكه خود قرآن در ضرورت و لزوم پيروى از تعليمات خود و سنتهاى پيامبرش صراحت دارد، پس هرگز وصيت[پيامبر]به پيروى از آن دو،وصيت‏خاصى نخواهد بود و سخن پيامبر هرگز رساتر و اثر بخش‏تر از قرآن نيست.بعلاوه محتواى وصيت پيامبر (ص) چيزى بايد باشد كه پيروان آن حضرت ضرورت عمل به آن را جز به وسيله‏وصيت از طريق ديگرى ندانند،در صورتى كه ضرورت اطاعت‏خدا و پيامبرش براى همه مسلمانان امرى واضح و بلكه اساس و هدف غايى اسلام است.

البته شخص پيامبر (ص) از هر كسى نسبت‏به انجام دستور قرآن در زمينه وصيت كردن و عمل به چيزى كه امتش را مامور به انجام آن مى‏كند سزاوارتر است.

آگاهى پيامبر (ص) نسبت‏به خطرهاى آينده،وصيتنامه كتبى را ضرورت مى‏بخشد

هر گاه بر عبد الله بن عمر و هر مسلمان كوچك يا بزرگى واجب و لازم باشد كه وصيتنامه ‏اى بنويسد به دليل اين كه مسؤول اندك مالى يا عائله كوچكى است،پس،رسول خدا (ص) از تمام امتش به نوشتن وصيتنامه سزاوارترست،زيرا او نسبت‏به سرنوشت تمام نسلهاى امت اسلامى مسؤول است.

اما هنگامى كه اهميت مسؤوليتى را كه به گردن آن حضرت افتاده است-در مقابل ميليونها مسلمانى كه در زمان آن بزرگوار بودند،و ملياردها مسلمانى كه (از نسلهاى مختلف) بعد از او به دنيا مى‏آيند-در نظر بگيريم،يقين پيدا مى‏كنيم كه امرى غير عادى مانع از آن شده كه رسول خدا وصيتنامه‏اى بنويسد و در آن امت را به سوى رهبرى ارشاد كند كه زمامدارى آنان را بعد از وى بر عهده گيرد. براستى كه اسلام آن روزها نهال تازه‏اى بود كه ريشه‏هاى آن درخت‏به اعماق خاك اجتماع عرب فرو نرفته بود و خطرهايى كه اسلام را تهديد مى‏كرد فراوان بود.همگان از برگشتن عمده قبايل جزيرة العرب از ديانت و جنگهايى كه مسلمانان را زياد به زحمت انداخت آگاهند.شخص پيامبر (ص) آن خطرها را بيش از هر كسى مى‏شناخت.

در صحيح مستدرك آمده است كه ابى مويهبة (8) خدمتگزار پيامبر خدا (ص) روايت‏كرده است كه رسول خدا (ص) به او فرمود:

«همانا من از طرف خدا مامورم كه براى اهل بقيع طلب آمرزش كنم.آن بزرگوار تشريف برد و من در خدمت او رفتم.هنگامى كه گام به بقيع نهاد و در مقابل اهل بقيع ايستاد،فرمود:سلام بر شما اى كسانى كه زير خاكها قرار گرفته‏ايد.حالتى كه در آن هستيد-در صورتى كه مى‏دانستيد خداوند شما را از چه وضعى نجات داده است-بر شما گوارا مى‏آمد.فتنه‏ها مانند پاره‏هاى شب تاريك روى آورده و به يكديگر پيوسته است‏» (9) .

ابو بكر وصيتنامه كتبى از خود به جا مى‏ گذارد

عقل نمى‏پذيرد كه علاقه پيامبر (ص) به مصلحت امت و اهتمام به سرنوشت آن از صحابى خود،ابو بكر، كمتر باشد.ابو بكر از دنيا نرفت مگر اين كه مردى را جانشين خود بر مسلمانان گمارد و او را به عنوان رهبر اسلامى برگزيد;و با وجود آن كه مسلمانان در زمان رهبرى ابو بكر خطرهاى برگشت از اسلام را پشت‏سر گذاشته و تا اندازه زيادى به ثبات داخلى رسيده بودند،عمر را به جانشينى خود تعيين كرد.او اين كار را انجام داد چون مى‏دانست كه واگذاشتن مسلمانان بدون رهبرى،مهمل گذاردن امور امت،و قرار دادن آن در معرض خطرهاى فراوان است.

گفتگوى عبد الله بن عمر با پدرش

چه به جاست آن مطلبى كه عبد الله بن عمر-هنگام ضربت‏خوردن عمر-به پدرش گفت.نقل كرده‏اند كه او پدرش را نصيحت كرد كه شخصى را بعد از خود جانشين خويش قرار بدهد ميان آن دو گفتگوى زير روى داد:

عبد الله:اگر جانشين تعيين مى‏كردى خوب بود.

عمر:چه كسى را؟

عبد الله:تو سعى خود را به كار مى‏برى،چه آن كه تو پروردگار آنان نيستى.فرض كن اگر[بودى]كسى را به سرپرستى زمين خود،فرستاده بودى آيا دوست نداشتى به جاى او كسى را بگمارى تا به زمين برگردد؟

عمر:چرا.

عبد الله:فرض كن اگر كسى را به شبانى گوسفندانت مى‏گماردى آيا دوست نداشتى كه مردى را به جاى او تعيين كنى تا او برگردد؟ (10)

با اين كه او از تعيين يك فرد معين به جانشينى خود سرباز زد ولى به چيزى شبيه تعيين خليفه وصيت كرد.او شش نفر را برگزيد و به آنان حق انتخاب خليفه‏اى از بين خود را عطا كرد.و به آنان دستور داد اگر اكثريتى حاصل،از راى اكثريت،و اگر اكثريت ‏به دست نيامد از گروه عبد الرحمان بن عوف،پيروى كنند.

پس عمر امر مسلمانان را به اهمال وانگذاشت،بلكه براى آنان راهى نشان داد كه خيلى روشن آنها را به انتخاب خليفه رهبرى مى‏كرد.

پيامبر (ص) هر وقت مدينه را ترك مى‏كرد،جانشين مى‏گذاشت

پيامبر وقتى كه مدينه را چند هفته و حتى چند روزى ترك مى‏گفت،مردى از اصحابش را به جانشينى خود در آن شهر مى‏گمارد.هنگام عزيمت‏به جنگ بدر،ابو لبابه،روز دومة الجندل ابن عرفطه،در ايام جنگهاى بنى قريظه،بنى لحيان و ذى قرد،ابن ام مكتوم را به جاى خود تعيين كرد.روز بنى المصطلق ابى ذر،روز خيبر،نميلة،مدت عمره قضا ابن عضبط،روز فتح مكه ابو رهم،در جنگ تبوك على بن ابى طالب و در حجة الوداع ابو دجانه انصارى را جانشين خود قرار داد (11) .

اگر روش پيامبر (ص) آن بود كه هنگام دور شدن از مدينه به مدت چند هفته يا چند روز،جانشينى براى خود در مركز حكومت تعيين كند،بنابراين از عجايب وحشتناك است كه پيامبر (ص) از امتش براى هميشه جدا شود-در حالى كه مى‏داند چه خطرهايى او را تهديد مى‏كند-بدون اينكه پيمان نامه مكتوبى از خود به جا گذارد،كه در آن كسى را به جانشينى خود براى آنها تعيين كرده باشد!

آرى وجود نداشتن وصيتنامه‏اى مكتوب از پيامبر موجب حيرت و شگفتى انسان مى‏گردد.

پيامبر خواست وصيتى بنويسد ولى مانع شدند

با همه اينها نگاهى به حوادث روزهاى آخر زندگى پيامبر (ص) ،براى ما روشن مى‏سازد كه پيامبر خواسته است وصيتنامه‏اى بنويسد،ولى نتوانسته است.ما در صحيح بخارى روايت زير را مى‏يابيم كه ابن عباس روايت كرده است:

هنگامى كه بيمارى و ناراحتى پيامبر (ص) شدت يافت،فرمود،نامه‏اى برايم بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد.عمر گفت:درد بر پيامبر غلبه كرده است،كتاب خدا در نزد ماست و ما را بس است.پس،اختلاف افتاد و سر و صدا زياد شد.پيامبر فرمود:از نزد من برخيزيد،پيش من سزاوار نيست كه نزاع كنيد سپس،ابن عباس بيرون شد در حالى كه مى‏گفت:«براستى كه مصيبت هنگامى به اوج خود رسيد كه ميان پيامبر (ص) و نامه‏اى كه مى‏خواست‏ بنويسد فاصله ايجاد شد» (12) .

و مسلم در صحيح خود نقل كرده است كه سعيد بن جبير گويد:كه ابن عباس مى‏گفت:«روز پنج‏شنبه چه روز دردناكى بود؟!»سپس،گريه كرد بحدى كه اشك چشمش سنگ ريزه‏ها را تر كرد.گفتم:اى پسر عباس!روز پنج‏شنبه چه پيش آمد؟گفت:هنگامى كه بيمارى پيامبر (ص) خدا شدت يافت فرمود: كاغذى بياوريد براى شما نامه‏اى بنويسم تا بعد از من گمراه نشويد.اما آنان با يكديگر به نزاع برخاستند،در حالى كه نزد پيامبر شايسته نبود كه با هم نزاع كنند،و گفتند:چه شده پيامبر را؟آيا هذيان مى‏گويد؟بپرسيد از او!

پيامبر فرمود:واگذاريد مرا،من در حالى هستم كه (از حال شما در آينده) بهتر است.شما را به سه چيز توصيه مى‏كنم:مشركان را از جزيرة العرب بيرون كنيد.گروه نمايندگى را به روشى كه من گسيل مى‏داشتم،گسيل داريد.سعيد بن جبير مى‏گويد:ابن عباس از گفتن مطلب سومى،خوددارى كرد و يا گفت من آن را فراموش كرده‏ام (13) .

از عبيد الله بن عبد الله بن عتبة روايت‏شده است كه ابن عباس گفت:

«وقتى كه پيامبر خدا در حال احتضار بود،در آن خانه مردانى از جمله عمر بن خطاب بودند.پس، پيامبر (ص) فرمود;بياييد،براى شما نامه‏اى بنويسم تا پس از آن گمراه نشويد.پس او گفت:بيمارى بر پيامبر خدا غلبه كرده است!و شما قرآن داريد.كتاب خدا ما را بس است.پس،ميان اهل خانه اختلاف افتاد و به خصومت‏با يكديگر پرداختند،بعضى مى‏گفتند بشتابيد تا رسول خدا براى شما نامه‏اى بنويسد كه هرگز پس از او گمراه نشويد.و بعضى ديگر همان حرف عمر را مى‏زدند!

پس چون سخن بيهوده و اختلاف نزد پيامبر زياد شد،رسول خدا فرمود:برخيزيد!اين بود كه ابن عباس مى‏گفت:«براستى مصيبت;بزرگترين مصيبت آن گاه شد كه اختلاف و سر و صداى آنان ميان رسول خدا و آن نامه‏اى كه مى‏خواست‏براى آنان بنويسد،فاصله انداخت و مانع شد» (14) .

ابن سعد در طبقات نقل كرده است كه جابر بن عبد الله انصارى گفت:«چون‏پيامبر خدا بيمار شد-آن بيماريى كه در اثر آن وفات يافت-كاغذى طلبيد تا براى امتش چيزى بنويسد كه نه گمراه شوند و نه (بعد از آن حضرت) يكديگر را نسبت‏به گمراهى دهند،ميان حاضران در خانه سخنانى رد و بدل شد و مشاجره در گرفت و عمر سخنى گفت،پيامبر او را بيرون كرد» (15) .

و از زيد بن اسلم،و او از پدرش،از قول عمر بن خطاب نقل كرده است كه عمر گفت:«ما نزد پيامبر بوديم،و بين ما و زنان پيامبر پرده‏اى آويخته بود.پس،پيامبر خدا فرمود:مرا با هفت مشك آب غسل دهيد و كاغذ و دواتى برايم بياوريد تا چيزى براى شما بنويسم كه هرگز پس از آن گمراه نشويد.زنها گفتند:آنچه پيامبر نياز دارد حاضر كنيد. (عمر مى‏گويد:) پس،من گفتم:شما ساكت‏باشيد كه شما همسران او هستيد.وقتى كه او بيمار شود چشمهايتان را مى‏فشاريد و اشك مى‏ريزيد و هنگامى كه سالم است‏به گردنش مى‏چسبيد.آن گاه پيامبر فرمود آنان از شما بهترند» (16) .

اين حادثه عجيب پرسش هايى را برمى‏انگيزد:

(1) چرا عمر در نوشتن وصيتنامه با پيامبر مخالفت كرد؟

(2) پيامبر (ص) به چه چيز مى‏خواست وصيت كند؟

(3) چرا پيامبر خدا على رغم مخالفت عمر آنچه مى‏خواست انجام نداد؟

(4) چگونه وصيت پيامبر (ص) براى امت‏باعث ايمنى از گمراهى است؟

بعضى از علماى حديث‏به سؤال اول به اين گونه جواب مى‏دهند كه آنچه را عمر،به مخالفت‏با آن دعوت كرد اين بود كه چون پيامبر در حال احتضار بود،دلش به حال اوسوخت.وصيت كردن در آن ساعت مايه رنج‏بيشتر پيامبر بود و عمر خواست كه پيامبر زياد خود را به زحمت نيندازد!

پذيرفتن اين توجيه واقعا مشكل است.

اين مخالفت‏به دليل كم كردن زحمت پيامبر نبود

كجا مسلمانى مجاز است مسلمان ديگرى را-كه در معرض موت قرار دارد-چه داراى مقام بزرگ باشد، يا كوچك از نوشتن وصيتنامه‏اش باز دارد؟و حال آن كه مى‏داند وصيت كردن يكى از وظايف دينى است و از هر مسلمانى خواسته شده است تا آن را بيش از فرا رسيدن مرگش،آماده سازد.پيشتر روايتى كه عبد الله فرزند عمر نقل كرده بود گذشت،پيامبر (ص) فرمود:«شخص مسلمان حق ندارد،دو شب را بخوابد مگر آن كه وصيتنامه‏اش را در مورد آنچه متعلق به او است نوشته و در كنارش باشد.»البته بر هر مسلمانى بويژه بر بزرگان اسلام همچون عمر،واجب است تا برادر مسلمانش را در انجام تكليف دينيش كمك كند،نه آن كه او را از اقدام به آن عمل باز دارد.در اينجا وظيفه عمر در مقابل وصيت پيامبر (ص) دو برابر مى‏شود:

چه پيامبر تنها يك مسلمان نيست‏بلكه او سرور مسلمانان و پيامبر آنان است،پس بر عمر واجب است،تا نهايت كمك و يارى را براى انجام تكليف پيامبر (ص) به آن حضرت بكند.بر عمر واجب است تا به پيامبر در اقدام به نوشتن وصيت نامه‏اش كمك كند،زيرا پيامبر مى‏گويد:وصيتش وسيله حفظ امت از گمراهى است،و پيامبر همواره در آنچه مى‏گويد صادق است.اگر وصيتش پشتوانه‏اى است در مقابل گمراهى،پس بر عمر واجب است تا همچون يك مسلمان برجسته علاقه‏مند به مصالح اين امت از آنچه پيامبر (ص) اراده فرموده است،استقبال كند و بر دستيابى به اين تضمينى كه براى آينده مسلمانان ضرورى و لازم است‏بى‏نهايت‏شادمان باشد.چه چيز براى اين امت مهمتر از اين است-در حالى كه پيامبرش در آستانه جدايى است و با اين جدايى وحى آسمانى قطع مى‏شود-كه اين امت‏بر نوشته‏اى دسترسى داشته باشد كه روشنگر راه او باشد و اورا از گمراهى و آشوب در آينده طولانى نگهدارى كند؟ !

بر عمر و همه كسانى كه در آن مجلس حاضر بودند،واجب و لازم بود كه در آن لحظه امر پيامبر را اطاعت كنند.پيامبر به آنان امر كرد كه كاغذى بياورند تا وصيتنامه‏اش را روى آن بنويسد و اطاعت فرمان پيامبر واجب است.قرآن مجيد آن را تذكر مى‏دهد:«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد،مطيع فرمان خدا و پيامبر باشيد...»59:4چگونه عمر به دليل دلسوزى بر پيامبر و ترس از زيادى رنج و مشقت او،با آن حضرت مخالفت مى‏كند،در صورتى كه مخالفت وى با آن بزرگوار موجب رنج‏بيشتر و بزرگتر از آن چيزى بود كه خواسته بود و بايد انجام مى‏شد؟پيامبر به يارانش،در روزهاى توانايى و نشاط امر مى‏كرد و آنان به انجام فرمان او مبادرت مى‏ورزيدند،حتى اگر دستور آن حضرت در مورد مالها و جانهاى ايشان مى‏بود.هان،اكنون آن حضرت كاغذ و دواتى از آنان مى‏خواهد (و آن كم ارزشترين چيزهاست) ولى فرمان او را نمى‏برند!!!ترديدى ندارد كه اين عمل او را به سختى رنجانده،عميقا غمگين مى‏سازد و بر ناراحتى آن حضرت دليلى بالاتر از گفته او بديشان نمى‏باشد كه:«از نزد من برخيزيد»و گفتار او به عمر:«حقا كه آنان (زنان) از شما بهترند.».

اگر آنان به آنچه خواسته بود مبادرت مى‏ورزيدند،از ناراحتى او كاسته بودند،و هيچ چيز در آن ساعت پيامبر را پيش از قيام آن حضرت به امر واجب و مصون داشتن امتش در برابر گمراهى،مسرور نمى‏كرد.

براستى ابو بكر،از نوشتن وصيتنامه‏اش به هنگامى كه جان مى‏داد،منع نشد،با اين كه در حال اغما بود، در عين حال پيمان جانشينى عمر را به خلافت‏خود،به عثمان ديكته مى‏كرد.چقدر،خطا و سنگدلى بود، اگر فردى از مسلمانان در آن روز-به دليل فزونى زحمت او كه او در حال جان دادن است-مانع وصيت ابو بكر مى‏شد.تصور نمى‏كنم عمر،عثمان را-كه به هنگام نگارش وصيتنامه ابو بكر در بستر مرگ به او يارى كرد-ملامت كرده باشد!

شخص عمر در حالى كه ضربت‏خورده و زخم كشنده‏اى برداشته بود از نوشتن‏وصيتنامه‏اى براى مسلمانان،نسبت‏به آنچه اراده كرده بود-على رغم شدت درد و خونريزى زياد و بيهوشى لحظه به لحظه‏اش-منع نشد.براستى او در اين حالت اسفبار وصيت كرد كه شش نفر از صحابه از بين خود خليفه‏اى انتخاب كنند.به اين ترتيب كه اگر اكثريتى وجود داشته باشد،از راى اكثريت پيروى كنند و اگر آراء برابر باشد از گروه عبد الرحمان بن عوف متابعت كنند.مسلمانان هم از وصيت او پيروى كردند و به تمام وصيتنامه او بتفصيل عمل كردند،على رغم اين كه آن وصيتنامه باعث‏حفظ امت از گمراهى نبود.با اين كه وى آنها را به گزينش خليفه‏اى ساده‏لوح و كم اراده رهبرى كرد كه همان ضعف اراده‏اش سرانجام به قتل او منجر شد و قتل او نيز مصيبتها و فتنه‏هايى بيشمار براى توده مسلمانان به بار آورد.

با اين همه،بعيد است،انگيزه مخالفت عمر،به علت كاهش رنج و درد پيامبر و علاقه و دلبستگى به زحمت نيفتادن آن حضرت با نگارش وصيت‏بوده باشد.بنابراين،ممكن است اين مخالفت را به يكى از دو روش زير توجيه كرد:

ممكن است اين صحابى بزرگ مقصودش همان بوده است كه مى‏گفت.چه بسا كه او پنداشته است،در حقيقت پيامبر تحت تاثير تب حرف مى‏زند و آنچه مى‏گويد اراده نكرده و بى‏معنى است،معناى چنين تصورى اين است كه عمر فراموش كرده بوده است كه پيامبر (ص) منزه از بيهوده‏گويى است و او از روى هوا سخن نمى‏گويد و براستى كه خداوند هرگز از پيامبرش نيروى درست انديشيدن را سلب نمى‏كند.

آرى!ممكن است عمر همه آنها را فراموش كرده باشد زيرا-چنان كه به نظر مى‏رسد-او خود در آن روزها امور معنوى حادى را ناديده مى‏گيرد.دليل بر اين مطلب آن است كه در آن برهه از زمان در موضعگيريهاى خود-بين دو طرفى كه هر دو راه انحراف را پيش گرفته به نهايت تناقض گويى دچار شده بودند-مردد و سرگردان است.در نتيجه،از آخرين درجه چپ تا منتها درجه راست تغيير عقيده مى‏دهد.در همان حال كه او-در ايام بيمارى پيامبر-مى‏پنداشت كه پيامبر همچون هذيان گفتن فردى مبتلا به تب،هذيان مى‏گويد و در فكرش چنين مى‏پنداشت كه خداوند خاتم انبياى خود را به حالتى‏فرو مى‏گذارد كه مناسب حال هيچ پيامبرى نيست،و ناگهان-پس از رحلت پيامبر (ص) -او ايستادگى مى‏كند تا به مردم اظهار كند كه محمد نمرده است وانگهى به اين عبارت سوگند ياد مى‏كند و مى‏گويد:

«به خدا قسم،پيامبر خدا-به طور قطع-برمى‏گردد،چنان كه موسى برگشت،پس بايد دستها و پاهاى مردمى را كه تصور كنند پيامبر مرده است،قطع كرد.» (17) به اين ترتيب او در فاصله پنج روز از اين نظر كه فقدان نيروى تفكر را بر پيامبر (ص) روا مى‏دارد،به اين راى كه مرگ را براى رسول خدا جايز نمى‏شمارد،تغيير جهت داد.پس از دو يا سه روز او را مى‏بينيم كه به عقيده مخالف ديگرى مى‏گرايد و تصميم مى‏گيرد با گروه خود به زور وارد خانه على شود-در حالى كه فاطمه دختر پيامبر و زهرا پاره تن آن حضرت در ميان آن خانه است-تا او را بر بيعت‏با ابى بكر وادار كند (18) .و اين مطلب روشن مى‏سازد كه اين صحابى بزرگ در آن روزها وضع غير طبيعى داشته است و آن چهره تابناكى نيست كه ما به نام عمر،مى‏شناسيم.اما توجيه ديگر براى موضعگيرى او،اين است كه او بخوبى محتواى وصيتى را كه پيامبر مى‏خواست‏بنويسد،مى‏دانست و به اجتهاد خود نظر داد كه محتواى آن به مصلحت امت، نخواهد بود،بنابراين با نوشتن آن مخالفت كرد،و در اين صورت تفسير و توجيه موضع عمر را در توجه و دقت‏به پاسخ به سؤال دوم مى‏يابيم:پيامبر مى‏خواست درباره چه چيز وصيت كند؟

پيامبر مى ‏خواست درباره چه چيز وصيت كند؟

تصور نمى‏كنم كه پيامبر در آن ساعت مى‏خواسته است كتابى تاليف كند كه درآن سنتهاى خود و تفصيلات احكام شرعى را در آن بگنجاند،و يا براى مسلمانان خطوط عمومى شريعت اسلام را بنويسد. براستى پيامبر به كوتاهى ساعات عمرش بر روى اين زمين آگاه بود و مى‏دانست كه بزودى قبض روح خواهد شد.اگر رسول خدا در آن ساعت،خطوط كليى براى شريعت مى‏نوشت آن نوشته نمى‏توانست، وسيله نجات مسلمانان از گمراهى باشد،زيرا كه خطوط كلى در كتاب خدا موجود است و همواره مسلمانان با آنها سر و كار داشته‏اند و در تفصيل آن خطوط كلى بحث و جدال و گفتگو مى‏كنند.

پيامبر خدا پس از شروع نبوتش بيست و سه سال زندگى كرده است،و در اين مدت سنتهاى خود را ننوشته و خطوط كلى را براى شريعت ترسيم نكرده و-على رغم اين كه آن سالهاى طولانى،سنوات تبليغ و تعليم بوده است-دستور نوشتن آنها را صادر نكرده است،در صورتى كه وى در اوج تندرستى و نشاط بوده است.بيقين براى مصلحتى بوده است كه آن كار را نكرده است،پس دور از عقل و منطق است كه بخواهد در آن لحظه كوتاه-چيزى را كه در خلال بيست و سه سال انجام نداده بوده است-انجام دهد.

هدف آن بزرگوار اين نبود كه مسلمانان را به پيروى از قرآن و سنت‏سفارش كند،زيرا قرآن نسبت‏به آنها امر كرده است،و با اين همه مسلمانان از گمراهى در امان نمانده‏اند.چگونه پيروى از سنت پيامبر باعث ايمنى از گمراهى مى‏شود در صورتى كه آن نانوشته است و مردم در آنها اختلاف دارند،و (بر طبق عقيده عامه مسلمانان) پيامبر،مرجعى را تعيين نكرده است تا مردم سنت را از او اخذ كنند؟و علاوه بر آن:

پيامبر نه مى‏خواسته است (در وصيتنامه‏اى مكتوب) به اخراج مشركان از جزيرة العرب سفارش كند و نه به اجازه دادن نمايندگان،آن طور كه او خود اجازه مى‏داده است (همان دو موضوعى كه سعيد بن جبير در حديث‏خود از ابن عباس نقل كرده است) ،زيرا اين دو موضوع وسيله ايمنى از گمراهى نمى‏باشد.شايد موضوع سومى كه ابن عباس از آن سخنى به ميان نياورده و يا سعيد آن را فراموش كرده است همان‏است كه پيامبر قصد نوشتن آن را داشته است.

پيامبر قصد داشت كه براى امت امامى تعيين كند

آنچه پيامبر اراده فرموده بود اين بود كه مسلمانان را با زمامدارى آشنا سازد كه برگزيده خود آن حضرت بود و خود مى‏دانست كه او داناترين فرد از پيروان اوست‏به شرايع الهى و خالصترين فرد سبت‏به خدا و دين خدا،و نيرومندترين فرد بر تحمل بارهاى سنگين اسلامى است.با اين ويژگيها مرجع براى امت و زمامدارى براى آنان خواهد بود كه آنان را به راه راست رهبرى خواهد كرد،و باعث ايمنى آنان از گمراهى و هرج و مرج خواهد شد.

آن رهبر مورد نظر كيست؟

پيداست كه رهبر مورد نظر پيامبر (ص) نه ابو بكر است نه عمر،[منظور پيامبر]اگر هر كدام از آن دو بود،عمر با نوشتن وصيتى كه پيامبر در آن نسبت‏به آن فرد،پيمان مى‏گرفت،مخالفت نمى‏كرد،زيرا آن محبوبترين چيزها نزد وى بود.چه آن كه ما مى‏بينيم عمر،پس از رحلت رسول خدا-بر شايستگى ابو بكر به خلافت،استدلال مى‏كند،و اين كه او در غار همراه پيامبر خدا بوده است،و يا اين كه پيامبر او را مامور خواندن نماز كرد،آن گاه كه خود قادر بر امامت مسلمانان نبود.و اگر پيامبر (ص) پيمانى سبت‏به ابو بكر گرفته بود،عمر نيازى به اين نوع استدلال نداشت و هم نيازى نبود،كه عمر درباره شايستگى ابو بكر به خلافت‏با انصار به جدال بپردازد،بلكه وصيتنامه،خود مانع از جدال بود.

آيا مقصود على بود؟

براستى موضع پيامبر در روز غدير خم هنگامى كه به مسلمانان،اعلان كرد على سرپرست مسلمانان است پيوسته در ذهن عمر مجسم بود.و هنگامى كه پيامبر گفت‏قصد دارد براى مسلمانان مطلبى بنويسد تا پس از آن گمراه نشوند،عمر بخوبى يادش آمد كه اين سخنان بعينه همان سخنانى است كه پيامبر (ص) درباره خاندانش به صورت عام و درباره على به گونه‏اى خاص مى‏گفته است.

پيامبر حديث ذيل (زيد بن ارقم آن را روايت كرده است) را فرموده است:

«من در ميان شما چيزى را به جا گذاشتم كه اگر به آن توسل جوييد هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد.كتاب خدا،ريسمان كشيده شده ميان آسمان و زمين و عترت من،اهل بيتم.و براستى اين دو هرگز از هم جدا نمى‏شوند تا كنار حوض كوثر سوى من بازگردند،پس،مواظب باشيد درباره آن دو چگونه جانشينى براى من خواهيد بود» (19) .

و از على (ع) نقل شده است كه پيامبر (ص) در روز غدير خم فرمود:

«هر كسى را كه خدا و پيامبرش سرپرست اوست پس اين (على) مولا و سرپرست اوست.در ميان شما چيزى بر جاى گذاشتم كه اگر بدان چنگ زنيد هرگز پس از آن گمراه نخواهيد شد:كتاب خدا (ريسمانى) كه يك سر آن در دست‏خدا و سر ديگرش در دستهاى شماست،و اهل بيت من‏» (20) .

و از زيد بن ثابت نقل شده است كه رسول خدا فرمود:

«من در ميان شما دو جانشين مى‏نهم:كتاب خداى تعالى و خاندانم،پس مراقب باشيد چگونه پس از من درباره آن دو رفتار خواهيد كرد،زيرا آن دو هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند تا كنار حوض سوى من بازگردند» (21) و از جابر بن عبد الله نقل شده است كه رسول خدا فرمود:

«اى مردم!همانا من چيزى را ميان شما بر جا نهادم،مادام كه بدان متوسل شويدهرگز گمراه نمى‏شويد كتاب خدا و خاندان من،اهل بيتم.» (22) .

اين سخنان پيامبر و نظاير فراوان آنها پيوسته در گوشهاى عمر طنين انداز بود هنگامى كه پيامبر (ص) در بستر بيماريش به احضار دوات و كاغذ دستور داد براى آنان چيزى بنويسد تا پس از آن گمراه نشوند،عمر با هوشيارى خود مقصود پيامبر را درك كرد:كه او مى‏خواهد على را جانشين خويش سازد، پس،شروع به مخالفت كرد.

عمر خود علت مخالفتش را توضيح مى‏دهد

علت مخالفت عمر،با وصيت پيامبر (ص) در مورد على (ع) را خود وى در زمان خلافتش ضمن گفتگويى با ابن عباس،به شرح زير يادآور شده است:

عمر:پسر عمويت را در چه حالى ترك گفتى؟

ابن عباس:در حالتى از او جدا شدم كه با همسن و سالهايش بازى مى‏كرد (گمان كرد كه مقصود خليفه، عبد الله جعفر است) .

عمر:مقصودم او نيست،بلكه مقصودم بزرگ شما خانواده (على بن ابى طالب است) .

ابن عباس:ترك گفتم او را در حالى كه با سطل درختان خرما را آبيارى مى‏كرد...و قرآن مى‏خواند.

عمر:خون يك آدم به گردنت اگر كتمان كنى.آيا چيزى از علاقه به خلافت در باطن او باقى است؟

ابن عباس:آرى.

عمر:آيا او گمان دارد كه پيامبر (ص) او را تعيين كرده است؟

ابن عباس:آرى و من اضافه مى‏كنم:از پدرم راجع به آنچه او ادعا دارد پرسيدم، (درباره تعيين شدن او به خلافت‏به وسيله پيامبر خدا (ص) ) او گفت:راست گفته است‏عمر:آن گفتار نوعى ستايش والا از جانب پيامبر خدا (ص) درباره على بوده است،هيچ مدعايى را ثابت نمى‏كند و هيچ اشكالى را برطرف نمى‏سازد.البته پيامبر تجربه مى‏كرد تا در صورتى كه ممكن باشد او را به خلافت منصوب كند.براستى كه او در هنگام بيماريش خواست او را به نام تعيين كند.اما من از باب دلسوزى و حفظ اسلام از آن كار جلوگيرى كردم.نه،قسم به پروردگار اين بنا (كعبه) قريش هرگز بر خلافت على متفق نمى‏شدند.و اگر پيامبر (ص) او را به ولايت منصوب مى‏كرد هر آينه توده عرب از همه جانب با او مخالفت مى‏كردند.پس، پيامبر (ص) دانست كه من از آنچه در دل اوست آگاهم،خوددارى كرد،و خدا نخواست جز تاييد آنچه رخ داده است (23) .

در اين صورت،آنچه انگيزه مخالفت عمر،با نوشتن وصيتنامه راجع به على (ع) شد،همان دلسوزى و احتياطش نسبت‏به اسلام بوده است و همچنين اعتقاد او بر اين كه قريش بر خلافت على (ع) اجتماع نخواهند كرد و طولى نخواهد كشيد،اگر او عهده‏دار خلافت‏شود از همه جانب با او مخالفت‏خواهند كرد.

اين عوامل باعث جواز مخالفت‏ با پيامبر نمى ‏شود

با اين كه ما شخصيت عمر و سيره،عدالت و قاطعيتهاى تاريخيش را،بزرگ مى‏داريم ولى به خود اجازه مى‏دهيم تا نسبت‏به اين عقيده و نظر او انتقاد كنيم،به دليل اين كه او به خود اجازه داده است تا با خواست و اراده پيامبر (ص) مخالفت كند.بهتر اين است كه خطاى او را در اجتهادش عنوان كنيم،هر چند از آن نوع اجتهادى باشد كه صاحبش در صورت خطا هم ماجور است (24) .

او يادآور شده است:پيش‏بينى مى‏شد كه مردم عرب تمام نواحى،پيمان با على را در صورت عهده‏دار شدن خلافت،بشكنند.لازم به يادآورى است كه انصار هم از عرب بودند و همه آنان على را دوست مى‏داشتند و به او علاقه‏مند بودند،اگر پيش از بيعت‏با ابو بكر فكر خلافت على بر آنان عرضه مى‏شد،هر آينه كسى را بر على ترجيح نمى‏دادند.تاريخ به ما بازگو مى‏كند كه آنان حتى پس از اين كه بيعت‏با ابو بكر پايان يافته بود،نزديك بود،به سوى على (ع) برگردند و اين در حالى است كه پيامبر (ص) عهدنامه‏اى مكتوب براى على،پس از خود باقى نگذاشته بود،اگر پيامبر چنان عهدى را مى‏نوشت، موضع آنان چه مى‏شد؟و بعدها كه با على بيعت‏شد-با اين كه حدود بيست و پنج‏سال از وفات پيامبر گذشته بود و اكثر مردم امتيازهاى على (ع) و بيانات صريح پيامبر را درباره او فراموش كرده بودند-ديديم كه تمام انصار پشت‏سر او ايستادند.كسانى كه با او مخالفت كردند به تعداد انگشتان يك دست نرسيدند از طرف ديگر بقيه عرب خارج از مدينه و مكه-با اين كه قريش ابو بكر را كاملا تاييد مى‏كردند-همگى با او مخالفت كردند.

على رغم اين كه اعراب تمام اطراف و نواحى با ابو بكر نقض عهد كردند و جنگهاى رده (ارتداد از اسلام) هزاران هزار قربانى گرفت،هيچ كدام از اينها عقيده عمر را-در اين كه بيعت‏با ابو بكر رست‏بوده است-تغيير نداد.پس،چرا در نظر عمر نوشتن وصيتنامه براى على نادرست‏بود،به دليل اين كه او پيش بينى مى‏كرد،اعراب پيمان خود را با على مى‏شكنند؟و حال آن كه اين يك پيشگويى حساب نشده بوده است،اى بسا كه قبايل عرب نسبت‏به على (به عنوان پسر عموى پيامبر و وصى او) تسليم‏تر بودند تا ابو بكر.

هنگامى كه پس از خلفاى سه گانه،على به خلافت رسيد،همه شهرهاى اسلامى-به جز شام-با ميل و رغبت‏با او بيعت كردند،اگر تحريك سران قريش نبود نه مردم بصره-پس از بيعت‏با او-پيمان شكنى مى‏كردند،و نه مردم شام از بيعت كردن با او،خوددارى مى‏ورزيدند.

اما اين گفتار عمر،كه قريش بر محور خلافت على اجتماع نمى‏كردند،شايد درست‏باشد،ولى ضرر و زيان آن چه بود؟زيرا قريش بر محور رسالت‏شخص پيامبر نيز اجتماع نكردند بلكه به مخالفت‏با او مجتمع شدند و بيست و يك سال با او جنگيدند،و داخل جامعه اسلامى نشدند مگر پس از اين كه شكستى مهلك را متحمل شدند.پس در اين صورت آيا ضرورتى دارد كه چون قريش در مقابل نبوت ايستادند آن را لغو و باطل شماريم؟!!و اگر موضع قريش نسبت‏به شخص پيامبر (ص) چنين بوده است، پس،چگونه جايز است كه موافقت آن را بر امرى نشانه درستى آن امر و مخالفتش را دليل بر نادرستى آن امر به حساب آوريم؟

شايد با توجه به گذشته تيره و تار قريش،صحيح آن باشد كه مخالفت آنها را با امرى دليل بر درستى آن امر بدانيم نه بر نادرستى آن.

علاوه بر آن،نبايد فراموش كنيم كه هنگام صحبت از قريش همزمان با رحلت رسول خدا (ص) از طرفى شخصيتهايى چون،على،ابو بكر،عمر،ابو عبيده،عثمان،طلحه،زبير،عبد الرحمان بن عوف،سعد بن ابى وقاص و ديگر مكيان كه در جنگ بدر حاضر بودند،از برجستگان و متنفذان قريش بودند،از طرف ديگر،نفوذ ابو سفيان و امثال او،به دليل غلبه اسلام بر ايشان،از بين رفته،يا رو به نابودى نهاده بود.امثال معاويه نيز هنوز شناخته شده نبودند.و ديو شهوت حكمرواييشان هنوز دهان نگشوده بود.

در حالى كه مكيان شركت كننده در جنگ بدر،در آن روز،صاحبان نفوذ در ميان قريش بودند،و نيز از بزرگان صحابه‏اى كه به صميميت نسبت‏به اسلام معروف بودند،انتظار مى‏رفت كه اگر پيامبر وصيتنامه‏اى مى‏نوشت،بر گرد على اجتماع كنند.پس،چگونه عمر اعتقاد داشته است كه اگر پيامبر هم وصيت مى‏كرد قريش بر خلافت على همراى نمى‏شدند؟

البته اين يك واقعيت است كه بعضى از قبايل مكه همواره كينه على را در دل خود پنهان مى‏داشتند، زيرا وى آنان را سوگوار ساخته بود،سوگ افراد زيادى از كسانشان كه على (ع) در ايام خصومت آنان با پيامبر (ص) و جنگ با اسلام آنان را به‏قتل رسانده بود،ولى با اين همه،گرد آمدن بزرگان صحابه از مردم قريش پيرامون على قابل پيش بينى بود،اگر از شدت حس انتقامجويى اولياى مقتولان و كينه آنها كاسته مى‏شد،همگى زير پرچم او جمع مى‏شدند.به نظر مى‏رسد كه اين همان مطلبى است كه پيامبر آن را پيش بينى كرده بود.

هر چند نبايستى فراموش كنيم كه ابو سفيان از جمله كسانى بود كه على (ع) او را سخت‏سوگوار ساخته بود.على (ع) ،پسر ابو سفيان حنظله،پسر عمو،و پدرزنش عتبه را به همراه پسرش وليد،كشته بود و با اين همه،تاريخ به ما مى‏گويد كه ابو سفيان نزد على آمد،بيعت‏خود را به او عرضه كرد و حتى پس از تثبيت‏بيعت‏براى ابو بكر،او را وادار به قيام و اقدام بر امر خلافت مى‏ساخت و خالد بن سعيد بن عاص كه همچون ابو سفيان فردى از بنى اميه بود،نيز همين موضع را داشت.در هر صورت،اين يا آن، فرق نمى‏كند،عمر مى‏بايستى توجه مى‏داشت كه پيامبر خدا از او با قريش و توده مردم آشناتر بوده است،چه او كسى است كه آنچه را مى‏بايست از قريش و مردم عرب،ببيند،ديد.جنگهاى قريش و عرب، به عمر،متوجه نبوده است،بلكه در برابر پيامبر (ص) بوده است،پس،سزاوارتر بود،كه عمر،آن را به ياد داشته باشد و هم اين كه پيامبر (ص) به مردم عرب و قريش از خود آنها آشناتر و به حال عمر از خود او آگاه‏تر بوده است.و مى‏بايست‏به ياد داشته باشد كه هر اندازه او به مصالح اسلام و مسلمانان علاقه‏مند بوده باشد،بى‏شك پيامبر (ص) از او و از هر مسلمان ديگرى علاقه‏مندتر بود.اگر پيامبر اراده فرموده بود كه با همه آگاهيش از وضع قريش و مردم عرب،بر خلافت على پيمان بگيرد،معنى آن عمل پيامبر اين است كه على تنها داروى اين درد است و رهبرى اوست كه مردم عرب و مسلمانان را متحد مى‏سازد، اسلام را به پيش مى‏برد و پيروزى آن را بر همه اديان تضمين مى‏كند.

چه عاملى اين صحابى بزرگ را به مخالفت ‏با پيامبر (ص) كشاند؟

طبيعى است كه چنين سؤال قابل قبول و به جايى به ذهن خواننده برسد:راستى‏عمر كه بر درستى ايمان خود يقين داشت،با اين ويژگى كه او معروف به اطاعت از خدا و پيامبر خدا بود،چگونه به خود اجازه داد،تا با پيامبر مخالفت كند و مانع نوشتن وصيتنامه آن حضرت شود (25) ؟

ممكن است اين صحابى بزرگ به اين دليل به خود اجازه مخالفت‏با نوشتن وصيتنامه را داده است كه معتقد بوده است‏سخن مكتوب پيامبر (ص) براى او و همه مسلمانان الزام آور است و بايد موافقت و اطاعت كنند.اما تا وقتى كه نوشته نشده است الزام آور نيست و بدان لحاظ مانع نوشتن شد تا به حد الزام و ايجاب نرسد.اگر اين عقيده درست‏باشد،نبايد هيچ يك از سنتهاى نبوى الزام آور باشد چه آن كه هيچ يك از سنتهاى پيامبر در زمان آن بزرگوار نوشته نشده است.

دليل معقول اين است كه اصحاب معتقد بودند،اين حق را دارند كه در امور دنيايى نظر دهند و اجتهاد كنند.جمعى از آنان (از جمله عمر) عقيده داشتند كه خلافت از امور مربوط به دنياى مسلمانان است نه از امور دينى،از اين رو عمر به خود اجازه داد تا در موضع مخالف با خواسته و اراده پيامبر قرار گيرد.

اين نخستين بار نبود كه عمر در اين مورد با نظر پيامبر مخالفت مى‏كرد،بلكه در موارد ديگرى نيز كه به او مراجعه شده بود بنا به اقرار خودش،عدم موافقت‏خويش را اظهار كرده بود،مورخان اجماع دارند بر اين كه وى نسبت‏به شرايط صلحى كه پيامبر (ص) در روز حديبيه منعقد كرد،با آن حضرت به مجادله پرداخت.

از جمله شرايط صلح روز حديبيه (بين پيامبر خدا و مشركان مكه) اين بود كه رسول خدا،تمام مشركانى را كه مسلمان شده،و بدون اجازه اوليايش به مدينه آمده است‏به اهل مكه برگرداند ولى مردم مكه لازم نيست كسانى را كه ترك اسلام گفته به نزد اهل مكه برگشته‏اند به پيامبر برگردانند. اين مطلب به صورت ظاهر،ظلمى بود به مسلمانان،و ليكن پيامبر (ص) دور انديش بود،زيرا كسى كه اسلام را رها كند و به كفر برگردد،بازگرداندنش با زور و جبر ميان مسلمانان،سودى به حال آنان نخواهد داشت،اسلام از چنين مردمانى بى‏نياز است ابن هشام در سيره خود داستان زير را نقل كرده است:

«وقتى كار فيصله يافت و چيزى جز يك نوشته،در ميان نبود،عمر بن خطاب از جا بلند شد...

سپس نزد پيامبر آمد و گفت:

-اى پيامبر خدا!مگر تو رسول خدا نيستى؟

پيامبر:چرا.

عمر:مگر ما مسلمان نيستيم؟

پيامبر:چرا.

عمر:مگر آنان مشرك نيستند؟

پيامبر:چرا.

عمر:پس،چرا تعهدى را در دين خود بپذيريم؟

پيامبر:«من بنده خدا و فرستاده اويم.هرگز خلاف امر او را انجام نمى‏دهم و او هرگز مرا وا نمى‏گذارد.».

عمر،بارها مى‏گفت:از آن روزى كه آن كار را كردم،از ترس سخنى كه گفته بودم،پيوسته صدقه مى‏دادم، روزه مى‏گرفتم،نماز مى‏ گزاردم و برده آزاد مى‏كردم،تا اين كه اميدوار شدم كه خير باشد (26) !

چون رسول الله اسامة بن زيد بن حارثه را فرمانده مهاجران و انصار كرد،با آن كه در ميان آنها ابو بكر و عمر هم بودند،دستور داد تا با لشكر خود به سرزمين روم بروند،اصحاب نسبت‏به فرماندهى او خرده گرفتند و او را خردسال و كوچك شمردند.پس،پيامبر (ص) كه بيمار بود از خانه بيرون شد و بالاى منبر رفت،ضمن سخنانى چنين گفت:«اى مردم!به لشكر اسامه بپيونديد.به جان خودم سوگند،درباره فرماندهى اوگفتيد همان حرفهايى را كه قبلا در مورد فرماندهى پدرش گفته بوديد.در حالى كه او بحق لايق فرماندهى است.همان طورى كه پدرش شايسته آن منصب بود» (27) .

در رويداد ارتش اسامه،پيامبر دستور پيوستن به لشكر را صادر كرد،ولى اصحاب پيامبر كه تحت فرماندهى اسامه بودند،اقدام نكردند و رسول خدا-در حالى كه مريض بود دستمالى بر سرش بسته بود-بيرون آمد و گفت:

«اى مردم!به لشكر اسامه بپيونديد! (سه مرتبه تكرار كرد و ليكن اصحاب گسيل نشدند) .و اسامه، توقف كرد در حالى كه مردم انتظار مى‏كشيدند كه حكم خدا درباره رسول خدا چه خواهد شد.» (28) .

اصحاب،على رغم اين كه پيامبر اسامه را فرمانده لشكر كرد،و به دست مبارك خود پرچم را براى او بست‏حتى پس از وفات پيامبر (ص) تصميم بر عزل اسامه گرفتند.عمر بن خطاب نزد ابو بكر آمد،و از قول انصار تقاضا داشت اسامه را عزل كند و شخص ديگرى را به جاى او بگمارد و ليكن ابو بكر ناگهان بلند شد و ريش عمر را گرفت در حالى كه مى‏گفت:«مادرت به عزايت‏ بنشيند و بى‏فرزند شود،اى پسر خطاب!رسول خدا او را گمارده است،تو مرا مامور مى‏كنى او را بر كنار سازم؟» (29) .

آرى،براستى در ذهن بيشتر آنان چنان جا گرفته بود كه فرماندهى مسلمانان پس از پيامبر خدا امرى از امور دنياست و آنان مى‏توانند راسا فرمانروا براى خويش انتخاب كنند،هر چند با آنچه پيامبر مصلحت ديده و سفارش كرده است،مخالف بوده باشد،و مى‏توانند به راى خود عمل كنند چرا كه اجر خود را دارند،چه به صواب اجتهاد كرده باشند يا به خطا!

از طرفى چون پيش بينى مى‏كردند كه قريش مايل به زمامدارى على نيستند،زيراافراد قبايل آنان را كشته است پس بايد فرد ديگرى كه مورد تاييد مردم مكه است زمامدار شود هر چند كه پيامبر (ص) خواستار زمامدارى على (ع) بوده باشد!

به نظر مى‏رسد كه مكيان اعتقاد داشتند اگر پيامبر نسبت‏به خلافت على وصيت كند،خلافت در ميان خاندان پيامبر مى‏ماند و به ديگر افراد خاندان قريش نمى‏رسد.اگر على خليفه رسول خدا شد،دو فرزندش:حسن و حسين (كه به گواهى پيامبر (ص) مهتر جوانان اهل بهشتند) جانشينان پس از او خواهند بود و ديگر فرصتى براى هيچ يك از صحابه-هر قدر هم كه داراى جلالت قدر باشند-باقى نخواهد ماند تا به منصب خلافت‏ برسند.

به واقع صحابه نيز كسانى هستند مانند ديگر مردم،آنان نيز به رياست و شهرت علاقه دارند و نمى‏خواهند در خلافت‏ به روى آنان بسته شود،بلكه مايلند،به روى آنها نيز باز باشد!و اگر اين در باز بماند،و پيامبر (ص) با وصيت‏خود نسبت‏به خلافت على آن را نبندد،سهل خواهد بود كه مقام خلافت را دست‏به دست‏بگردانند،زيرا كه خاندان قريش در مكه آنان را يارى مى‏كنند،و نه على را.

حال اگر نخستين خليفه پس از پيامبر از قبيله‏اى جز خاندان پيامبر باشد،براى قبايل ديگر اميد رسيدن به خلافت‏خواهد بود،چه همه آن قبايل با هم برابرند و هيچ كدام از آنها بر ديگر قبايل برترى ندارد.نه قبيله تيم بهتر از عدى است و نه قبيله عدى بهتر از اميه.ابن اثير مشاجره و گفتگويى را كه ميان عمر-در ايام خلافتش-و ابن عباس،اتفاق افتاده،نقل كرده است كه دلالت دارد بر اين كه عمر و مردم قريش همگان داراى چنين انديشه‏اى بوده‏اند:

عمر:اى پسر عباس!آيا مى‏دانى چه چيز باعث‏شد كه قوم تو (بنى هاشم) پس از محمد (ص) از خلافت محروم شدند؟

ابن عباس:اگر نمى‏ دانسته ‏ام،امير المؤمنين مى‏داند و مرا آگاه مى‏ كند.

عمر:مردم راضى نبودند كه نبوت و خلافت در شما[اولاد هاشم]جمع شود و در نتيجه،شما بر قوم خود مباهات كنيد،بنابراين قريش خلافت را براى خود اختيار كرد،و در اين كار پيروز و موفق شد.

ابن عباس:اى امير مؤمنان!اگر اجازه سخن گفتن به من مى‏دهى و مرا از خشم خود بر كنار مى‏دارى حرفم را بزنم!

عمر:بگو!

ابن عباس:اما اى امير المؤمنين!اينكه مى‏گويى:قريش اين كار را كرد و موفق شد،درست نيست،زيرا اگر واقعا قريش آن را براى خود اختيار مى‏كردند كه خداوند خواسته بود البته درست‏تر و به صواب نزديكتر مى‏بود.و اين،قابل ايراد و حسادت نبود.اما اين گفتار شما كه قريش مانع شدند و نخواستند كه نبوت و خلافت (هر دو منصب) از آن ما باشد خداوند بزرگ آن قوم را به اين صفت ناپسند معرفى كرده و چنين فرموده است:«از آن جهت است كه ايشان آنچه را كه خداوند نازل كرده بود نپسنديدند در نتيجه اعمالشان بى‏اثر و نابود شد.»

عمر:هيهات!اى پسر عباس:به خدا سوگند چيزهايى از تو شنيده‏ام،كه نمى‏خواهم با گفتن آنها از موقعيتى كه نزد من دارى كاسته شود.

ابن عباس:آنها چيستند اى امير مؤمنان؟اگر حق باشد پس سزاوار نيست كه موقعيت من نزد شما متزلزل گردد و اگر نادرست است‏بايستى فردى باطل و نادرست همچون مرا از خودت دور كنى.

عمر:به من اطلاع دادند كه تو مى‏گويى خلافت را از روى حسد،و به ظلم و جور از ما گرفتند.

ابن عباس:اى امير المؤمنين اما در مورد اين گفته شما:از روى ظلم،كه براى هر آگاه و ناآگاه بخوبى روشن است.و اما گفته شما كه گفتيد:از روى حسد،براستى آدم حسادت كرد و ما فرزندان او نيز داراى حسديم.

عمر:هيهات!هيهات!اى بنى هاشم!به خدا قسم دلهاى شما از حسدى پايدار دگرگونه است.

ابن عباس:اى امير مؤمنان صبر كن!دلهاى مردمى را كه خداوند پليدى از آنان را دور ساخته از حسد و كينه مبرا كرده است اين چنين توصيف مكن!چه آن كه دل پيامبرخدا (ص) از سنخ دلهاى بنى هاشم است.

عمردور شو از من اى پسر عباس!

ابن عباس:دور مى‏شوم (همين كه برخاستم بروم،او از من خجالت كشيد و گفت:)

عمر:اى پسر عباس!مواظب موقع خود باش!به خدا سوگند كه من رعايت‏حق تو را دارم آنچه را اعث‏خوشنودى توست دوست دارم!

ابن عباس:«اى امير مؤمنان!براستى كه من بر تو و بر هر مسلمانى حق دارم.پس،هر كس رعايت اين حق را كرد،كار نيكى كرده است و هر كه ناديده گرفت،پس فرصت‏خود را از دست داده است...» (30) . براستى كه شگفت‏آور است،قبيله قريش كه از آغاز پيدايش نبوت و اسلام با آنها در ستيز بود و ستيز خود را با آنها ادامه داد تا اين كه ناتوان شد و روى زمين زير پاهاى نبوت و اسلام سقوط كرد،اكنون، سرنوشت امت اسلامى را تعيين مى‏كند و تاييد كردن آن باعث‏سنگينى گفته هر نامزد رهبرى مى‏گردد،هر چند كه او بر خلاف نامزدى رسول خدا باشد!البته اين بسى شگفت‏آور است اما در عين حال،منطق رويدادها چنين است.

در حقيقت،عمر،به عنوان يك مجتهد،مصلحت را در آن ديد كه براى امت‏يا بزرگان صحابه و يا براى قبيله قريش بهتر اين است كه پيامبر راجع به كسى كه انتخاب مى‏كند چيزى ننويسد،بنابراين به مخالفت‏برخاست و اين مخالفت را رهبرى كرد.

در اينجا سؤال سومى مطرح مى‏شود:چرا پيامبر،على رغم مخالفت عمر،وصيتنامه را ننوشت؟

چرا پيامبر (ص) با وجود مخالفت وصيت‏ خود را ننوشت؟

البته پاسخ اين سؤال واضح است،زيرا غرض از وصيتى كه پيامبر مى‏خواست‏بنويسد اين بود كه آن وصيتنامه باعث ايمنى اين امت از گمراهى باشد.چنان چيزى هرگز ممكن نمى‏شد،مگر وقتى كه نويسنده وصيتنامه،در كمال صحت و هوشيارى و در حال بيدارى باشد،بداند چه مى‏گويد و هدفش از آن گفته چيست.و ليكن سبك اين مخالفت صراحت دارد در ترديد و شك داشتن در هوشمندى و درستى عقل پيامبر (ص) [نعوذ بالله].

براستى سخنى كه عمر گفته است:

«همانا درد بر پيامبر غلبه كرده است.»«وضع پيامبر چه بود،آيا هذيان گفته است؟!!از او جويا شويد.»

و همه اينها كلماتى است كه پيامبر را چنين جلوه‏گر مى‏كند كه آنچه مى‏گفته است‏بى‏معنى و بى‏هدف بوده است[!]و دست كم در مورد بهوش بودن و درستى انديشه پيامبر (ص) شك و دودلى را در اذهان ديگران ايجاد مى‏كند.بطور قطع عمر با ديگر حاضران در مخالفت‏با نوشتن وصيتنامه شريك بوده است.و در صورتى كه امر داير شود بر شك و ترديد در پيرامون صحت كلمات پيامبر و آنچه را كه آن حضرت املا مى‏كند،مسلما مورد وصيت‏باطل و بيهوده خواهد بود.هر گاه امكان رد و ايراد بر درست انديشى پيامبر در زمان حيات آن بزرگوار وجود داشته باشد پس از وفات آن حضرت رد صحت انديشه او آسانتر خواهد بود.به اين ترتيب،چنان وصيتى معناى خود را از دست مى‏دهد و هدفى را كه به منظور آن هدف،نوشته شده است،بر آورده نمى‏سازد.

سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده است كه او گفت:

«...بيمارى پيامبر شدت يافته بود كه فرمود:قلم و كاغذى بياوريد تا مكتوبى براى شما بنويسم كه هرگز بعد از آن گمراه نشويد.پس،يكى از افرادى كه نزد آن حضرت بود گفت:براستى كه پيامبر خدا هذيان مى‏گويد!ابن عباس مى‏گويد:پس،به پيامبر گفته شد:آيا حاضر نكنيم آن چه را كه خواستيد؟ فرمود:بعد از اين حرفها؟...»و مقصود آن حضرت اين بود كه وصيت او-بعد از اين كه گفتند آنچه خواستند بگويند-هرگز فايده‏اى نخواهد داشت.

چگونه وصيت پيامبر (ص) باعث ايمنى از گمراهى است؟

براى پاسخ به پرسش چهارم و آخرين سؤال:چگونه وصيت پيامبر (ص) موجب ايمنى از گمراهى است؟ مى‏گويم:مسلما پيامبر (ص) به آنچه خواسته است از ديگران داناتر است و كسى حق ندارد ادعا كند آنچه را پيامبر (ص) راه و رسم ايمنى امت‏خود از ضلالت مى‏داند او نيز مى‏دانسته است.علاوه بر اينها از آنچه در زير مى‏آيد،آشكار و روشن مى‏گردد.

پشتوانه ‏اى در مقابل اختلاف هاى سياسى و قبيله ‏اى

(1) اگر پيامبر شخص معينى را در وصيتنامه‏اى كتبى نام برده بود،بى آن كه در هوشمندى پيامبر (ص) و صحت انديشه آن بزرگوار،به هنگام نوشتن آن وصيتنامه شك و ترديدى ايجاد كنند،امت را از جدايى و بر هم زدن وحدت خود باز مى‏داشت.پس،اگر پيامبر،على يا ابو بكر و يا ديگرى را در وصيتنامه‏اى كتبى نام برده بود حتما مسلمانان به زمامدارى شخص نامبرده،تسليم مى‏شدند و ديگر در جامعه مسلمانان سنى و شيعه‏اى وجود نمى‏داشت.در حقيقت،تشيع و تسنن زاييده اختلاف مسلمانان پيرامون اين مطلب است كه چه كسى خليفه شرعى پس از پيامبر خداست،ابو بكر يا على؟

پس اگر پيامبر هر كدام از اين دو شخصيت و يا ديگرى را به نام،ذكر كرده بود،مجال چنين اختلافى نمى‏بود.

اگر پيامبر در آن وصيتنامه كسى را كه جانشين قرار مى‏داد،نام برده بود،به طور قطع انديشه خوارج به وجود نمى‏آمد و جنگ صفين كه به انديشه خوارج انجاميد،اتفاق نمى‏افتاد.

براستى جنگ صفين و پيش از آن،جنگ بصره،نتيجه دعوى خونخواهى عثمان بود.اگر على همان كسى بود كه از طرف پيامبر مطابق وصيت كتبى تعيين شده بود هرآينه عثمان پيش از اين كه لافت‏برسد از دنيا رفته بود و على تا پس از شهادتش زنده مى‏ماند.اگر على همان كسى بود كه تعيين شده بود،معاويه به حكومت نمى‏رسيد و پسر فاسقش يزيد جانشين او نمى‏شد تا ريختن خون فرزندان پيامبر را در كربلا حلال بشمارد،و هر آينه ميان عبد الله بن زبير و بنى اميه جنگى اتفاق نمى‏افتاد و نيز ديگر فتنه‏ها و جنگها در ميان مسلمانان،پيش نمى‏آمد.

تمامى اين رويدادها در نتيجه نبودن وصيتنامه‏اى كتبى،از پيامبر است.اگر چنان وصيتنامه‏اى وجود داشت،چهره تاريخ اسلام عوض مى‏شد و ما تاريخى از اسلام مى‏خوانديم كه هيچ گونه شباهتى به آنچه امروز مى‏خوانيم نداشت.مى‏خواهم بگويم كه من خليفه دوم را-به دليل مخالفتش با پيامبر در مورد نوشتن وصيتش-مسؤول از هم پاشيدن وحدت اين امت و هر رويدادى كه به دنبال آن اتفاق افتاد نمى‏دانم.هرگز و هرگز (31) .زيرا عمر يك بشر و يك انسان بود و علم غيب نداشت.و نيز در توان او و هيچ انسان ديگرى نبود تا به واقعيت رويدادهاى آينده و آنچه را كه آينده آبستن آن بود،برسد.

اين حق مسلمانان است كه درباره آنچه عمر در زمينه خلافت پس از پيامبر خدا تصور كرده بود كه امرى از امور دنياى مسلمانان است و نه از امور اخروى آنان-به مقتضاى مصالح جامعه اسلامى-تحقيق و بررسى كنند.و عمر،اعتقاد داشت كه به زبان پيامبر (ص) درباره خلافت مطلبى جارى نشود تا آن در به روى اصحاب باز بماند كه خود بررسى و تحقيق كنند.اگر پيامبر درباره خلافت،حكم كرده بود،ديگر باب تحقيق و اظهار نظر بسته شده بود.قرآن مجيد اين چنين مى‏گويد:«هيچ مرد و زن با ايمانى نمى‏توانند در موردى كه خدا و پيامبرش حكم كرده‏اند اختيار كار خود را داشته باشند.هر كس از خدا و پيامبرش اطاعت نكند،دچار گمراهى آشكار شده است.» (32) .

تنها فردى كه مى‏توانست آينده را ببيند پيامبر بود،البته بوسيله وحى و نه از سوى خودش.و پيامبر بود كه به نور خدا آينده اين امت را مى‏ديد،و اين كه اگر امت‏بدون وصيتنامه‏اى كتبى باقى بماند هر آينه فتنه‏ها-همچون پاره‏هاى شب تار-بر او،رو مى‏آورد، (و اين همان چيزى است كه خادم آن حضرت، ابو مويهبه روايت كرده است) :آن گرامى خواست كه امت را از فتنه ‏هايى كه بر وحدت اين امت مى‏گذرد،بر حذر دارد و فرمود:

«قلم و كاغذى بياوريد تا براى شما چيزى را بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد».

پشتوانه ‏اى بر ضد گرايشهاى مختلف

(2) اگر پيامبر (ص) كسى را در وصيتنامه‏اى كتبى پس از خود براى رهبرى اين امت،مشخص مى‏كرد، نه تنها تضمينى در برابر اختلافات سياسى و قبيله‏اى بود،بلكه پشتوانه‏اى بر ضد گرايشهاى مختلف اسلامى نيز بود.

ما تعدادى از احاديث را بر خواننده عرضه كرديم كه پيامبر (ص) در آنها اعلان فرموده بود كه پيروى قرآن و عترت پيامبر باعث ايمنى از گمراهى است،و قرآن و عترت تا روز قيامت از يكديگر جدا نمى‏شوند.

براستى كه على در راس اين عترت طاهره،در صورتى كه نخستين مرجع در تفسير قرآن و نقل سنن پيامبر (ص) مى‏شد،اين ضمانت را مجسم و عملى مى‏ساخت،چه او بى‏چون و چرا داناترين صحابه به كتاب و سنت‏بود.

دو خليفه نخستين با همه رفعت مقام علمى خود-در مسائلى كه علم آنان نمى‏رسيد-پيوسته به او مراجعه مى‏كردند.در چندين مورد عمر گفت:«اگر على نبود،عمر هلاك شده بود.»

ابن سعد نقل كرده است كه على فرمود:

«به خدا سوگند،آيه‏اى نازل نشد مگر اينكه من مى‏دانستم درباره چه و در كجا (ودر مورد چه كسى) نازل شده است.براستى كه آفريدگارم به من قلبى بسيار آگاه و زبانى بس گشاده و پاسخگو مرحمت فرموده است.» (33) .

به على گفتند:چطور شده است كه تو پيش از ديگر اصحاب پيامبر حديث نقل مى‏كنى؟در جواب گفت: «من هر گاه از پيامبر سؤالى مى‏كردم،مرا آگاه مى‏ساخت،و هر گاه ساكت مى‏شدم،آن گرامى آغاز سخن مى‏كرد.» (34) .حاكم از على روايت كرده است:«هرگاه من از پيامبر خدا سؤالى مى‏كردم جواب مرحمت مى‏كرد و اگر ساكت مى‏شدم او خود آغاز به سخن مى‏كرد» (35) از سعيد بن مسيب نقل كرده‏اند كه گفت: «هيچ كس-بجز على بن ابى طالب-نمى‏گفت:از من بپرسيد،پيش از اين كه مرا از دست‏ بدهيد.» (36) .

او كسى است كه رسول خدا (ص) درباره‏اش فرموده است:«من شهر دانشم و على دروازه آن،پس هر كس بخواهد وارد آن شهر شود بايد از آن درب وارد شود.» (37) .

از ام سلمه نقل شده است كه رسول خدا (ص) فرمود:

«على با قرآن و قرآن با على است،هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند تا كنار حوض كوثر سوى من باز گردند.» (38) .

بنابراين اگر على،پس از پيامبر (ص) زمام امور را به دست گرفته بود،هر آينه سنتهاى پيامبر شناخته مى‏شد و مردم در تمام مسائل فقهى به راى او اتفاق نظر مى‏داشتند.براستى كه پيامبر آن هنگامى كه مى‏خواست نسبت‏به[خلافت]على وصيت كند،با نور خداوندى مى‏ديد كه او در حقيقت‏براى مسلمانان ضمانتى مجسم در مقابل گمراهى است.على و ديگر اعضاى خاندان پيامبر-در صورتى كه زمام امور به دست آنان سپرده مى‏شد-نيرويى وحدت بخش براى مسلمانان بودند.

پى‏نوشتها:

1-سوره بقره،آيه 180.

2-ج 11 (كتاب الوصية) ص 74-75.

3-ج 11 (كتاب الوصية) .و بخارى در صحيح خود ج 4 ص 3 آن را روايت كرده است.

4-همان مدرك و همان صفحه.

5-مستدرك حاكم ج 3 ص 109.

6-سوره نساء (4) آيه 59.

7-سوره حشر (59) آيه 7.

8-بعضى،ابو رافع يا بريره خدمتكار عايشه را نوشته‏اند (طبقات ج 2 ص 204) .ولى مورخان شيعه معتقدند روزى كه پيامبر احساس بيمارى كرد،دست على را گرفت و با گروهى كه به دنبال آنان بودند به سوى قبرستان بقيع حركت كرد...بعد رو به على كرد و گفت:كليد گنجهاى دنيا و زندگى ممتد در آن را به من عرضه داشته‏اند...من ملاقات پروردگار و ورود به بهشت را ترجيح داده‏ام (فروغ ابديت ج 2 ص 852) م.

9-ج 3 ص 56.و قريب به اين عبارتها را ابن هشام در سيره خود ج 2 ص 643 روايت كرده است.و محمد بن سعد در كتاب طبقات ج 2 ص 204 اين حديث را نقل كرده است.

10-طبقات ابن سعد ج 3 ص 343.و قريب به آن را مسلم در صحيح خود ج 12 ص 206 نقل كرده است.

11-سيره ابن هشام (آن جا كه در هر غزوه‏اى نام كسى را كه پيامبر خدا (ص) در مدت غيبتش در مدينه بجاى خود تعيين مى‏كرد،نقل كرده است.)

12-ج 1 ص 39 (در باب كتابت علم) و آن را در باب قول مريض-برخيزيد از نزد من-روايت كرده است.

13-ج 11 (در اواخر كتاب وصيت) ص 89.در طبقات ج 3 ص 342 همين طور نقل شده است،و مثل آن را امام احمد در مسند خود ج 1 ص 222 روايت كرده است.

14-صحيح مسلم ج 11 ص 95.و نيز در طبقات ج 2 ص 242.و در مسند امام احمد ج 1 ص 336 مثل آن آمده است.

15-ج 2 ص 243 و در ص 244 همين جلد از جابر مثل اين مطلب نقل شده است‏با اين تفاوت كه او گفته:مشاجره كردند نزد او و پيامبر او را (ضمير مؤنث) بيرون كرد.

16-ج 2 ص 243-244.و در روايت ابن عباس (كه در طبقات ج 2 ص 244-245 نقل كرده است) .زينب همسر پيامبر بود كه گفت:«آيا نشنيديد كه پيامبر براى شما وصيت مى‏كرد و شما سر و صدا كرديد پس فرمود برخيزيد...».

17-سيره ابن هشام،ج 2 ص 655.بنا به نقل بخارى (در ص 7) ابو بكر آيه‏«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل ا فان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم‏»را بر او خواند و او با شنيدن آيه از دعوى خود دست‏برداشت.م.

18-امام على بن ابى طالب-از استاد عبد الفتاح عبد المقصود.ج 1،ص 190 و ج 4 ص 171.

19-ترمذى اين روايت را نقل كرده است (كنز العمال ج 1 حديث‏شماره 874 چاپ اول) .

20-ابن راهويه،ابن جرير،ابن عاصم و محاملى در امالى خود نقل كرده‏اند (كنز العمال،ج 15،ص 123 حديث‏شماره 356،چاپ دوم) .

21-امام احمد آن را در مسند خود به دو طريق كه هر دو را صحيح دانسته است،نقل كرده است،ج 5 ص 181.

22-ترمذى،در صحيح خود،ج 5 ص 328 نقل كرده است.

23-ج 3 ص 97 شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.و احمد بن ابى طاهر،در كتاب خود،تاريخ بغداد،آن را روايت كرده است، (المراجعات شرف الدين ص 278) .

24-تمام اين سطور،بلكه بسيارى از سخنان مقدماتى و زمينه‏ساز جناب مؤلف سلمه ا... از باب مماشات است اگر نه اينجا،جاى اجتهاد نيست،زيرا اجتهاد در مقابل نص را عموم فقها جايز نمى‏دانند و در اينجا نص،بلكه نصوص فراوانى وجود دارد.[م]

25-نظر خوانندگان محترم را به پاورقى ص 190 جلب مى‏كنم.م.

26-ج 2 ص 216-217.و مسلم در صحيح خود ج 12 ص 141 مانند آن را نقل كرده است.

27-طبقات الكبرى ابن سعد ج 2 ص 249.

28-طبقات الكبرى.

29-حلبى در سيره خود ج 3 ص 336،دحلانى در سيره خود و ابن جرير در حوادث سال 12 تاريخ خود نقل كرده‏اند (مراجعات شرف الدين ص 255) .

30-الكامل ج 3 ص 31.

31-مؤلف محترم،به عنوان يك نظر در برابر انبوه نظرات،اين مطلب را نوشته است.

32-سوره احزاب (33) آيه 36.

33 و 34-كنز العمال ج 15 ص 113.

35-المستدرك ج 3 ص 125.

36-كنز العمال ج 15 ص 113.

37-المستدرك حاكم ج 3 ص 162.

38-المستدرك ج 3 ص 124.

اميرالمؤمنين اسوه وحدت ص 172

محمد جواد شرى

 

Publish modules to the "offcanvas" position.