تحدي و سير آن در آيات قرآن

اشاره
قرآن كريم، در پنج سوره مكي ومدني، منكران رسالت و حقانيت قرآن را به آوردن مانندي براي اين كتاب وحياني، تحدّي كرده است. به رغم وحدت سياق، گاهي به مجموعه قرآن، زماني به ده سوره، يك سوره ويا حتي به كلامي چون قرآن، تحدّي صورت پذيرفته است.
اين نوشتار، نظريات مختلف درباره علل تفاوت (متحدّي به) دراين آيات را بيان مي كند و سپس ديدگاه برگزيده را ارائه مي دارد.
قرآن كريم، كتابي حكيمانه است ويكي از آثار حكمت آن، شيوه نزول تدريجي اين كتاب آسماني است. اين كتاب، گرچه درنزول دفعي، يكجا برآسمان دنيا يا قلب پيامبر نازل گرديده است،[1] امّا در نزول تدريجي، آيات آن در 23 سال بر پيامبر - صلي الله عليه و آله - نازل شد. يكي از حكمتهاي نزول تدريجي قرآن، حضور وحي الهي در حوادث جامعه و شيوه تربيت تدريجي قرآن نسبت به مسلمانان و تنظيم چگونگي مباحثات و مناظرات ميان پيامبر - صلي الله عليه و آله - و معاندان بوده است.[2] همچنين اعلان روشن و تفصيلي بعضي از محرمات، در مراحل مختلفي انجام پذيرفته است.[3] بعضي از احكام واجب نيز پس از گذشت ساليان زيادي از بعثت، به جامعه ابلاغ گرديده است.[4] وجود نمونه هاي فوق، نشانگر حكمت ترتيب نزول آيات در زمانهاي معين است.
از موضوعاتي كه در فاصله هاي زماني، به آن پرداخته شده، مسأله تحدّي قرآن در برابر معاندان است. قرآن كريم گرچه از جهات فراواني، اعجاز دارد و آيات گونـاگوني، (آيه) معجـزه قرآن هستند، امّـا در پنج آيه، مستقيم و يــا غيرمستقيم تحدّي كرده است. با وجود مشابهت مضمون آيات تحدّي، كه از اواخر دوران مكه تا اوايل دوران هجرت نازل شده است، بين آنها تفاوتهايي نيز ديده مي شود. گاهي به مجموعه قرآن تحدّي شده است، زماني به ده سوره، جايي به يك سوره و درآيه اي به سخني مانند قرآن. پرسشي كه در اين مقال در جست وجوي پاسخ آن هستيم، بدين شرح است:
آيا در تفاوت مضمون آيات تحدّي، حكمتي نهفته است؟ اين حكمت چيست؟ آيا آيات تحدّي، سيرنزولي را پيموده اند؟ ابتدا تحدّي به كل قرآن، سپس تحدّي به ده سوره و …، يا اين كه چنين سير نزولي در ميان آنها وجود ندارد. انگاره هاي گوناگون كه از سوي مفسران دراين باره اظهار شده، چيست و كدام يك پذيرفتني است؟
مفهوم تحدّي
تحدّي در لغت، به معني: منازعه دركاري براي غلبه برديگران است [5] و نيز: از كسي خواستن تا دركاري با تو برابري كند، تا عجز او آشكار شود.[6] درعرف مسلمانان، تحدّي به امر خداوند با مخالفان ومنكران وحي و نبوّت اطلاق مي شود كه مفاد آن، درخواست هماوردي با كلام وحياني قرآن است،چرا كه معاندان مي گفتند:
 (لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا إِنْ هَذَا إِلا أَسَاطِيرُ الأوَّلِينَ) انفال/31
يا اظهار مي كردند:
 (إِنْ هَذَا إِلا قَوْلُ الْبَشَرِ) مدثر/ 25
و (إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ) نحل/ 103
و قرآن آنان را به تحدّي در سخن فراخواند. بعضي اظهار تحدّي را براي اثبات اعجاز و نبوّت لازم مي دانند.
آيات تحدّي
قرآن كريم، در پنج آيه، تحدّي كرده است. جز يكي از اين آيات، بقيه خطاب با معاندان ومنكران وحي و نبوّت است. اين آيات را به ترتيب نزول، مرور مي كنيم:
1. (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً) اسراء / 88 ترتيب نزول:50
بگو: اگر آدميان و پريان فراهم آيند تا مانند اين قرآن را بيارند، هرگز مانند آن را نيارند، هرچند بعضي از آنان يار و هم پشت بعضي باشند.
2. (أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ) يونس / 38 ترتيب نزول:51
بلكه مي گويند: آن را خود بافته است، بگو: اگر راستگوييد، پس سوره اي مانند آن بياوريد وهركه را جز خدا توانيد، (به ياري) بخوانيد.
3. (أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ) هود / 13 ترتيب نزول: 52
بلكه مي گويند: آن را خود بافته است، بگو: اگر راستگوييد، شماهم ده سوره بربافته مانند اين بياوريد وهركه را جز خدا توانيد، (به ياري) بخوانيد.
4. (أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ  فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ) طور / 33 ـ 34 ترتيب نزول: 76
بلكه مي گويند: آن را از خود فرابافته است، (نه چنين است) بلكه (به سبب گردنكشي و حسد) ايمان نمي آورند. پس سخني مانند آن بياورند اگر راستگويند.
5. (وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ  فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ) بقره /23 ـ 24 ترتيب نزول: 87
واگر درباره آنچه بر بنده خويش فرو فرستاديم در شك وگمانيد، سوره اي مانند آن بياوريد و بجز خدا گواهان (و ياران) خود را بخوانيد اگر راستگوييد و اگر نكرديد و هرگز نتوانيد كرد، پس از آتشي كه هيمه اش آدميان و سنگهاست و براي كافران آماده شده، بپرهيزيد.
ترتيب نزول آيات تحدّي
مي دانيم كه درباره سوره هاي قرآني جدا از تقدم نزول سور مكي بر سور مدني، براي هريك ازاين سوره ها، ترتيب نزولي نقل شده است. رواياتي كه در اين باب وارد شده است، سند تامّي ندارد و برخي نيز مقطوعه اند، ولي در مجموع، همگوني روايات و انطباق نسبتاً زياد اين ترتيب با آنچه از حوادث تاريخي دوران مكه و مدينه به وقوع پيوسته است، مي تواند موجبات اطمينان را فراهم آورد.
يكي از اين موارد نقل، در مقدمه كتاب (المباني) از نويسنده اي بزرگ، امّا ناشناخته در مراكش كه در سال 425 نگارش تفسير خود را آغاز كرده، به ثبت رسيده است. سند روايت چنين است:
(قالوا: اخبرنا ابراهيم بن يوسف قال حدّثنا عمربن هارون عن عثمان بن عطاء عن ابيه عن ابن عباس.) [7]
امين الاسلام طبرسي نيز همان ترتيب را در مجمع البيان نقل كرده است. سند وي از عمربن هارون با سند فوق مشترك است و به نظر مي رسد همان روايت بالا را نقل كرده است. متن روايت منقول وي نيز تفاوتي ندارد.[8] آنچه در (برهان) زركشي و (اتقان) سيوطي نيز نقل شده، گرچه سندهاي ديگري نيز دارد، امّا با ترتيب بالا، تفاوت اساسي ندارد.[9] بنابر نقل قولي كه در مجموعه شأن نزول سوره ها، در كتابهاي (المباني)، (مجمع البيان)، (البرهان) و (الاتقان) آمده، ترتيب نزول سوره هايي كه درآنها آيات تحدّي قرار دارد، به ترتيب زير است:
بني اسرائيل (اسراء)، يونس، هود، طور و بقره
ترتيب بالا تنها با ترتيب نقل شده از سوي ابن نديم در الفهرست، مخالفت دارد. [10] ترتيب سوره هاي بالا، دراين كتاب اين گونه است:
بني اسرائيل (اسراء)، هود، يونس، طور و بقره
گرچه نقل ابن نديم، ازجهت مورد بحث (سيرنزولي تحدّي) اشكال كمتري دارد، امّا به جهت نبود نقلهاي موافق و مؤيّد، از آن درمي گذريم و ترتيب اول را اختيار مي كنيم و به بحث درباره ترتيب نزولي آيات تحدّي مي پردازيم. البته شايان يادآوري است كه درباره اعتبار شأن نزول و ترتيب نزول سوره ها، سخن بسيار است و از مجال اين مقال خارج، امّا همين جا اشاره مي كنيم كه: علامه طباطبايي كه نقلهاي بالا را دركتاب قرآن در اسلام، بي اعتبار مي داند،[11] در تفسيرخويش، ترتيب مختار را درباره آيات تحدّي پذيرفته و براساس آن، به نقد و اصلاح و نظريه پردازي در زمينه مراحل تحدّي قرآن پرداخته است.[12]
خصوصيات اجمالي آيات تحدّي
آيات ياد شده داراي مضامين و وجوه مشتركند و در مواردي با يكديگر متفاوت. دراين بخش از نوشتار، به گوشه هايي از وجوه مشترك و ابعاد متفاوت اشاره مي شود:
1. نخستين سوره اي كه درآن تحدّي وجود دارد (سوره اسراء)، در سالهاي پاياني اقامت پيامبر - صلي الله عليه و آله - در مكه نازل گرديده است و آخرين آنها (بقره)، نخستين سوره مدني است; ازاين روي، گرچه تحدّي آشكار قرآن استمرار دارد، امّا در فاصله زماني اوج مخالفت مكّيان تا دوران ثبات و تحكيم حكومت اسلامي در مدينه، اين آيات نازل شده و پيش ازاين تاريخ و پس از نزول سوره بقره، كه در سال دوم هجرت نازل گرديده، آيات ديگري در تحدّي نازل نگرديده است.
2. تمام آيات، داراي سياق واحد و درمقام روبه رو شدن با منكران وحياني بودن قرآن و صدق رسالت پيامبر است.
3. بيشتر آيات تحدّي (جز آيه 88 اسراء) پس از اشاره به ترديد و انكار كافران نسبت به قرآن نازل شده اند.
4. هدف از تحدّي درآيات، اثبات راستي رسالت و حق بودن كلام الهي است; از اين روي، تحدّي، وسيله است و نه هدف.
5. آيات، ستيزه گران را فرصت داده و درخواست كرده كه از همه نيروي ممكن بهره برند تا بدين وسيله عجز كامل و فراگير آنان ثابت گردد.
6. در سه آيه از آيات بالا، تحدّي به گونه اي مستقيم و رو در روست (با آوردن امر فأتوا)، ولي در دو مورد نيز تحدّي غير مستقيم است و غيابي (با آوردن صيغه غائب: فليأتوا و يا لايأتون.)
7. موضوع تحدّي به ترتيب نزول، عبارت است از مثل القرآن، سورة مثله، عشرسور مثله مفتريات، حديث مثله، سورة من مثله.
8. پيامدهاي تحدّي و مجازات ستيزه گران، در آيات يكسان ياد نشده است. درآيه نخست (سوره اسراء)، در حد گلايه از ناسپاسي و كفران:
(فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلا كُفُورًا) اسراء / 89
درآيه دوم، به دروغ گويي ستيزه گران و پيروي آنان از گذشتگان شده و به گونه اي اجمالي به سرنوشت آنان اشاره شده است:
(بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ) يونس / 38
درآيه سوم، ضمن اشاره به روحيه دنيا طلبي آنان، به حبط اعمال و باطل بودن ادعا و عمل آنان اشاره گرديده است. (هود / 14 ـ 16)
درآيه چهارم نيز به بي ايماني آنان اشاره كرده است و ضمن يادكرد ادعاهاي باطل آنان، پيامبر را به وانهادن آنان فرمان مي دهد. (طور / 33 ـ 45)
در آيه آخر، ضمن اخبار غيبي به ناتواني دائمي آنان در مقابله با قرآن، آشكارا آتش سوزان را براي آنان وعده مي دهد. در مجموع، مي توان در بيان وعيد و مجازات، سير تدريجي از خفيف به شديد را برداشت كرد.
9. افزون بر تفاوت متعلق تحدّي، دو تفاوت تعبير در آيات ديده مي شود:
در آيه سوره هود در كنار (مثله) تعبير (مفتريات) آمده است، ولي اين تعبير، در هيچ يك از آيات تكرار نشده است. از سوي ديگر در آخرين آيه (23 / بقره)، ميان كلمه (سورة) و (مثل) (من) ذكر شده (فأتوا بسورة من مثله)، درحالي كه هيچ يك از آيات ديگر، چنين ويژگي را ندارد. به نظر مي رسد اين ويژگي اخير در ارائه تفسير منطقي از سير نزولي تحدّي مؤثر افتد.
ديدگاههاي انديشه وران درباره مراحل تحدّي
آنچه بيشتر مورد توجه قرار گرفته، بررسي ترتيب ميان سه آيه تحدّي است كه درآغاز نازل شده اند: (آيات سور اسراء، هود، يونس)، زيرا آيه سوره طور كه تحدّي به (حديث مثله) در آن شده است، تحدّي به بيشتر از يك سوره از قرآن محسوب نمي شود، چرا كه مسلّماً بر يك سوره قرآني، كلام تامّ و حديث صدق مي كند. آخرين آيه نيز كه دراين باره نازل گرديده (آيه مباركه سوره بقره) تحدّي به يك سوره كرده است. از اين جهت، دست كم مي توان گفت در ديدگاه بيشتر دانشمندان، مراحل اخير از تحدّي يكساني در مقدار درخواستي آيات و سوره ها براي معارضه، برخوردار بوده است.
با توجه به اين نكته، به طرح ديدگاههاي گوناگوني كه ارائه شده، مي پردازيم:
الف. نظرياتي كه بر يكساني موارد تحدّي و پذيرش ترتيب مشهور استوار است:
1. خداوند در آغاز به تمام قرآن، پس از آن به ده سوره و درآخر به يك سوره تحدّي كرده است. اين نظريه از سوي گروهي از مفسران ابراز شده است.
جصاص در احكام القرآن،[13] زركشي در البرهان،[14] زمخشري در الكشاف،[15] و از متأخران و معاصران نيز رافعي در اعجازالقرآن [16] به اين نظريه باور دارند. البته به نظر مي رسد اينان به ترتيب تاريخي نزول سوره ها توجه نداشته و يا فهرست ابن نديم و ترتيب وي را برگزيده اند.
قرطبي، در تفسير خويش، ترتيب آيات تحدّي را مشابه آنچه ذكر شد، مي داند. وي بدون اشاره به سوره يونس، ترتيب نزول سوره هاي قرآني را اين گونه دانسته است: اسراء، طور، هود و بقره و از اين روي، مراحل تحدّي از ديدگاه او عبارتند از:
مجموعه قرآن، سخني مانند آن، ده سوره و يك سوره كه با توجه به گستره مفهوم حديث مي تواند ترتيب نزولي مناسبي به شمار آيد.[17]
شهيد سيدمصطفي خميني در تفسير خويش، ترتيب سوره ها را گونه اي ديگر دانسته و ترتيب نزولي را نيز مشابه آنچه گذشت تصوير كرده است. وي ترتيب سوره ها را به ترتيب: اسراء، هود، طور، يونس و بقره دانسته ودرنتيجه سير نزولي تحدّي را به صورت تحدّي به قرآن، ده سوره، يك حديث و يك سوره فراهم آورده است.[18]
نكته اي كه در برابر همه ديدگاههاي يادشده وجود دارد، مخالفت چگونگي ترتيب نزولي كه اينان ياد كرده اند، با نقلهاي معتبر است. مشكل اساسي تقدم سوره يونس بر هود در ترتيب نزول است كه جز فهرست ابن نديم، ديگران به اين پيش بودن تصريح كرده اند. نزول يك آيه از سوره يونس پس از تمام شدن سوره هود هم، احتمال داده نمي شود، چرا كه موارد اختلافي نزول را بيشتر مورد توجه قرار داده واين آيه و آيات ديگر تحدّي، هيچ كدام در دايره اختلاف زمان صدور (درخارج از زمان صدور كل سوره) نيستند. تنها احتمالي كه وجود دارد آن است كه كسي بر اساس لزوم وجود ترتيب ميان آيات تحدّي، به زمان نزول سوره ها پي ببرد ويا در ترتيب نزول سوره ها آن گونه كه نقل و اختيار كرديم، ترديد كند. فخررازي همين شيوه را پيموده است. ديدگاه او را، در نظريه دوّم نقل خواهيم كرد.
2. فخررازي مي نويسد:
 (تحدّي به يك سوره در سوره بقره و يونس آمده است، پيش بودن سوره هود بر سوره بقره روشن است، چرا كه سوره هود مكي و بقره مدني است. وپيش بودن هود بر يونس نيز اشكالي ندارد، چرا كه همان گونه كه دليل آورديم اگر چه اين دو سوره، هردو مكي هستند، ولي براي حفظ ترتيب نزولي تحدّي، بايد سوره يونس پس از هود نازل شده باشد.)[19]
يكي از نويسندگان معاصر نيز، بر اساس همين استدلال، به ترتيب نزول نقل شده از سوي محمدبن عبدالكريم شهرستاني كه از مصحف امام صادق - عليه السلام - نقل كرده است اشكال كرده و ترتيب منطقي آيات تحدّي را دليل بر باطل بودن نقل شهرستاني دانسته است.[20]
درمقابل ديدگاه فخررازي، بايد گفت: آنچه وي ياد كرده هرگز دليلي بر كشف انّي ترتيب نزولي سور نخواهد بود; چرا كه اوّلاً ممكن است ترتيب خاصي مورد نظر قرآن نباشد (همان گونه كه برخي از قرآن پژوهان اظهار كرده اند) يا اين كه با فرض پيش بودن سوره يونس، ترتيب منطقي پسنديده اي را ارائه كنيم.
خلاصه آن كه، ديدگاه رازي بردو مقدمه استواراست: لزوم حفظ ترتيب در تحدّي و عدم امكان اثبات تنزل در تحدّي جز با پيش داشتن سوره هود بر يونس; امّا به نظر مي رسد كه درهردو مقدمه مي توان مناقشه كرد و در نتيجه نمي توان آن را پذيرفت.
3. احتمال ديگر آن كه بدون خدشه در ترتيب سوره ها، نسبت به زمان نزول آيات تحدّي دراين سوره ها بگوييم: اگرچه سوره يونس پيش از سوره هود نازل شده است، امّا آيه تحدّي در سوره هود پس از آيه مشابه در سوره يونس نازل شده است.[21]
اين احتمال گرچه ممتنع نيست امّا ثابت كردن آن نيازمند دليل است و آماده سازي آهنگ تنزّل در آيات تحدّي، دليل مناسبي براي اين احتمال نخواهد بود.
ب. ادعاي ترتيب نداشتن آيات تحدّي
1. امين الاسلام طبرسي، در ذيل آيه 13 سوره هود مي نويسد:
 (اگر گفته شود چرا تحدّي زماني به ده سوره و گاهي به يك سوره و گاهي نيز به (حديث مثله) صورت گرفته است؟
جواب مي گوييم: تحدّي به مقداري صورت گرفته كه درآن اعجاز قرآن كريم نسبت به كلمات منظوم عرب روشن شود. پس اشكالي ندارد كه گاهي اعجاز، به يك سوره باشد يا ده سوره.) [22]
طبرسي در اين بيان، با پذيرش نبود ترتيب منطقي بين موارد تحدّي، در حقيقت به هدف اساسي آيات تحدّي اشاره كرده است.
امّا در پاسخ اين كلام، همان گونه كه علامه طباطبايي گفته است بايد بگوييم:
اين وجه، تنها مصحح اختلاف متعلق تحدّي است، ولي مسأله ترتيب نزولي داشتن يا نداشتن، نيازمند دليلي ديگر است.[23]
2. نويسنده تفسير (في ظلال القرآن) ضمن طرح مسأله و ردّ انگاره هايي كه پيش از او ارائه شده است، نبود ترتيب منطقي را پذيرفته و سرّ اختلاف در متعلق تحدّي را، شرايط زماني مختلف و درخواستها و يا طعنه هاي ستيزه گران مي داند، وي مي نويسد:
 (به گمان من (و خدا داناتر است) مسأله آسان تر از اين پيچيدگيهاست (اشاره به نظريه رشيد رضا) و در تحدّي، حالت نسبت دهندگان افتراء به پيامبر - صلي الله عليه و آله - و زمان گفتار در نظر گرفته شده است، چرا كه قرآن، با مخالفتهاي بسيار ستيزه گران روبه رو مي شد. ازاين روي، گاهي مي گفت: مانند قرآن را بياوريد، گاهي ازآنان درخواست ده سوره يا يك سوره را مي كرد، بدون آن كه، ترتيب زماني خاصي در نظر باشد. چرا كه تحدّي نسبت به هرجزء قرآن صورت گرفته چه همه قرآن، چه ده سوره و يا يك سوره. پس تحدّي نسبت به نوع قرآن است نه مقدار آن. و عجز نيز، نسبت به نوع قرآن است نه مقدار آن و دراين مسأله مجموعه قرآن يا بعض آن ويا يك سوره مساوي است. واين (اختلاف در تحدّي) براساس اختلاف حالات مخاطبان و سخناني است كه پيش از نزول هر يك از اين آيات گفته اند… و مااكنون، به جزئيات كلمات و شرايط مربوط به زمان نزول آگاه نيستيم.) [24]
ديدگاه سيد قطب را نيز نمي توان پذيرفت، زيرا:
اولاً، لازمه سخن او كه مي نويسد: (همه قرآن، بعض آن و يك سوره يكسان است)، آن است كه همه سوره هاي قرآني را در بلاغت و فصاحت و ديگر جهاتي كه به آنها تحدّي شده است، دريك پايه بدانيم كه در نتيجه اگر كسي برفرض محال، به آوردن يك سوره موفق شد به آوردن همه قرآن نيز موفق شود.ولازمه ديگر آن است كه در تحدّي به مجموعه قرآن و تحدّي به يك سوره يك چيز اراده شده باشد وبه مطالب فراسوره اي مانند ارتباط سوره ها (تنوع خطاب سوره ها) اصولاً تحدّي نشده باشد. اين دو مطلب نه تنها ثابت نيست، بلكه اصولاً در بيان بعضي از معاصران، خلاف آن نيز استظهار شده است.[25]
ثانياً، پاسخ يادشده، اظهار عجز از تبيين ترتيب منطقي آيات تحدّي است. و نشانگر آن است كه مؤلف به ناآگاهي از شرايط زماني نزول آيات تحدّي اعتراف دارد. در نتيجه، تنها براساس حدس و گمان ترتيب آيات تحدّي را انكار كرده است.
3. نويسندگان تفسير نمونه نيز، ترتيب بين آيات تحدّي را نپذيرفته اند: خلاصه نظريه ايشان آن است كه: با توجه به وجود كاربردهاي گوناگون براي دو واژه (قرآن) و (سوره) اصولاً تفاوت محتوايي در اين تعبيرات وجود ندارد دراين تفسير مي خوانيم:
 (احتمال ديگري كه براي حل اين مشكل وجود دارد،اين است كه اصولاً واژه (قرآن) واژه اي است كه بر همه قرآن و نيز بر بعضي از آن اطلاق مي شود. مثلاً در اول سوره جن مي خوانيم:
 (إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآنًا عَجَبًا ) ما قرآن عجيبي شنيديم.
پيداست كه آنها قسمتي از قرآن را شنيده بودند. اصولاً قرآن از ماده قراءت است و مي دانيم كه قراءت و تلاوت هم بركل قرآن صادق است وهم بر جزء آن، بنابراين، تحدّي به مثل قرآن،مفهومش تمام قرآن نيست و با ده سوره و حتي يك سوره نيز سازگار مي باشد.
از سوي ديگر سوره نيز در اصل به معني مجموعه و محدوده است وبرمجموعه اي از آيات نيزتطبيق مي كند هرچند يك سوره كامل به اصطلاح معمول نبوده باشد. به تعبير ديگر،سوره در دو معني استعمال مي شود: يكي به معني مجموعه آياتي كه هدف معيني را تعقيب مي كند و ديگري يك سوره كامل كه بين دو بسم اللّه باشد….
بنابراين فرق چنداني ميان قرآن، سوره و ده سوره از نظر مفهوم لغت باقي نمي ماند; يعني همه اينها به مجموعه اي از آيات قرآن اطلاق مي گردد. نتيجه اين كه، تحدّي قرآن به يك كلمه يا يك جمله نيست… بلكه تحدّي به مجموعه اي از آيات است كه هدف مهم را تعقيب مي كند.) [26]
ديدگاه اخير نيز نمي تواند مورد پذيرش قرار گيرد، زيرا:
اولاً، اطلاق قرآن بر جزء و كلّ آن، گرچه صحيح است و ريشه اين كلمه نيز، رواست از قراءت باشد كه برجزء و كل اطلاق مي شود، امّا اشتراك معنوي واژه قرآن را اثبات نمي كند. بلكه محتمل است (همان گونه كه از بيشتر موارد استعمال اين واژه به دست مي آيد) اين كلمه اسم علم براي مجموعه قرآن باشد واستعمال آن دربعض قرآن، به قرينه حاليه و مقاليه صورت پذيرد (استعمال مجازي با قرينه صارفه) بالاتر آن كه درآيه اول سوره جنّ اين احتمال نيز مي رود كه قرآن در مفهوم وصفي استعمال شده باشد، نه مفهوم اسمي.
ثانياً، اگر مطالب ياد شده درباره قرآن، ده سوره و يك سوره را بپذيريم، برابري مفهومي قرآن با سوره و ده سوره و مجموعه قرآن صحيح مي شود، امّا مسلماً بين ده سوره و يك سوره هيچ برابري مفهومي نيست وآنچه در تحدّي به ده سوره خواسته شده با تحدّي به يك سوره، متفاوت است.
ج. ديدگاههايي كه براساس تفاوت وجوه تحدّي بنا شده اند.
1. فخررازي از ابن عباس نقل مي كند: اين سوره ها (ده سوره) كه به آنها تحدّي صورت گرفته، معين است وآنها عبارتند از: بقره، آل عمران، نساء، مائده، اعراف، انفال، توبه، يونس وهود; وآيه شريفه: (فأتوا بعشر سور مثله) به سوره هاي ده گانه قبل از اين سوره اشاره دارد.[27]
اين كلام گرچه احتمالاً در مقام ردّ اشكال مورد بحث ما طرح نشده است، امّا به گونه اي متعلق اعجاز را عوض مي كند; چرا كه در سوره يونس مطلق سوره، مورد طلب واقع شده و در اين جا فقط ده سوره خاص.
اشكال اين نظر آن است كه اولاً، هرنوع تفاوت در متعلق اعجاز، ترتيب منطقي را به وجود نمي آورد، بلكه اين گفته، مسأله را دشوارتر كرده است و چگونه پس از طلب يك سوره نامشخص، ده سوره طولاني و مشخص در تحدّي ذكر شده است؟
اشكال ديگري كه فخررازي خود نيز اشاره كرده است، آن كه: تمامي ده سوره پيش از سوه هود در قرآنهاي مدوّن، مكّي نيستند، بلكه بعضي ازآنها پس از دوران مكه و پس ازآيه تحدّي در سوره هود، نازل شده اند.
2. رشيد رضا در تفسير المنار، به اين پرسش در مورد آيات تحدّي پرداخته است. وي، درهرسه موضعي كه به تفسير آيات تحدّي پرداخته (سوره بقره، يونس و هود) به بررسي اجمالي، متوسط و تفصيلي مراحل تحدّي پرداخته است. [28] كلام طولاني وي، از تشويش و اضطراب خالي نيست. كساني كه ديدگاه وي را نقل كرده اند، كمتر به نقل همه جوانب كلام وي پرداخته اند. ابتدا خلاصه اي از ديدگاه وي را با توضيح و تلخيص ارائه و پس ازآن، بخشي از سخنان وي را يادآور مي شويم:
وي، نخستين آيه اي را كه ما آورده ايم اصولاً آيه تحدّي نمي داند. آيه سوره طور را، كه چهارمين آيه از جهت نزول است، دربردارنده تحدّي به تمام قرآن مي داند و آيه سوره بقره را، تحدّي به يك سوره كه از شخصي چون پيامبر صادر شود ابراز مي كند.
درباره سوره يونس و جمله (فأتوا بسورة مثله) كه درديدگاه وي، نخستين آيه از آيات تحدّي است، نكته اي خاص بيان نكرده است. تفاوت عمده ديدگاه وي، در سوره هود و تعبير به (عشرسور) است. وي اعتقاد دارد كه اين (ده سوره) مطلق نيست، بلكه ده سوره داراي قصص و نازل شده پيش از سوره هود است. در حقيقت، آنچه دراين آيه تحدّي مورد نظراست با آيات ديگر تفاوت اساسي دارد. در اين آيه، پس از درخواست ده سوره، تعبير (مفتريات) وجود دارد، يعني شما ده سوره مانند قرآن را از جهت نظم واسلوب كه درآن مطلب واحدي به تعابير گوناگون ارائه شده است، بياوريد، گرچه از جهت محتوا، ساختگي وباطل باشد.
رشيد رضا مي نويسد:
 (يكي از شبهات مكّيان در اعجاز، اين بود كه براي هر معنايي چند قالب لفظي امكان دارد كه تنها يكي ازآنها بهترين است. پس اگر كسي معنايي را درقالب لفظ بهترين ارائه كرد، ديگران از آوردن آن ناتوانند، امّا نه به خاطر عجز، بلكه بدان جهت كه الفاظ تاب ارائه يك معني را دردوقالب اعجاز و نيكو ندارند; از اين روي، قرآن دراين آيه، آنان را ازهماوردي با توجه به رعايت معاني قرآن معاف كرده است و تنها آنان را به اين نكته توجه داده كه شما هم چون قرآن كه معارف و اخلاق واحكام و قصص داراي يك مضمون را در قالبهاي شيرين و اعجازآميز متعددي بيان مي كند، به آوردن ده سوره كه از چنين ويژگي در تفنن عبارتهاي هم معني برخوردارباشد، اقدام كنيد كه خداوند باآنان مدارا كرده به سوره هاي ساختگي نيز رضايت داده است. در نتيجه مراحل چهارگانه تحدّي قرآن كريم چنين است:
1. درخواست آوردن سوره اي چون قرآن، از جهت دربردارندگي غيب و هماهنگي با واقع ورعايت بلاغت و فصاحت و….
2. درخواست آوردن ده سوره چون قرآن، از جهت رعايت بلاغت در اسلوبهاي متعدد با يك مفهوم و يك سخن.
3. درخواست آوردن مانند قرآن، از جهت دربردارندگي غيب و هماهنگي با واقع و رعايت بلاغت و فصاحت.
4. درخواست آوردن سوره اي از قرآن از سوي فردي امّي مانند پيامبراكرم - صلي الله عليه و آله - با ويژگيهاي تحدّي مرحله اول.
ازاين توجه به كلام رشيد رضا، نشانگر آن است كه اين تصوير از آيات تحدّي هيچ گونه نظم منطقي را برنمي تابد.
از اين روي، در بخشي از گفتار كه مجموعه نظريات خود را جمع بندي مي كند، اين گونه اظهار مي دارد:
(پس از درنگ در آيات تحدّي و تاريخ نزول سوره ها پي بردم آن گونه كه بيشتر مفسران پنداشته اند، ترتيب تاريخي (سيرنزولي طلب تحدّي) در رودررويي با مشركان در كار نبوده است ـ بلكه هرآيه به مناسبت سياقي كه درآن سوره بوده است، نازل گرديده است.) [29]
آن گاه خود به اجمال، به موارد تحدّي اشاره كرده و مي نويسد:
(سوره طور كه درآن آيه: (أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ  فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ) وجود دارد، بعد از دو سوره يونس و هود نازل شده كه در سوره نخست تحدّي به يك سوره و در دوّمين سوره تحدّي به ده سوره شده است. سوره اسراء، گرچه قبل ازاين سوره نازل شده، ولي درآنها به ناتواني انسان و جن از آوردن مثل قرآن بسنده كرده است و تحدّي ندارد. آخرين آيه كه در تحدّي نازل شده (آيه سوره بقره) تحدّي در برابر ترديد كنندگان در وحي الهي (يهود) بوده ; چرا كه در سال دوّم هجري نازل شده است.
خلاصه آن كه، مشركان جز شبهه سحر نسبت به قرآن شبهه اي نداشتند (به جهت آشنايي به زبان) مگر اين كه قرآن از نزد پيامبر بوده و به خدا بسته است! قرآن، آنان را به آوردن همه قرآن و سوره اي مانند آن تحدّي كرد كه سوره اي بياورند با همه مزاياي آن چون نظم و اسلوب و علوم و تأثير هدايت و سلطه بر جانها; تنها شبهه اي كه براي آنان باقي ماند، اين بود كه پيامبر اظهار مي كرد قصص قرآني خبرغيبي است و آنان مي پنداشتند دروغ و اسطوره هاي پيشينيان است واين شبهه ويژه قصص قرآن بود… پس آنان را به آوردن ده سوره ساختگي تحدّي كرد.) [30]
اشكالات نظريه رشيد رضا
گرچه نظريه رشيدرضا درباره مفاد آيات تحدّي، نظريه اي پيچيده است ونظريه پرداز نيز دراثبات و ارائه قرائن فروگذار ننموده است. بااين همه نمي تواند مورد قبول قرار گيرد. جدا از آن كه ديدگاه او مورد پذيرش مفسران شيعي عصر حاضر قرار نگرفته، حتي مفسران سني مذهب نيز، ديدگاه وي را برنتابيده و او تاكنون همراهي نيافته است. به نظر مي رسد موارد زير در نقد ديدگاه او قابل ارائه است:
1. گرچه آيه 88 سوره اسراء از امرصريح در درخواست معارضه با قرآن خالي است، امّا مفاد كلي اين آيه خصوصاً به قرينه آيات قبل و بعد و شأن نزول نقل شده از سوي مفسران، چيزي جز تحدّي نيست. ازاين روي، حذف اين آيه از جمله آيات تحدّي (آن گونه كه رشيدرضا اظهار داشت) خطاست. آيه قبل ازاين آيه مي فرمايد: (وَلَئِنْ شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ (اسرا/86) …) كه به وحياني بودن قرآن و قدرت حدوثي و بقائي خداوند در اظهار و محو آن اشاره دارد.
پس از اين آيه نيز، به درخواستهاي غيرمنطقي ستيزه گران براي حصول يقين وآوردن ايمان اشاره مي كند.
درمجموع روشن است كه مفاد آيه شريفه در برابر ادعاهاي باطل كافران ومقابله با آنان آمده است.
نكته ديگر آن كه برخي شأن نزول اين آيه را اين گونه نقل كرده اند:
 (اين آيه هنگامي نازل شد كه كفار گفتند: اگر بخواهيم مثل قرآن را مي آوريم: (لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا) (انفال / 31) پس خداوند آنها را تكذيب كرد.) [31]
و ديگري آورده است: (سبب نزول اين آيه، آن بود كه جماعتي از قريش به پيامبر گفتند: اي محمد نشانه عجيبي (براي اثبات نبوّت خويش) غيراز قرآن بياور; چرا كه مابرآوردن مانند آن تواناييم. پس اين آيه كه درآن به تعجيز مردم تصريح شده و ناتواني آنان اعلام شده است نازل گرديد.) [32]
گرچه اين شأن نزول، ثابت نيست ولي مسبوق بودن نزول آيه به ادعاي كافران، ازظاهر آيه به دست مي آيد چراكه آيه شريفه سوره اسراء با (قل) آغاز شده كه با مراجعه به موارد كاربرد آن، روشن مي شود كه غالباً اين تعبير در برابر گفته مردم يا مخالفان و سئوالات آنها بوده است.[33] مجموعه آيات نيز با (وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ (اسرا/85)) آغاز مي شود و پس ازاين آيه، قرآن به نقل گفته هاي ستيزه گران مي پردازد.
خلاصه اين كه، اين آيه (88 اسراء) از آيات تحدّي است ومفسران نيز، بيشتر آيات تحدّي را با ذكر اين آيه آغاز كرده اند.
2. برداشت تحدّي به همه قرآن از آيه شريفه سوره طور (فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ) نيز نادرست است، گرچه (حديث مثله) بر كلامي كه مشابه مجموع قرآن باشد، صادق است، امّا اين تعبير، محدود به آن نيست، بلكه آوردن چند سوره يا يك سوره نيز، مصداقي از كلامي چون قرآن است. علامه طباطبايي دراين باره مي نويسد:
 (ماهنگامي به كلام و سخني، (حديث) مي گوييم كه غرض مهمي را كه درباره آن صحبت مي شود، دربرداشته باشد و آن هدف مهم را شخصي به ديگري منتقل كند… و كلام خداوند (فليأتوا بحديث مثله) تحدّي به كلامي مماثل قرآن است و اگرچه كمتر از يك سوره باشد.… بنابراين، گويا اين آيه تحدّي به چيزي است كه نسبت به تحدّيات سه گانه (همه قرآن، ده سوره و يك سوره) عموميت دارد. به تعبير ديگر، اين آيه بيانگر تحدّي به مطلق ويژگي قرآن است.) [34]
گرچه موافقت كامل با كلام علامه طباطبايي در اطلاق (حديث مثله) بركلامي كمتر از يك سوره مشكل است، امّا توسعه اطلاق اين تعبير بر چيزي كه كمتر از قرآن است (مثل ده سوره و…) روشن و انكارناپذير است.
3. اشكال اساسي در برداشت رشيدرضا نسبت به آيه مباركه سوره هود است.
اوّلاً، زمينه سازي ايشان براي حدس معني آيه به اين كه (اعراب اين گونه شبهه داشتند كه معني واحد فقط در يك قالب اعجاز آميز وبهترين قرار مي گيرد و در نتيجه ناتواني ديگران درهماوردي باگوينده اوّل در ارائه كلام فصيح و بليغ به جهت ناتواني فاعل نيست، بلكه كلام قابليت بيشتر را ندارد) دليلي ندارد، بلكه وجود اشعار و نثرهايي در اوج بلاغت با يك معني، اين ادعا را نفي مي كند.
ثانياً، ظاهر آيه شريفه آن است كه ستيزه گران نسبت افتراء را درباره همه قرآن (چه سوره هاي بلند و چه كوتاه) مي دادند و مناسب آن است كه تحدّي به گونه اي باشد كه اساس افتراء را باطل سازد، حال اگر نسبت به سوره هاي طولاني و داراي قصص، تحدّي صورت پذيرفته باشد موجب ريشه كن شدن اصل اشكال نيست چراكه ادعاي آنان نسبت به سوره هاي كوچك بي پاسخ مانده است.
ثانياً، ظهور مرجع ضمير در (فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ) نيز برخلاف ادعاي نظريه پرداز است، چرا كه اگر به قرآن بازگردد (كه ظاهر نيز همين است) اختصاص آن به سوره هاي طولاني بدون دليل است واگر به سوره هود باز گردد، خلاف ظاهراست، چرا كه در برابر كسي كه مي گويد همه قرآن افتراست معني ندارد كه درخواست تحدّي به همانند سوره هود شود، مگر آن كه افتراء را هم فقط در سوره هود بدانيم كه از كسي اين نكته شنيده نشده است واحتمال آن نيز نمي رود.[35]
3. علامه طباطبايي (ره) در تفسيرالميزان پس از يادكرد و ابطال وجوهي چند (كه به آنها اشاره شد) خود دراين مسأله نظريه اي ديگر ارائه كرده است. ايشان گرچه به ترتيب نزول سوره هاي قرآني، آن گونه كه در روايات قبل آمده، اعتماد ندارند، امّا پيش بودن نزول سوره يونس برهود را به واسطه قرائني پذيرفته اند، [36] ازاين روي، دراين جا به ارائه نظريه اي در توجيه منطقي مراحل تحدّي پرداخته اند:
 (ممكن است درباره جهت اختلافي كه آيات تحدّي دارد گفته شود كه هركدام غرض خاصي را در تحدّي دنبال مي كند. آيه (فاتوا بسورة مثله) به آوردن يك سوره تحدّي مي كند و (فاتوا بعشرسور مثله مفتريات) ظهور در تحدّي به بيشتر ازيك سوره دارد و آيه (فليأتوا بحديث مثله) ظهور به تحدّي به كلام همانند قرآن دارد، گرچه ازيك سوره هم كمتر باشد.) [37]
آن گاه ايشان ضمن اشاره به شؤونات گوناگون قرآن كريم و اختلاف تناسب اين شؤون مختلف نسبت به مجموعه قرآن و ده سوره و… مي نويسد:
(كلام خداوند، از جهت ويژگيهايي كه درآيات تحدّي به آنها توجه شده مختلف است. پس همه قرآن كريم اين ويژگي را دارد كه كتابي است كه همه امور مورد نياز بشر را تا روز قيامت، از جهت معارف و اخلاق و احكام بيان داشته است ويك سوره قرآن اين ويژگي را دارد كه بيان جامعي از يكي از هدفهاي الهي مربوط به هدايت و دين حق را با بلاغت خارق العاده داشته باشد. پاره اي از سوره ها مانند ده يا بيست سوره نيز،خاصيت ديگري دارند و آن اين كه دربردارنده فنون مختلفي از هدفها و غرضها و وجود تنوع درآنهايند. اگر فرض شود كه احتمالاً عجز از آوردن يك سوره، تنها نشانگر آن است كه مردم از آوردن مثل آن سوره عاجزند نه اين كه اين كلام از سوي خدا نازل شده است، چرا كه بعضي از صفات انساني را نيز بعضي افراد درآنها متفرد مي شوند، به جهت اتفاق و تصادف (ولي با اين حال اعجاز نيست) امّا اين احتمال، گرچه از يك سوره نيز به دور است، امّا از چند سوره دورتر است، چرا كه آوردن يك سوره پس از سوره اي ديگر وبيان هدف وغرض پس از غرض ديگر، مجالي براي احتمال اتفاق باقي نمي گذارد.
حال كه اين نكته روشن شد، ممكن است كه تحدّي به (أن يأتوا بمثل هذا القرآن) (اسراء / 88) تحدّي به جميع قرآن باشد كه ويژگي دربرداشتن نيازهاي گوناگون انسان تا روز قيامت را داراست وآيه شريفه (فاتوا بسورة مثله) (سوره يونس) تحدّي به يك سوره است كه ويژگي دربرداشتن بيان يك غرض تامّ جامع از اغراض مربوط به هدايت را داراست وآيه شريفه (فاتوا بعشرسور مثله) تحدّي به ده سوره است كه ويژگي تفنن دربيان و تنوع در اغراض را از جهت كثرت داراست و عدد ده نيز از الفاظ كثرت است مثل صد و هزار … وآيه شريفه (فليأتوا بحديث مثله) تحدّي به چيزي است كه نسبت به سه مرتبه بالا عموميت دارد، چرا كه (حديث) نسبت به يك سوره، ده سوره و كلّ قرآن عموميت دارد پس اين تحدّي به مطلق ويژگيهاي قرآن است.) [38]
نقد وبررسي ديدگاه مرحوم علامه طباطبايي
1. به نظر مي رسد گستره مفهومي (حديث) درآيه شريفه (فيأتوا بحديث مثله) به گونه اي كه حتي شامل كمتر ازيك سوره نيز باشد، نمي تواند مورد پذيرش قرار گيرد، چرا كه تنها شرطي كه ايشان براي صدق (حديث مثله) معتبر دانسته اند آن است كه دربردارنده هدفي از اهداف مهم الهي باشد. ايشان خود به تحديد مفهوم هدف مهم الهي نپرداخته اند، امّا با توجه به آن كه همه سوره هاي قرآني را مصداق حديث مي دانند، اين هدف مي تواند شامل مطالبي چون: سازش ناپذيري توحيد و كفر (هدف سوره كافرون)، شرايط رهايي انسان از خسران (هدف سوره عصر) باشد، براين اساس شايد آيات زيادي مصداق (حديث) باشند; چرا كه يكي از هدفهاي الهي را بيان مي دارد. درحالي كه شمول تحدّي نسبت به اين گونه آيات و اعتقاد به اعجاز آنها (هر كدام به تنهايي) مورد ترديد است.
2. نكته اساسي كه در كلام ايشان شايسته درنگ است آن كه ايشان نيز به مسأله نظم طبيعي مراتب تحدّي پاسخ نگفته اند. براساس ديدگاه ايشان، گرچه تحدّي به آيه (فليأتوا بحديث مثله) درجاي خود است (برخلاف ديدگاه رشيدرضا) امّا با اين همه، تحدّي به ده سوره، كه داراي تفنن دربيان و تنوع در هدفهايند، پس از تحدّي به يك سوره، كه هدف واحد دارد، است و با نظم طبيعي سازگار نخواهد بود، چرا كه كسي كه در هماوردي با يك سوره قرآن كه داراي بيان واحد و هدف يگانه اي است، ناتوان ماند، چگونه مي تواند به هماوردي با چند سوره و با رعايت نكته زائدي ـ كه همان وجود فنون بيان و شمار هدفهاست ـ موفق گردد؟
3. علاوه بر اشكال بالا، مرحوم علامه طباطبايي وجه اعجاز ده سوره را،اعم از فصاحت و بلاغت و نظم دانسته و نوشته است:
 (تحدّي به هرچه كه قرآن آن را دربردارد، ممكن است، اعم از معارف حقيقي و حجتها و برهانها و مواعظ نيكو و اخلاق كريمه و شرايع خدايي و اخبار غيبي و فصاحت و بلاغت.) [39]
امّا به نظر مي رسد اين آيه، با توجه به كلمه (مفتريات) تنها به فنون بلاغي قرآن و اسلوب و نظم و… وبدون توجه به درستي معني و اخبار غيبي و… تحدّي كرده است.
اثبات اين نكته در پي خواهد آمد، امّا تنها نكته اي كه بدان اشاره مي كنيم، آن است كه قرائن و دلائل علامه طباطبايي درگزينش اين مفهوم ناتمام مي نمايد. ايشان مي نويسد:
 (درآيه شريفه آمده است (وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ) واطلاق (من) شامل افرادي كه كلام عربي را نمي دانند و به نظم و بلاغت آن آشنايي ندارند نيز، مي شود پس روشن است كه جهت تحدّي چيزي است كه غيرعرب نيز بدان آشناست.) [40]
در برابر اين قرينه، به نظر مي رسد:
اوّلاً، (من استطعتم) اطلاق ندارد و مقيد است به كساني كه شأنيت معارضه را دارايند; چرا كه توانمندي در معارضه با كلامي كه در جهات بسياري در اوج و رفعت است، بايد مد نظر قرارگيرد.
ثانياً، چه اشكالي دارد كه با پذيرش اطلاق مورد نظر علامه طباطبايي بگوييم عرب زبانها از غيرخود مي توانند در راه پديدآوردن كلام فصيح و بليغ كمك بگيرند، همان گونه كه از اعراب غيرفصيح و بليغ نيزكمك گرفتن ممكن است، به اين صورت كه افراد مستعد و داراي فصاحت وبلاغت درزبانهاي ديگر را با زبان عربي آشنا كنند وپس از آشنايي آنان بتوانند به ياري ستيزه گران بشتابند، پس لزوماً تحدّي باتعبير عام فوق، به معني گستره مفهومي تحدّي نسبت به غيراز فنون بياني نخواهد بود.
قرينه ديگر كه علامه طباطبايي به آن استناد جسته، آيه شريفه: (فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللَّهِ (هود/14)) است. علامه از ذيل آن استفاده كرده كه اين علم الهي، علم مختص به ذات باري است كه دست ديگران به آن نمي رسد وهمان علم غيب است.[41] آن گاه آياتي را نيز در تأييد اين نكته كه خداوند قرآن را به علم خود نازل فرموده و اين كتاب دربردارنده اخبار غيبي است واطلاع برغيب، بستگي به رضايت الهي دارد، آورده است.
درنقد وبررسي سخن بالا، بايستي توجه داشت كه، گرچه دربرگيرندگي علم خاص الهي نسبت به معاني و مفاهيم غيبي، بي اشكال است، امّا علم مختص به خداوند، منحصر درعلم غيب نيست، آوردن بيان اعجاز آميز، كه هيچ كس برآن قادر نيست از مصاديق علم مختص خداست، چرا كه غيراز او هيچ كس، حتي انبياء و ائمه - عليهم السلام - نيز برآن قادرنيستند. خداوند متعال، گرچه درباره غيب، كه از مختصات علم اوست، رضايت بر آشنا ساختن بعضي از افراد را ذكر كرده است (إِلا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ) (جن /27) امّا آوردن كلام معجز را در اختيار هيچ كس قرار نداده است، در نتيجه، علم الهي نمي تواند برظهور آيه در مدعاي علامه طباطبايي، دلالت داشته باشد.
4. آيت اللّه فاضل لنكراني در كتاب (مدخل التفسير) درباره تحدّي و مراحل آن، به بحث پرداخته و در ارائه ترتيبي طبيعي با توجه به تفاوت وجوه تحدّي تلاش ورزيده است. نكته اساسي كلام ايشان بيان وجه تحدّي در سوره هود است. در اين باره مي نويسد:
 (در پاسخ اشكال (نبودن نظم طبيعي در تحدّي) مي توان گفت: مقيد شدن (عشر) به (مفتريات) دراين آيه، نظم طبيعي را تصحيح مي كند. توضيح اين كه افترا در كلمه (مفتريات) با افترايي كه در صدرآيه ذكر شده (ام يقولون افتراه) در معني مغايرت دارد. افترايي كه در صدر آيه ذكر شده، افتراء ادعايي ستيزه گران است كه با واقعيت منطبق نيست (چرا كه قرآن وحي الهي است) ولي افتراء در ذيل آيه، افتراء مورد پذيرش طرفين است (افتراء واقعي اراده شده است) وهدف آيه آن است كه اتصاف قرآن به اعجاز، اگر چه ركن اساسيش مقاصد الهي و اغراض ربوبي است و الفاظ مقدسه قرآن برآن دلالت مي كند (اعجاز در معني يا در لفظ و معني باهم) امّا وجه اعجاز، منحصر به اين نيست، بلكه اگر فرض كنيم كه مطالب غيرواقعي و قصه هاي دروغين هم بود (به فرض محال) با اين حال، بشر عاجز از تعبير به مانند اين الفاظ (هرچند نادرست و دروغ) با عباراتي داراي نظم مخصوص واسلوب مخصوص بود.) [42]
براساس اين مفهوم ازآيه سوره هود، نظم طبيعي و سيرنزولي مطلوب در تحدّي در سه مرحله اول حاصل مي شود، چرا كه در سوره اسراء، تحدّي به مجموع قرآن شده است (هم از جهت لفظ وهم از جهت معني) كه درحقيقت چيزي كه درهمه جهات همانند قرآن باشد درخواست شده است. در مرحله دوّم، تحدّي به يك سوره شده است (در سوره يونس) و جهت تحدّي دراين سوره با سوره اسراء يكسان است، امّا به جهت تنزّل از قرآن به يك سوره آن، سير نزولي محفوظ مانده است. در مرحله سوّم تحدّي به سوره هاي متعدد (مثلاً ده سوره) شده است (در سوره هود)، امّا جهت تحدّي تنها آوردن سوره هايي مشابه قرآن در نظم واسلوب است (نه در مجموعه نظم واسلوب و بلاغت و علوّ معاني و اخبار به غيب و…)، لذا گرچه از جهت تعداد، مقدار بيشتري خواسته شده، ولي از جهت محتوا تنها به بعضي از خصوصيات قرآن تحدّي صورت گرفته است. نويسنده حصول نظم طبيعي را دردوآيه ديگر دنبال نكرده است، ولي آن گونه كه از كلام وي برمي آيد مدلول دوآيه اخير (سوره طور و بقره) مشابه آيه سوره يونس است، درنتيجه دربين اين دوآيه گرچه سير صعودي تحدّي مطرح نيست، اما سير نزولي تحدّي هم وجود ندارد و صرفاً دوآيه تكرار شده است.
ديدگاه برگزيده
به نظر نگارنده، بااستفاده از آيات تحدّي مي توان به ديدگاه ديگري دست يافت. پيش از ارائه ديدگاه برگزيده، به خصوصيات مفهومي هريك از آيات اشاره مي كنيم:
1. (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً) اسراء / 88
دراين آيه، آن گونه كه بيشتر مفسران فهميده اند تحدّي به همه قرآن شده است (برخلاف نظريه تفسيرنمونه) وحداكثر با توجه به آن كه قبل از اين سوره، تنها 50 سوره نازل شده بود، مقصود از (هذا القرآن) مجموعه اي است كه تا آن زمان برمردم خوانده شده بود، امّا اين نكته گرچه در دريافت كساني كه درزمان نزول اين آيه بوده اند، بي اشكال است و اگرهم قادر بودند تنها به آوردن آن 50 سوره مبادرت مي ورزيدند، امّا پس از به پايان رسيدن نزول تدريجي و با توجه به نزول دفعي قرآن، مسأله زمان نزول مشكلي نمي آفريند. هرچند اگر قرآن را به 50 سوره نازل شده تفسير كنيم، در بحث ما خللي وارد نخواهد آورد. نكته ديگر آن كه اين آيه از آيات تحدّي است (برخلاف ديدگاه رشيد رضا) گرچه تحدّي آن غيرمستقيم است (قرائن اين مسأله در رد نظريه رشيد رضا آورده شد.) [43]
نكته سوّم آن كه ظهور تحدّي به (مثل قرآن) همه جنبه هاي ويژه قرآن يا همه ويژگيهاي آشكارتر آن را شامل مي شود.
ازاين روي، مقصود آن است كه كلامي بياورند كه در معني، اسلوب، نظم و ارتباط اجزاء، فصاحت، بلاغت، اخبار به غيب و… چون قرآن باشد.
2. (أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ) يونس / 38
دراين آيه، تحدّي به يك سوره غيرمعين صورت گرفته است. براساس اين آيه، اگركسي به آوردن مانند سوره ناس يا كوثر نيز، موفق شده باشد، پاسخ تحدّي را داده است.
نكته ديگر آن كه، وجه تحدّي شبيه آيه پيشين است، بااين تفاوت كه با توجه به اين كه تحدّي به يك سوره است، تنها آوردن شبيه يك سوره در نظم، فصاحت وبلاغت و غرض و محتوا مورد نظر است.امّا حفظ اتصال سوره ها و بافت كلي كلام، مورد درخواست و تحدّي نيست.
3. (أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ) هود/13
دراين آيه شريفه، تحدّي به ده سوره صورت گرفته است، امّا سؤال آن است كه آيا ده سوره خصوصيتي دارد؟ يا مراد از ده سوره، چند سوره است كه يكي از مراتب آن ده است و يادكرد عدد ده، همچون صد و هزار از اعداد كثرت است؟
درپاسخ سؤال اوّل، نظر علامه طباطبايي را مي توان پذيرفت كه ده از اعداد كثرت است و خصوصيتي ندارد. مشابه درخواست زندگاني هزارسال كه حمل بر كثرت مي شود.[44]
سؤال ديگر آن است كه چرا تحدّي به سوره هاي متعدد صورت گرفته است؟
پاسخ، با استفاده از سخن رشيدرضا روشن مي شود. يكي از ويژگيهاي قرآن آن است كه يك سخن وداستان را از زواياي گوناگون و با تركيبهاي بياني اعجازآميز مختلف، بيان مي كند. همچنين سبك سوره هاي قرآن يكسان نيست وهركدام از جهت فصاحت و بلاغت وفنون ادبي (باصرف نظر از علم معاني واخبار غيبي) به گونه اي است كه لزوماً با سوره هاي ديگر برابري ندارد. دراين آيات، با توجه به اين نكته، چند سوره مشابه قرآن (دراسلوب و نظم و…) خواسته شده است.
ويژگي اين آيه در تعبير (مفتريات) است كه در هيچ يك ازآيات ديگر نيست. اين نكته نشانگر آن است كه مقصود، مفتريات واقعي است، نه ادعايي (آن گونه كه معاندان در برابر قرآن ادعا داشتند) پس معني آيه، چنين است: كه اگر مي گوييد اين معاني غيبي، افتراء برخداوند است ويا شما برآنها اطلاع نداريد، شما نيز دركلام باطل و دروغ، چنين نظم و اسلوبي را ارائه دهيد.
شيخ طوسي، دراين باره نوشته است:
 (اين آيه دلالت دارد كه جهت اعجاز قرآن فصاحت دراين نظم ويژه است، چرا كه اگر جهت اعجاز غير ازاين بود درمعارضه به افتراء و دروغ قانع نمي شد.) [45]
امين الاسلام طبرسي در مجمع البيان از شيخ طوسي پيروي مي كند وبيان مشابهي با بيان فوق دارد.[46]
جرجاني در جزوه مختصر و مفيد (الرسالة الشافية في وجوه اعجاز القرآن) درباره دلالت اين آيه بر تحدّي به نظم و فصاحت و اسلوب (نه تحدّي به معني) بياني طولاني و برهاني آورده است كه بخشي ازآن اين گونه است:
 (معني اين آيه آن است كه (ده سوره اي كه شما افتراء بسته ايد بياوريد) .حال بايد درنگ كنيم كه هنگامي كه كلامي به افتراء توصيف مي شود، افتراء وصف لفظ است يا معني. دانستيم كه افتراء و دروغ بستن تنها به معني باز نمي گردد. دراين هنگام، مراد آيه اين گونه مي شود: اگرشما مي پنداريد كه من اين الفاظ را ساخته ام و به خدا نسبت دروغ داده ام، يا از پيش خود آورده ام و مي پندارم از وحي الهي است، پس شما هم ده سوره به همين گونه بسازيد.)
سپس او با ذكر مثال، مطلب خويش را تثبيت مي كند و مي نويسد:
 (مطلب فوق را، اين مثال روشن مي كند: اگر كسي شعر زيبايي بگويد و درعبارات و نظم،الفاظ و معاني مطلب را به نهايت رساند ودشمني داشته باشد كه بداند شعر وي ازجهت نظم و كلمات خدشه اي ندارد و (درمقام طعنه) بگويد: تومعاني شعرت را دزديده اي وازاين و آن گرفته اي شاعر درمقام پاسخ مي گويد:
اگر من محتواي شعر را دزديده ام، توهم بيا وشعري با محتواي دزدي، ولي با نظم و اسلوبي چون نظم و اسلوب كلام من بگو (تا معلوم شود كه قدرت برآوردن شعري چون من نداري.)[47]
براي تأييد مطلب، ديدگاه و استدلال (بقاعي) را نيز مي آوريم:
 (مفسران در (متحدّي به) آيه اختلاف كرده اند… عده اي كه از جمله آنها (ابن عطيه) و (مبرد) است، گفته اند مطلوب در تحدّي آن است كه شبيه قرآن درحسن نظم و بيان را بياورند و تحدّي به اخبارغيبي، حكمتها، احكام، وعد و وعيد و مثلها مطرح نيست، (مفتريات) يعني شما از آوردن كلام و سوره اي چون قرآن، با ويژگيهاي آن مانند بلاغت و خبرهاي غيبي وحكمتها و احكام، عاجز هستيد، پس ده سوره كه فقط در بلاغت چون قرآن باشد، بدون آن كه ملزم به آوردن معاني ومباني صحيح باشد، بياوريد.) [48]
در مجموع،ازآنچه نقل كرديم شواهد و مؤيدات و استدلالهايي براي نظر برگزيده مشاهده مي كنيم،اين نكته سبب مي شود كه جهت تحدّي به اين آيه، گرچه از كمّيت بيشتري برخوردار است و چند سوره در آن خواسته شده، ولي از جهت معارضه، چون مقيد به در برداشتن معاني حق و معارف بلند و… نيست، آسانتر است.
4. (أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ  فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ) طور/ 32ـ33
اين آيه شريفه، تحدّي به حديثي چون قرآن كرده است. كلمه (حديث) دراصل و ريشه به معني جديد است، ولي درعرف واصطلاح، حديث به معني خبر و كلام است. ابن منظور مي نويسد:
 (الحديث: الخبر يأتي علي القليل و الكثير والجمع: احاديث.) [49]
آن گونه كه گذشت، علامه طباطبائي حديث را به معني كلامي دانست كه خبر و غرضي مهم و تام دارد. ازاين روي، تمامي آيات قرآن را مصداق حديث ندانست.
به نظر ما، گرچه مفهوم (حديث) بريك جمله نيز صادق است وازاين روي، به كلمات قصارائمه نيز حديث گفته مي شود، امّا تعبير (حديث مثله) شامل مقدار معتنابه از آيات است كه آورنده آن بتواند ادعا كند مثل قرآن را آورده ام، ولي كمتر ازآن به نظر بعيد است. ازاين روي مصاديق (حديث) دراين آيه مي تواند همه قرآن، چند سوره، يك سوره ويا مقداري از يك سوره طولاني، مثلاً يك حزب از قرآن و… باشد.ولي دربرگيري كمترازيك سوره را بعيد مي نمايد. جهت تحدّي دراين آيه نيز، با آيه سوره يونس يكسان است.
5. (وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ  ) بقره/23
تفاوت اين آيه شريفه با آيات ديگر، آن است كه ميان دو كلمه (بسورة) و (مثله)، (من) قرار گرفته است.
بيشتر مفسران (من) را زائده گرفته اند ومفهوم آيه را با آيه سوره يونس، يكسان دانسته اند، بعضي نيز (من) را ابتدائيه گرفته و ضمير هاء در (مثله) را به جاي ارجاع به (مانزلنا) به (عبدنا) بازگشت داده اند و گفته اند:
 (آيه به آورنده قرآن تحدّي كرده است.)
به گفته علامه طباطبايي، براي هر دو تقدير (رجوع ضمير به قرآن و پيامبر) رواياتي وجود دارد.[50]
به نظر مي رسد ظاهر آيه شريفه با ارجاع ضمير به قرآن مناسبت بيشتري دارد، چرا كه شك كفار درقرآن ذكر شده، نه در پيامبر - صلي الله عليه و آله - . و مناسب با اين كه آنان در قرآن نازل شده بر پيامبر شك كرده اند آن است كه تحدّي به (ما نزّل) بشود، نه تحدّي به حضرت پيامبر - صلي الله عليه و آله - .
در هرصورت مي توان احتمال داد كه (من) در اين آيه شريفه، زائد نباشد (براساس معني تحدّي به قرآن نه به آورنده آن)، بلكه تبعيضيه باشد و مقصود آيه شريفه اين باشد كه: اگر در آنچه بر بنده مان فروفرستاديم شك داريد، پس سوره اي كه از جهتي شامل قرآن باشد (از جهتي از جهات مميّزه قرآن، مثل بلاغت، اسلوب و نظم، معني، اخبار به غيب و…) بياوريد.
در حقيقت، اين آيه شريفه تحدّي به (مماثل) نكرده، بلكه تحدّي به (مما يماثل) كرده است. به گونه اي كه جنس مماثلت در كلام آنان باشد نه اين كه از همه جهات مشابه قرآن باشد. البته روشن است كه تنها ارائه كلمات و يا ارائه بعضي از معاني در اين آيه اراده نشده است، بلكه قرآن كريم، جهاتي از اعجاز و امتياز را دارد. اگر آنان كلامي بياورند كه از اين جهات گوناگون اعجاز (كه بعضي آن را 33 جهت شمرده اند[51]) تنها يك جهت را دارا باشد در پاسخ گويي به تحدّي كافي است.[52]
البته در اين آيه، خصوصاً به ضميمه روايات احتمال آن كه مقصود، تحدّي به آورنده قرآن باشد منتفي نيست.
بيان نهايي ديدگاه
با توجه به آنچه در مفهوم آيات پنج گانه ذكر كرديم، مراحل تحدّي را به ترتيب مي آوريم:
1. سوره اسراء: تحدّي به مجموع قرآن، از جهت معاني، فصاحت و بلاغت و نظم، اخبار به غيب و….
2. سوره يونس: تحدّي به يك سوره نا مشخص، از جهت معاني، فصاحت، بلاغت، نظم، اخبار به غيب و….
3. سوره هود: تحدّي به چند سوره، از جهت معاني، فصاحت، نظم و اسلوب.
4. سوره طور: تحدّي به يك گفتار، از جهت معاني، فصاحت، بلاغت، نظم، اخبار به غيب و….
5. سوره بقره: تحدّي به يك سوره نامشخص، از جهت يكي از وجوه اعجاز، مانند فصاحت، بلاغت، اسلوب، معاني و اخبار به غيب.
اندك توجهي به فهرست بالا، مراتب تحدّي را به خوبي مي نمايد:
تنزل در مرحله دوم به آن است كه از همه قرآن به يك سوره تنزل شده و آوردن يك سوره كافي در تحدّي دانسته شده است.
تنزل بين مرحله دوم و سوم آن است كه در مرحله سوم، تنها به آوردن اسلوبهاي كلامي مشابه قرآن و نظم و فصاحت تحدّي شده و معني در نظر گرفته نشده است.
در مرحله چهارم، با توجه به اينكه (حديث) شامل سوره، قسمتي از سوره هاي بزرگ (و در ديدگاه علامه طباطبايي شامل كمتر از سوره)، چند سوره و كل قرآن مي شود. نسبت به تحدّيات سه گانه قبلي توسعه داده شده است و فرد معارض را در وسعت انتخاب قرار داده است. در مرحله اخير نيز، گرچه با مرحله دوم يكسان و هر دو تحدّي به يك سوره است، اما در اين مرحله جهت اعجاز و تحدّي، آوردن چيزي دانسته شده كه از همانندي با قرآن بهره اي دارد و دست كم يكي از وجوه ويژه و امتيازات قرآن مانند نظم، فصاحت، معني و… را دارا باشد.[53]
پي نوشت ها:
[1] . در باره چگونگي فرودآمدن يكباره اي قرآن، ديدگاههاي گوناگوني مطرح است: طبرسي به دو نظريه، سيوطي به سه نظريه و بعضي از معاصران به چهار نظريه در اين باره اشاره كرده اند. دو نظريه مشهور و قابل قبول تر آن است كه: اول قرآن در شب قدر از لوح محفوظ به آسمان دنيا نازل شده و در مدت بيست و سه سال بر پيامبر به تدريج نازل گرديده است.
دوم: قرآن كريم هر سال به مقداري كه در آن سال، تدريجاً نازل مي شد، در شب قدر بر قلب پيامبر نازل مي شد. سپس در هر سال به گونه اي تدريجي همان آيات دو باره بر پيامبر نازل مي گرديد. رك: سيوطي، عبدالرحمن، الاتقان في علوم القرآن، (بيروت، دارابن كثير)، 129/1 ـ 131; طبرسي، فضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، (بيروت، داراحياء التراث العربي)، 518/1.
[2]. از موارد مشهور در تحريم تدريجي، حكم خمر و حرمت نوشيدن آن است. البته بعضي از مفسران در اين باره نظر ديگري دارند (مانند علامه طباطبايي) اما بيشتر آيات چهارگانه اي را در مراحل تحريم خمر ذكر مي كنند كه هر يك از معني خاص خود بر خوردار است و كم كم مسأله تحريم قطعي و شديد آن را مي رساند. سيوطي از ابن عمر اين گونه نقل كرده است:
 (در باره شراب سه آيه نازل شده است: اول آيه شريفه (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا) (بقره/ 219) پس گفته شد خمر حرام گرديد، آن گاه مردم به پيامبر - صلي الله عليه و آله - گفتند ما را واگذار كه از آن بهره گيريم آن گونه كه خداوند گفته است. پيامبر ساكت شد تا آيه دوم نازل شد: (لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَى) (نساء/ 34) باز گفتند شراب حرام گرديد پس گفتند يا رسول الله (همان گونه كه آيه فرموده است) ما نزديك نماز نمي نوشيم (كه در نماز مست نباشيم) پيامبر ساكت شد تا آيه سوم نازل شد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ …) (مائده/ 90) پس پيامبر فرمود كه شراب حرام شد.) ر ك: سيوطي، عبدالرحمن، الاتقان، 84/1.
بعضي بر اين مراحل آيه ديگري را كه در مرحله اول قرار مي گيرد، افزوده اند و آن اين آيه است: (وَمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخِيلِ وَالأعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًا(نحل/ 67)) .
[2]. حجتي، سيد محمد باقر، تاريخ قرآن كريم، (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي) 46/ ـ 52
[4] . مانند آيه وجوب زكات (خذ من أموالهم صدقة…) كه در سوره توبه و در اواخر دوران هجرت نازل گرديده است.
[5] . طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي)، 476/2.
[6] . بيهقي، تاج المصادر.
[7] . ابن عطيه (محتمل)، مقدمتان في علوم القرآن، (مصر، مكتبه الخانجي) 10/.
[8] . طبرسي، فضل بن الحسن، مجمع البيان، 404/10 ـ 405.
[9] . سيوطي، عبدالرحمن، الاتقان، 80/1 ـ 83.
[10] . ابن نديم، الفهرست، (بيروت، دارالمعرفة) 45/.
[11] . طباطبايي، سيد محمد حسين، قرآن در اسلام، (تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1353) / 186.
[12] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، (قم، اسماعيليان)، 162/10 به بعد.
[13] . جصاص، احمد بن علي، احكام القرآن، (بيروت، داراحياء التراث العربي)، 34/1.
[14] . زركشي، محمد بن عبدالله، البرهان في علوم القرآن، (بيروت، دارالمعرفة)، 110/2.
[15] . زمخشري، محمودبن عمر، الكشاف عن حقايق غوامض التنزيل، (قم، نشر ادب الحوزه)، 347/2.
[16] . رافعي، مصطفي صادق، اعجاز القرآن و البلاغة النبوية، (دار الكتب العربي) 196/.
[17] . قرطبي انصاري، محمدبن احمد، الجامع لاحكام القرآن، (بيروت، داراحياء التراث العربي)، 77/1.
[18] . خميني، سيد مصطفي، تفسير القرآن العظيم، (تهران، وزارت ارشاد اسلامي)، ذيل آيه 23 سوره بقره.
[19] . فخر رازي، محمد بن عمر، التفسير الكبير، (بيروت، دارالكتب العلميه)، 154/17.
[20] . صدر الديني، عليرضا، نقدي و درآمدي بر (سير تحول قرآن) و (پيامبري و انقلاب)، (تهران، ماجد) / 138.
[21] . مكارم شيرازي، ناصر، (با همكاري جمعي از نويسندگان)، تفسير نمونه، (تهران، دارالكتب الاسلاميه)، 43/9; طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، 164/10.
[22] . طبرسي، فضل بن الحسن، مجمع البيان، 147/6.
[23] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، 164/10.
[24] . سيد قطب، في ظلال القرآن، (بيروت، دارالشروق)، 1861/4 ـ 1862.
[25] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، 166/10 ـ 167.
[26] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، 43/12 ـ 45.
[27] . فخر رازي، محمد بن عمر، التفسير الكبير، 156/17.
[28] . رشيد رضا، محمد، تفسير القرآن الحكيم (تفسير المنار)، (بيروت، دارالمعرفة)، 192/1 ـ 194، و369/11 ـ 371 و31/12 ـ 45.
[29] . همان، 44/12.
[30] . همان، 44/12 ـ 45.
[31] . بغوي شافعي، حسين بن مسعود (م: 516 هـ)، تفسير البغوي المسمي معالم التنزيل، (بيروت، دارالمعرفة)، 112/3.
[32] . ابن عطيه اندلسي، قاضي ابومحمد، (م: 546 هـ)، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، (بيروت، دارالكتب العلمية)، 483/3.
[33] . موارد استعمال كلمه (قل) در قرآن كريم از سيصد مورد نيز تجاوز مي كند، ولي با نگاه اجمالي به آنها مي توان نكته مذكور در متن را به دست آورد. به مواردي از استعمال آن اشاره مي شود: (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ) (بقره/ 189)، (فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ) (آل عمران/ 20)، (يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلالَةِ …) (نساء/ 176)، (فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ وَاسِعَةٍ) (انعام/ 147)، (فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنَا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ) (اسراء/ 51) . در همه اين موارد، مسبوق بودن كلمه (قل) به يك سؤال، موضع گيري و كلام مورد نظر است و آيه شريفه مورد بحث نيز اين گونه است.
[34] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، 167/1 ـ 169.
[35] . جواب دوم و سوم با الهام از كلام علامه طباطبايي است. ر ك: الميزان، 165/10 ـ 166.
[36] . همان، 163/10.
[37] . همان، 166/10.
[38] . همان، 166/10 ـ 167.
[39] . همان، 163/10.
[40] . همان، 162/10.
[41] . همان، 172/10.
[42] . فاضل لنكراني، محمد، مدخل التفسير، (قم، دفتر تبليغات اسلامي) 38/ ـ 39.
[43] . ر ك: همين مقاله.
[44] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، 166/10.
[45] . طوسي، محمدبن الحسن، التبيان في تفسيرالقرآن، (بيروت، داراحياء التراث العربي)، 457/5.
[46] . طبرسي، فضل بن الحسن، مجمع البيان، 147/6.
[47] . جرجاني، عبدالقاهر، الرسالة الشافية في اعجاز القرآن، طبع ضمن ثلاث رسائل في اعجاز القرآن، (مصر، دارالمعارف) 150/ ـ 151.
[48] . همان.
[49] . بقاعي، ابراهيم بن عمر، نظم الدررفي تناسب الايات و السور، (بيروت، دارالكتب العلمية)، 510/3.
[50] . ابن منظور، لسان العرب، (بيروت، داراحياء التراث العربي)، 76/3.
[51] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، 58/1.
[52] . سيوطي، جلال الدين، معترك الاقران في اعجاز القرآن، (بيروت، دارالكتب العلمية)، 1/ 12ـ 387.
[53] . برداشت فوق را از كتاب آقاي دكتر عبدالعزيز عبدالمعطي عرفة: قضية الاعجاز القرآني و اثرها في تدوين البلاغة العربية، (بيروت، عالم الكتاب، ص 61) الهام گرفته ايم.
با تشكر از كتابخانه مركز فرهنگ و معارف قرآن كريم كه امكان استفاده از آن مجموعه غني كتابهاي علوم قرآني را فراهم آوردند.
 نویسنده : كاظم قاضي زاده - پژوهش هاي قرآني، ش3

شبهات ظاهر گرایان در فهم قرآن

چکیده:

فهم و برداشت از قرآن، در طول تاریخ تفسیر، گرفتار دو رویکرد نادرست بوده است تأویل گرایی بی ضابطه و برداشت های باطنی و دیگر جمود و سطحی نگری و ظاهرگرایی که به تعطیل شدن عقل در مقام فهم قرآن و کند شدن حرکت علمی انجامید. در این نوشتار نخست به تبیین این رویکرد و ارائه نمونه هایی از آن پرداخته و سپس شبهات کلی ظاهرگرایان در مقام اعتقاد و استدلال را که زمینه ساز انحراف و اشتباه آنان در تفسیر شده به تفصیل مورد بررسی و سپس پاسخ قرار داده است؛ شبهات یاد شده عبارتند از:
1- استناد به روایاتی که نهی از تفسیر به رأی می کنند.
2- ظنی بودن تفسیر عقلی
3- بر عهده پیامبر بودن تبیین آیات قرآن
4- بی نیازی از عقل، به دلیل جامع بودن قرآن
5- خطاپذیری و ناتوانی عقل در مقام تفسیر
6- منحصر بودن آگاهی از تأویل در «راسخان در علم»
7- حجیت نداشتن ظواهر قرآن.

مقدمه
فهم و برداشت از قرآن در طول تاریخ تفسیر، گرفتار دو چالش عمده و دو آسیب جدی گشته است كه هر یك به نوبه خود آثار نامطلوب علمی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در جوامع عصر خویش برجای گذاشته و در بسیاری از موارد آثار آن همچنان باقی مانده است.
آسیب نخست، تأویل گرایی بی ضابطه و برداشت هایی از باطن قرآن كه هیچ ارتباطی با ظاهر آن نداشته و با روح شریعت، قواعد مسلّم ادبیات عرب و… در تعارض بوده است.
تأویل هایی كه صوفیه و باطنیه از آیات قرآن ارائه داده اند، نمونه ای از این انحراف تفسیری است.1
دومین آسیب از سوی فرقه ها و گروه هایی بوده است كه با جمود بر ظواهر كتاب و سنت، عدم تعمق در آیات الهی و فراتر نرفتن از معنای ابتدایی آیات، اقوال انحرافی و تفاسیر نادرستی را ارائه داده اند كه هم درحوزه علمی به جمود، سطحی نگری و عقب ماندگی فكری عده بسیاری انجامیده و هم در حوزه عملی، آثار نا مبارك و زشتی را در حوزه های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جوامع اسلامی برجای گذاشته است.
آنچه زیر عنوان «علل انحطاط مسلمین» فكر دلسوزان و روشنفكران جوامع اسلامی را به خود مشغول ساخته، موضوعی است كه بخشی از ریشه ها و علل آن را باید در این تحجّر علمی و آثار عملی آن جست كه صاحب این قلم در پرتو پژوهشی گسترده به شناخت این فرقه ها، ریشه های شكل گیری این تفكر و آثار بر جای مانده از آن در سطح جوامع اسلامی پرداخته است.

اندیشه ظاهر گرایی
تفكر ظاهرگرایانه هر چند كل قرآن را در بر می گیرد، ولی آن گاه كه درباره آیات متشابه، نظیر صفات خبری خداوند (كه از ذات یا فعل خداوند سخن می گویند نظیر؛ «جاء ربّك»، «الرحمن علی العرش استوی»…)، مطرح می گردد، ناهنجارتر می نماید و تا حد قول به تشبیه، تجسیم الهی، جبر انسان دركارها و… پیش می رود، به گونه ای كه چنین نظرگاه هایی فرد را تا سر حد كفر نیز پیش می برد.
ظاهرگرایان عقل را در فهم از قرآن دخیل نمی دانند و تفسیر قرآن را محدود به روایات تفسیری نموده و در مواردی كه درباره آیه ای روایتی نرسیده باشد بر سكوت و تعطیل فهم آیه حكم می كنند و در این زمینه چه بسا به احادیث ضعیف نیز تمسّك می جویند.
استاد احمد امین در بیان ویژگی های مدرسه حدیث حجاز، دو ویژگی زیر را عمده می داند:
1. كراهیتهم الشدید للسؤال عن الفروض، لأن المصدر عندهم الحدیث و هو محدود، و هم یكرهون إعمال الرأی.
2. الاعتداد بالحدیث حتّی الضعیف و تساهلهم فی شروطه و تقدیمهم ذلك علی الرأی.2
استاد امین سپس به نقش این مدرسه در وضع حدیث (ساختن حدیث و نسبت دادن آن به پیامبر(ص) پرداخته، یادآور می شود كه این مدرسه از این جهت عامل غیرمستقیمی برای وضع حدیث بود، زیرا هنگامی كه مسئله ای پیش می آمد و پاسخ آن را در آیات و روایات نمی یافتند، به وضع حدیث می پرداختند.3
مرجع اصلی برای تفسیر قرآن در نظر آنان، ظواهر روایات بود؛ تا جایی كه گفته اند: «سنت، حاكم بر كتاب است؛ در حالی كه كتاب بر سنت حاكمیت ندارد.»4
یا گفته اند: «نیاز قرآن به سنت بیش از احتیاج سنت به قرآن است»5 و یا «عرضه احادیث بر قرآن، خطایی است كه زندیقان آن را ساخته اند.»6
عده ای از ظاهرگریان برای هیچ كس تفسیر قرآن را جایز ندانسته و گفته اند: «…برای هیچ كس تفسیر قرآن، مطلقاً جایز نیست اگر چه وی دانشمندی ادیب و دارای اطلاعاتی گسترده در ادله، فقه، نحو، اخبار و آثار باشد، و فقط می تواند به روایات پیامبر، صحابه و تابعین استناد كند.»7
از این رو در تاریخ می خوانیم كه «مردی از مالك پرسید: آیا خداوند به آسمان دنیا پایین می آید؟ مالك گفت: آری، مرد گفت: نزول او به علمش است یا چیز دیگر؟ مالك فریاد زد: ساكت شو و به شدت خشمگین شد».8
بغدادی در باره تفكر جبرگرایی ظاهرگرایان می گوید: «اینان… در كارها قائل به جبر و اضطرار بوده همه استطاعت ها و اختیارها را انكار می كردند… و نسبت دادن كارها بر آفریدگان را از روی مجاز می دانستند، چنان كه گویند آفتاب غروب می كند و سنگ آسیاب می گردد؛ در حالی كه هیچ كدام از این دو، فاعلِ كاری كه به آنها نسبت می دهند نمی باشند.»9
اندیشه سطحی نگری به قرون اولیه اسلام محدود نشد، بلكه در قرنهای بعدی نیز جریان یافت و در اهل سنت در قرن هفتم توسط ابن تیمیه و بعدها توسط محمد بن عبدالوهاب رشد بیشتری یافت.

ظاهر گرایان و تفسیر قرآن
با اینكه قرن چهاردهم را قرن سیطره تفكر عقلگرایی بر تفاسیر قرآن می نامند باز هم شاهد ارائه تفاسیر ظاهرگرایانه در زمینه آیات صفات هستیم. در این تفاسیر، رأی «سلف» (پیشینیان اهل حدیث كه ذكر آن گذشت) مورد پذیرش قرار گرفته و با الفاظی چون «بلاتشبیه» و «بلاكیف» به خیال خویش، خود را از دام تشبیه و تجسیم رهانیده اند و با «واگذاشتن علم آن به خدا» به تعطیل عقل در معارف قرآنی گراییده اند.
جمال الدین قاسمی ذیل آیه 210 سوره بقره «هل ینظرون إلاّ أن یأتیهم الله…» گوید:
«وصفه تعالی نفسه بالإتیان فی ظلّ من الغمام، كوصفه بالمجیء فی آیات أخر و نحوهما ممّا وصف به نفسه فی كتابه… و القول فی ذلك من جنس واحد، و هو مذهب سلف الأئمة: إنّهم یصفونه سبحانه بما وصف به نفسه و وصفه به رسوله، من غیر تحریف و لاتعطیل و لاتكلیف و لاتمثیل».10 دكتر «محمد محمود الحجازی» در تفسیر آیه 54 سوره اعراف «ثمّ استوی علی العرش» نیز می نویسد:
«رأی السلف قبول ما جاء، من غیر تكلیف و لاتشبیه، و ترك معرفة حقیقتها الی الله، اما الخلف فیؤوّلون و یقولون… و إلی رأی السلف أمیل، إذ هو رأی الصحابه و التابعین جمیعاً.»11
با نگاهی به دو تفسیر «الاساس فی التفسیر»12 و «تیسیر الكریم الرحمان فی تفسیر الكلام المنان»13 دانسته می شود تفكر جمود و ظاهرگرایی به اهل سنت محدود نشد، بلكه دامن پاره ای از شیعه یا منسوبان به شیعه را فراگرفت كه اندیشه های گروهی از غلات و اخباری گری از این نمونه است. اخباریان نقش عقل در فهم قرآن را انكار نموده و به روایات مأثوره از معصومین در این زمینه بسنده كردند.
سید نعمت الله جزایری گوید:
«در مسجد جامع شیراز میان یكی از علمای اصولی (شیخ جعفر بحرانی) و یكی از عالمان اخباری (صاحب جوامع الكلم) درباره فهم قرآن گفت وگو در گرفت، سرانجام عالم اصولی گفت: آیا برای فهم معنای «قل هو الله أحد» هم به حدیث نیاز است؟
اخباری گفت: آری ما معنی «احدیت» و «واحدیت» و تفاوت میان «احد» و «واحد» و مانند آنها را جز به وسیله حدیث نمی دانیم.»14
هر چند بررسی وسیع ابعاد ظاهربینی فرقه های ظاهرگرا نیازمند مجالی گسترده است، اما همین اندك سخن نیز می تواند ما را به گوشه ای از آرای آنان رهنمون گردد.
فرقه های ظاهرگرا در بیان عقیده و استدلالهای خویش گرفتار شبهاتی شده اند كه آنچه بیان شد مقدمه ای برای شناخت آنان و در نهایت بررسی شبهات فكری و نقد و پاسخ آن می باشد.
در این نوشته سعی شده است كه شبهات كلی و عمومی آنان مطرح گردد و از طرح شبهات غیرمهم و جزئی صرف نظر شده است.

شبهات ظاهرگرایان و نقد آنها
1. استناد به روایات نهی از تفسیر به رأی
یكی از مهم ترین شبهات ظاهرگرایان آن است كه با استناد به روایات نهی از تفسیر یا تفسیر به رأی و با تعریف رأی به عقل، تفسیر عقلی قرآنی را جایز ندانسته و تنها راه را تفسیر نقلی برشمرده اند.15 این احادیث به طور عمده به دو دسته تقسیم می شود:
احادیث نهی از تفسیر به طور مطلق؛ مانند دو حدیث زیر:
«… عن عائشة، قالت ما كان النبی(ص) یفسر شیئاً من القرآن إلاّ آیات قد علّمهنّ إیاه جبرئیل.»
«عن یحیی بن سعید، قال: سمعت رجلاً یسأل عن سعید بن مسیب عن آیة من القرآن، فقال: لاأقول فی القرآن شیئاً.»16
روایات فراوان دیگری در باب نهی از تفسیر به رأی نیز رسیده كه چند نمونه را برمی شماریم:
روی عن النبی(ص) قال: «من فسّر القرآن برأیه فأصاب الحق أخطأ.»17
عن الائمة القائمین مقامه(ع): «أن تفسیر القرآن لایجوز إلاّ بالاثر الصحیح و النصّ الصریح.»18
قال رسول الله(ص) قال الله جلّ جلاله: «ما آمن بی من فسّر برأیه كلامی…»19
اگر چه پاسخ دقیق و تفصیلی به این شبهات، نیازمند بررسی روایات تفسیر به رأی و مفاد آن از طریق نگرش جامع به آنهاست، اما پاسخی كه در این مختصر می گنجد آن است كه:
اولاً: روایات جواز تفسیر، با روایات دسته اول تعارض دارد؛ چنان كه از ابن مسعود نقل است كه گفت:
«كان الرجل منّا إذا تعلّم عشر آیات لم یجاوزهنّ حتّی یعرف معانیهنّ و العمل بهنّ.»20
هریك از ما هرگاه ده آیه می آموخت از آنها نمی گذشت تا معنی و روش كاربرد آنها را بشناسد.
ثانیاً: قرآن، انسانها را دعوت به تدبر كرده، كسانی را كه معانی قرآن را استخراج و استنباط می كنند می ستاید و كسانی را كه در قرآن تدبّر نمی كنند نكوهش می كند، و تدبّر و استنباط از قرآن جز از طریق عقل صحیح صورت نمی پذیرد.
ثالثاً: دعای پیامبر در حق ابن عباس كه: «اللهمّ فقّهه فی الدین و علّمه التأویل» مبین آن است كه ایشان برای فزونی قدرت فهم و استنباط او دعا كردند، و هم اكنون نیز نقل روایات مأثوره توسط هر كسی ممكن است.21 بنابراین تفسیر عقلی غیر از تفسیر به رأی است، و باید مفهوم رأی را بر مصادیق دیگری حمل كرد؛ از جمله اینكه مراد از تفسیر به رأی آن است كه كسی قرآن را بر رأی خود بدون توجه به شواهد الفاظ و مراعات اسلوب كلام و قول بدون علم و دانش و برپایه مذهب و فكر خودش تفسیر كند.22
بنابراین با وجود احتمالات یاد شده شبهه آنان باطل است، زیرا آنجا كه در دلیل احتمال راه یافت استدلال به آن باطل می گردد. علامه طباطبایی در نقد ادعای اهل حدیث و اخباریان مبنی بر حصر تفسیر در مأثور و لزوم پرهیز از تفسیر عقلی و استناد به احادیث تفسیر به رأی می فرماید:
«در سخن رسول اكرم(ص) كه فرمودند: «من فسّر القرآن برأیه» «رأی» عبارت است از اعتقادی كه از روی اجتهاد و كوشش باشد، و چه بسا بر سخنی كه از روی میل و هوی و یا «استحسان» گفته می شود «رأی» اطلاق می گردد، چنان كه از سخن رسول اكرم(ص) كه: «رأی» را به ضمیر [خود] اضافه كردند مشخص می شود كه نهی از مطلق اجتهاد در تفسیر قرآن نفرموده تا امر به لزوم پیروی و بسنده كردن به روایات مأثوره از پیامبر و اهل بیت(ع) در زمینه تفسیر قرآن را در پی داشته باشد؛ آن گونه كه اهل حدیث [و اخباریان] نظر دادند. علاوه بر اینكه آیات بسیاری كه دلالت بر «عربی مبین» بودن قرآن و امر به تدبر در آن دارد و نیز روایات زیادی كه امر به رجوع به قرآن و عرضه اخبار و احادیث به آن را می كند با این سخن [اخباریها] منافات دارد.»23

2. لازمه تفسیر عقلی اعتماد به ظن است.
اساس این شبهه بر این سخن استوار است كه تفسیری كه تكیه بر رأی و نظر و عقل داشته باشد از آنجا كه به یقین نمی انجامد مصداق قول بر اساس ظن است كه آیات قرآن به شدت آن را نكوهش كرده است؛ چرا كه ظن، سخن بدون علم است. و سپس به آیات زیر از قرآن استناد می كنند:
«قل إنّما حرّم ربی الفواحش… و أن تقولوا علی الله ما لاتعلمون» اعراف/33
«و لاتقف ما لیس لك به علم» اسراء/36
«و مالهم به من علم إن یتّبعون إلاّ الظنّ و إنّ الظنّ لایغنی من الحقّ شیئاً» نجم/28
در پاسخ این شبهه نكاتی را می توان یادآور شد:
یك. تفسیر مبتنی بر عقل لزوماً به ظن نمی انجامد، چرا كه می توان با توجه به قواعد تفسیر قرآن سخنی درباره مفاهیم آن بیان كرد كه یقیناً صحیح باشد.
دو. باید میان ظن و گمان بی دلیل، با ظن اطمینان آور تفاوت گذاشت، چرا كه اگر بخواهیم تمام مسائل دینی را از طریق یقین به دست آوریم باید باب فهم بسیاری از معارف را بر خود ببندیم؛ در صورتی كه تحصیل معارف، بویژه معارف دینی امری لازم و واجب است. علاوه بر اینكه در مباحثات عرفی در مورد كشف مراد و معنای الفاظ، اعتماد به ظن قوی معروف و متداول است.24
سه. با توجه به روایات «عرضه مسائل به قرآن»، «رجوع به قرآن در فتنه ها» و «آیات تدبر در قرآن» و «عمومی بودن فهم قرآن» و «لسان مبین بودن آن» چگونه می توان پذیرفت كه خداوند دعوت به امری نموده است كه تحصیل آن برای مردم در حد محال است؛ در صورتی كه خداوند به مصداق «لایكلف الله نفساً إلاّ وسعها» تكلیف به آنچه خارج از توان و طاقت باشد نمی كند.
چهار. روایات تفسیری محدود است و اطمینان به صدور بسیاری از روایات نیز غیرممكن است، پس چگونه می توان در گذر زمان به خیل عظیمی از شبهات و نیازهای معرفتی بشر از طریق قرآن پاسخ داد.
پنج. در اظهارنظر بعضی از كسانی كه ظن را باطل شمرده اند به وضوح دیده می شود كه در حقیقت با قیاس مخالفت داشته اند نه با عقل، و از آنجا كه برخی از افراط گران در حوزه مسائل عقلی دامن عقل را با قیاسهای فراوان آلوده اند، منكران تفسیر عقلی قیاس را عقل پنداشته اند. فی المثل ابن حزم ظاهری با استناد به آیات مذكور در این بحث (آیات نكوهش ظن) نظر به نفی قیاس می دهد. دكتر احمد بكیر محمود می نویسد:
«اذا كان داود الظاهری ینفی القیاس الخفی و یقول بالجلی، فانّ ابن حزم ینفی القیاس تماماً، مستنداً فی ذلك حسبما یقول علی الكتاب و السنة و الإجماع، امّا من الكتاب… و منها قوله تعالی «أن تقولوا علی الله ما لاتعلمون»، «و لاتقف ما لیس لك به علم»، «إن الظنّ لایغنی من الحقّ شیئاً» و القیاس الظنّی فلایغنی من الحقّ شیئاً».25

3. وظیفه تبیین آیات بر عهده رسول خداست
عده ای می گویند: آیه «و أنزلنا إلیك الذكر لتبین للناس ما نزّل الیهم»(نحل/44) و آیه «و یعلّمهم الكتاب و الحكمة…»(جمعه/2) به صراحت بیان می دارد كه وظیفه تبیین و توضیح آیات خداوند بر عهده پیامبر است، و بر اساس روایات، پیامبر قرآن را به طور كامل تفسیر كرد و این تفاسیر توسط صحابه و تابعین نسل به نسل منتقل می گردد. و اگر گفته شود نیازمند تفسیر عقلانی هستیم به این معنی است كه پیامبر در انجام وظیفه خویش [تبیین آیات] كوتاهی كرده، یا خداوند كتاب ناقصی فرستاده كه اكنون باید توسط بشر كامل گردد.
«ابن تیمیه»در «العقیدة الحمویة الكبری» می گوید:
«خداوند به فرموده خود، دین و نعمت خود را بر حضرت رسول و اصحاب كامل كرد. «الیوم أكملت لكم دینكم»(مائده/3ـ5)، «قل هذه سبیلی أدعو الی الله علی بصیرة أنا و من اتبعنی»(یوسف/108) پس محال است كه مسأله ایمان به خدا و علم به اوصافش درقرآن و حدیث مبهم و مشتبه گذاشته شود… چگونه می توان پذیرفت كه خدا و رسول و اصحاب او قول و اعتقاد درباره خدا را چنان كه باید استوار نكرده باشند؟ و محال است كه اصحاب رسول خدا در این باره چیزی ندانند و متأخران دراین باره از سابقان و سلف داناتر باشند.»26
از نظرگاه وی تمامی مسائل عقلی مورد نیاز در قرآن وجود دارد و به دیگر قواعد كلامی برای اثبات خدا و امور دیگری نیازی نیست.27
شبیه همبین شبهه را ملا امین استرآبادی در «الفوائد المدنیة» با نقل روایتی از مولا علی(ع) كه در مورد اختلاف فتاواست بیان می كند كه بخشی از آن این است: «…مگر رسول(ص) در تبلیغ دین قصور كرده…»28
آنچه ابن تیمیه در خصوص صورت گرفتن تفسیر كل قرآن توسط پیامبر می گوید با نظر بعضی از اندیشمندان علوم قرآنی در اهل سنت ناسازگار است. ذهبی از دانشمندان آنان در كتاب خود روایاتی را ذكر می كند كه بر اساس آن پیامبر تمامی قرآن را تفسیر نكرد؛ چرا كه اساساً بسیاری از سؤالاتی كه بعدها از قرآن مطرح شد با توجه به سطح پایین فكری اعراب مورد سؤال نبود. بنابراین منظور روایاتی كه بیانگر تفسیر كل قرآن است تفسیر آیات بر اساس فهم و نیاز فكری آنان بود.29 وگر نه طرح تمامی شبهات احتمالی از یك سو لازم و از دیگر سو غیرممكن بود، پس آیا می توان گفت پیامبر در رسالتش كوتاهی كرد؟
آری پیامبر امّهات مسائل دینی را به صحابه آموخت و نكات دقیق و عمیق را فراخور سطح فكری یاران به آنها گوشزد می كرد. و از جمله این یاران، رازدان وحی، مولا علی(ع) بود كه علم حضوری و شهودی پیامبر را كسب كرد تا به عنوان شاگردی كه به حقیقت كامل رسیده مشكلات بعدی مردم را در زمینه قرآن و دین مرتفع سازد، و حدیث منقول از رسول الله كه «إنّ علیاً مع القرآن و القرآن مع علی، لایفترقان حتّی یردا علی الحوض»30 مبین همین سخن است.
بنابراین رسول خدا (ص) قرآن را به طور كامل تبیین كرد، اما امثال ابن تیمیه از آنجا كه در تفسیر قرآن دامن اهل بیت و روایت تفسیری آنان را كوتاه كرده اند طبیعی است كه نسبت به تأویل بسیاری از متشابهات اظهار بی اطلاعی كند و آنها را بر ظواهر آن حمل نماید.
از دیگر سو همان گونه كه علامه طباطبایی اشاره دارد: «نقش معلم خبیر آن است كه ذهن متعلم را به سوی آنچه بر او دشوار است هدایت نماید؛ نه آن كه مطلب غیرقابل فهم را بر متعلم تعلیم نماید. حقیقت تعلیم، آسان كردن و هموار كردن راه و نزدیك ساختن آن به سوی مقصد است، نه به وجود آوردن راه و مقصد نو.»31
بنابراین با توجه به آیات، «هذا لسان عربی مبین»(نحل/103)، «كتاب فصّلت آیاته قرآناً عربیاً لقوم یعلمون»(فصلت/3) و آیات فراوانی كه بر تعقل و تدبّر تأكید می ورزد، باید گفت: باید با كلیدی كه از روش تفسیر ائمه و روایات تفسیری در دست داریم از یك سو، و با بهره گیری از تبیین امهات مسائلی كه رسول (ص) صورت داده از دیگر سو، در دریای بی كران قرآن غور و تعمق كرد و روز به روز مسائل نو و جدیدی را از آن به دست آورد، و این است معنای قرآن حیات بخش و تازه ای كه به كهنگی نمی گراید.

4. جامعیت قرآن ما را از عقل بی نیاز می كند.
شبهه مهم دیگری كه بسیاری از گروه ای ظاهرگرا آن را مطرح می كنند استناد به آیات و روایات جامعیت قرآن است.
پیش تر سخن ابن تیمیه را كه گفت: «خداوند به فرموده خود دین و نعمت خود را برای حضرت رسول و اصحاب، كامل و تمام كرد «الیوم أكملت لكم دینكم…»32 نقل كردیم. از این رو وی متكلمان را اهل بدعت می داند33؛ زیرا با وجود استدلالات قرآن نیازی به استدلال ها و مجادله های كلامی آنان نیست.
استاد سبحانی با نقل از كتاب «تاریخ المذاهب الاسلامیة» درباره «ابن حزم ظاهری» چنین می نویسد:
«او با استناد به آیه «ما فرّطنا فی الكتاب من شیء»(انعام/38) به بطلان اجتهاد در استخراج احكام فقهی فتوا داد و گفت اگر جایی برای رأی و نظر می بود در آن صورت كتاب خدا مسائل را از قلم انداخته بود و آیه فوق صحیح نبود. و نیز به آیه «فإن تنازعتم فی شیء فردّوه الی الله و الرسول إن كنتم تؤمنون بالله و الیوم الآخر»(نساء/59) استناد می كند.»34
در كتاب «الفوائد المدنیة» با استناد به روایت مولا علی(ع) كه فرمود: «آیا خدا دین ناقصی فرستاد، تا با كمك مجتهدان آن را كامل كند…»35 می گوید:
«والله سبحانه یقول: «ما فرّطنا فی الكتاب من شیء»و «فیه تبیان كلّ شیء» … كلّ ما تحتاج الیه الامّة الی یوم القیامة نزل فی القرآن.»36
درباره جامعیت قرآن و به طور كلی جامعیت شریعت و معنی و محدوده این جامعیت بین مفسران و اندیشمندان اسلامی بحثهای فراوانی صورت گرفته است و خاستگاه اولیه این مباحث، آیات و روایات است كه به طور اجمال یا تفصیل به بیان مسئله جامعیت می پردازد. پیش تر بیانی از نهج البلاغه مولا علی(ع) كه در آن به دو آیه از قرآن نیز استناد شده بود به نقل از صاحب الفوائد المدنیة آوردیم و اكنون با تفصیلی در خور این مقال به طرح آن می پردازیم:
آیاتی از قرآن بر جامعیت كتاب الله نظر دارد؛ نظیر آیات: «و نزلنا علیك الكتاب تبیاناً لكلّ شیء و هدی و رحمة و بشری للمسلمین»(نحل/89)، «لقد كان فی قصصهم عبرة لأولی الألباب ماكان حدیثاً یفتری و لكن تصدیق الذی بین یدیه و تفصیل كل شیء و هدی و رحمة لقوم یؤمنون»؛ «ما فرّطنا فی الكتاب من شیء»(الانعام/38).
اندیشمندان اسلامی آن دسته آیاتی را كه اسلام را دین جهانی معرفی می كند؛ نظیر «و ما هو إلاّ ذكر للعالمین»(قلم/52)، (انبیاء/107)، (اعراف/158)، (فرقان/1) و… و نیز آیاتی را كه بر جاودانگی قرآن تأكید می ورزد نظیر: «انّه لكتاب عزیز. لایأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه»(فصّلت/41ـ42) و آیات 19 انعام و 3 مائده را از جمله ادله جامعیت قرآن دانسته اند37 كه بحث ما در خصوص دسته اول آیات خواهد بود.
علاوه بر این آیات، روایاتی نیز در جوامع حدیثی شیعه و سنّی آمده است كه بر این مسئله دلالت می كند؛ از آن جمله: امام صادق(ع) فرموده است: «إنّ الله عزوجلّ أنزل فی القرآن تبیاناً لكل شیء، حتّی و الله ما ترك شیئاً یحتاج الیه العبد، حتّی و الله ما یستطیع عبد أن یقول: لوكان فی القرآن هذا، إلا و قد أنزله الله فیه.»38

مفسران در باب مسئله جامعیت قرآن سه نظریه را ارائه داده اند:
1. مفسرانی قائل به جامعیت مطلق قرآن شده اند و تا آنجا پیش رفته اند كه گفته اند: «اگر زانو بند اشترم گم شود نیز در كتاب خدای تعالی می یابم…»39
قرآن پژوهانی نظیر سیوطی در اتقان،40 غزالی در «احیاء العلوم»41 به این نظر گرایش دارند.
2. كسانی قائل به جامعیت مطلق كتاب شده و منظور از آن را علم مخزون و لوح محفوظ خداوند دانسته اند و اگر هم كتاب را به معنای قرآن گرفته اند باطن قرآن را منظور می دانند كه فقط خداوند و معصومان بدان واقفند.
كسانی چون فیض كاشانی در الصافی42، نهاوندی در نفحات الرحمان43، طنطاوی در الجواهر44 و عده ای دیگر بر این نظرند.
3. گروهی گفته اند قرآن كتاب هدایت بشر است و نگاه ما و انتظار ما از قرآن نیز باید رو به همین سو داشته باشد، و اگر بحثی از علوم مختلف در قرآن است فقط جنبه هدایتی و تربیتی آن مدّ نظر بوده است؛ یعنی آنچه بشر را به سعادت و فلاح می رساند در قرآن است، كسانی نظیر علامه طباطبایی45، فخررازی،46 شاطبی،47 و ذهبی48 بر این نظرند و نیز نظر دسته دوم از مفسران را به ویژه در آنجا كه لفظ «كتاب» آمده نظیر «ما فرّطنا فی الكتاب من شیء» پذیرفته اند.49
در زمینه آیات و روایات جامعیت، جمع میان دو نظر دوم و سوم درست تر می نماید؛ زیرا اگر ظواهر قرآن را مد نظر قرار دهیم، آنچه مایه هدایت ماست از آن به دست می آید، و در مواردی نیز كه بعضی مسائل مطرح نشده نظیر تعداد ركعات نماز، همین ظواهر راه حل آن را تعیین فرموده كه همان سنت پیامبر(ص) است و آیات (حشر/7) و (نحل/44) مبین این سخن است و پیامبر(ص) نیز برپایه صریح حدیث ثقلین، اهل بیت و عترت را به عنوان یكی از منابع مطمئن احكام و معارف اسلامی معرفی كرده اند.50 و اهل بیت نیز با آموزش اصول و مبانی اجتهاد در دین و استنباط حكم از منابع اولیه بر اصل اجتهاد صحیح صحه گذارده اند.51 اما اگر مراد از كتاب را نه كتاب قرآن، بلكه كتاب مخزون و لوح محفوظ الهی بدانیم كه همه چیز در آن ثبت و ضبط است می توان قول به جامعیت مطلق كتاب را صادر كرد كه این معنی در آیات «و لارطب و لایابس الاّ فی كتاب مبین» و «ما فرّطنا فی الكتاب من شیء» كاملاً مشهود است.
بنابراین اگر خداوند قرآن را مایه هدایت شمرده باشد، و در قرآن، سنت و رسول را مورد تأكید جهت امر هدایت قرار داده باشد، به طوری كه هر دستوری كه بگوید باید اطاعت شود، و آن حضرت اهل بیت خود را معرفی كرده و تمسك به حبل آنها را مایه فلاح دانسته و قول آنها را حجت شمرده، آنان نیز طریقی را جهت پیشگیری از گمراهی امت ارائه داده باشند، همه و همه در راستای دین الهی عمل كرده اند، كه در دین كامل خود این راه ها را پیش بینی كرده است، چرا كه به یقین نمی توان تمام مسائل و مشكلات جوامع را از ظواهر كتاب و سنت بدون اجتهاد و استنباط به دست آورد؛ زیرا كه اگر چنین بود اخباریان نباید در برابر اصولیان شكست می خوردند، چه اینكه اگر هر پرسش اصولی را از قرآن و سنت پاسخ می گفتند موقعیت آنان تثبیت می شد، و از سوی دیگر مدعیان ظاهرگرایی در اهل سنت نیز نباید به دامان قیاس و استحسان پناه می بردند؛ بنابراین آنچه اخباریان در استدلال خود به خطبه 18نهج البلاغه كه در ذمّ مجتهدان است، ارائه می كنند صحیح نیست، چرا كه مولا در این خطبه اجتهاد به رأی را مدّ نظر قرار دادند نه اجتهاد از روی روایات و آیات را، و مخاطب ایشان كسانی هستند كه با وجود نصّ به اجتهاد پرداختند و به قیاس و استحسان به نام اجتهاد در دین و تفقه در آن پناه بردند.52

5. خطاپذیری و ناتوانی عقل در برابر یافته های دینی و تفسیر قرآن
تمام فرقه هایی كه حجیت و استقلالی برای عقل در فهم مفاهیم دینی قائل نیستند دلیل ادعاشان ناتوانی عقل و خطاپذیری آن در فهم فرایافته های دینی است، تا آنجا كه در زمینه حسن و قبح، عدل الهی و حتی مسائل اصول دین نیز خورشید عقل را بی فروغ و كم فروغ دیده اند. چنان كه ابن تیمیه معتقد است كه «در اصول دین هم باید به كتاب و سنت رجوع كرد و تنها قرآن است كه برای مطالب الهی دلائل عقلی بیان می كند…».53
اعتبار نقل، نزد ابن تیمیه محدود به نزدیك ساختن معقول به منقول و پیرایش و پالایش منقولات است، چنان كه ابراهیم خلیل بركه می نویسد:
«كان [ابن تیمیة] لایعتمد علی العقل وحده، بل عمدته الكتاب و السنة اولاً، و یستخدم العقل للتزكیة و التقریب و لیس للاهتداء الی حقائق الامور… و اذا كان للعقل مجال عنده ففی مجال تقریب المعقول من المنقول (لا العكس) و ان كان یعتقد أن النقل الصحیح لایمكن أن یعارضه عقل بریء من الهوی و سلم من دواعی الانحراف.»54
در شیعه نیز گروهی از اخباریان با استناد به احادیثی از ائمه(ع) و برداشت ظاهرگرایانه و سطحی از آنها معتقد شدند كه تفسیر قرآن از عقول انسانها دور است، چون كه اساساً مخاطب قرآن معصومین هستند: (انّما یعرف القرآن من خوطب به)55 و آیات قرآن دارای معانی بلند و دقیق و مشتمل بر مطالب بسیار عمیق و مشكل است.56
الف. عن جابر قال قال ابوعبدالله(ع): یا جابر انّ للقرآن بطناً و للبطن بطناً. ثمّ قال: یا جابر و لیس شیء أبعد من عقول الرجال منه، ان الآیة لینزل أوّلها فی شیء و أوسطها فی شیء و آخرها فی شیء، وهو كلام متصل یتصرف علی وجوه.»57
ب. در روایتی امام باقر (ع) به قتاده كه فقیه اهل بصره بود فرمود: «بلغنی أنّك تفسّر القرآن؟ قال له قتادة: نعم…[تا آنجا كه امام فرمود] ویحك یا قتادة إن كنت فسّرت القرآن من تلقاء نفسك فقد هلكت و إن كنت قد أخذته من الرجال فقد هلكت و أهلكت… یا قتادة إنّما یعرف القرآن من خوطب به.»58
ج. «انّی تارك فیكم الثقلین، ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا ابداً؛ كتاب الله و عترتی أهل بیتی، و أنهما لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض.»59
د. «عن الأئمة القائمین مقامه(ع): إنّ تفسیر القرآن لایجوز إلاّ بالاثر الصحیح و النصّ الصریح.»60
از مجموعه استنادات روایی فوق و یا روایات دیگر نتیجه می گیرند كه عقل را نشاید كه در تفسیر قرآن نظری استقلالی داشته باشد، و راه فهم قرآن، تنها روایات رسیده از معصومین(ع) است.
در نقد این نظریه، باید تمامی روایات مربوطه را به طور جامع تحلیل كرد كه البته در این مختصر مجال آن نیست. مرحوم آیت الله خوئی بعد از ذكر بعضی از این روایات آورده است:
«هدف و منظور این گونه روایات [شماره الف و ب] فهم ظاهر قرآن نیست، بلكه منظور از آن به طور كلی این است كه فهم حقیقت قرآن و پی بردن به عمق و تأویلات آن و آشنا بودن با ظاهر و باطن، ناسخ و منسوخ آن، اختصاص به كسانی دارد كه مورد خطاب و طرف سخن قرآن می باشند…»61
استاد عمید زنجانی نیز می نویسد:
«وقتی كه روایات یادشده را در كنار روایاتی قرار می دهیم كه علم به باطن و احاطه به جمیع علوم و معارف و مقاصد قرآن و تفصیل خصوصیات تنزیل و تأویل را از مدعیان علم به قرآن نفی می نماید و از تفسیر به رأی، منع شدید به عمل می آورد و در مقابل طرفداران تفكر «كفانا كتاب الله» و «جدایی كتاب و عترت از یكدیگر»، علم حقیقی به تنزیل و تفسیر و تأویل قرآن را از مختصات علوم ائمه(ع) می شمارد دلیلی است آشكار بر اینكه مراد از دوری عقول مردم از قرآن … اثبات سلب كلی نبوده، بلكه مقصود نفی علم به مجموع قرآن، بدون مراجعه به امامان معصوم(ع) و استمداد از علوم آنان می باشد…»62
علاوه بر این اگر خطابات قرآن مخصوص عده ای خاص می بود و عقول بشری توان درك آن را نداشت چرا بسیاری از آیات قرآن مخاطبان را به تدبّر در آیات وحی فرا خوانده است:
«أفلایتدبّرون القرآن أم علی قلوبهم أقفالها» محمد/24
«و لقد ضربنا للناس فی هذا القرآن من كلّ مثل لعلّهم یتذكّرون» زمر/27
«هذا بیان للنّاس و هدی و موعظة للمتقین» آل عمران/138
آیات تحدّی نشانگر آن است 63 كه مردم آن را می فهمند و گرنه مبارزه طلبی با آنچه مردم دركی از آن ندارند بی معنی است و نیز روایات عرضه احادیث بر قرآن64، رجوع به قرآن در مشكلات65و استدلال ائمه بر ظواهر قرآن66، همه و همه نشانگر آن است كه قرآن مخاطبی عمومی دارد و ظواهر آن حجّت است.
كسانی نیز با استناد به حدیث ثقلین گفته اند: در این حدیث شریف «عترت همسان كتاب خدا قرار داده شده و لازمه این همسانی آن است كه روایات اهل بیت(ع)، عِدل و ملازم و همتای قرآن كریم باشد، از این رو عدم رجوع به روایات در فهم ظواهر قرآن مایه افتراق بین ثقلین و عامل گمراهی قلمداد شده است.67 بنابراین سخن عقل در فهم معارف قرآن تا آن گاه كه سخنی از روایات مأثوره بر زبان نیاورد حجیتی نداشته و از دیگر سو خود قرآن نیز در دلالت بر معارف دین استقلال ندارد.68
در پاسخ این سخن باید گفت اگر عقل، سخنی را در تفسیر قرآن بیان می كند این گونه نیست كه آن سخن، ناسازگاری با آموزه های وحیانی و روایی داشته باشد، بلكه بر عكس، كاملاً موازی و در جهت همان است. تفسیر عقلی پذیرفته تفسیری است كه اوّلاً با آیات قرآن و ثانیاً با احادیث مأثوره مخالفتی نداشته باشد كه در این صورت نه تنها تفكیكی بین قرآن و حدیث و عقل نخواهد بود، بلكه هر یك، دیگری را تصدیق خواهند كرد.
وانگهی در مورد آیاتی از قرآن كه بیانات تفسیری در شرح و توضیح آنها وارد نشده استدلال یادشده نقص كتاب و یا عترت و یا هر دو را در پی خواهد داشت.69 بنابراین اولاً قرآن را باید در حجیت خود مستقل دانست و ثانیاً نقش عقل را در فهم دست كم پاره ای از آیات و مفاهیم وحیانی با اهمیت شمرد.
در پایان درباره شبهه ابن تیمیه كه گفت: «در اصول دین هم باید به كتاب و سنت رجوع كرد و تنها قرآن است كه برای مطالب الهی دلایل عقلی بیان می كند» باید گفت: اگر ملاك، رسیدن به یقین باشد و دلیل عقلی خارج از دلایل عقلی قرآن به یقین می انجامد، چرا باید آن را نپذیریم و قول به انحصار دلایل عقلی در قرآن را صادر كنیم.
ثانیاً در پاسخ به این سخن كه: «در اصول دین هم باید به كتاب و سنت رجوع كرد» باید گفت: اصل دین و نیاز به آن توسط عقل ثابت می شود و بعد از پذیرش اصل دین، نوبت به مسائل دیگری می رسد.
سخن ابن تیمه درباب محدوده اعتبار عقل كه آن را در حد تقریب معقول به منقول دانست قابل تأمّل است، چرا كه به سان اشعری كه عقل را پذیرفت، ولی از آن در جهت جمود بر ظواهر آیات و روایات استفاده كرد و صفات خبری را با لفظ «بلاكیف» و مسئله جبر را با نظریه كسب توجیه كرد، ابن تیمیه نیز حجیتی برای عقل قائل نیست، بلكه از آن تنها برای موافق ساختن با نقل استفاده می كند. نتیجه این اعتقاد، جمود بر ظواهر آیات و توجیه آن به وسیله عقل است.


6. استناد به آیه 7 سوره آل عمران
آیه 7 سوره آل عمران خاستگاه جدال فكری مهم است كه به پدید آمدن دو گروه «اهل ظاهر» و «اهل تأویل» انجامید. ظاهر گرایان با استناد به این آیه، بر ظواهر آیات متشابه جمود ورزیده و از بیم آن كه مبادا مشمول نكوهش این آیه شوند، از تأویل آیات خودداری كرده اند و تأویل گرایان نیز با قراءت عطف در «والراسخون فی العلم» علاوه بر خداوند، راسخان در علم را نیز متصف به وصف شایستگی تأویل قرآن دانسته اند.70 همان طور كه استاد جوادی آملی می نویسد:
«از نظر امامیه تردید نیست كه ائمه(ع) عالم به كنه تنزیل و تأویل قرآن هستند زیرا برهان عقلی و روایات نقلی71 آن را ثابت می كند و از آیات دیگر قرآن هم استفاده می شود. و به همین دلیل بحث در عاطفه یا استینافی بودن «واو» برای امامیه ثمره عملی ندارد، ولی برای كسانی مثل فخررازی [از اشاعره و دیگران از اهل حدیث] كه قائل به انحصار علم تأویل در خداوند هستند ثمرات فراوانی دارد، به همین دلیل آنها اصرار دارند كه این «واو» استیناف باشد نه عاطفه».72
بنابراین درمقابل اهل سنت به جای آن كه بر سر استیناف یا عاطفه بودن «واو» بحث كنیم باید بر سر مسأله علم ائمه به تأویل قرآن و مسائل مرتبط با آن بحث كرد كه مجال آن در اینجا نیست و كتب روایی شیعه مبسوط به آن پرداخته اند.73
با اثبات علم ائمه به تأویل قرآن اثبات می گردد كه عقل بشری شایستگی فهم متشابهات و تأویلات قرآنی را داراست؛ اگر چه میزان درك عقلی بشر متفاوت است و معصومین در درجه اول این درك عقلی دارای این شایستگی اند.
اما اخباریان شبهه خود را در باره این آیه به گونه دیگری تقریر كرده اند و از زاویه عدم حجیت ظواهر قرآن به این آیه نگریسته و گفته اند:
«عمل كردن به ظواهر قسمتی از آیات قرآن كه متشابه و مشكل نامیده می شود، از نظر خود قرآن ممنوع و نارواست؛ قرآن كسانی را كه از ظاهر چنین آیاتی پیروی می كنند سخت به باد انتقاد می گیرد و چنین می فرماید:
«منه آیات محكمات هنّ امّ الكتاب و أخر متشابهات فأمّا ألّذین فی قلوبهم زیغ فیتّبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة» آل عمران/7
چون معلوم نیست كه خداوند ظواهر الفاظ قرآن را اراده كرده، یا معنای دیگری از آن الفاظ مراد و مقصود اوست، این است كه این گونه ظواهر، از متشابهات محسوب می شود و تكیه و عمل به آنها روا نیست.»74
الفاظ تا آن گاه كه برای فرد، متشابه است حق تبعیت از متشابه را ندارد؛ همان گونه كه آیه می فرماید، اما آن گاه كه تشابه از طریق قرینه و شاهدی روایی، یا عقلی، یا قرآنی و بلاغی مرتفع گردد آن تشابه از میان رفته و درخور پیروی خواهد بود.


7. عدم حجیت ظواهر قرآن
عده ای از ظاهرگرایان برای آن كه هرگونه تفسیر غیرمأثور را بی اعتبار معرفی كنند قائل شده اند كه ظواهر قرآن حجیتی ندارند. عبدالجبار معتزلی این شبهه را این گونه تقریر می كند:
«از جمله اختلاف نظرها نسبت به قرآن، نظر كسانی است كه می گویند نمی توان به ظواهر قرآن معرفتی پیدا كرد. بنابراین به تلاوت آن بسنده می كنیم… و گروهی دیگر می گویند از آنجا كه الفاظ قرآن دارای احتمالات مختلف است، پس هیچ لفظی از آن نیست، مگر اینكه همان طور كه جایز است از آن خصوصش مراد باشد جایز است عمومش نیز مراد گردد. پس حال كه چنین است باید توقف كرد و منتظر قرینه ممیزه برای عام از خاص و یا خاص از عام ماند. آنان اصحاب وقف نامیده می شوند».75
آنچه در بالا آمد تقریباً نظیر شبهه اخباریان است كه مرحوم آیت الله خویی شبهه آنان را این چنین بیان می كند:
«[آنان] می گویند: اجمالاً می دانیم كه تمامی معانی ظاهری قرآن در بعضی از مطلقات و عمومات آن مراد و مقصود نیست. بلكه اكثر آنها تخصیص، تقیید و تبصره خورده، باز اجمالاً می دانیم كه معنای ظاهری پاره ای از الفاظ قرآن اراده نشده است، ولی چون این گونه الفاظ و جملات كه ظاهرش اراده نشده معانی دیگری از آنها مقصود و مطلوب می باشد مشخص نیست، بلكه در میان الفاظ و جملات دیگر قرآن مستور، پراكنده و مخلوط شده و همه آنها را مشتبه ساخته است و ما علم اجمالی به وجود چنین الفاظ و كلمات در قرآن داریم، این است كه باید از استناد به ظواهر تمام كلمات و آیات قرآن خودداری كنیم…»76
در نقد سخنان فوق باید گفت كه غرض از بیان احكام، فهم آن است پس اگر غرض حاصل نشود بیان احكام عبث است. علاوه بر اینكه آنچه از سیره پیامبراكرم(ص) رسیده خلاف آن را ثابت می كند، زیرا آن حضرت در معرفت احكام به ظواهر قرآنی ارجاع می فرمود و اصحاب ایشان نیز به این ظواهر رجوع و اهتمام داشتند. ازسوی دیگر قرآن خود را بیان، لسان عربی مبین، مایه هدایت جهانیان، نور و شفاء معرفی كرد و دعوت به تدبّر و تعقّل نمود؛ پس چگونه ممكن است ظواهر آن حجیتی نداشته باشد. آیت الله خویی نیز در پاسخ به این شبهه می نویسد:
«علم اجمالی یادشده در صورتی می تواند مانع از عمل كردن به ظواهر تمام آیات قرآن باشد كه این عمل قبل از بررسی و بحث در قرآن و آیات آن انجام بگیرد، ولی بعد از دقت و تدبّر و پس از بحث و بررسی كامل و به دست آوردن یك سلسله آیات و جملاتی كه ظاهر آنها قطعاً اراده نگردیده است از نظر عقلی و علمی هیچ محذور و مانعی نیست كه ظاهر آیات دیگر مورد عمل و استناد قرار گیرد، زیرا در این صورت علم اجمالی ما به وجود جملاتی در قرآن كه ظاهرش مقصود و مراد نیست، به همان آیاتی اختصاص پیدا می كند كه در اثر بحث و بررسی به دست آمده و معین گردیده و باقی آیات از این احتمال مصون و سالم می ماند و ظاهر آنها جایزالعمل خواهد بود.»77

پی نوشت ها:
1. قبادیانی، ناصرخسرو، وجه دین، تهران، افست گلشن، صفحه 9به بعد. این كتاب پر از تأویلات باطنیه است.
2. احمد امین، فجر الاسلام، بیروت، دارالكتب العربی، 243.
3. همان.
4. همان، 244.
5. جامع بیان العلم، 2/243.
6. عون المعبود فی شرح سنن ابی داود، 4/429.
7. ذهبی، محمدحسین، التفسیر و المفسرون، بیروت، دارالقلم، 1/256.
8. سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، قم، الدارالاسلامیة، 1411ق، 3/112، به نقل از: الصواعق المحرقة علی الجهمیة و المعطّلة، ابن قیم جوزیه.
9. بغدادی، ابومنصور، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ترجمه محمدجواد مشكور، تهران، انتشارات اشراقی، 153.
10. قاسمی، جمال الدین محمد، محاسن التأویل، بیروت، دارالفكر، 1398ق، 1/516.
11. حجازی، محمدمحمود، التفسیر الواضح، بیروت، دارالجیل، 1389ق، 8/63.
12. سعید حوّی، الأساس فی التفسیر، 7/3346.
13. سعدی، عبدالرحمن بن ناصر، بیروت، عالم الكتب، 1408ق، 3/38.
14. بحرانی، یوسف، الحدائق الناضرة فی أحكام العترة الطاهرة، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، 1403ق، 1/167.
15. استرآبادی، محمدامین، دارالنشر لأهل البیت، قم، 174ـ175؛ احمد بكیر محمود، المدرسة الظاهریة بالمشرق و المغرب، دار قتیبه، 1411ق، 42؛ زرقانی، محمد عبد العظیم، مناهل العرفان فی علوم القرآن، بیروت، دارالكتب العلمیة، 1416ق، 2/62؛ ذهبی، محمدحسین، التفسیر و المفسرون، 1/258ـ259.
16. طبری، محمدبن جریر، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 1/58ـ59.
17. فیض كاشانی، محسن، تفسیر الصافی، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1/35.
18. مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 89/68.
19. همان.
20. طبری، محمدبن جریر، جامع البیان، 1/56.
21. ذهبی، محمدحسین، التفسیر و المفسرون، 1/263.
22. همان، 1/257ـ258؛ زرقانی، مناهل العرفان، 2/62ـ64؛ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 1/40.
23. طبـاطبـایی، محمدحسـین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعـات، 3/88.
24. عمید زنجانی، عباسعلی، مبانی و روشهای تفسیر قرآن، 195ـ197.
25. احمد بكیر محمود، المدرسة الظاهریة، 41.
26. زریاب خویی، عباس، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، 3/179 به نقل از: العقیدة الحمویة الكبری، 1/425ـ427.
27. حلمی، مصطفی، قواعد المنهج السلفی فی الفكر الإسلامی، بیروت، دارالدعوة، 194.
28. استرآبادی، محمدامین، الفوائد المدنیة، 94؛ سید رضی، نهج البلاغه، خطبه 18.
29. ذهبی، محمد حسین، التفسیر و المفسرون، 1/54.
30. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، 89/53.
31. طباطبایی، محمدحسین، المیزان، 3/97.
32. به شبهه سوم همین نوشتار مراجعه شود.
33. زریاب خویی، عباس، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، 3/178، به نقل از مجموعه التفسیر، ابن تیمیه، ص360.
34. سبحـانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، 3/158، به نقل از: تـاریخ المذاهب الاسـلامیة، 2/338.
35. سید رضی، نهج البلاغة، خطبه18.
36. استرآبادی، محمدامین، الفوائد المدنیة، 94.
37. ایازی، محمدعلی، مقاله جامعیت دین، مجموعه آثار كنگره بررسی مبانی فقهی حضرت امام خمینی(ره)، 10/106ـ115.
38. كلینی، محمد بن یعقوب، الكافی، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، 1/59؛ عیاشی، محمدبن مسعود، تفسیر عیاشی، 1/6.
39. سیوطی، جلال الدین، الاتقان فی علوم القرآن، ترجمه مهدی حائری قزوینی، تهران، انتشارات امیركبیر، 2/396.
40. همان، 2/403.
41. غزالی، محمد، احیاء العلوم، 1/298.
42. فیض كاشانی، تفسیر الصافی، 1/56ـ58.
43. نهاوندی، محمد، نفحات الرحمن فی تفسیر القرآن، چاپ سنگی، 1357ق، 1/28ـ29.
44. طنطاوی جوهری، الجواهر فی تفسیر القرآن الكریم، بیروت، دارالفكر، 2/29.
45. طباطبایی، محمدحسین، 12/325.
46. رازی، فخررازی، التفسیر الكبیر، دارالكتب العلمیة، 1411ق، 6/177ـ17.
47. ذهبی، محمد حسین، التفسیر و المفسرون، 2/531ـ536؛ به نـقل از: الموافقـات شـاطبی، 2/71ـ82.
48. همان، 2/537.
49. همان، 2/535.
50. مكارم شیرازی، ناصر، پیام امام علی(ع) (شرح نهج البلاغه)، قم، مطبوعات هدف، 1/630.
51. سبحانی، جعفر، موسوعة طبقات الفقهاء، قم، مؤسسه الامام الصادق، 1418ق، المقدمه، القسم الثانی، 113 به بعد.
52. مكارم شیرازی، ناصر، پیام امام علی(ع)، 1/431ـ624.
53. مشابه شماره33.
54. ابراهیم خلیل بركه، ابن تیمیة و جهوده فی التفسیر، 121.
55. استرآبادی، محمدامین، الفوائد المدنیة، 173ـ174.
56. خوئی، ابوالقـاسم، البیان فی تفسیر القرآن، ترجمه هـاشم هریسی و محمـد صـادق نجمـی، 1/421ـ429.
57. عیاشی، تفسیر عیاشی، 1/22؛ بحرانی، هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، 1/41.
58. بحرانی، هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، 1/40ـ41.
59. همان، 1/20.
60. استرآبادی، محمدامین، الفوائد المدنیة، 174.
61. خوئی، ابوالقاسم، البیان، 1/421ـ422.
62. عمید زنجانی، مبانی و روشهای تفسیر قرآن، 203.
63. بقره/23ـ اسراء/88.
64. قال رسول الله(ص): ان علی كلّ حقّ حقیقة و علی كل صواب نوراً، فما وافق كتاب الله فخذوه و ما خالف كتاب الله فدعوه. ر.ك: اصول كافی، جلد1، صفحه123ـ ر.ك: باب الردّ الی الكتاب و السنة ـ الأخذ بالسنة و شواهد الكتاب.
65. إذا التبست علیكم الفتن كقطع اللیل المظلم فعلیكم بالقرآن…» اصول كافی، جلد 2؛ كتاب فضل القرآن، حدیث2؛ و نیز ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 176.
66. امام صادق(ع) خطاب به فرزندش، اسماعیل فرمود: خداوند می فرماید: «یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین»(توبه/61) یعنی هنگامی كه مؤمنان پیش تو بر مطلبی شهادت می دهند آنان را بپذیر و گفتـارشـان را تصدیق كن (تفسیر برهـان، ج2، ص803، موارد دیگری را ر.ك: البرهـان، 1/419.
67. جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، نشر اسراء، 75.
68. استقلال قرآن در حجیت و دلالت بر معارف دین و ادله آن مربوط به بحث تفسیر قرآن به قرآن است كه فعلاً به آن نمی پردازیم.
69. عمید زنجانی، عباسعلی، مبانی و روشهای تفسیر قرآن، 205.
70. علامه طباطبایی استیناف بودن او را نپذیرفتند لیكن آن را منافی با علم ائمه(ع) به تأویل قرآن نمی دانند ر.ك: المیزان ذیل آیه، تفسیر موضوعی قرآن كریم، جوادی آملی، 1/427ـ428.
71. برای بررسی بعضی روایات ر.ك: بحار، ج89، صفحه52 به بعد.
72. جوادی آملی، عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن كریم، نشر اسراء، 1/426.
73. ر.ك: بحار الانوار، ج26 ج 23 ص 730 به بعد؛ تفسیر صـافی، 1/19ـ23؛ تفسیر البرهان 1/33ـ37؛ تفسیر عیاشی، 1/25ـ29 و…
74. خوئی، ابوالقاسم، البیان، 1/428.
75. معتزلی، قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسة، بیروت، مكتبة وهبة، 1408ق، 602ـ604.
76. همان.
77. خوئی، ابوالقاسم، البیان، 1/426.
 منبع : فصلنامه پژوهش های قرآنی شماره 33 بهار 1382 ,علی اسعدی

تعليم و تربيت در اسلام (2) (علامه حسن زاده عاملی)

سمينار تعليم و تربيت در اسلام (2) (دانشگاه كرمان)

بخش دوم‏ بسم اللّه الرحمن الرحيم‏

الحمد و الثناء لعين الوجود، و الصلوة و السلام على واقف مواقف الشهود حامل لواء الحمد و نائل المقام المحمود، سيدنا أبى القاسم محمد «ص» و على اله أمناء المعبود، ثم الصلوة و السلام علينا و على عباد اللّه الصالحين و الشهداء و الصديقين.

براى بنده صبح سعادتى است كه در اين محفل مبارك روحانى، در پيرامون تعليم و تربيت اسلامى به فراخور به بينشم به محضر شريف سروران و برادران و خواهران ايمانى‏ام، عرائضى تقديم بدارم.

اين ايام پيوند حوزه و دانشگاه و وحدت روحانى و دانشجو است، كه به حقيقت ايام اللّه است، خداوند سبحان اين وحدت و پيوند را براى ملّت به حق قيام كرده كشور جمهورى اسلامى ايران مبارك گرداند، و به همه ما در انجام امورى كه موجبات تقرّب بدرگاه او است مؤيد و موفق بدارد.

سخن ما در اين بود كه جناب رسول اللّه «ص» فرمود: «القرآن مأدبة اللّه»، و به عرض رسانديم «مأدبه» سفره الهى است و بر اين سفره انواع گوناگون غذاهاى روحانى براى نفوس مستعدّه آماده است. هيچكس از كنار اين سفره بى‏بهره برنمى‏خيزد، اين مأدبه انسان‏ساز است: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي‏

هِيَ أَقْوَمُ»[1] غذاى انسان‏ساز، جز اين سفره نداريم، و سفره غذاى روحانى ديگرى براى انسان جز اين سفره گسترده نيست. اين سفره انسان را به سير انفسى وامى‏دارد.

آن طريقى كه به حق، موجب رسيدن به مقصود و نيل به مطلوب انسانى كه لقاء اللّه و معرفة اللّه است، سير انفسى است. يعنى انسان بايد كوه وجود خودش را بخوبى بكاود تا بمعادن نهفته در آن دست بيابد، رسول اللّه «ص» فرمود: «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضّة»[2]، و كتاب وجود خودش را فهميده ورق بزند و كلمات نوريه اين صحيفه الهيه را بدرستى بفهمد و به غور و بررسى و عمق آنچه كه در او هست برسد.

اگر انسان اين كتاب را بدرستى مطالعه كند و فهميده ورق زند و از كلماتش به مسامحه و سرسرى نگذرد به مطلوب خود نائل مى‏شود. اين صحيفه بزرگترين كتاب خدا است و بهترين كلمات اللّه عليا، در اين كتاب مندرج است:

مرا بهيچ كتابى مكن حواله دگر   كه من حقيقت خود را كتاب مى‏بينم‏
 

در قرآن كريم وصول الى اللّه و نيل به لقاء اللّه، را به دو طريق منحصر فرموده است، يكى سير آفاقى و ديگر سير انفسى: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ، أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ»[3].

سير آفاقى، مطالعه نمودن آيات و كلمات موجودات خارجى است كه به يك معنى خارج از انسان‏اند، انسانى كه هنوز در مسير استكمال است و از قوت به فعليت نرسيده است مى‏گويد جهان خارج از من؛ و لكن چون به‏

فعليت رسيد و با اسم شريف محيط كه يكى از اسماء بزرگ الهى است، اتحاد وجودى پيدا كرد، يعنى اين اسم شريف محيط در او نشست و محيط شد، نه اينكه فقط مفهوم محيط را فهميد، آنگاه نمى‏گويد جهان بيرون از من، بلكه آنگاه محيط است و جهان بمنزله أعضاء و جوارح او مى‏گردد.

سعيد سرمد كاشى، كه از ملت موسوى، بكيش محمدى درآمد و از مير ابو القاسم فندرسكى حكمت فراگرفت، گويد:

آن كو بصر حقيقتش ياور شد   خود پهن‏تر از سپهر پهناور شد
ملّا گويد كه بر شد احمد بفلك‏   سرمد گويد كه سپهر در وى در شد
 

و در حقيقت آنگاه محيط مى‏شود، كه با عقل بسيط به‏پيوندد. اين پيوستن نه بطور موازات و محاذات و قرب و مجاورت مكانى و جسمانى است، بلكه بالاتر از آنست كه عبارت از ارتباط است، بلكه بالاتر از ارتباط است كه مشاء از آن تعبير به اتصال مى‏كند چنانكه شيخ در شفاء و اشارات و مباحثات تعبير به اتّصال نموده است، و لكن مطلب بالاتر از اتصال است يعنى اتحاد است اتحادى وجودى، بلكه اتحاد هم از ضيق لفظ است، و امر فوق اتحاد است.

معانى هرگز اندر حرف نايد   كه بحر قلزم اندر ظرف نايد
 

از روى لاعلاجى تعبير به فناء كرده‏اند، اما فنائى كه قرة العين عارفين است، فنائى كه عين بقاء است؛ پس آنگاه كه فانى در عقل بسيط شد اتحاد وجودى با او پيدا مى‏كند و همانطور كه عالم مرتبه نازله عقل بسيط است در آن حال فناء مرتبه نازله حقيقت او نيز مى‏گردد ديگر در اينحال نمى‏گويد جهان خارج از من، بلكه مى‏گويد جهانى كه در من است چون مظهر تام اسم شريف «المحيط» شده است. و كلمه در كه مشعر به ظرف بودن است از روى نداشتن لفظ و سعه تعبير است، مثلا بدين مثابت است كه عارف رومى گويد:

 

ارتباطى بى‏تكيف بى‏قياس‏   هست رب الناس را با جان ناس‏
 

و يا بدين صورت كه عارف جامى گويد:

حق جان جهانست و جهان جمله بدن‏   اصناف ملائكه قواى اين تن‏
افلاك و عناصر و مواليد اعضا   توحيد همين است و دگرها همه فن‏
 

اين امر براى ما امكان دارد و الّا اين سفره كه مأدبة اللّه است براى ما گسترده نمى‏شد. اگر لياقت ارتقاء و لقاء اللّه در سرشت ما نمى‏بود خداوند سبحان در حدود بيش از بيست جاى قرآن ما را ترغيب و تشويق به لقايش نمى‏فرمود.

يكى از نامهاى شريف الهى اسم مبارك مؤمن است، و خداوند سبحان در سوره حشر قرآن خود را به اسم مؤمن وصف فرموده است: «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ».[4] و ما را هم قابل دانسته است كه اين اسم مبارك را بر سر ما بگذارد و ما را مؤمن بخواند مثلا قد افلح المؤمنون و آيات بسيار ديگر.

پس هم خودش مؤمن است و به ما فرمود: شما هم مؤمن بشويد، او كه بالفعل مؤمن است، ما هم كه بفعليت رسيديم و مؤمن بالفعل شديم، آنگاه به سرّ يكى از معانى لطيف حديث شريف «المؤمن مرآة المؤمن»، و حديث شريف: «من رآنى فقد رأى اللّه» و نظائر آنها مى‏رسيم. مؤمن آينه مؤمن است بنده مؤمن آينه ايزدنما است و خداوند سبحان هم مرآت اين مؤمن است، زيرا كه اين مؤمن به سرّ قدرها و به حقائق دار هستى و به هرچه كه آگاهى مى‏يابد و دانا مى‏شود از آن آئينه‏اى كه تمام نماى تاروپود حقائق اكوان مى‏باشد پى مى‏برد. غرض اين كه خداوند سبحان خودش فرمود: مؤمن آن كسى است كه‏

اعراض كننده از لغو است: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ».[5] بنابراين آيا انسان به خود اجازه مى‏دهد كه چنين توهمى داشته باشد كه- نعوذ باللّه- خداى مؤمن، حرف لغو و بيهوده بزند؟

خداوند مؤمن، قرآن معصوم كه صدق محض و نور صرف و منزه از سخريه و غلط و لغو است، و يكپارچه طهارت است، بيش از بيست مورد ما را به لقايش خوانده است. پس ما را اين لياقت هست كه بسوى لقايش برويم. و معنى «لقاء اللّه» همان «قربة الى اللّه» است يعنى اتصاف انسان به اوصاف الهى و تخلّق او به اخلاق ملكوتى.

اصلا همنشينى مؤثّر است، مصاحبت اثر دارد، خوپذير است نفس انسانى. انسانى كه با انسانى مدّتى بسر برده است مى‏بينى چنان از يكديگر خو گرفته‏اند، كه احوالات هريك حكايت از ديگرى مى‏كند بلكه مطلقا همنشينى اثر دارد. مثلا شاگرد بر اثر مصاحبت با استاد، از سيرت و خوى استاد حكايت مى‏كند و همچنين فرزند از پدر كه «الولد سرّ ابيه»، بقول خواجه عبد اللّه انصارى: دود از آتش چنان نشان ندهد و خاك از باد كه ظاهر از باطن و شاگرد از استاد.

غرص، اين كه مصاحبت مطلقا مؤثر است حتى در حيوانات، بلكه در جمادات، بقول شيخ اجل سعدى:

گلى خوشبوى در حمّام روزى‏   رسيد از دست محبوبى بدستم‏
بدو گفتم كه مشكى يا عبيرى‏   كه از بوى دلاويز تو مستم‏
بگفتا من گلى ناچيز بودم‏   و ليكن مدتى با گل نشستم‏
كمال همنشين در من اثر كرد   وگرنه من همان خاكم كه هستم‏
 

حالا اين معنى را بالا ببريد، در مصاحبت با ملكوت عالم، با حقيقت عالم، با خداى عالم در نظر بگيريد، اگر چنين توفيقى پيدا كرده‏ايم، كه‏

توانستيم همواره در همه حال حضور عند اللّه داشته باشيم، چه خواهيم شد؟! اگر براستى از ملت ابراهيم خليل الرحمن شديم، و منطق حال و مقال ما از لسان صدق خالص، و حق صرف اين شد كه‏ «إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ»[6] كه مطلقا وقف حق شده‏ايم و به يك چنين مقامى رسيده‏ايم، آنگاه چه خواهيم شد؟!

آن سعادتمندى كه چنين معاشرت و مصاحبتى براستى در نهانخانه سرّ و ذات خود با «اللّه نور السموات و الارض» بدست آورده است، مترنم به اين ترانه است.

گر بشكافند سراپاى من‏   جز تو نيابند در اعضاى من‏
 

اين چنين كس پيوسته در ذكر و فكر و عشق و شوق و سوز و گداز و راز و نياز است به قول خواجه حافظ:

مرا مگوى كه خاموش باش و دم دركش‏   كه مرغ را نتوان گفت در چمن خاموش‏
 

شيخ رئيس در «مقامات العارفين» از كتاب اشارات چه نيكو گفته است كه: «المنصرف بفكره الى قدس الجبروت مستديما لشروق نور الحق في سرّه يخصّ باسم المعارف».

حضرت امام به حق، ناطق، كشاف حقائق، جعفر بن محمد الصادق عليه السلام، فرمود: «العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع اللّه تعالى و لو سهى قلبه عن اللّه تعالى طرفة عين لمات شوقا اليه». فرمود عارف، شخص او با خلق و قلب او با خدا است.

هرگز وجود حاضر و غائب شنيده‏اى‏   من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است‏
 

انگشت ذغال نمناكى در كنار آتش بايد بتدريج مستعدّ بشود تا اخگرى از

آتش در او اثر بگذارد و آتش بگيرد و مشتعل بشود، اگر همينكه مقدارى از رطوبت او خشك و تا حدّى قابليت براى آتش گرفتن پيدا كرد، آنرا از آتش دور كنند و هزاران بار با آن چنين كنند، هرگز آن ذغال آتش نمى‏گيرد، انسانها اينطورند، يك دو قدم پيش مى‏آيند، يك مقدار حرف مى‏شنوند، يك اندازه قابليت پيدا مى‏كنند استعدادى برايشان حاصل مى‏شود، يك كمى داغ مى‏شوند، باز مى‏بينيد به كنار مى‏روند، استقامت و مقاومت و پايدارى ندارند تا ملكوتى بشوند، و به خوى مجاور درآيند، مى‏آيند و زود برمى‏گردند، حالى موقّت پيدا مى‏كنند و آنرا هم از دست مى‏دهند.

كسانى كه در سير و سلوك نفسانى، در حضور و مراقبت، استقامت دارند، اهل مكاشفات و كرامات و مقامات مى‏گردند. خداوند سبحان فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ»[7] و فرمود: «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً»[8].

در سايه استقامت شبهاى خوش نورانى مى‏يابند، بقول شيخ اجل سعدى:

شب مردان خدا روز جهان‏افروز است‏   روشنانرا به حقيقت شب ظلمانى نيست‏
 

اين روشنان، روز را به انتظار شب بسر مى‏آرند و همينكه طلعت شب نمودار شد زبان حالشان اين كه:

طلعت شب باز نمودار شد   عاشق بيچاره گرفتار شد
چشمك استاره يكايك به ناز   دعوت رمز است به راز و نياز
وقت مناجات و حضور آمده‏   گاه ملاقات و سرور آمده‏
 

ثقة الاسلام كلينى، در كافى باسنادش از ثامن الائمه عليهم السلام، روايت كرده است كه قال: «انّ رسول اللّه- صلى اللّه عليه و آله- كان اذا اصبح‏

قال لاصحابه هل من مبشّرات، يعنى به الرؤيا»[9].

رسول اللّه باصحابش مى‏فرمود: چگونه شب را به روز آورديد آيا خوابهاى خوش داشتيد؟ آيا ديدنيهاى بشارت دهنده داشتيد؟

بنده، از اظهار اينگونه عرايض به حضور شريف شما، از پيشگاه ملكوت عالم منفعلم. چون حديث دارد كه خداوند متعال به حضرت عيسى پيغمبر «ع» خطاب فرمود: «اى پسر مريم آنچه را كه به بندگان من القاء مى‏كنى اگر خودت عامل بدانها نيستى از من شرم بدار»

حرفم به زبان خودمانى اين است كه همانطور حيوانات ما شب علوفه‏اى مى‏خورند و در خوابگاهشان مى‏خوابند و شب را به يك شب حيوانى بروز مى‏آورند، انسان هم بايد اينچنين باشد، يا بايد در شب شكارهائى داشته باشد.

شكارهاى انسانى چگونه است و نحوه صيد كردن چگونه، آلت شكار چگونه؟ هريك از ما بزرگترين تور شكارى است كه با اين تور، هرگونه شكار مى‏تواند بكند و نحوه شكار كردن و دستورالعمل آن همين مأدبة اللّه است، كه برنامه و دستورالعمل ارتقاء وجود انسانى و اعتلاء روح آدمى است.

اين انقلاب، نعمت عظيمى است كه بما روى آورده است، قدر اين انقلاب را بدانيم، قدر اين جمهورى اسلامى را بدانيم، اين تازه طليعه كار است كه الحمد للّه استعدادها بكار افتاده است و خفته‏ها بيدار شدند.

اين هنوز اول آزار جهان افروز است‏   باش تا خيمه زند دولت نيسان و ايار
 

ما تازه براه افتاده‏ايم، ما هنوز از دورادور، سايه طلعت قرآن را مى‏بينيم، هنوز طلعت دل‏آراى آن را از نزديك آنچنانكه بايد زيارت بكنيم و لمس بنمائيم و بچشيم و بيابيم و در جان خودمان بنشانيم و اعتلاى وجودى پيدا

كنيم و قرآنى بشويم، بدست نياورده‏ايم، ما تازه گفته‏ايم الف، خوش باش كه عاقبت بخير است تو را، ايران بهشت مى‏شود و «مدينه فاضله» مى‏گردد و كشور نمونه و انسان‏ساز و سرمشق كشورهاى ديگر خواهد شد، در ايران اسلام راستين و به حق دارد خودش را ارائه مى‏دهد، قرآن كه منطق وحى است، دارد در متن اين اجتماع پياده مى‏گردد.

غرض، اين كه تور شكار خودت هستى و صيدهاى گوناگون هم براى تو هست و دستورالعمل كتاب الهى است، كه اين دولت را هم به كف آورده‏اى، ديگر از تو حركت، از خدا بركت. شما تشنه بشويد، خداوند آب را براى تشنه آفريده است. در نظام عالم آب بدنبال تشنه است، همانطور كه تشنه بدنبال آبست. كلمات دار هستى، همه عاشق و معشوق و طالب و مطلوب يكديگرند.

بدان اندازه كه ما بدنبال روزى و غذا و آب و نانيم، آنها دو صد چندان به دنبال ما هستند. انسان باب اللّه است، اينهمه همه مى‏كوشند كه در اين باب اللّه بكمال وجودى خودشان برسند.

قرآن، آب حيات انسان است، اين آب هم تشنه و طالب انسان است، همانطور كه انسان تشنه او است، بدان اندازه كه ما شائق قرآنيم، چندان برابر قرآن عاشق ما است. بقول عارف رومى:

حكمت حق در قضا و در قدر   كرد ما را عاشقان يكدگر
آب مى‏نالد كه كو آن آب خوار   تشنه مى‏نالد كه كو آب گوار
آسمان مرد و زمين زن در خرد   آنچه آن انداخت اين مى‏پرورد
پس زمين و چرخ را دان هوشمند   چونكه كار هوشمندان مى‏كنند
گرنه با هم اين دو دلبر مى‏مزند   پس چرا چون جفت درهم مى‏خزند
 

انسان دو دهان دارد، يكى گوش كه دهان روح او است، و ديگر دهان كه دهان تن او است اين دو دهان خيلى محترم‏اند. انسان بايد خيلى مواظب آنها باشد. يعنى بايد صادرات و واردات اين دهنها را خيلى مراقب باشد.

آنهائيكه هرزه خوراك مى‏شوند، هرزه كار مى‏گردند، كسانيكه هرزه شنو مى‏شوند، هرزه‏گو مى‏گردند. وقتى واردات انسان هرزه شد، صادرات او هم هرزه و پليد و كثيف مى‏شود. حضرت وصّى امير المؤمنين عليه السلام، فرمود:

«و اعلم انّ كلّ عمل نبات، و كلّ نبات لا غنى به عن الماء، و المياه مختلفة، فما طاب سقيه، طاب غرسه و حلت ثمرته، و ما خبث سقيه، خبث غرسه و أمرّت ثمرته».[10]

به‏بينيد چه‏قدر كلام بلند است؟! فرمود: عمل نبات است، و هيچ نبات از آب بى‏نياز نيست، و آبها گوناگون‏اند، هر آبى كه پاك است، آن نبات هم پاك و ميوه‏اش شيرين خواهد بود، و هر آبى كه پليد است، آن نبات هم پليد و ميوه او تلخ است.

خود عمل، حاكى است كه از چه آبى روئيده شده است. بارى، غرض ما اين بود كه هم‏نشينى اثر دارد، خوشا بحال كسانى كه همواره مصاحبت با خدايشان دارند، جليس و انيس آنان خدايشان هست، اين فرقه سوخته جان و روان‏اند، و آداب‏دانان ديگرند.

موسيا آداب‏دانان ديگرند   سوخته جان و روانان ديگرند
 

آنهائى كه همنشينى با خداوند عالم دارند، كسانى هستند كه اسماء جمالى و جلالى خداوند سبحان در ايشان رسوخ كرد، جوادند، رحيمند، عطوفند، عالمند و همچنين داراى ديگر اسماء اللّه هستند. اينها آداب خاص دارند و آن كس كه متأدب به آداب اللّه شده است از شش جهت چشمه‏هاى معارف از حقيقت او جوشش مى‏كند.

اين سير انفسى مهمتر از سير آفاقى است. سير آفاقى نهايت آن، معرفت فكرى و علم حصولى است «اولئك ينادون من مكان بعيد» سير انفسى غايت آن معرفت شهودى است كه «لم اعبد ربا لم أره».

درست است كه همه كلمات آياتند و آيت علامت و نشانه هست، و بيان‏ كننده ذات حق و صفات حق و افعال او است، اما آنطوريكه صحيفه وجود انسان براى او گويا است، آفاق آنچنان گويا نيست. وانگهى ما كه مى‏خواهيم براه بيافتيم و به مطلوب خود برسيم، بايد اقرب طرق را در نظر بگيريم، از نزديكترين راه بايد قدم برداريم و بدنبال هدف برويم، ما نزديكتر از خود، راهى نداريم حالا كه مى‏خواهى براه بيافتى و بجائى برسى، چرا از زمين، چرا از آسمان، چرا از اين و آن، چرا از خودت شروع نكنى، چرا از سير نفسى خويشتن بالا نروى، چرا كتاب وجود خودت را نشورانى؟ از خود بطلب هرآنچه خواهى كه توئى.

وجه ديگر، در معنى «القرآن مأدبة اللّه»، اين كه مأدبه، فرهنگستان است، مأدبه ادبستان است كه بتخفيف مى‏گويم دبستان، مأدبه مكتب است، مدرسه است، جاى تأديب و تربيت است. آنجائى كه به انسان ادب ياد مى‏دهند آنجا را مأدبه مى‏گويند، قرآن به انسان أدب ياد مى‏دهد.

ادب چيست؟ كتاب منتهى الأرب في لغة العرب، كتاب لغت گرانقدر و ارزشمند است، لغت اصيل عربى را بفارسى سره، درست ترجمه كرده است، انسان بخواهد لغتى را به لغت ديگر درآورد، و درست از عهده آن برآيد خيلى دشوار است. بايد يك انسان فنّان و كار كشته باشد و مؤلف «منتهى الارب» صفى پورى حائز اين اهميت است.

وى گويد: «ادب يعنى نگاهداشت حدّ هرچيز».

به همين لحاظ علوم ادبى را علوم ادبى ناميده‏اند، چون حافظ و نگهدار حدود معارف مربوط به خودند، و هر رشته‏اى از علوم ادبى ميزانى براى نگاهداشت حدّ معارف خود است. مثلا علم عروض، يكى از رشته‏هاى علوم ادبى است كه ميزانى شعر، و نظم سنج است. اين ميزان، حدّ شعر را نگاه مى‏دارد، كه دو مصراع يك بيت را با يكديگر مى‏سنجد، و دو بيت يك غزل يا يك قصيده را توزين مى‏كند، سپس حكم مى‏كند كه اين شعر زحاف دارد و موزون نيست، پس علم عروض، علم ادب است كه حدّ شعر را نگاه مى‏دارد و نمى‏گذارد كه از قالب خود بدر رود.

علم نحو و صرف از علوم ادبيه‏اند چرا؟ زيرا كه هر زبان در تأديه معنى براى خود حدّى دارد، جمله‏بنديها و تركيب عبارات آن حدّى دارد، خواندن او حدّى دارد، اعراب او حدّى دارد، علم صرف و نحو، دستور مى‏دهند كه اين كلمه و اين جمله بايد اينطور اداء كنيد، و بايد بدين وجه پياده نمائيد و بدينصورت بخوانيد، خلاصه، زبانرا در قالب خودش نگاه مى‏دارند، و نمى‏گذارند از خود بدر برود. چه همينكه از حدّ خود بدر رفت كج و معوّج مى‏شود و به غلط معنى مى‏دهد، هرچيز كه در حدّ خود باشد، موزون و مطبوع است.

ابو الاسود الدئلى، شنيد كه شخصى اول سوره برائت را قرائت مى‏كند: «أَنَّ اللَّهَ بَرِي‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ» (بكسر لام رسوله)، گفت من گمان نمى‏بردم كه كار مردم بدينجا بكشد، آنگاه با راهنمائى امير المؤمنين عليه السلام، شروع به وضع علم نحو نمود به تفصيلى كه در روضات خوانسارى مذكور است.

قرآن مجيد مى‏فرمايد: ما نظام عالم و كلمات دار هستى را به ميزان و قدر آفريديم‏ «إِنَّا كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ»[11] هيچ اعوجاجى و انحرافى در آن راه ندارد، و زيباتر از اين تصور شدنى نيست. آن قلمى كه عالم را بدين زيبائى نگاشت، همان قلم آدم را به نيكوترين صورت درآورده است، و همان قلم نگارنده قرآنست، عالم و آدم و قرآن از يك نگارنده و يك قلم‏اند. نه شيرين‏تر از عالم و رصين‏تر و موزون‏تر از آن تصور شدنى است، و نه زيباتر از آدم مى‏توانيد موجودى پيدا كنيد و نه محكمتر و حكيم‏تر از قرآن كتابى. اين همه صنايع يك صنع‏اند و نگاشته يك قلم، و همه كلمات وجودى يك مؤلف‏اند.

چو قاف قدرتش دم بر قلم زد   هزاران نقش بر لوح عدم زد
 

اين دو كتاب تدوينى و تكوينى، هر دو مطابق هم‏اند، و انسان كامل هم با هريك آنها مطابق است، آنچنانكه عالم را و يا انسان كامل را در يك‏ كفه ترازو و قرآن را در كفّه ديگر ترازو قرار دهيم، مى‏بينيم كه يك سر موئى كم و زياد ندارند، انسان كامل، عالم است، انسان كامل قرآنست.

جهان انسان شد و انسان جهانى‏   از اين پاكيزه‏تر نبود بيانى‏
 

جناب فرات بن ابراهيم كوفى، كه از علماى قرن سوّم هجرى است، در تفسير شريف معروف به تفسير «فرات كوفى» به اسنادش روايت فرموده است: «عن ابى عبد اللّه عليه السلام، قال: انّا انزلناه في ليلة القدر، الليلة فاطمة و القدر اللّه فمن عرف فاطمة حقّ معرفتها فقد ادرك ليلة القدر و انّما سميت فاطمة، لان الخلق فطموا عن معرفتها، او معرفتها الشك من ابى القسم.

قوله: و ما ادريك ما ليلة القدر، ليلة القدر خير من الف شهر، يعنى خير من الف مؤمن و هي أمّ المؤمنين تنزّل الملائكة و الروح فيها و الملائكة، المؤمنون الذين يملكون علم آل محمد «ص» و الروح القدس هي فاطمة باذن ربّهم من كل امر سلام هي حتى مطلع الفجر، يعنى حتى يخرج القائم».[12].

در اين حديث شريف حضرت امام صادق عليه السلام، جدش حضرت صديقه طاهره، فاطمه زهرا را ليلة القدر معرفى فرمود، چرا حضرت صديقه سلام اللّه عليها، ليلة القدر نباشد و حال آن كه يازده قرآن ناطق در اين ليله نازل شده است. حديث ياد شده خيلى بلند است و متضمن مباحثى عرشى است كه فعلا از حريم موضوع ما خارج است، لعلّ اللّه يحدث بعد ذلك امرا.

قرآن كريم كه عصاره حقائق بى‏كران جهان هستى است، بر انسان كاملى كه مخاطب به‏ «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ‏ است» بطور نزول دفعى و يكبارگى نازل شده است. در لغت عرب انزال، نزول دفعى است و تنزيل، نزول تدريجى، «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (سوره قدر) «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنْزِيلًا»[13] بعرض رسانده‏ايم كه انسان به فعليت رسيده قرآن ناطق است، و امام‏ صادق عليه السلام، فرمود: «من عرف فاطمة حقّ معرفتها فقد ادرك ليلة القدر».

مبانى عقلى و نقلى داريم كه منازل سير حبّى وجود در قوس نزول، معبر به ليل و ليالى است؛ چنانكه در معارج ظهور صعودى به يوم و ايام، بعضى از ليالى ليالى قدراند و بعضى از ايّام ايّام اللّه، از اين اشارات در إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ و در حديث مذكور و نظائر آنها تدبّر بفرما، «اقرأ و ارق».

اين فاطمه عليها السلام كه ليلة القدر يازده كلام اللّه ناطق است، كه امام صادق فرمود: كسى حق معرفت به آن حضرت پيدا مى‏كند، يعنى بدرستى او را بشناسد ليلة القدر را ادراك كرده است. و آن مريم عليها السلام كه مادر عيسى روح اللّه است خداوند سبحان فرمود: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا»[14] چه مرد و چه زن بايد خودش را تزكيه نمايد و حلقه بندگى در گوش كند، فيض حق وقف خاصّ كسى نيست، بقول شيرين حكيم ابوالقاسم فردوسى:

فريدون فرخ فرشته نبود   به مشك و به عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكوئى‏   تو داد و دهش كن فريدون توئى‏
 

جناب جابر رضوان اللّه عليه، در روز اربعين، از شهادت كعبه عاشقين حضرت سيد الشهداء عليه السلام، محرم شد و بزيارت تربتش تشرف حاصل كرد، در زيارت نامه‏اش به امام عرض كرده است كه از پستان ايمان شير خوردى.

خوشا بحال آن فرزندى كه از پستان ايمان شير خورده، از پستان پاك شير خورده، در زهدان پاك پرورش يافته و در دامن پاك تربيت شده است.

زهدان و دامان و پستان در سرنوشت طفل، در خوى طفل، در تكامل و احوال و اطوار زندگى طفل بسيار مؤثراند.

الحمد للّه كه سمينار ما حافل استادان دانشگاهى و دانش‏پژوهان و دانشجويان و ارباب فضل و كمال و دانش و بينش است، سخنى از قانون شيخ رئيس بعرض برسانم:

شيخ رئيس در قانون، چهار فصل در پرورش طفل بحث كرده است، در يكى از آن فصول سخنش را بدينجا كشاند كه افكار پدر و مادر و نيّات و حالاتشان همه در كودك اثر مى‏گذارد، در فصل دوّم در ارضاع و تغذيه كودك بحث كرده است، كه اخلاق مرضعه از مجراى شير در كودك اثر مى‏گذارد تا اين گويد: «و لهذى نهى رسول اللّه عليه السلام عن استظئار المجنونة»، يعنى به علت اين امورى كه در تأثير شير گفته‏ايم رسول اللّه «ص» نهى فرمود كه دايه طفل زن ديوانه باشد. اگر مى‏خواهيد فرزند را به دايه بسپاريد در خلق و خوى و روش و بينش وى تأمل بفرمائيد كه اين امور از مجراى شير در طفل اثر مى‏گذارد، شير زن احمق، موجب بلاهت طفل مى‏شود اصلا غذاها مطلقا در مغتذى اثر مى‏گذارد.

در حديث آمده است، كه بهترين غذا براى طفل، شير مادر او است.

خداوند سبحان آغوش مادر را براى كودكش مانند تختى آفريده، و در بالاى اين تخت دو تا مشك شير تصفيه و استريليزه شده مطابق مزاج طفل مقدار شيرينى‏اش و حرارتش و چربى‏اش در تحت تدبير ملكوت بالا سرش آويخته است. مادر، بچه را روى اين تخت زانوهاى خودش مى‏گيرد و با نوازش پستان بدهان او مى‏گذارد. اين شير، عصاره جان مادر است اين مهر و محبّت مادر است كه در كام فرزند مى‏نشيند و آن مزه عاطفه مادرى را از نوشيدن اين شير مى‏چشد به مادر مهربان مى‏شود و مهر مادرى را لمس مى‏كند.

اما خانمى فرزند را شير خشك كه شير گاو است و براى مزاج گوساله است مى‏دهد، آن شير در طفل اثر مى‏گذارد، اين فرزند از مادرش شير نخورده، مهر مادرى را نچشيده است، چه بسا از اين گونه مادرها كه از فرزندانشان ناله دارند كه بزرگ شدند و اسائه ادب و گستاخى مى‏كنند.

خانم، اين كه از تو شير نخورده است، شير گوساله را خورده است، گوساله كه‏ بزرگ شد گاو مى‏شود و شاخ مى‏زند، حالا جنابعالى مادر هم از او ناراضى هستى. اينها يك سلسله حقائقى در نظام هستى است و شرع مقدس كه مبيّن حقائق اسماء تكوينى است در تمام شئون زندگى ما چيزى را فروگذار نكرده كه بيان نفرموده باشد.

سخن در اين بود كه علوم ادبى حافظ و نگهدار حدود معارف مربوط به خودند، خطّاطى هم يك رشته از علوم ادبى است. مشاق در تعليم خط نيازمند بدستورالعمل است، كه حدّ حروف را مطابق هر قلمى رعايت كند، كه دهن نون به حدّ چند نقطه باشد و قامت الف چند نقطه و سر ميم چطور، و شكم جيم چگونه، اين آداب نقطه‏گذارى حروف را تعديل مى‏كند و به آنها زيبائى مى‏دهد و در حدّشان نگه مى‏دارد.

در قسمت حكم نهج البلاغة آمده است «قال عليه السلام، لكاتبه عبيد اللّه بن ابى رافع: الق دواتك، و اطل جلفة قلمك، و فرّج بين السطور، و قرمط بين الحروف، فانّ ذلك أجدر بصباحة الخط»[15].

يعنى امير المؤمنين «ع» به نويسنده خود عبيد اللّه بن ابى رافع فرمود:

دواتت را ليقه بينداز، و زبانه قلمت را دراز گردان، و ميان خطها را گشاده گردان، و حرفها را نزديك به يكديگر بنويس كه اين روش نوشتن به خوبى خط سزاوار است. ليقه مركب را لايق نوشتن مى‏كند و به همين جهت آن را ليقه گفته‏اند. و زبانه قلم دراز باشد روان مى‏نويسد.

ممكن است كسى رشت و زيبا را تميز ندهد و در علوم ادب، نكته‏سنج و زبان‏فهم و آشنا نباشد، خط زشتى را كه با آب طلا نوشته شد به بيند و به‏به بگويد، بديهى است كه نظر چنين كس ملاك نيست. يكى دندان دارد و ديگرى بى‏دندان است آن كه بى‏دندانست اگر در لقمه نان، شن، سنگريزه بوده باشد متوجه نمى‏شود، نان را با سنگريزه فرو مى‏برد، اما آن كه دندان دارد، همان نخستين بار كه لقمه را بدهان گرفت، سنگريزه دندانش را مى‏زند، آرى كسانى كه نكته سنج‏اند، دندان دارند، در علوم ادب خبره‏اند صحيح را از سقيم تميز مى‏دهند.

غرض، اين كه همانطور علوم ادب، ميزان و مكيال سنجش و نگاهدار معارف و كمالات مربوط به خودند، قرآن با انسان بدينسان است: «القرآن مأدبة اللّه»، اين دستورالعمل الهى ادب‏آموز و ادب‏كننده است. انسان را در حدّ انسانيش نگاه مى‏دارد، او را از اعوجاج و انحراف حفظ مى‏كند، نمى‏گذارد كه بسوى ديوى و ددى برود، او را به فعليتش و كمال انسانيش مى‏كشاند و مى‏رساند: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»[16].

كسى كه به آداب قرآن انسان‏ساز متأدب نباشد، علاوه‏بر اين كه خودش انسان نيست، مثل آن بى‏دندان است كه هر حيوان مستوى القامه را انسان مى‏پندارند، بقول عارف جامى:

حدّ انسان به مذهب عامّه‏   حيوانى است مستوى القامه‏
پهن ناخن، برهنه تن از مو   به دوپاره سپر بخانه و كو
هر كه را بنگرند كاينسان است‏   مى‏برندش گمان كه انسان است‏
چيست انسان برزخى جامع‏   صورت خلق و حق در او واقع‏
 

شما اين انسان نماهاى ديوخوى و ددمنش را مشاهده مى‏فرماييد كه هر روز چه مشكلاتى براى اهل اللّه ببار مى‏آورند، و هر شب چه مصائبى. چرا شما به خود اجازه يك فلاخن انداختن و يك كلوخ پرت كردن به خانه‏اى نمى‏دهيد و در مقابل اين همه موشك‏زدن‏ها و ويرانيهاى شهرها و خانه‏هاى مسلمانان بى‏دفاع را از آنان مى‏بينيد. اينها بصورت ناس‏اند، و بسيرت «نسناس» همانست كه حضرت انسان كامل جناب وصىّ، امام امير المؤمنين على عليه السلام، فرمود و سيد رضى در نهج‏البلاغه آورده است كه: «فالصورة صورة انسان، و القلب قلب حيوان، لا يعرف باب الهدى فيتبعه و لاب‏ العمى فيصدّ عنه فذلك ميت الأحياء»[17].

اينها گرگ‏اند در كسوت انسان. الآن هم پرده برداشته شود، و «يوم تبلى السرائر» قيام كند در آنسوى پرده اين اشباه انسان را بصورت و سيرت واقعى آنان گرگ و پلنگ مى‏بينيد.

اى دريده پوستين يوسفان‏   گرگ برخيزى از آن خواب گران‏
گشته گرگان آن همه خوهاى تو   مى‏درانند از غضب اعضاى تو
آن سخنهاى چو مار و كژدمت‏   مار و كژدم گردد و گيرد دمت‏
 

اينها انسان نيستند، حيوانات درنده‏اند در لباس انسان، در قالب و غلاف انسان. انسانيت انسان به غلاف تنش نيست، بلكه به آن شمشير جانش است، بقول شيخ سعدى:

طعنه بر من مزن بصورت زشت‏   اى تهى از فضيلت و انسان‏
تن بود چون غلاف و جان شمشير   كار شمشير مى‏كند نه غلاف‏
 

به موضوع بحث برگرديم: همانطور كه عرض كرده‏ايم، سير انفسى مهم‏تر از سير آفاقى است، بايد كتاب وجود خودتان را مطالعه كنيد، در خودتان بايد سفر به فرمائيد. ما هرچه را كه تحصيل مى‏كنيم، از همين كانال وجودى خودمان مى‏گيريم، جز اين كه معدّات مى‏خواهيم. استاد در واقع معلم نيست، هرچند بظاهر مى‏گوييم معلم. استاد، علم دهنده نيست، استاد معدّ است، علم دهنده ديگرى است. «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ.

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ، يَعْلَمْ».[18]

علت تامّه، حقيقت جهان‏هاى هستى است، اينها علت تامّه نيستند. به‏ كتاب اسناد مى‏دهيم كه اين كتاب خيلى چيزهاى خوب به ما آموخته است، اسناد تعليم به كتاب، مجازى است ...

و يا مى‏پرسيم: شما اين علوم و معارف را از محضر چه كسى تحصيل كرده‏ايد؟ در جواب مى‏گويد: از محضر فلانى، اسناد افاده به فلانى مجاز است:

ديده‏اى خواهم سبب سوراخ كن‏   تا حجب را بركند از بيخ و بن‏
 

موحّد مى‏داند كه هرچه اسم خلق روى او است عنوان اعدادى براى انسان دارد.

ما در امورى كه بدانها تعلق داريم و از ناحيه آنها كسب كمال مى‏نمائيم، كمى تجزيه و تحليل بكنيم و كاوش به‏نماييم، باين نتيجه مى‏رسيم كه همه آنها معداتند. مثلا: كسى كه كتاب را آموزنده مى‏داند، آيا معانى و حقائقى را كه از كتاب فهميد، كاغذ و سياهى، يعنى مركّب به او تعليم داده‏اند. مگر كاغذ و مركّب محتوى اين مطالب علمى‏اند؟ مگر كاغذ و مركب جماد نيستند؟ ما با زور بازو از دوده و زاج و صمغ و ماز و مركب ساخته‏ايم، سپس مطابق وضع و قراردادى خودمان نقوشى را پياده كرده‏ايم، كه هريك علامت و نشانه‏اى براى يك معنى است، مثل نصب بيرق و علامتهاى رانندگى و جز آنها. همچو نيست كه اين معانى در نهاد اين نقوش باشد.

دو مثقال مركب را آب كرديم، و در دوات ريختيم كه اگر به بيرون ريخته مى‏شد يك مقدار آب سياه بود حالا اين را آورده‏ايم با نوك قلم مطابق وضع و قرارداد خاصّى علائم حقائق و اعيان خارجى گردانيم. اينها معدّات ما براى استفاضه از فيض على الاطلاق مى‏باشند.

و الملهم المبتدع القديم‏   حق، عليم، منّه عظيم‏
 

ما به ظاهر كه اين سوى را مشاهده مى‏كنيم، اسناد تعليم علوم و معارف را به اين و آن مى‏دهيم و وقتى كه دولت معرفت را به حقيقت يافته‏ايم، مى‏بينيم اين اسنادها همه مجازى‏اند.

و باز از اين شخص مى‏پرسيم، شما از استادتان چگونه علم آموختيد، براى ما بيان بفرمائيد: او چگونه به شما علم داده است؟ حالا كه مى‏خواهد بيان كند مى‏گويد: اين كه معلوم است، استاد حرف زد ما گوش كرديم از او آموختيم.

مى‏پرسيم چگونه معلوم است؟ حرف زدن، حركت زبان و برخورد نفس به مخارج است، كه از تموّج و شكن هوا اصواتى به نام الفاظ صورت مى‏پذيرد، آيا علم از جان استاد در اين فضا با موج، و شكن هوا به صماخ گوش متعلم رسيد، و از آنجا در وى رسوخ كرد و به عضوى از اعضاى او نشست و دانا شد؟

اين‏طور است؟ يك مقدار تأمل مى‏كند و مى‏ايستد و مى‏بيند اينطور نيست.

وانگهى، در اين تعليم و دهش از استاد چيزى كاسته شد، يا اين علم را كه انفاق كرد بر دانائى او افزوده شد. اين ديگر چه نعمت و سرمايه‏ايست كه به انفاق افزوده مى‏شود؟! بر اثر فحص و بحث و تدبر و تحقيق، منتهى مى‏شود، به اين‏كه تمام اين امور از درس و بحث و نوشتن و شنيدن و مطالعه و فكر و پاى تخته رفتن و ترسيم اشكال و وعظ و خطابه، و ديگر امور وابسته به تعليم و تعلم همه معدّات‏اند، و آنكه علت تامه و مفيض على الاطلاق و معطى مطلق كمال است، خداوند سبحان است، و در اين مقام نيز سؤالات بسيار پيش مى‏آيد، كه نحوه استكمال چگونه است؟ كيف كان، انسان در مسير استكمال و تعالى روحى، بر اثر مراقبت تامّ و مجاورت با عالم قدس ملكوت، و اغتذا و تأدب از اين مأدبه الهى به كمال مى‏رسد و فعليت مى‏يابد، و آنگاه مى‏بيند چشمه‏هاى حكمت از جان او مى‏جوشد و به حرف مى‏آيد و گويا مى‏شود، اين جوشش خوب است.

انسان چاهى حفر كند و به آب نرسد، از خارج سطل، سطل در آن آب بريزد و ذخيره كند، بالأخره اين چاه آب نمى‏شود، اين چاه، چاه نيست، چاه آنست كه به چشمه آب برسد و آب از خود او بجوشد بناى حكماى پيشين بر اين بود كه همه كس را حكيم نمى‏گفتند. يعنى انسان تا به فعليتى نائل نمى‏شد كه از خود او حكمت بجوشد او را حكيم نمى‏گفتند، او را فيلسوف مى‏خواندند، يعنى محب حكمت، نه حكيم.

تا شخص در راه دانشجوئى و دانش‏پژوهى بود، تا در مسير طلبگى و تحصيل علم و استكمال بود، او را فيلسوف مى‏ناميدند، كه طالب و عاشق و شائق حكمت است، و چون بدانجا مى‏رسيد، كه ملكه استنباط بدست مى‏آورد و مجتهد در فن مى‏شد و خودش به حرف مى‏آمد و از قال فلان و قال بهمان، خلاصى مى‏يافت كه به آب رسيده بود و خودش چشمه شده بود و از خود او آب حيات و حكمت مى‏جوشيد، حالا او را حكيم مى‏گفتند.

آرى انسان بجائى مى‏رسد، كه خودش منبع مى‏شود، از خود او مى‏جوشد، اين جوشش خوب است. هم از زبان أئمه ما عليهم السلام، روايت شده است، و هم از زبان حضرت عيسى عليه السلام، باين مضمون كه نگوئيد علم در دل زمين است چه كسى مى‏تواند زمين را بكاود تا به علم برسد؛ و نگوئيد علم در آنسوى درياها است چه كسى مى‏تواند اين اقيانوسها را سير كند تا در آنطرف درياها به علم دست بيابد؛ و نگوئيد علم در آسمانها است چه كسى مى‏تواند صعود كند، بالا برود تا به علم برسد؛ علم در ذات شما عجين شده است، علم را از نهاد خودتان بجوئيد، علم را از كانال وجودى خويش تحصيل كنيد، به چه نحو؟ فرمودند به آداب الهى متأدب بشويد تا از شش جهت ذات شما علم بجوشد كه غرق در علم بشويد.

سير انفسى بنمائيد، پاسبان حرم دل باشيد، امام صادق عليه السلام فرمود:

«القلب حرم اللّه فلا تسكن في حرم اللّه غير اللّه»، استقامت در كار داشته باشيد- همان مثال انگشت ذغال در جوار آتش است- تا استعداد و قابليتى پيدا كنيد، كه «يكاد زيتها بضئ و لو لم تمسسه نار»، و به محض اينكه نار به او مسّ نموده است، «نور على نور يهدي اللّه لنوره من يشاء». انسان بر اثر مصاحبت و مجاورت با ملكوت عالم ملكوتى مى‏شود، و ملكوت يك پارچه نور است، آنگاه به بيان مبارك حضرت وصى، امام امير المؤمنين على عليه السلام:

«المؤمن يتقلّب في خمسة من النور: مدخله نور، و مخرجه نور، و علمه نور، و كلامه نور، و منظره يوم القيامة الى النور»[19].

چنين انسان دهنش و سخنش و ورود و خروجش و برزخ و قيامتش، و همه اطوار و شئون وجودش، نور مى‏شود. و مظهر تام حقيقت اللّه نور السموات و الارض، مى‏گردد.

اما ظرف علم و تجرد نفس و امورى كه در پايان جلسه قبل، به اشارت در پيرامون آنها وعده داده‏ايم: امير المؤمنين، عليه السلام به كميل فرمود: «انّ هذه القلوب اوعية فخيرها أوعاها»[20] فرمود: اين دلها ظرفها هستند، هر دلى كه گنجايش و ظرفيت آن بيشتر است او بهتر است.

اين كلام امام، يك ترازوى انسان‏سنج است، چنانكه معروض داشته‏ايم، هر ميزانى با موزون خود (يعنى متاع و آنچه كه بدان سنجيده مى‏شود) مناسبتى دارد، با ترازوى زنبيلى كه نمى‏شود حرارت هوا را سنجيد، هرچيز بمناسبت خودش ترازوئى دارد، انسان كامل براى انسانهاى ديگر ميزان است امام صادق عليه السلام فرمود: «نحن الموازين القسط».

گر بصورت آدمى انسان بدى‏   احمد و بو جهل پس يكسان بدى‏
 

امير المؤمنين عليه السلام، انسانها را تقويم و توزين مى‏كند، كه قدر و قيمتشان چه‏قدر است فرمود: «فخيرها أوعاها» هركسى كه حقائق و معارف بيشتر دارد، او ارزشمندتر است. ملاحظه به‏فرمائيد خداوند سبحان فرمود: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ، فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ، لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»[21] نفرمود الّا العالمون. چه كسى مى‏تواند قرآن در كتاب مكنون را مس كند؟ آنكس كه مطهّر باشد.

بهتر از گفته تو گفتارى‏   خوشتر از دفتر تو دفتر نيست‏
 

 

دفترى بى‏كرانه دريابى‏   كاندرو هر خسى شناور نيست‏
نرسد تا به سر گفتارت‏   دست جانى اگر مطهّر نيست‏
 

اين مس متعارف كه مسّ ظاهر انسان با مس ظاهر قرآنست، كه بايد بدن با طهارت باشد، يك نشانه و سايه‏اى از آن مسّ است، آن مس ادراك و يافتن است، تفاوت ميان اين دو مسّ از زمين تا آسمان است، از ظاهر تا باطن است، از صورت كتبيه قرآن تا قرآن «في كتاب مكنون» است.

و خداوند سبحان فرمود: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ»[22] نفرمود اعلمكم، عرض نمى‏كنم علم نه، «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ»[23]، اما علمى كه بر مبناى طهارت و تقوى باشد بقول حكيم سنائى:

علم كز تو تو را بنستاند   جهل از آن علم به بود بسيار
 

و نيز بقول همين عارف نامور:

چو علم آموختى از حرص، آنگه ترس كاندر شب‏   چو دزدى با چراغ آيد، گزيده‏تر برد كالا
 

حالا دقت بفرمائيد، كه «فخيرها أوعاها» به چو نحو است، چرا آنكس كه گنجايشش بيشتر است بهتر است.

در جنگ احد، بر اثر بى‏احتياطى و گوش بفرمان نبودن چند نفر، تعدادى از سلحشوران اسلام بدرجه رفيعه شهادت رسيدند، مدينه، منطقه كوهستانى است، مردم در زمان جنگ خسته و جراحت ديده‏اند، علاوه اين كه عدد مسلمانها هم كم بود، قبر كندن در سرزمين كوهستانى دشوار است، رسول اللّه «ص» دستور فرمود هرچند شهيد را در يك قبر بسپارند، و فرمود: هر يك از آنها علم و آگاهيش به قرآن بيشتر است و بيشتر آن را حافظ است،

بدن او را جلوى ديگرى قرار دهند. آرى هر كه عالم‏تر و آگاهتر و قرآنى‏تر است، حتى بدنش هم بايد قبله آن ديگرى باشد «فخيرها أوعاها».

ملكوت عالم با اين كه عظيم است علم و عالم آنقدر عظمت دارد كه عالم در آن ملكوت عظيم ناميده مى‏شود، ثقة الاسلام كلينى در كتاب فضل علم «اصول كافى» باسنادش از حفص بن غياث روايت كرده است كه:

«قال قال لى ابو عبد اللّه، عليه السلام: من تعلّم العلم و عمل به و علّم للّه دعى في ملكوت السماوات عظيما، فقيل: تعلّم للّه و عمل للّه و علّم للّه»[24].

اما در تجرد نفس ناطقه انسانى، علماى ما از قديم و حديث، ادله بسيار اقامه كرده‏اند كه نفس از عالم طبيعت نيست، موجودى است از آنسوى طبيعت، از عالم متافيزيك، از عالم مجردات است، از عالم اله است، و ما به اين فكر افتاده‏ايم كه اين ادله را جمع‏آورى نماييم، تاكنون بيش از هفتاد دليل عقلى غير از ادلّه نقلى بدست آورده‏ايم، اميد است كه بزودى توفيق تنظيم آنها حاصل شود، و در دسترس ارباب علم و كمال قرار گيرد نحوه تنظيم را از ادله عقلى روان و ساده شروع كرده‏ايم و به برهانيات خيلى بلند خاتمه مى‏دهيم و پس از آن وارد در نقل ادله نقلى مى‏شويم.

مثلا يك دليل ساده، اين كه انسان بدنش را از اكل و شرب بازمى‏دارد.

مانند يك مرتاض كه بر بدن غضب مى‏كند و مى‏خواهد او را ذليل بدارد، انسان روزه مى‏گيرد بدن تشنه است گرسنه است آب مى‏خواهد نان مى‏خواهد به او آب و نان نمى‏دهد، از حضرت رسول اللّه «ص» روايت است كه معده مرتع شيطان است هرچه چراگاه شيطان آبادتر باشد رغبت شيطان به آن بيشتر خواهد بود. روزه يك رياضت شرعى است.

ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست‏   عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد
 

يكى از آشنايان- خدا رحمتش كناد- در وسط تابستان در غير ماه مبارك‏ رمضان روزه داشت، به او گفتم آقا شما در اين سن و در اين هواى گرم و سوزان روزه داريد؟! در جوابم گفت: من از اين بدن سيلى خورده‏ام، سركشى كرد و مرا به اين سو و آن سو كشانيد، حالا من مى‏خواهم انتقام بكشم و او را ذليل بدارم.

بلكه انسان در غير حال روزه و رياضت هم براى حفظ وقار و موقعيت خود در نزد ديگران از تمايلات بدنى و خواهشهاى نفسانى خوددارى مى‏كند.

غرض ما اين است، اين كه بدن است مى‏گويد من آب و نان و آسايش مى‏خواهم، و ديگرى قاهر بر او است و او را مهار كرده و از خواسته‏هايش باز داشته است، و اين هر دو يك فرد انسان است، و اين هر دو توئى من مى‏خواهم بدانم فرق بين آن تويى تو و اين تويى تو چيست، آن آمر و ناهى قاهر كيست؟

و يكى از ادله نقلى ما در موضوع مذكور اين كلام كامل امير المؤمنين عليه السلام است، كه سيد رضى در نهج‏البلاغه نقل فرموده است: «كل وعاء يضيق بما جعل فيه إلّا وعاء العلم فانّه يتسع».[25]

هر ظرفى گنجايش دارد، كه تا همان اندازه گنجايش، مظروفش را مى‏پذيرد، بيش از آن برايش امكان ندارد اين ظرفها مثلا يكى فنجان است و ديگرى كاسه، و يك حوض است و ديگرى بركه، و يكى درياچه است و ديگرى دريا؛ اينها هر يك حدّى دارند، و مظروف هريك كه از حدّش گذشته است لبريز مى‏شود، و ديگر آن ظرف يك قطره را هم نمى‏پذيرد؛ اما امير المؤمنين عليه السلام فرمود: هر ظرفى كه مظروفش در او قرار بگيرد، گنجايشش كم مى‏شود؛ مگر ظرف علم كه هرچه علم در او مى‏ريزى، بجاى اينكه گنجايشش كم گردد بيشتر مى‏شود.

اين شخص تاكنون نمى‏توانست مثلا مسائل رياضى در سطح بالا را متوجه بشود و حل كند، ولى كلاسها ديد و علوم و معارف تحصيل كرد، و قضايا و قواعد رياضى كسب كرد، و پله‏پله بالا آمد، ظرف علمش سعه وجودى يافت كه حالا به خوبى از عهده حل آن مسائل برمى‏آيد، بلكه خودش مسائل رياضى سنگين طرح مى‏كند، و همچنين در ديگر فنون علوم و هرچه بيشتر فرا مى‏گيرد، استعداد و آمادگيش براى فراگرفتن مطالب مهمتر بيشتر مى‏شود، و فياض على الاطلاق هم مطابق قابليت قابل، افاضه فيض مى‏فرمايد، كه أحدى در عالم محروم نيست، «يا من لا تزيده كثرة العطاء الّا جودا و كرما».

خواجه ابو الهيثم، احمد بن حسن جرجانى، كه از دانشمندان قرن چهارم هجرى است در قصيده رائيه‏اش كه در سؤالات علوم عقليه است گويد:

چرا چو تن ز غذا پر شود نگنجد نيز   الم رسدش چو افزون كنى بر اين مقدار
و گوهرى دگر آنجا كه پر نگردد، هيچ‏   نه ازنبى و نه از پيشه و نه از اشعار
 

پس بدانكه، ظرف علم و خود علم واهب و متهّب علم مطلقا موجوداتى فوق علم طبيعت‏اند و از اين عرائضى كه تقديم داشتيم به جهش علمى و حدس نورى درياب، كه علم و عمل، جوهر و انسان ابدى سازند، نه عرض متصرّم متغير.

و ديگر اين كه مكمّل نفوس و مخرج آنها از نقص به كمال خداوند واهب الصور است، چه صور صورى كه‏ «هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ، كَيْفَ يَشاءُ»[26] و چه صور معنوى كه‏ «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ»[27] و هرچه را كه به اعتبارى و نظرى و بضرب من التعبير غير و سوى مى‏گوييم، سمت اعدادى دارند، و همه معدّات ما براى قبول فيض‏اند. به فرموده متأله سبزوارى در منطق منظوم:

«و الحقّ أن فاض من القدسى الصور   و انما إعداده من الفكر»
 

.

يكى از اسماى حسنى آلهى، اسم مبارك مصوّر است‏ «هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏».[28] مصورى است برون‏پرور و درون‏آراى، كه هم باطن را صورتگرى مى‏كند، و صور علمى مى‏دهد، و هم ظاهر را، «أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ»[29] نطفه را شما صورتگرى مى‏كنيد يا ما صورتگرى مى‏كنيم؟

اين صورتگرها بخواهند صورتگرى كنند. اوّل بايد محلّ پذيراى صورت را بخوبى خشك كنند كه با رطوبت و ترى آن صورت نمى‏پذيرد، و با فرض پذيرفتن در اندك زمانى فاسد مى‏شود، و ضرب المثلى است كه نقش بر آب است، اما اين نقاش و صورتگر چيره‏دست نطفه را كه آب است صورت‏گرى مى‏كند شيخ اجّل سعدى رضوان اللّه عليه، در اين موضوع چه نيكو سروده است:

ز ابر افكند قطره‏اى سوى‏يم‏   ز صلب آورد نطفه‏اى در شكم‏
از آن قطره لؤلؤ لالا كند   و ز اين صورتى سر و بالا كند
دهد نطفه را صورتى چون پرى‏   كه كرده است بر آب صورتگرى‏
 

نكته ديگرى كه از كلام ياد شده امير المؤمنين عليه السلام استفاده مى‏شود، مقام فوق تجرد داشتن نفس ناطفه است، بيانش اين كه نفس در ابتدا به مرحله تجرد برزخى در مقام خيال مى‏رسد، و پس از آن تجرد عقلى مى‏يابد كه به ادراك حقايق مرسله، و معارف مطلقه، و انوار كليه به «كلّى سعىّ» قادر و نائل مى‏شود، كه اين حقائق نوريه به كلى از اوصاف و احكام مقيد به قيد ماده طبيعى، و از اشباح و اشكال محدود به حد صورت تجرد برزخى خيالى مبرّى‏اند نه احيازى براى آنها است و نه اوزانى و نه ديگر احوال موجود مادّى خارجى و مجرد به تجرد برزخى در كتب فلاسفه پيشين، تا بدان حد كه‏ آگاهى دارم بيش از تجرّد برزخى نفس در مقام خيال متّصل، و تجرد عقلانى نفس، بحث نشده است.

ارسطو، پنج دليل در تجرّد برزخى نفس در مقام خيال اقامه كرده است، كه صدر المتألهين آنها را در اسفار آورده است و تجرّد عقلانى و اتحاد عاقل بمعقول و اتحاد نفس به عقل بسيط، فلاسفه پيشين مطالبى دارند. بلكه صائن-- الدين على ابن تركه در «تمهيد القواعد» مى‏فرمايد، كه حكماى اقدمين بر همين مبناى توحيدى و معرفت نفس، معنون در حكمت متعاليه ما بودند، و صدر المتألهين در «شواهد ربوبيه» فرمايد، كه با نظر تدبر ممشاى مشاء، به مسير حكمت متعاليه بازگشت مى‏كند.

كيف كان، يكى از مباحث عرشى كه در صحف حكمت متعاليه ما عنوان شده است مقام فوق تجرد داشتن نفس است و اين نيز به سه وجه است و هر سه وجه از امّهات و اصول مباحث نفس است يك وجه آن اين كه علاوه‏بر مجرد بودن نفس به تجرد خيالى و عقلى او را حدّ يقف نيست، يعنى در حدّى بايستد كه بگويد من ديگر گنجايش پذيرش علوم و معارف را ندارم، چنين نيست، بلكه نه كلمات نوريه وجوديه را نفاد است و نه نفس را حدّ يقف، بلكه اعتلاى وجودى پيدا مى‏كند كه به مقام وحدت حقه حقيقيه ظليه مى‏رسد و خليفة اللّه مى‏گردد، بلكه به فوق مقام خلافت نائل مى‏آيد، مقام فوق تجرد باين معنى را از كلام امام عليه السلام درياب كه فرمود: «كل وعاء يضيق بما جعل فيه الّا وعاء العلم فانه يتسع»، حالا اين مطلب مستفاد از اين كلام كامل را با آن كلام ديگر امام ضميمه كن كه فرمود: «انّ هذه القلوب اوعية فخيرها أوعاها». «فافهم و تبصّر».

سپس امام امير المؤمنين عليه السلام در ضمن همين كلام به كميل فرمود:

«اولئك و اللّه الأقلون عددا و الاعظمون قدرا يحفظ اللّه بهم حججه و بيناته حتى يودعوها نظرائهم و يزرعوها في قلوب اشباههم».

امام عليه السلام، در اين كلامش علما را تعبير به زارع فرمود كه «و يرزعوها في قلوب اشباههم»، و خداوند سبحان هم در قرآن خود را زارع خوانده‏

است‏ «أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ».[30]

زارع كشاورز است كه كارش آباد كردن زمين و شخم و شيار زدن آن و بذر در آن افشاندن و آبيارى كردن و پروراندن است، جانهاى ما مزرعه الهى است، در اين حديث شريف تأمل بفرمائيد و مزرعه جان را بدست زارع آن بسپاريد، گر كام تو برنيامد آنگه گله كن.

جناب ثقة الاسلام كلينى- رضوان اللّه تعالى عليه- در كتاب ايمان و كفر اصول كافى باسنادش روايت فرموده است «عن يونس بن ظبيان عن ابى عبد اللّه عليه السلام قال: «انّ اللّه خلق قلوب المؤمنين مبهمة على الايمان فاذا أراد استنارة ما فيها فتحها بالحكمة و زرعها بالعلم و زارعها و القيّم عليها رب العالمين»[31].

فتح دل شيار كردن آنست، زرع آن بذر افشاندن آنست و اين بذر علم است، قيم محافظ پروراننده آنست و اين فاتح و زارع و قيم، رب العالمين است.

من از مفصل اين نكته مجملى گفتم‏   تو صد حديث مفصّل بخوان از اين مجمل‏
 

كسانى به نعمت شرح صدر و فتح متنعم‏اند، متصف باسماء جمالى و جلالى‏اند از امروز و فردا گفتن خلاصى يافته‏اند، از كثرت سرابى بدر آمده‏اند، «في مقعد صدق عند مليك مقتدر» آرميده‏اند همواره در افق أعلى و در قيامت كبرى بسر مى‏برند و قيامتشان قيام كرده است.

من كه امروزم بهشت وصل حاصل مى‏شود   وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم‏
 

عرض كرديم كه علم و عمل جوهر و انسان سازند و نفس به علم و عمل توسع و اشتداد وجودى مى‏يابد، علم مشخص روح و عمل مشخص بدنست و انسان را

بدنهاى در طول هم به وفق نشئات أخروى است، و تفاوت ابدان در نشئات به كمال و نقص است، و هركس مهمان سفره خود است و آنكه از دوزخ مى‏ترسد در حقيقت ترس او از خودش است.

اين دو كلمه اصيل تعليم و تربيت كه موضوع بحث ما در دو جلسه اين سمينار بود، خيلى دامنه‏دار و ميدان‏دار است، وقت بسر آمد،

مجلس تمام گشت و به آخر رسيد، عمر   ما همچنان در اول وصف تو مانده‏ايم‏
 

از محضر مبارك شما مرخص مى‏شوم، خداوند شما را عاقبت به خير بفرمايد، همواره دعاگوى برادران و خواهران ايمانيم هستم، خداوند متعال اين ملت اسلامى ما را، و اين كشور جمهورى اسلامى ما را، و اين انقلاب عظيم اسلامى ما را، و رهبر بزرگوار و روحانيت عزيز و رزمندگان سلحشور ما را در كنف عنايت خويش و حمايت ولى اللّه اعظم ارواحنا فداه حفظ بفرمايد. بار آلها آنچه كه موجب تقرّب ما بسوى تو است ما را به عمل بدانها موفق بدار.

اين چند جمله در پيرامون تعليم و تربيت كه تقديم داشته‏ايم، اميد است كه مقبول طبع مردم صاحب‏نظر شود و به قول معروف:

برگ سبزى است تحفه درويش‏   چه كند بينوا ندارد بيش‏
 

 

[1] ( 1). اسرى/ 10.

[2] ( 2). من لا يحضره الفقيه، 4/ 385.

[3] ( 3). فصلت/ 54.

[4] ( 1). حشر/ 23.

[5] ( 1). مؤمنون/ 1.

[6] ( 1). انعام/ 163.

[7] ( 1). فصلت/ 39.

[8] ( 2). جنّ/ 17.

[9] ( 1). اصول كافى

[10] ( 1). نهج‏البلاغه، خطبه 152، آخر خطبه.

[11] ( 1). قمر/ 50.

[12] ( 1). تفسير فرات كوفى/

[13] ( 2). هل اتى/ 24.

[14] ( 1). مريم/ 19.

[15] ( 1). نهج البلاغه، حكمت 315.

[16] ( 1). اسرى/ 10.

[17] ( 1). نهج‏البلاغه، خطبه

[18] ( 2). سوره علق/ 1- 4.

[19] ( 1). خصال صدوق، ابواب خمسه.

[20] ( 2). نهج‏البلاغه، حكمت 147.

[21] ( 3). واقعه/ 80.

[22] ( 1). حجرات/ 14.

[23] ( 2). مجادله/ 12.

[24] ( 1). اصول كافى، ج 1/ 27.

[25] ( 1). نهج‏البلاغه، حكمت 205.

[26] ( 1). آل عمران/ 07.

[27] ( 2). علق/ 6.

[28] ( 1). حشر/

[29] ( 2). واقعه/ 61.

[30] ( 1). واقعه/ 66.

[31] ( 2). اصول كافى، ج 2/ 308.

قرآن و عترت (مقاله علامه حسن زاده عاملی در كنگره هزاره نهج البلاغه)

قرآن و عترت (مقاله علامه حسن زاده عاملی در دومين كنگره هزاره نهج البلاغه)

أعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه الّذي جعلنا من المتمسّكين بولاية مولانا امير المؤمنين علي عليه الصلوة و السلام. اللهمّ صلّ و سلّم على خاتم النبيّين، سيّدنا ابى القاسم محمد و على آله الطيبين الطّاهرين و على جميع عباد اللّه الصّالحين.

در اين مجمع علمى و اين محضر مبارك ارباب دانش و بينش و اصحاب ولايت و درايت، كه به مناسبت بزرگداشت دومين كنگره هزاره نهج البلاغه تأسيس و تشكيل شده است، و اين خوشه‏چين خرمن ولايت توفيق تشرف در آن را يافته است، در پيرامون موضوع قرآن و عترت، و سرانجام اشارتى به توحيد از ديدگاه نهج البلاغه عرايضى تقديم مى‏دارد:

سيد اوصياء جناب امير المؤمنين على عليه السلام، در چندين جاى نهج البلاغه اهل بيت وحى و عصمت را، گاهى به نام عترت، گاهى به نام آل، و گاهى به اسم اهل‏بيت و القاب و اوصاف ديگر ياد مى‏كند. (ما در شرح نهج البلاغه ص 35 ج 2، تكملة المنهاج، و در انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه از ص 31 تا 41 چندين موضع نهج البلاغه را در اوصاف آل محمد «ص» ذكر كرده‏ايم). و در معرفى آنان اصرار و ابرام بسيار دارد، همانطور كه خداوند متعال در قرآن مجيد، امام را كه رهبر و سالار كاروان بشر و پيشواى انسان است نام مى‏برد، اوصافى براى آن ذكر مى‏كند تا ميزان‏

انسان‏شناسى در دست افراد بوده باشد؛ چون موضوع بسيار مهمّ است و اهميّت به‏سزا دارد؛ زيرا انسان مى‏خواهد سرمشق داشته باشد، مى‏خواهد تعليم بگيرد، مى‏خواهد از قوه به فعل برسد، مى‏خواهد سعادت ابديش را تحصيل كند، خلاصه مى‏خواهد خودش را انسان واقعى بسازد، لذا عقل اجازه نمى‏دهد كه انسان در راه وصول به چنين هدف نهائى خود را به دست هر كسى بسپارد و او را مقتداى خود قرار دهد. (وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ‏- بقره آيه 124-، وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ- السجده آيه 24، وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا- الانبياء آيه 73).

انسان ابدى در پيش دارد كه ديگر فنا و زوال براى او نيست، و هر آن گونه كه خودمان را ساختيم، هستيم و ديگر بود ما را إلى و حتّى و متى نيست، موجودى هستيم أبدى، بايد ببينيم به تعبير امام نهم عليه الصلوة و السلام، در اين بازار كسب و كار و تجارت، چى بدست مى‏آوريم؟ و چگونه خودمان را مى‏سازيم، كه فرمود: الدنيا سوق ربح فيها قوم و خسر فيها آخرون لذا در تعريف پيشوايان اهتمام به‏سزا در قرآن و روايات شده است. انسان، زبده و برگزيده عالم كبير است و در نظام أحسن عالم كلمه علياى الهى است، در اين كتاب عظيم وجود كلمه‏اى بزرگتر از او خداوند متعال ننوشته است نطفه انسان حبّه‏ايست كه اگر درست تربيت شود شجره طوبى مى‏شود: أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها (سوره ابراهيم آيه 25)، به جز اين حبّه هيچ حبّه و دانه‏اى لياقت و قابليت شجره طوبى شدن را ندارد. اين چنين درخت را نمى‏شود بدست هركسى داد، لذا امير المؤمنين على «ع» در چندين جاى نهج البلاغه، رهبران به حق مردم را كه وسائط فيض و سفراى به حق بين خلق و خالق‏اند، به اوصافى معرّفى مى‏فرمايد تا معيار تشخيص و تميز در دست بوده باشد و انسان درست خودش را بسازد و كج‏ومعوج به بار نيايد و منحرف نشود، بر صراط مستقيم باشد كه خداوند بر اين صراط مستقيم است:

إِنَّ رَبِّي عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ (سوره هود آيه 60). قرآن صراط مستقيم است، ولايت‏ صراط مستقيم است، آيات قرآن پلّه‏ها و درجات عروج انسان به سوى جمال مطلق و جلال مطلق‏اند.

اگر در صورت پند و اندرز تعبيرى ارائه مى‏نمايم پوزش مى‏طلبم، به بخشيد كه از خودم منفعلم، در حديث است، كه خداوند متعال به جناب عيسى مسيح عليه السلام فرمود: فرزند مريم، آن چه را كه به بندگانم مى‏گويى، اگر خودت عامل به گفته‏هايت نيستى از من شرم بدار. كيف كان، بنده گوينده نيستم، من مانند نوارى عرايضى را به محضر مبارك شما تقديم مى‏دارم، هم بنده مستمعم، شنونده‏ام، هم سركار عالى، گوينده سفراى الهى و وسائط فيض حق‏اند. غرضم اين است كه سرمايه كسب‏وكار را همه ما داريم، تور شكار را خداوند به همه ما داده است:

وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‏ (نحل 81)

اى دل به كوى دوست گذارى نمى‏كنى‏   اسباب جمع دارى و كارى نمى‏كنى‏
 

هيچ‏كس در عالم محروم نيست. كى به كار افتاد و براه افتاد و خدا به او نداد؟ چه كسى حركت كرد و خداوند حركتش را بركت نداد؟ دار، دار حركت است، دار ترقّى و تعالى است. خداوند متعال در قرآن ما را به خطاب تعالوا دعوت فرموده است: قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ‏ (انعام 151).

بانگ مى‏آيد كه اى طالب بيا   جود محتاج گدايان چون گدا
جود محتاج است و خواهد طالبى‏   همچنانكه توبه خواهد تائبى‏
جود مى‏جويد گدايان و ضعاف‏   همچو خوبان كاينه جويند صاف‏
 

به زبان فصيح عربى، تعال و تعالوا و مشتقات آنها در جائى استعمال مى‏شود كه آمر و خواهنده، خودش در بلندى مثلا بر قله شامخى قرار گرفته است و به ديگران كه در دامنه كوه هستند مى‏گويد: تعالوا يعنى بالا بيائيد.

پيغمبر اكرم به ما مى‏فرمايد: مرا ببينيد و بالا بيائيد: لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ‏ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (احزاب 21) قرآن و نهج البلاغه به ما مى‏فرمايند: راه ما را بگيريد و بالا بيائيد.

ما اگرچه به حسب ظاهر در دامن خاك تربيت شده‏ايم، ولى در واقع موجودى آن سوئى هستيم. براى اين مقام هر مثالى بياوريم آن‏چنان كه شايسته آنست بيان نكرده‏ايم، عارف نامور ملّاى رومى اين مثل را آورده است كه تخم اردك در زير پر مرغ خانگى تربيت مى‏شود، و روزى جوجه‏هاى اردك در زير پر مرغ خانگى سر از دژ و حصار تخم بدر مى‏آورند و همين‏كه جوجه‏ها خودشان را شناختند كه خاكى نيستند و آبى‏اند، مرغ خانگى خاكى را رها مى‏كنند و به‏سوى آب مى‏روند و در رودخانه و دريا شنا مى‏كنند؛ ما هرچند در دامن خاك تربيت شده‏ايم كه انسان «جسمانية الحدوث» است ولى بايد بعالم ملكوت پرواز كنيم و بسوى جمال و جلال مطلق سفر كنيم.

هرچند انسان در ابتداء نطفه‏اى است كه انسان بالقوه است و اين نطفه حبّه‏ايست كه مانند يك رستنى مى‏رويد، چنانكه ديگر حبوبات در رحم و مزرعه پرورده مى‏شوند و مى‏رويند. نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ‏ (بقره 223) وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً (آل عمران 37) امّا در حقيقت اين انسان هانطور كه پيشينيان ما فرموده‏اند، حىّ بن يقظان است خودش زنده‏ايست كه هيچگاه به خواب نمى‏رود. روح شريف ما مظهر لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ‏ (بقره 255) است اين موجودى كه در دامن خاك تربيت شده است، مولودى كريم الأبوين است، پدرى دارد به نام عقل كل، و مادرى دارد به نام نفس كل، و به ما مى‏فرمايند بالا بيائيد.

اگر ما قابليت و لياقت ارتقاء و اعتلاء را نداشته بوديم، پيغمبر خاتم به زبان وحى به ما نمى‏فرمود: بالا بيائيد، پس ما راه داريم، بار داريم و حاشا كه دعوت وسائط فيض الهى به سخريه و هذل و استهزاء باشد: قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ‏ (بقره 67) پس اگر نيك‏بختى ندايشان را به حقيقت، نه به مجاز لبّيك گويد، تواند كه به قدر همّت خود به مقاماتى منيع و درجاتى رفيع ارتقاء نمايد، و به قرب نوافل بلكه به قرب فرائض نائل آيد. و چنين نيست كه معارج و مقامات شامخ انسانى وقف خاصّ سلمان و اباذر باشد، يك صبح به اخلاص بيا بر در ما و دست بيعت به اهل سيرو سلوك و راه رفته و از سرچشمه ولايت آب حيات نوشيده بده، گر كام تو بر نيامد آنگه گله كن.

قرآن منبع آب حيات است و از اوصافى كه براى خودش آورده است اين است كه فرموده: من آب حياتم: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ‏ (انفال 24) انسان بايد اين آب حيات را بنوشد تا شاداب و شكوفا بوده باشد، تا سعادت ابدى پيدا كند. به نوشيدن اين آب حيات اسماء- اللّه تكوينى در او پياده مى‏شود، خودش مى‏شود اسماء اللّه، نه تنها به مفاهيم اسماء آگاهى پيدا مى‏كند؛ بلكه آن حقايق را مى‏يابد، مى‏چشد، لمس مى‏كند، دارا مى‏شود.

ممكن است دنبال درس برويم، ادبيات بخوانيم، فقه و اصول بخوانيم، فلسفه و عرفان بخوانيم، به قرآن و روايات آشنايى پيدا كنيم، به علوم غريبه دست بيابيم و خيلى چيزها بياموزيم و دانا بشويم اما دانائى غير از دارائى است، يعنى اين دانا شدن به مفاهيم اسماء غير از دارا بودن به حقائق اسماء است.

گفتن نيكو به نيكويى، نه چون كردن بود   نام حلوا بر زبان بردن، نه چون حلواستى‏
 

بايد انسان حقائق اسماء را دارا شود تا به فعليت انسانيش برسد. انسانى كه از قوه به فعليت رسيد، سعيد است و انسان به سعادت رسيده متصف به اخلاق و اوصاف ربوبى، و متخلق به اخلاق حق است: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها (بقره 31) وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ‏ (قلم 4) و اين امر براى بنده و جنابعالى شدنى است و غرض از ارسال انبياء اين است كه نهالها بارآور بشوند، يعنى اين نفوس مستعدّه به كمال مطلوب خودشان و به آن مقام شامخ فعليت انسانى برسند. و اگر امروز را مغتنم نشمرده‏ايم، و به سراغ رهبران دين نرفته‏ايم، و خبيث را از طيّب تميز نداده‏ايم، و به سرچشمه آب حيات نرسيده‏ايم؛ حسرتها

در پيش خواهيم داشت و كار ما در برزخ خيلى مشكل خواهد بود. آن كس كه راه رفته است و عوالم ملك و ملكوت براى او مكشوف و مشهود است و به همه آگاهى دارد و حجاب براى او نيست أعنى حضرت امام صادق «ع» فرمود: «ما بيمى كه داريم درباره برزخ شما است».

انسان در برزخ، تكامل دارد. در آخرت محض تكامل نيست، در اين نشأة كه دار ماده و طبيعت و جاى حركت است، مستعدّها دم‏به‏دم از قوّه به فعل مى‏رسند، عالم برزخ نه آخرت محض است و نه نشأه مادّى طبيعى اينجايى و شريعت ما فرمود در برزخ تكامل است، در قرآن كريم آياتى دالّ بر تكامل برزخى انسانها است، روايات اهل بيت وحى در اين موضوع متظافر است، اعاظم علماى متألّه ما فرمودند: در برزخ تكامل است؛ و لكن تكامل برزخى چگونه خواهد بود؟ حرف مى‏خواهد و بحث لازم است، اين مطلب مهمّ مطرح شده در حكمت متعاليه را اين زمان بگذار تا وقت دگر. قرآن كريم فرمود:

أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ‏ (اعراف 186). در اين آيه حثّ اكيد بر وجوب اكتساب معارف است و دلالت دارد بر اين كه فعليت نفس و حيات حقيقى او اين است كه تفكر كند و ببيند كه انفاس در يد قدرت حق تعالى است، پس اگر از مراقبت و تفكر باز بماند و پيش از تحصيل معارف حقيقيه و خروج از قوه به فعل از اين سراى رخت بربندد! بعد از خروج از دار حركت و استكمال به كدام حديث، و عقد قلبى تصديق مى‏كند و استكمال مى‏يابد! پس آيه دلالت دارد كه در آخرت محض، ترقى ممكن نيست و دنيا مزرعه آخرت و آخرت يوم حصاد است.

بارى، سخن در اين بود كه ما را به سوى خودشان دعوت كردند و فرمودند:

بسوى ما بيائيد، يعنى چنين نيست كه ما را از طلا و نقره آفريده باشند و شما را از آهن و چدن، شما انسانيد و سرمايه كسب به شما داده‏اند، ما را ببينيد و براه بيفتيد تعالوا، بالا بياييد. مى‏بينيد على عليه السلام، در چه مقام شامخى قرار گرفته است، اين انسان است و انسان‏ساز، به ما مى‏فرمايد: بسوى من‏ بيائيد و به خوى من درآييد كه ميزان قسط منم، منطق صدق منم، معيار حق منم، مكيال عدل منم. انسان يعنى خاتم «ص» انسان يعنى على، انسان يعنى امام صادق و امام باقر «ع»، انسان يعنى كسانى كه در مسير آنها و در خطّ آنها هستند.

اين همه شهيد كه داده‏ايد، و اين همه زحمتها كه كشيده‏ايد، و اين همه ناراحتيها و ناگواريها كه در راه دين چشيده‏ايد، و آن همه ارسال رسل و انزال كتب، و اين همه كتابها و تاليفها و حوزه‏هاى علمى و قلمها و دهنها و منبرها و مسجدها و محرابها براى اين است تا نفوس مستعده به كمال نهائيشان برسند.

خداوندا ايام ولايت است، باطن اين ايام نور محض است، ايام ولادت مظهر ولايت كبراى تو است، ايّامى است كه اسناد به ولادت با سعادت مولى الموحدين، و سيد الوصيّين على امير المؤمنين دارد، بارالها به حق اين مولود مسعود كه ملّاح سفينه نجات است اين كشتى براه افتاده جمهورى عظيم اسلامى و انقلاب شكوهمند اسلامى ما را صحيح و سالم به ساحل مقصودش برسان، مسلمانان را مؤيّد و منصور بدار. عزيزان ما، آن شيرمردان الهى كه در جبهه‏هاى جنگ، در راه اعلاى كلمه طيّبه لا اله إلا اللّه جهاد مى‏نمايند، به پيروزى نهائيشان نائل بفرما، الحمد لله كه پيروزى نهايى نزديك است، خوش باش كه عاقبت به خير است تو را.

بارى انسانها را به بينيد و مقام شامخ انسان را طلب كنيد. شما را براى رسيدن به مقامات قرآن و نوشيدن آب حيات قرآن آفريدند، بياييد از سرچشمه‏اى بنوشيد كه شما را حيات و سعادت ابدى بدهد.

امير المؤمنين عليه السلام در خطبه 85 نهج البلاغه مى‏فرمايد: بل كيف تعمهون و بينكم عترة نبيّكم و هم أزمّة الحق و أعلام الدين و ألسنة المصدق فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن و ردوهم ورود الهيم العطاش. شما مردم مى‏خواهيد گمراه بشويد، شما مى‏خواهيد بى‏راهه برويد، شما مى‏خواهيد سعادتتان را تحصيل نكنيد، چگونه مى‏خواهيد از سعادتتان سر باز بزنيد، در صورتيكه حجّت بر شما تمام شد كه در ميان شما عترت نبىّ شما هستند؟! پيغمبر اكرم «ص» در حجة الوداع فرمود: مردم آنچه كه شما را به خدايتان مى‏كشاند و به صفات ملكوتى تقرب مى‏دهد، براى شما گفتم، و آنچه كه شما را از حريم الهى باز مى‏دارد و به شقاوت هميشگى مى‏رساند به شما گفتم، و عترت هم بيان كرده است. اميدواريم كه در پرتو انقلاب عظيم اسلامى ما حقايق و معارف خاندان وحى و رسالت، كه همه آنها نور است و معجزات باقيه پيغمبر و آل پيغمبر است در متن زندگى ما قرار گيرد و اجتماع ما مدينه فاضله شود.

امام زين العابدين عليه السلام فرمود: انّ اللّه عزّ و جل علم انّه يكون في آخر الزمان اقوام متعمّقون فأنزل الله تعالى قل هو اللّه احد، و الآيات من سورة الحديد- الى قوله: و هو عليم بذات الصدور فمن رام وراء ذلك فقد هلك (اصول كافى معرب ج 1 ص 72) صدر المتالهين مى‏گويد: من پيوسته در اين آيات تفكر مى‏كردم تا وقتى اين حديث را ديدم از شوق گريه كردم.

امام عليه السلام فرمود: چون خداوند متعال مى‏دانست كه در آخر زمان مردمى متعمّق، موشكاف، دانش‏پژوه، فحّاص، بحّاث، پيدا مى‏شوند براى آنها سوره‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و آيات اول سوره حديد تا عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ را فرستاد، تا هر فيلسوف متأله متعمق، و هر عارف پخته و گردنه‏ها پيموده و مراحل و منازل سير كرده، به خواهد در معرفة اللّه سخن بگويد و در درياى بيكران معارف الهى غواصّى بنمايد، سوره اخلاص و آيات اول سوره حديد آنها را بيان فرموده است، و ميزان قسط همه آراء و عقائد است.

براى مردم متعمّق، و مرد و زن دانش‏پژوه، اجتماع خزانه‏ها داريم، انبارها و كنوز علوم و معارف داريم اين خزانه‏ها و كنوز، آيات قرآنيه و جوامع روائيه است، نهج البلاغه و صحيفه سجاديه و ديگر ذخائر علميه محمد و آل محمد «ص» است. امام سجاد عليه السلام آيات قرآن را خزائن خوانده است:

آيات القرآن خزائن فكلما فتحت خزانة ينبغي لك أن تنظر ما فيها (اصول كافى معرب ج 2 ص 446).

امير المؤمنين عليه السلام، عترت را كه در نهج البلاغه اسم مى‏برد مى‏فرمايد: فيهم كرائم القرآن و هم كنوز الرحمن (خطبه 152). عترت اهل قرآن هستند، قرآن در آنها عجين شده است و مراتب قرآن را سير كرده‏اند و معارج قرآن را پيموده‏اند و به مقامات شامخه قرآن رسيده‏اند و خود قرآن ناطق‏اند.

آنان آثار و علائم و نشانه‏هائى دارند، حركاتشان، رفتارشان، گفتارشان، قلمشان، همه قرآنست همه حق محض و صدق صرف است، آنان مبيّن حقائق اسماء الهيه‏اند.

همانطور كه در طليعه گفتارم عرض كرده‏ام، اين محفل ما مجمع علمى است، مجمع ارباب فضل و دانش است، شما همگان اهل مطالعه‏ايد، اهل كتاب و اهل قلميد، و روشن و بيداريد، قيام كرديد و اين انقلاب ما قيامتى برپا كرده است و نمودارى از قيامت است، شما بفرمائيد در ميان اين همه نوشته‏ها و كتابها و كتابخانه‏ها، و به‏بينيد در ميان آن همه صحابه پيغمبر اكرم «ص» و در ميان آن همه تابعين كه بعد از صحابه بودند، آيا مى‏توانيد افرادى را پيدا كنيد كه بعد از پيغمبر «ص» مانند على امير المؤمنين «ع» دهن و قلم و زبان و بيان داشته باشد، آيا مى‏يابيد كسى را كه گفتار او عديل نهج البلاغه باشد، لااقل بتواند مانند يكى از خطبه‏هاى نهج البلاغه را بگويد و بياورد؟ يا چنانست كه خود امير «ع» فرمود: و إنّا لأمراء الكلام و فينا تنشّبت عروقه و علينا تهدّلت غصونه (نهج البلاغه خطبه 231). شيخ رئيس، رساله‏اى در اسرار معراج رسول اللّه «ص» نوشته است. روايات معراجيّه در حقيقت بيان سفر آن سوى انسان است، اين كتابها كه به عنوان سفرنامه نوشته شده‏اند، مثلا سفرنامه ناصر خسرو و ديگران، سفر كرده‏اند و سفرنامه نوشته‏اند، روايات معراجيه هم سفرنامه انسان است، قصّه و داستان نيست، همه حساب دارد، همه روى سرّى است، و يك‏يك روايات معراجيه كه آنجا چه ديده‏ام و بر سر بشر چه مى‏گذشت و چه و چه، همه بيان آيه كريمه جزاء وفاقا است (سوره نبأ آيه 27).

بدان كه بايد تخم و ريشه سعادت را در اين نشاه، در مزرعه دلت بكارى و غرس كنى، اينجا را درياب، اينجا جاى تجارت و كسب و كار است، و وقت‏ هم خيلى كم است، وقت خيلى كم است و ابد در پيش داريم، اين جمله را از امير المؤمنين عليه السلام عرض كنم، سپس به حرف شيخ رئيس بپردازم، فرمود: «ردوهم ورود الهيم العطاش» يعنى شتران تشنه را مى‏بينيد كه وقتى چشمشان به نهر آب افتاد، چگونه مى‏كوشند و مى‏شتابند و از يكديگر سبقت مى‏گيرند، كه خودشان را به نهر آب برسانند، شما هم با قرآن و عترت پيغمبر و جوامع روائى كه كنوز رحمان‏اند اين‏چنين بوده باشيد. بيائيد بسوى اين منبع آب حيات كه قرآن و عترت است. وقت خيلى كم است و ما خيلى كار داريم، امروز و فردا نكنيد، امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر پرده برداشته شود و شما آن سوى را به بينيد، خواهيد ديد كه اكثر مردم به علت تسويف، مبتلاى به كيفر اعمال بد اينجاى خودشان شده‏اند.» تسويف يعنى سوف سوف كردن، يعنى امروز و فردا كردن، بهار و تابستان كردن، امسال و سال ديگر كردن.

وقت نيست، و بايد به جدّ بكوشيم تا خودمان را درست بسازيم. علم و عمل به منزلت دو بال براى انسان هستند و انسان سازند. هرچند در اينجا تمام احوال و افكار ما حركت است: حرف مى‏زنيم حركت است، فكر مى‏كنيم، راه مى‏رويم، و نماز مى‏خوانيم، طواف مى‏كنيم، جهاد مى‏كنيم، مى‏نويسم، نهال و تخم مى‏كاريم، همه به ظاهر حركت‏اند و حركت عرض است، اما در دل اين عرض، جوهرى نهفته است كه اين حركات به لحاظ آن جوهر انسان سازند، روح سازند. يعنى اين حركات معدّات‏اند و از جانب آنسو كه مخرج نفوس از نقص به كمال‏اند، در كنف اين حركات انسان ساخته مى‏شود و ملكاتى اندوخته مى‏گردد، اين ملكات مواد صور برزخيّه‏اند و هر فعلى و عملى صورتى دارد كه در عالم برزخ آن فعل بر آن صورت بر فاعلش ظاهر مى‏شود و هركس به صورت علم و عملش در نشأه أخروى برانگيخته مى‏شود.

اين عرض‏ها نقل شد، لون دگر   حشر هر فانى بود، كون دگر
روز محشر هر عرض را صورتى است‏   صورت هر يك عرض را نوبتى است.
 

 

گر نبودى مر عرض را نقل و حشر   فعل بودى باطل و اقوال قشر
 

اما سخن شيخ رئيس، به رساله معراجيّه وى رجوع بفرمائيد، حديثى را از رسول اللّه «ص» نقل كرده است؛ اين حديث در جوامع روائى فريقين چه جوامع روائى ما، و چه برادران اهل سنّت روايت شده است، عبارت شيخ اين است: شريف‏ترين انسان و عزيزترين انبياء و خاتم رسولان صلى اللّه عليه و آله و سلّم چنين گفت با مركز حكمت و فلك حقيقت و خزينه عقل امير المؤمنين عليه السلام كه يا على: «اذا رأيت الناس يتقرّبون إلى خالقهم بانواع البرّ تقرّب اليه بانواع العقل تسبقهم». و اين‏چنين خطاب جز با چنو بزرگى راست نيامدى كه او در ميان خلق آن‏چنان بود كه معقول در ميان محسوس. گفت يا على:

«چون مردمان در كثرت عبادت رنج برند، تو در ادراك معقول رنج بر، تا بر همه سبقت گيرى.»

اين بود قسمتى از گفتار شيخ در رساله ياد شده. آرى دار، دار تحصيل علم و عقل و معارف و حقائق است اگر چنانچه عبادت در او عقل نبوده باشد، پيكرى بى‏روح است، سر كه در وى عقل نبود، دم بود. بكوش تا از راه تحصيل عقل تقرب بجويى كه از ديگران سبقت خواهى گرفت. شيخ گفت لايق چنين خطابى بايد على عليه السلام باشد كه مركز حكمت و فلك حقيقت و خزينه عقل بود، و رسول اللّه «ص» در ميان آن همه صحابه على «ع» را به اين خطاب اختصاص داد كه وى در ميان خلق آن‏چنان بود كه معقول در ميان محسوس. يعنى على جان بود و ديگران پيكر، او روح بود و ديگران بدن، يعنى همه لفظند و اوست خود معنى.

اين كتب اخبار و جوامع روايى و صحف اهل بيت عصمت و وحى، همه نورند، همه بيانگر بطون و اسرار قرآنند همه انسان سازند. انسان را رشد روحى و عقلى مى‏دهند. او را به خدايش آگاهى مى‏دهند. و به حقيقت توحيد كه يكى ديدن است مى‏كشانند و مى‏رسانند. در حقيقت توحيد ظاهرا بدان پايه كه امير المؤمنين عليه السلام كمّا و كيفا سخن فرموده است از أئمه ديگرمان، و از ديگر وسائط فيض الهى نقل نشده است. وانگهى مسعودى در حدود سيزده يا چهارده سال قبل از ولادت سيد رضى جامع نهج البلاغه، وفات كرده است، وى در مروج الذهب مى‏گويد: مردم چهار صد و هشتاد و چند خطبه از امير المؤمنين را كه بالبديهه ايراد مى‏فرمودند، حفظ كرده‏اند، و در ميانشان متداول است «و الذي حفظ النّاس عنه عليه السلام من خطبه في سائر مقاماته اربعمائة خطبة و نيف و ثمانون خطبة، يوردها على البديهة و تداول النّاس ذلك عنه قولا و عملا». به نهج البلاغه رجوع بفرمائيد، مى‏بينيد كه شماره خطبه‏هاى نهج البلاغه به نصف مقدارى را كه مسعودى در مروج نام برده است نمى‏رسد لذا آقايانى مستدرك نهج البلاغه نوشته‏اند، و ديگر خطب و كتب و رسائل و كلمات آن حضرت را جمع كرده‏اند و در اين امر خطير زحمت كشيده‏اند.

در خطبه‏ هاى نهج البلاغه به خصوص خطبه 184 كه سيد رضى درباره آن فرمود: «تجمع هذه الخطبة من اصول العلم ما لا تجمعه خطبة»،- يعنى از اصول علم آنچه را كه اين خطبه در بر دارد خطبه‏هاى ديگر ندارد- حق سخن در توحيد أدا شده است، كه اصول و امهّات مطالب و مسائل توحيديه براى هر حكيم متضلّع و عارف متأله است. در خطبه ياد شده كه يك پارچه حكم و معارف الهيه است. مى‏رسيد به اين عبارت: «لا يشمل بعدّ و لا يحسب بعدّ» خداوند حدّ ندارد و واحد عددى نيست، زيرا كه صمد حق است و جز او موجودى صمد حق نيست. در قرآن يك كلمه صمد است كه در سوره اخلاص است.

صمد يعنى چه؟ جناب ابن بابويه در توحيد از حضرت سيّد الشهداء امام ابى عبد اللّه الحسين عليه السلام، كه «انّما يعرف القرآن من خوطب به»، در باب تفسير قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ روايت كرده است كه: «الصمد الذي لا جوف له»، صمد آن كسى است كه براى او جوف نيست، اجوف نيست، جاى خالى ندارد، پر است. اگر يك خردل را، يك ذره را از حيطه وجودى او بدر ببرى او را اجوف دانسته‏اى نه صمد، پس تميز چنين صمد با خلقش چگونه است؟

در بيان اين تميز باز آن منطق حق آدم اولياء اللّه على امير المؤمنين «ع» فرموده‏ است: توحييده تمييزه عن خلقه، و حكم التمييز بينونة صفة لا بينونة عزلة (خطبه 177 نهج البلاغه). تميز از خلق دارد اما تميز از صفات نقص آنها. مثلا تمام قواى كشور هستى تو از ظاهر و باطن تو همه فروع و شاخه‏ها و شئون و اطوار وجودى يك حقيقت تو به نام نفس ناطقه هستند، و در عين حال نفس ناطقه همه آنها است. از قوه باصره، از چشم تميز دارد اما بينونة صفة لا بينونة عزلة. در حدّ قوه باصره و چشم قرار نگرفته است اما نه اينكه قوه باصره غير از نفس ناطقه باشد، كه قوه باصره يكى و نفس ناطقه هم يكى، تا هر يك را وحدت عددى بوده باشد؛ بلكه نفس بينا است كه چشم مظهر بينائى او است. قوه باصره شأنى از شئون نفس ناطقه است. خطبه‏هاى توحيدى نهج البلاغه را كه جمع‏آورى بفرمائيد، به اين نتيجه مى‏رسيد كه خدا است، دارد خدائى مى‏كند.

در توحيد جناب شيخ صدوق ابن بابويه، روايت شده است كه امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام، داخل بازار شد و عبورش به مردى افتاد كه رويش به سوى حضرتش نبود و مى‏گفت: نه قسم به آنكسى كه هفت آسمان را حجاب خود گرفت. على عليه السلام دست بر پشت او زد و فرمود: چه كسى هفت آسمان را حجاب خود گرفت؟ گفت: يا امير المؤمنين! خدا، امام فرمود به خطا رفتى، حجابى در ميان خداى عز و جل و خلق او نيست زيرا كه او با خلق است هركجا كه خلق هست، گفت: يا امير المؤمنين! كفاره اين كه گفتم چيست؟ امام فرمود: كفاره‏اش اين است كه بدانى هرجا كه هستى خدا با تو است. گفت: مسكينان را اطعام كنم؟

فرمود: نه، تو به غير پروردگارت قسم خورده‏اى.

آرى‏ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ، فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ‏. اين طبيعت كه متن و جوهر ذات وى در حركت است و حركت اقتضايش اضمحلال و متلاشى شدن و از بين رفتن است، خداوند واهب صور، آن مصوّر، آن نقّاش چيره‏دست آن فآن دم‏به‏دم به تجدّد امثال، حافظ صور اين همه اشياء است حكم او در طبيعت هم نافذ است و در همه‏جا خدا است كه خدائى مى‏كند.

شخصى نامور كه يكى از مشايخ علمى زمان خودش بود به حضور مبارك‏ امام صادق عليه السلام، تشرف حاصل كرد، ديد جوانى مراهق، خردسال در حضور امام به سوى در باز به نماز ايستاده است. اين جوان همان كس است كه امام صادق عليه السلام به مردم فرمود: انتم السفينة و هذا ملّاحها[1] شما كشتى هستيد و اين جوان ناخداى شما است. اين جوان خردسال فرزند امام صادق، يعنى امام هفتم اماميّه موسى بن جعفر عليهما السلام است.

آن شخص به امام صادق عرض كرد آقا فرزند شما دارد به سوى در گشوده نماز مى‏گذارد و اين كراهت دارد. امام فرمود: نمازش را كه تمام كرد به خود او بگوئيد. اين شخص بيخبر از اين كه:

گفتن بر خورشيد كه من چشمه نورم‏   دانند بزرگان كه سزاوار سها نيست‏
 

آقازاده نماز را خواند و مواجه اعتراض آن شخص شد، در جوابش فرمود: آن‏كس كه من به سوى او نماز مى‏خواندم از اين در باز به من نزديكتر است.

گر بشكافند سراپاى من‏   جز تو نيابند در اعضاى من‏
 

خداوند متعال فرمود: شما يك وجب به سوى من بيائيد، من يك قدم به سوى شما مى‏آيم، شما يك قدم به سوى من بيائيد، من دوان‏دوان به سوى شما مى‏آيم. مثل شتران تشنه كه بسوى آب مى‏شتابند، به سوى آب حيات كه معارف و حقائق الهيه است بشتابيد، تا به سعادت ابدى خود نائل آئيد، «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ». نداى خدا و رسول را كه شما را به حيات ابدى دعوت مى‏كنند، لبيك بگوييد و استجابت كنيد.

خداوند متعال مسلمانان را عاقبت به خير بفرمايد «آمين» از پيشگاه مقام شامخ ولايت ارتقاء و اعتلاى روزافزون انقلاب عظيم و شكوهمند اسلامى‏مان را مسئلت دارم. بارالها انقلاب عظيم ما را در ظلّ عنايت ولى اللّه اعظم،

حضرت بقية اللّه محفوظ بدار. «آمين» رهبر عظيم الشأن ما را از حوادث بد روزگار مصون و محفوظ بدار. «آمين» و آنچه كه موجب ترقى و تعالى و تقرّب ما به سوى تست، ما را به عمل بدانها موفّق و مؤيد بدار. «آمين»

و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.

 

[1] ( 1). اصول كافى، ج 1/ 248.

تعليم و تربيت در اسلام (1) (علامه حسن زاده عاملی)

سمينار تعليم و تربيت در اسلام (1) (علامه حسن زاده عاملی)

بسم اللّه الرحمن الرحيم‏

الحمد و الثناء لعين الوجود، و الصلوة و السلام على واقف مواقف الشهود سيدنا ابى القاسم محمّد و على آله امناء المعبود، ثم الصلوة و السلام علينا و على عباد اللّه الصالحين و الشهداء و الصديقين.

اين سمينار چون بر هدف مقدس سفراى الهى، كه تعليم و تأديب نفوس مستعدّه، و ساختن مدينه فاضله است تشكيل شده، بسيار شايسته است كه بدوا عرض كنم، بنده در يك مجتمع عرشى و يك محفل قدسى و روحانى تشرف حاصل كرده‏ام. و بسيار مباهى و مفتخرم، كه توانستم يكى از اوامر انسانى و اسلامى ذوات محترم، و مردم بزرگوار فاضل و عالم، و علم‏دوست و عالم‏پرور را امتثال كنم.

شكر خدا را كه ما را با يكديگر الفت داد. ما پراكنده بوديم و به تبليغات سوء و تلقينات ناشايست و قلمهاى مسموم و هرزه از يكديگر استيحاش داشتيم، «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً»[1] و امروز به مصداق كريمه يوم‏

تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ‏[2] آن اماكن سوء و بدآموز ديروز، به تالارهاى وحدت و توحيد و تعليم و تأديب و نظائر آنها تبديل شده است.

بخصوص كه هفته تحكيم وحدت بين روحانى و دانشجو، و حوزه‏ هاى علميه و دانشگاه ها است، مزيد بر آن، سالگرد شهادت شهيد سعيد مرحوم آية- اللّه مفتح است، كه در تحكيم و تأسيس اين اصل شريف انسانى اهتمام بسزا داشت، مى‏باشد. علاوه بر آنكه نور على نور ايام صدور فرمان عرشى حضرت امام مد ظلّه العالى است كه به اجتماع ما حيات تازه ديگر بخشيده است.

خدايا به اين نعمتهاى تو شكر گزاريم: ربّ انعمت فزد، نعمت به ما دادى توفيق شكر و حفظ آن را هم به ما مرحمت بفرما، و به ما قابليت عطا بفرما تا از اين مائده‏ها و مأدبه‏هاى آسمانى تو بهره‏مند بوده باشيم.

خدايا از پيشگاه والاى تو خواهانيم كه اين كشتى انقلاب عظيم اسلامى ما را، و اين ملّت به حق قيام كرده را، و رهبر گرامى و دولت و روحانيّت متعهّد را كه در راه اعلاى كلمه طيبه لا اله الا اللّه‏اند و رزمندگان سلحشور ما را همه و همه را در كنف عنايات خاصّ خود در زير لواى حضرت انسان كامل، بقيّة اللّه و تتمّة النبوّه، مهدى موعود منتظر محفوظ فرما، و درجات شهداى عزيز ما را متعالى، و ما را بر صراط مستقيم كه مسير سلوك بسوى تو و غايت آن لقاى تست، پايدار و استوار بدار.

اين داعى به نوبت خود از بلندانديشى ذوات محترم جهاد تبليغات دانشگاه كرمان، كه در تأسيس اين محفل قدسى عرشى، قدمى مؤثر برداشته‏اند، و از برادران و خواهران فاضل و دانشمند كه در تشكيل آن توجهى خاصّ مبذول فرموده‏اند، كمال تقدير و تشكر را دارد.

اينك، در پيرامون تعليم و تأديب كه به تعليم و تربيت تعبير فرموده‏ايد، عرائضى به محضر مبارك شما تقديم مى‏داريم: اين دو اصل اصيل تعليم و

تربيت را كه بزبان آورده‏ايد و عنوان و غرض اين سمينار قرار داده‏ايد، بايد عرض كنم كه نطق فيكم روح القدس، روح القدس آنرا بر زبان شما جارى كرده است و اين تعبير يكى از معانى و مصاديق ألاسماء تنزّل من السّماء است.

به حكم محكم منطق وحى، غرض از ارسال رسل و انزال كتب، همين دو اصل تعليم و تأديب است: هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ‏[3] تزكيه همان تأديب و تربيت است كه نفوس انسانى از رذائل اخلاقى، و اجتماع بشرى از فواحش أعمالى تطهير شود تا به تزكيه نفوس و تعليم كتاب و حكمت صاحب مدينه فاضله گردند.

معلم ثانى ابو نصر فارابى، در يكى از رسائلش به نام «تحصيل السعادة» كه راجع به نحوه تأسيس و تشكيل مدينه فاضله و تحصيل سعادت بحث كرده است، سخنش را به اين دو اصل مهم منتهى كرده است، كه تحصيل سعادت به تعليم و تأديب است. تعليم، ايجاد فضائل نظريه در امم و مدن است، و تأديب، طريق ايجاد فضائل خلقيه و صناعات عمليه در امم است: «و التعليم هو ايجاد الفضائل. النظرية في الأمم و المدن، و التاديب، هو طريق ايجاد الفضائل الخلقية و الصناعات العلمية في الامم».

تعليم، رشد دادن نفس ناطقه انسانى، يعنى پروراندن روح و غذا به جان دادن است. و تأديب، انسان را به اعمال صالحه و شايسته نگاه داشتن است.

ما روى موازين عقلى و نقلى، علم و عمل را انسان‏ساز مى‏دانيم، هرچند كه موازين نقلى يعنى شرعى برهان محض و عقل صرف و حق مطلق است.

علم، مشخّص روح انسان است و عمل مشخص بدن او در نشأه أخروى است. و هركس به صورت علم و عمل خود در نشأه أخروى، برانگيخته مى‏شود. واضح‏تر اين كه علم سازنده روح انسان و عمل سازنده بدن اوست؛

چه علم و عمل جوهرند نه عرض؛ بلكه فوق مقوله‏اند. چرا كه وزان علم و عمل وزان وجود است، و ملكات نفس موادّ صور برزخى‏اند، يعنى هر عمل صورتى دارد كه در عالم برزخ براى انجام دهنده آن بصورتى ظاهر مى‏شود زيرا صورت انسان در آخرت نتيجه عمل و غايت فعل او در دنيا است، و همنشينهاى او از زشت و زيبا همگى غايات افعال و صور اعمال و آثار ملكات او است، كه در صقع ذات او پديد مى‏آيند و بر او ظاهر مى‏شوند در نتيجه انسان در اين نشأه نوع، و در تحت آن افراد است، و در نشأه آخرت جنس و در تحت آن انواع است و از اين امر تعبير به «تجسم اعمال» مى‏كنند.

بدينجهت انسان را بدنهائى در طول هم است و تفاوت اين بدنها به كمال و نقص است و انسان پس از اين نشأه، بدنى را كه با خود مى‏برد، در حقيقت آن را در اين نشأه ساخته است. آن بدن مثل بدن اينجا به كلّى مادى و طبيعى نيست، و نيز مثل مقام شامخ نفس ناطقه و عالم عقول و مفارقات بكلى مجرد تام نيست، بلكه يك نحو تجرّد برزخى دارد.

آن بدن را تخمها و ماده‏هائى مى‏سازند، كه در اين نشأه در مزرعه وجود انسان كاشته شده‏اند، يعنى اعمال و كسبهاى انسان بذرها و تخمهائى‏اند كه موّاد صور برزخى‏اند، و در عالم برزخ تبديل به بدنهاى اخروى مى‏شوند، تا آن موّاد چه بوده باشند. يعنى آن تخمهائى كه در مزرعه جان كاشته‏اند چگونه تخمهائى باشد. اجمالا اين كه تخمهائى كه شهوتى نبود. بر آن جز قيامتى نبود.

هركسى آن درود، عاقبت كار كه كشت.

عقل و شرع به ما فرموده‏اند، كه هركس زرع و زارع و مزرعه و بذر خود است: «الدّنيا مزرعة الآخرة». جناب وصىّ حضرت امير المؤمنين على عليه السلام به شاگرد قابلش كميل كامل در وصف حجج آلهيه و علماء باللّه فرموده است: «يحفظ اللّه بهم حججه و بيّناته حتى يودعوها نظرائهم و يزرعوها في قلوب اشباههم‏[4]» مفاد اين تعبير شريف اين است، كه علماى بالله برزگرند،

آرى دانشمندان كشاورزند، كه دلها را شيار مى‏كنند، جانها را شخم مى‏زنند، نفوس را آمادگى مى‏دهند و بذرهاى معارف بر مزارع جانها مى‏افشانند، و اين جانها را مى‏پرورانند، و نهال وجود انسانها را به جائى مى‏رسانند كه هر يك شجره طوبائى مى‏شود أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها»[5]

به منطق وحى و براهين عقل، معارف حقّه آلهيه در اين نشأه مادى بصورت آب تمثل مى‏يابد و خود را نشان مى‏دهد، لذا عالم آلهى كه معارف و حكم به جانها القاء مى‏كند، در حقيقت معنايش اين است كه آب حيات به جانها بخشيده است، قرآن كريم فرموده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ»[6] بيائيد ندائى را لبّيك بگوئيد كه شما را احياء مى‏كند، روح در شما مى‏دمد، بيائيد بسوى منطقى كه شما را زنده بگرداند.

زنده دلا مرده ندانى كه كيست‏   آنكه ندارد به خدا اشتغال‏
 

بيائيد ندائى را لبيك بگوئيد، كه از شجره وجودتان بهره‏هائى ببريد كه هيچ چشمى نديده، و هيچ گوشى نشنيده است و بر هيچ دلى نگذشته است:

«قال رسول اللّه «ص»: انّ اللّه عز و جلّ قال أعددت لعبادى الصالحين ما لا عين رأت، و لا أذن سمعت، و لا خطر على قلب بشر»[7]، و لذتهائى عائد شما مى‏شود آنچنان بدانها آرام بيابيد، كه لذائذ مألوف را آلام بيابيد، به قول شيخ اجل سعدى:

اگر لذت ترك لذّت بدانى‏   دگر لذت نفس لذت نخوانى‏
 

و آنگاه چنان بحال مردم چشيده و رسيده، غبطه مى‏خوريد كه ما كيستيم و چه شديم و به كجا رسيده‏ايم؟ انسان به علم و عمل صالح، زنده مى‏شود، چون بين غذا و مغتذى بايد سنخيت باشد، غذاى بدن مادّى و از جنس او است، غذاى روح، معنوى و از سنخ او است. اگر بدن گرسنه باشد، با تحصيل مطالب بلند و ارزشمند علمى سير نمى‏شود، بدن نان و آب مى‏خواهد، او غذا از جنس خودش تقاضا مى‏كند. و به سير شدن بدن، جان سير نمى‏گردد.

جان، علوم و معارف طلب مى‏كند، او لقاء اللّه مى‏خواهد، او مى‏گويد:

گر مخيّر بكنندم بقيامت كه چه خواهى‏   دوست ما را و همه جنّت و فردوس شما را
 

غذاى هر يك از جان و تن مسانخ مجانس با خود او است، گوش دهان جان است غذاى جان را در ابتداى امر بايد از راه گوش كه دهان اوست به او داد و پس از آن كه نيرو گرفت، دهنهاى ديگرى برايش باز مى‏شود.

دو دهان داريم گويا همچو نى‏   يك دهان پنهانست در لبهاى وى‏
 

اگر در تحت تعليم و تربيت، افرادى كه واديها طى كرده‏اند و منازل پيموده‏اند و گردنه‏ها را پشت سر گذاشته‏اند، قرار بگيريم يعنى نهال وجود خودمان را بدست باغبانهاى شايسته بدهيم، آنگاه خواهيم ديد كه از كمون اين شجره طيبه آلهيه چه ثمراتى به عرصه ظهور و بروز مى‏رسد:

قدر خود بشناس و مشمر سرسرى‏   خويش را كز هرچه گويم برترى‏
آن كه دست قدرتش خاكت سرشت‏   حرف حكمت بر دل پاكت نوشت‏
 

تعليم و تأديب بايد در متن اجتماع و اطوار و شئون حقيقت ما قرار بگيرد، نه در حاشيه زندگى ما. اگر آن توفيق را يافتيم و ان شاء اللّه مى‏يابيم، كه قرآن در متن اجتماع و حقيقت ما پياده بشود، نه در حاشيه زندگى ما، مثلا فقط در طاقچه خانه و در جيب ما نباشد، آنگاه صاحب مدينه فاضله خواهيم شد، و به كمال انسانى خود نائل خواهيم آمد.

در نظر بگيريد، باغبانى بخواهد نهالهائى را بپروراند، اين باغبان دستورالعمل و بينش و دانش و تجربه‏ها و آدابى در تربيت و تأديب نهالها دارد، بايد اين تجربيات و دستورات را در متن نهال پياده كند، كه در چه وقتى بايد آبش بدهد، و چگونه و تا چه حدّى تغذيه‏اش نمايد، و در چه زمانى به پيراستن آن دست بكار شود و همچنين در ديگر آداب و دستوراتى كه يك نهال مى‏خواهد تا رشد كند و بكمالش برسد، بايد اين آداب و دستورات در نگاهداشت صورت استكمالى يك نهال در متن حقيقت او پياده شود. كه اگر كتاب اين آداب و دستورات را بر گردن درخت ببندد اما در متن درخت پياده نكند به حال درخت سودى ندارد و آن درخت در مسير استكمالى خود قرار نمى‏گيرد، همچنين است مثل قرآن با ما: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ».[8]

عارف سنائى گويد:

عجب نبود گر از ايمان نصيبت نيست جز نقشى‏   كه از خورشيد جز گرمى نه‏بيند چشم نابينا
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد   كه دار الملك ايمان را مجّرد بيند از غوغا
 

علم الهدى سيد مرتضى، در مجلس بيست و هفتم از كتاب امالى معروف به «غرر و درر،»، روايتى از جناب رسول اللّه- صلى اللّه عليه و آله و سلم- نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: «القرآن مأدبة اللّه» (نافع عن ابى اسحاق الهجرى عن ابي الاحوص عن عبد اللّه بن مسعود عن النبى صلى اللّه عليه و آله انه قال: انّ هذا القرآن مأدبة اللّه فتعّلموا مأدبته ماستطعتم، و انّ اصفر البيوت لبيت اصفر من كتاب اللّه).

«مأدبه»، به فتح دال و ضم آن طعام مهمانى است، اين مأدبه نزل آلهى‏

است: «وَ لَكُمْ فِيها ما تَدَّعُونَ نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِيمٍ»[9] اين مأدبه سفره است، قرآن سفره الهى است، هيچكس از كنار اين سفره با دست خالى و تهى بر نمى‏خيزد. آن كس كه مصحف را گشود و نوشته‏اش را زيارت كرده است، به همين اندازه از اين سفره الهى لقمه‏اى برداشته است و بهره‏اى برده است، كه «انّ النظر في المصحف عبادة»[10]، آن كس كه قرائتش كرد، لقمه بهتر از آن برداشته است، و آن كس كه به ترجمه تحت اللفظى آن آگاهى پيدا كرد، لقمه بهتر برمى‏دارد و بهره بيشتر مى‏برد، آنكس كه مى‏تواند آيات را با يكديگر تلفيق كند و ترتيب و انسجام بدهد تا نتائجى حاصل كند، او بهره‏هاى بهتر مى‏برد و همين‏طور به تعبير امير المؤمنين عليه السلام «اقرأ و ارق».[11]

سيد مرتضى در امالى ياد شده، مأدبه را به دو وجه معنى كرده است، يكى همين بود كه نقل كرده‏ايم و تا حدّى توضيح داده‏ايم و عبارت علم الهدى اين است: «المأدبة في كلام العرب هى الطعام، يصنعه الرّجل و يدعو النّاس اليه، فشبّه النّبي صلى اللّه عليه و آله، ما يكتسبه ألإنسان من خير القرآن و نفعه و فائدته عليه اذا قرأه و حفظه بما يناله المدعوّ من طعام الدّاعي و انتفاعه به، يقال قد أدب الرجل يأدب، فهو آدب اذا دعا النّاس الى طعامه و شرابه و يقال للمأدبة (بضم الدال) المدعاة، و ذكر خلف الأحمر أنّه يقال فيه ايضا مأدبة (بفتح الدال).

يعنى مأدبه، آن طعامى است كه شخص آن را مهيّا مى‏كند، و مردم را بدان دعوت مى‏نمايد، پس پيغمبر «ص» خير و نفع و فائده‏اى را كه انسان از قرائت و حفظ قرآن كسب مى‏كند بآن طعامى كه مدعوّ از دعوت داعى بدان نائل مى‏شود، تشبيه فرمود، و مأدبه بدين معنى، بضم و فتح دال هر دو آمده است.

بعد از آن مرحوم سيد، وجهى ديگر در بيان مأدبه حديث ياد شده نقل‏

كرده است به اين عبارت: «المأدبة (بفتح الدال) مفعلة من الأدب، معناه انّ اللّه تعالى انزل القرآن ادبا للخلق و تقويما لهم». بدين وجه معنى القرآن مأدبة اللّه، اين است كه قرآن براى ادب و تقويم خلق است. ادب نگاهداشت حدّ هرچيز، و تقويم راست و درست ايستاندن است، اين وجه با تعلّموا، مناسب‏تر است. پس معنى حديث اين كه قرآن ادب و دستور الهى است، از اين مأدبة اللّه ادب فرا بگيريد و حدّ انسانى خودتانرا حفظ كنيد و نگاه بداريد، و بدين دستور خودتانرا راست و درست ببار بياوريد و به فعليت برسانيد. سيوطى در جامع صغير روايت كرده است كه رسول اللّه «ص» فرمود: أدّبني ربّى فاحسن تأديبى، و ديلمى در باب چهل و نه ارشاد القلوب روايت كرده است، كه قال رسول اللّه «ص»: ادّبنى ربّى بمكارم الأخلاق. و در باب ادب، عمده ادب مع اللّه است.

از خدا جوئيم توفيق ادب‏   بى‏ادب محروم ماند از لطف ربّ‏
 

اين دو حديث شريف را پهلوى هم قرار مى‏دهيم، تا در نتيجه بدين مأدبة اللّه، آشناتر شويم و از آن بهتر بهره ببريم:

حديث اول: شيخ صدوق ابن بابويه رضوان اللّه عليه، در مجلس شصت و يكم امالى، باسنادش روايت فرموده است: «عن جابر عن ابى جعفر الباقر عليه السلام، عن على بن الحسين عن الحسين بن على بن ابى طالب «ع» قال: قال رسول اللّه «ص» انا مدينة الحكمة و هي الجنة، و انت يا علىّ بابها، فكيف يهتدى المهتدي الى الجنة و لا يهتدي اليها إلّا من بابها».

حديث دوم: جناب ابن بابويه صدوق در من لا يحضره الفقيه، و جناب فيض در آخر وافى باب مواعظ امير المؤمنين عليه السلام‏[12] به نقل از من لا يحضر روايت فرموده‏اند، كه حضرت امير المؤمنين عليه السلام در وصيت به فرزندش محمد بن حنفيه رضى اللّه عنه فرمود:

«و عليك بتلاوة القرآن (بقرائة القرآن- نسخة) و العمل به و لزوم فرائضه و شرائعه و حلاله و حرامه و امره و نهيه و التهّجد به و تلاوته في ليلك و نهارك فإنه عهد من اللّه تعالى، الى خلقه، فهو واجب على كل مسلم أن ينظر في كل يوم في عهده و لو خمسين آية. و اعلم انّ درجات الجنة على عدد آيات القرآن فاذا كان يوم القيمة يقال لقارئ القرآن اقرأ و ارق فلا يكون في الجنة بعد النبيّين و الصديقين ارفع درجة منه»[13]

در حديث اول حضرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، فرمود: «من مدينه حكمتم» يعنى شهر دانشم و اين مدينه بهشت است، و تو اى على در اين بهشتى، حكيم ابوالقاسم فردوسى گويد:

كه من شهر علمم، عليّم در است‏   درست اين سخن قول پيغمبر است‏
 

چگونه كسى به بهشت راه مى‏يابد، و حال اين كه راه نمى‏يابد بدان مگر از در آن. بقول عارف سنائى‏

دو رونده چو اختر گردون‏   دو برادر چو موسى و هارون‏
هر دو يك در، ز يك صدف بودند   هر دو پيرايه شرف بودند
تا نه بگشاد علم حيدر در   ندهد سنت پيمبر بر
 

ولايت در بهشت است، ولايت زبان قرآنست، ولايت معيار و مكيال انسان‏سنج است، و ميزان تقويم و تقدير ارزشهاى انسانها است.

حكمت، آن علم محكم و استوار است كه دارنده حكمت صاحب علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين است، دانشش او را حكيم مى‏كند، محكم مى‏شود، ريشه‏دار مى‏گردد، «وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ»، «وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً».

«يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ»، قرآن حكيم است، ريشه‏دار است، محكم است،

از كوهها محكم‏تر و از كهكشانها بزرگتر و استوارتر است، كلام اللّه، قائم به حق است، پس جانى كه شهر علم شده است آن جان بهشت است.

اين يك حرف و يك اصل و كلامى كه از بطنان عرش وحى و رسالت و ولايت نازل شده است، و خلاصه آن اين كه: حكمت بهشت است، و جانى كه حكمت اندوخته است بهشت است، و مدينه حكمت است، و ولايت در اين بهشت است.

در حديث دوم، جناب وصىّ حضرت امير المؤمنين على عليه السلام، به فرزندش ابن حنفيّه وصيت مى‏كند و مى‏فرمايد: فرزندم، قرآن عهد خدا است، مبادا شب و روز بر تو بگذرد و به اين عهد الهى سرى نزنى و از عهد اللّه غافل بمانى. قرآن عهد اللّه است و از اين عهد اللّه غافل مباش، و بر هر مسلمان واجب است كه هر روز در عهد او بنگرد هرچند در پنجاه آيه. لاأقل شب و روزى پنجاه آيه را با نظر و تدبّر قرائت كند.

در ذيل حديث فرمود: فرزندم: بدان كه درجات بهشت بر عدد آيات قرآنست، و چون روز قيامت شود به قارى قرآن گفته مى‏شود بخوان و بالا برو، در بهشت بعد از نبيّين و صدّيقين كسى به حسب درجه برتر از قارى قرآن نيست.

گوهر معرفت آموز كه با خود ببرى‏   كه نصيب دگرانست نصاب زر و سيم‏
 

غرضم اين است كه اين دو حديث را كنار هم بگذاريم، تا در نتيجه به درجات بهشت و مائده‏هاى «مأدبة اللّه»، يعنى قرآن كريم، و اطوار و شئون ارتقا و اعتلاى نفس ناطقه انسانى، آشنا شويم. حديث اول فرمود: من مدينه حكمتم و حكمت بهشت است، پس جانى كه شهر حكمت است خود بهشت است. و حديث دوّم فرمود: درجات بهشت به عدد آيات قرآنست. و قرآن حكيم است پس بهشت است و آيات او حكمت‏اند، پس بهشت‏اند، پس درجات بهشت به عدد آيات قرآنند. حال هركس صحيفه وجود خود را مطالعه كند و به بيند تا چه پايه بهشت است.

قرآن نردبان معارف است، هركس از اين دستور استوار الهى، از اين منطق وحى، از اين مأدبة اللّه، به هر اندازه بهره برده است و درجات قرآن شده است، به همان اندازه انسان است و بهمان اندازه بهشتى؛ بلكه بهشت است، در روز قيامت به او مى‏گويند: اقرأ و ارق.

درجات، اشاره به صعود انسان دارد، انسان كه بالا مى‏رود درجات را مى‏پيمايد، دركات در مقابل درجات است كه به سقوط و هبوط انسان اشاره دارد، انسان كه پائين مى‏آيد دركات را طى مى‏كند، لذا جهنم را دركات است.

خداوند سبحان، انسان را كه در قرآن بالا مى‏برد، درجات تعبير مى‏كند «وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ»[14] «هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ»[15] «فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى‏»[16] و فرمود: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ»[17]

عدد آيات قرآن چندتا است، كه درجات بهشت به عدد آيات قرآنست؟

قرآن يكصد و چهارده سوره است و آيات آن را شش هزار و ششصد و اندى گفته‏اند. و لكن قرآن را عوالم است، يك عالم آن قرآن كتبى است، و آن همين قرآنست كه بر روى دست مى‏گيريم و مى‏گشائيم و با زبان و دهن و صوت و لفظ اينجا، يعنى عالم مادّه و نشأه عنصرى قرائت مى‏كنيم، و چون صورتى در زير دارد، آنچه در بالاستى، همانطور كه هر ذره را عوالم است كه:

«إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ»[18] آن قرآنى كه كتاب مكنون است در لوح محفوظ است: «لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»[19] آن قرآنى است كه از مقام شامخ اسماء و صفات الهى از خزائن ربوبى از ملكوت عالم تنزل پيدا كرده تا به‏

صورت كتب درآمده است. امير المؤمنين عليه السلام فرموده است: «و اعلم أنّ لكل ظاهر باطنا على مثاله»[20] اين قرآن كتبى، صورت كتبيه انسان كامل است، و آن قرآن عينى، صورت عينيه انسان كامل است.

قرائت هم در هر نشأه صورتى دارد، قرائت اين نشأه با اين لب و دهن است، و مطابق عوالم و نشئات قرائتها تفاوت دارد. شما در بيدارى كه حرف مى‏زنيد طورى است، و در عالم خواب كه با آن بدن برزخى حرف مى‏زنيد طور ديگر است، آن دهن كارى به اين دهن ندارد، آن گويا است و اين بسته و خاموش، بقول ملّاى رومى در دفتر سوم مثنوى در بيان اين كه تن روح را چون لباسى است، و اين دست آستين دست روح است، و اين پاى موزه پاى روح:

تا بدانى كه تن آمد چون لبيس‏   رو بجو لا بس لباسى را مليس‏
روح را توحيد اللّه خوشتر است‏   غير ظاهر دست و پاى ديگر است‏
دست و پا در خواب بينى ايتلاف‏   آن حقيقت دان مدانش از گزاف‏
آن توئى كه بى‏بدن دارى بدن‏   پس مترس از جسم، جان بيرون شدن‏
روح دارد بى‏بدن بس كاروبار   مرغ باشد در قفس بس بى‏قرار
باش تا مرغ از قفس آيد برون‏   تا ببينى هفت چرخ او را زبون‏
 

و از مرحله عالم خواب هم بالاتر برويم و به باطن عالم نزديكتر بشويم، و هكذا، هرچه به عالم بالاتر و عالى و اعلى ارتقا و اعتلاء به‏يابيم، آيات قرآنى و قرائتها و بدنها و حرفها و درجات تفاوت دارند و تفاوت به كمال و اكمل و تمام و اتم است، همانطور كه امام باقر علوم نبيّين فرموده است: «اللّهم إنّي اسألك من كلماتك بأتمها و كلّ كلماتك تامّة، اللّهم إنّي اسألك بكلماتك كلّها».

از معلم اوّل ارسطو منقول است كه: «الانسان العقلي فيه جميع الاعضاء

التّي في الانسان الحسّى على وجه لائق به»[21] و اين كلامى كامل و سخنى سخت استوار است.

به مثل اين تفاوت را مانند تفاوت مرتبه بدن و روح به‏بينيد، كه بدن مرتبه نازله نفس است يعنى بدن نفس متمثل و روح متجسّد است.

پرتو روح است نطق و چشم و گوش‏   پرتو آتش بود در آب جوش‏
 

همانطور كه پرتو آتش را در آب ملاحظه مى‏فرمائيد، پرتو روح را در بدن به بينيد، اگر چشم مى‏بيند يعنى روح، اگر دست مى‏جنبد يعنى روح، اگر زبان مى‏گويد يعنى روح، و هكذا، زيرا كه انسان هويّت واحدة ذات اطوار متعدده است.

فرمود در قيامت به قارى قرآن مى‏گويند اقرأ و ارق، بخوان و بالا برو به هر مرتبه قرآن كه رسيدى توقف نكن، بخوان و بالاتر برو كه خبرهائى است. در هيچ مرحله قرآن توقف نكن، نگو كه به قلّه شامخ معرفت رسيدم.

غريق بحر وحدت را از ساحل از چه مى‏پرسى‏   كه اين دريا ندارد ساحل اى ناديده روشنها
 

آن كسى كه براى اين اقيانوس عظيم الهى ساحل مى‏پندارد، در محفل روشنها ننشسته، و از سخن دانايان و زبان‏فهمان حرف نشنيده، و به اسرار آيات قرآنى پى نبرده است، در اين دريا غواصّى نكرده است. همانطورى كه دار هستى را نهايت نيست، فعل خداوند را نهايت نيست، كلام خداوند را نهايت نيست. كلام هركس به فراخور عظمت وجودى اوست. قلم هركس به اندازه سعه وجودى او است. هركس حرفى مى‏زند، كتابى تأليف مى‏كند، خلاصه، مطلقا آثار وجودى هركس معرّف مايه و پايه و قدر و اندازه عظمت وجوديش است.

 

كاسه چينى كه صدا مى‏كند   خود صفت خويش ادا مى‏كند
 

غرض، اين كه همانطور كه خداوند سبحان، وجودى غير متناهى است، آثار او، كلمات او، كتاب او، غير متناهى است، كه كتاب اللّه است، اين كتاب حدّ توقف ندارد كه در آن حدّ به‏ايستيم و بگوئيم، به منتهى رسيديم، بلكه اقرأ و ارق بخوان و بالاتر برو. در حديث آمد كه: «انّ للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الى سبعة ابطن»، و في رواية، «الى سبعين بطنا» عارف رومى در اين معنى مى‏گويد:

حرف قرآن را مدان كه ظاهر است‏   زير ظاهر باطنى هم قاهر است‏
زير آن باطن يكى بطن دگر   خيره گردد اندر او فكر و نظر
زير آن باطن، يكى بطن سوم‏   كه در او گردد خردها جمله گم‏
بطن چارم از نبى خود كس نديد   جز خداى بى‏نظير بى‏نديد
همچنين تا هفت بطن اى بوالكرم‏   مى‏شمر تو زين حديث معتصم‏
تو ز قرآن اى پسر ظاهر مبين‏   ديو آدم را نبيند غير طين‏
ظاهر قرآن چو شخص آدمى است‏   كه نقوشش ظاهر و جانش خفى است‏
مرد را صد سال عمّ و خال او   يكسر موئى نبيند حال او
 

يك كتاب را باز مى‏كنيد، مى‏بينيد اين كتابى نيست كه آدم آنطور يك روزنامه را مى‏خواند، آن را مطالعه كند، اين كتاب خلوت و وحدت مى‏خواهد، اين كتاب كار را تا بدانجا مى‏كشاند، كه تك‏تك ساعت مزاحمش است، اين كتاب يواش يواش او را از اجتماع بكنار مى‏كشاند، تا مى‏رود به جائى كه مى‏خواهد خودش باشد و خودش، حتى اگر افكار درونى از گوشه و كنار برايش پيش بيايد آنها را طرد مى‏كند تا تجمّع حواس پيدا كند، و تمام تعلقات را از خود القاء مى‏كند، و اسقاط مى‏نمايد تا صافى و خالص بشود خودش، و يك توحّد روحانى پيدا كند، كه بتواند آن كتاب را بفهمد و دريابد، چنين كتابى را مى‏گوييم كتاب سنگينى است در فهم آن استاد و ارشاد و درس و بحث، و فكر و تدبّر و تأمل لازم است.

خداوند سبحان فرمود: «إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا»[22] اين قول ثقيل قرآن عظيم است، اين كلام الهى، قول ثقيلى است كه‏ «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»،[23] و لكن انسان آن را حمل كرده است، اين قول ثقيل، همان مأدبة اللّه است كه ما را دعوت بدان فرموده‏اند، اين همان سفره پر بركت الهى است كه ما را بسوى آن خوانده‏اند. اگر بنده و جنابعالى اين لياقت را نداشته بوديم كه در كنار اين سفره بيائيم و از غذاها روحانى آن بهره برداريم و نيروى روحى بگيريم و رشد عقلى تحصيل نمائيم و استكمال وجودى پيدا كنيم، يعنى به اخلاق ملكوتى متخلق شويم و به اوصاف الهى متصف گرديم، ما را بدان دعوت نمى‏فرمودند، و اين سفره را براى ما مهيّا نمى‏فرمودند. اين كتاب براى ما نازل شده است، اين سفره خوراك من و شما است:

تا خيال و فكر خوش بر وى زند   فكر شيرين مرد را فربه كند
جانور فربه شود، ليك از علف‏   آدمى فربه ز عزّ است و شرف‏
آدمى فربه شود از راه گوش‏   جانور فربه شود از حلق و نوش‏
 

گوش انسان دهان جان او است، از اين دهان مى‏توانيم اين كتاب را تحصيل كنيم، و اين قول ثقيل را حمل نمائيم و به اسرار آن برسيم. و به هرجا كه رسيده‏ايد اين كتاب شما را بالا مى‏برد. يك آيه براى يك شخص روزنه‏اى است، همان آيه براى شخص ديگر دروازه‏ايست، و براى ديگرى جهانى، و براى ديگرى جهان‏هائى، تا بينش و قابليت و قوه هاضمه كسانى كه در كنار اين سفره نشسته‏اند چه اندازه باشد.

سفره پهن است و قابليت و استعداد هم به جنابعالى داده‏اند:

 

اى دل بكوى دوست گذارى نمى‏كنى‏   اسباب جمع دارى و كارى نمى‏كنى‏
 

و شما را دعوت هم فرموده‏اند، و دست رد بسينه كسى نمى‏زنند، و كبر و ناز و حاجب و دربان هم در اين درگاه نيست بلكه ناز شما را هم مى‏كشند، و بقول كمال اصفهانى:

بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست‏   در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته‏
 

اين ضيافتخانه خدا، نوالش همواره وقف عام است، خوان انداخته است و صلا هم در داده‏اند، چه كسى از روى صدق گفت آمدم و به مقصد نرسيد.

به مجاز اين سخن نمى‏گويم‏   به حقيقت نگفته‏اى اللّه‏
 

يكى از تعبيرات جانانه و دلنشين و شيرين قرآن، اين است كه از زبان سفير كبيرش حضرت خاتم صلى اللّه عليه و آله و سلم، خطاب و دعوت به صورت تعالوا است. «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ»[24]

و همچنين آيات چند ديگر. عرب وقتى به كسى بگويد بيا، موارد گفتن بيا، گوناگون است. آمرى كه مى‏گويد بيا، ممكن است در پايين بوده باشد و طرف مخاطب او در بالا و بلندى، اينجا به او مى‏گويد «انزل» يعنى پائين بيا. و اگر چنانچه به عكس باشد، يعنى آمر در بلندى قرار گرفته باشد و مخاطب در پستى، اينجا مى‏گويد: «تعال» يعنى بالا بيا.

بما بصورت جمع خطاب فرموده است: تعالوا. مرا كه پيغمبر شما هستم به بينيد و بالا بيائيد. من در مقامى هستم، در يك قله شامخى قرار گرفتم، در يك مقام قرب الهى واقع شدم، شما را كه در حضيض مى‏بينم و در آن حدّ و وضع مشاهده مى‏كنم، بشما خطاب مى‏كنم تعالوا، مرا به‏بينيد و بالا بيائيد.

 

فى السّماء رزقكم بشنيده‏اى‏   اندر اين پستى چه بر چفسيده‏اى‏
ترس و نوميديت دان آواز غول‏   مى‏كشد گوش تو تا قعر سفول‏
هر ندائى كه ترا بالا كشد   آن ندائى دان كه از بالا رسد
هر ندائى كه ترا حرص آورد   بانگ گرگى دان كه او مردم درد
اين بلندى نيست از روى مكان‏   اين بلنديهاست سوى عقل و جان‏
بانگ مى‏آيد كه اى طالب بيا   جود محتاج گدايان چون گدا
جود محتاج است و خواهد طالبى‏   آنچنانكه توبه خواهد تائبى‏
 

بالا بيائيد كه خداوند سبحان فياض على الاطلاق است و قابليت و استعداد هم به شما داده است، و كتاب بى‏نهايت قرآن حكيم را كه حافل تمام حكم و معارف، و شامل جميع كلمات نوريه وجوديه است، غذاى جان شما قرار داده است.

چنانكه عرض كرده‏ايم، شرط يافتن توحّد روحانى، بدست آوردن است.

اين توحّد، قطع از تعلقاتست، كه طهارت مى‏آورد و به انسان بينش مى‏دهد، آدمى را روشن و بيدار مى‏نمايد. هر اندازه انسان به ماده گرايش پيدا كرد، به همان اندازه محجوب و مهجور و از حقيقت دور است و در صيد و شكارش عاجز است. و هر اندازه كه از رنگ تعلقات بدر آمد به همان اندازه صفا و نشاط مى‏يابد.

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود   ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است‏
 

يكى از بركات نماز، اين است كه انسان را از تعلقات دنيوى اعراض مى‏دهد و به ملكوت عالم مى‏كشاند كه رسول اللّه «ص» فرمود: «انّ المصلّي يتاجي ربّه.»

در شرح حال شيخ رئيس به تاريخ ابن خلّكان رجوع به فرمائيد: «و كان اذا اشكلت عليه مسألة توضّأ و قصد المسجد الجامع و صلّى و دعا اللّه عز و جلّ ان يسهّلها عليه و يفتح مغلقها له.» يعنى چون بر بو على سينا مسأله مشكلى پيش مى‏آمد، برمى‏خاست و وضو مى‏ساخت و قصد مسجد جامع مى‏كرد و نماز مى‏گذارد و خدا را مى‏خواند، كه آن مسأله مشكل را بر وى آسان كند و آن بسته و پوشيده را برويش بگشايد.

انسان بر اثر اعراض از تعلقات اين نشأه، و تصفيه خاطر، و توجيه نفس ناطقه به ملكوت عالم، بهتر و زودتر به حقيقت مطلوبش دست مى‏يابد.

علم و عمل على التحقيق جوهرند نه عرض، بلكه فوق مقوله‏اند. و انسان سازند، انسان به علم و عمل ارتقاء وجودى مى‏يابد، و هركس بدان پايه كه علم آموخته و عمل اندوخته، به همان اندازه انسان است و قدر و قيمت دارد.

به هر اندازه كه واجد آيات قرآنى شده است، به همان اندازه حكيم است و بهشت است و به هر اندازه كه به اسماء و صفات الهى آگاهى يافت، البته نه آگاهى مفهومى، بلكه حقايق آنها را دارا شد، بهمان اندازه متخلق به اخلاق ربوبى است. قرآن كريم فرمود. «إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ»[25] و فرمود: «جَزاءً وِفاقاً»[26] و فرمود: «وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».[27]

پس قيامت همه قيام كرده است، و حساب همه رسيده، و نامه اعمال همه بدست آنان داده شده است.

آگاهى مفهومى چندان كارى نمى‏رسد، من مى‏دانم مثلا فلان نوع حلوا را چگونه بايد پخت، آرد و روغنش چه‏قدر، آب و عسلش چه‏قدر. اما حلوا را نچشيده‏ام و آن لذتى را كه خورنده حلوا ادراك كرده است، من ندارم، به حلوا حلوا دهن شيرين نمى‏شود، تا نچشى ندانى.

دانائى مفهومى غير از دارائى ذوقى و شهودى است. اين سخن در لذت، در آلم هم‏چنين است، آنكه دندانش درد گرفت و به «دندان پزشك» رجوع كرده است، پزشك، مفهوم درد را ادراك مى‏كند، نه خود درد را، آن كه درد دارد، مى‏داند درد چيست. به قول حكيم سنائى در حديقه:

 

آن شنيدى كه رفت نادانى‏   بعيادت به درد دندانى‏
گفت باد است زان مباش غمين‏   گفت آرى، ولى به نزد تو اين‏
بر من اين درد كوه پولاد است‏   چون توئى بيخبر تو را باد است‏
 

غرض اين كه بايد معانى واقعى اسماء و صفات الهى را دارا شد، و آن كه به عرض رسانده‏ام، هركس بدان پايه كه دارا است بهمان اندازه انسان است، و به همان اندازه قدر و قيمت دارد، و بهمان اندازه قرآن و بهشتى بلكه بهشت است، اين دارائى است.

انسان بر اثر اين دارائى، ولايت تكوينى بدست مى‏آورد، و چنان قدرت وجودى پيدا مى‏كند كه تصرّف در ماده كائنات مى‏نمايد، و خودش بهشت‏آفرين مى‏شود، چون مظهر تام اسماء و صفات الهى مى‏گردد.

مى‏بينيد كه انسان كامل، حرف بهشت را نمى‏زند بلكه بهشت‏آفرين را طلب مى‏كند اگر بهشت شيرين است، بهشت آفرين شيرين‏تر است.

اين كلام سيد الاوصياء امير المؤمنين على عليه السلام، است: «ما عبدتك خوفا من نارك، و لا طمعا في جنتك، بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك» ترا از بيم آتش و به اميد بهشت پرستش نمى‏كنم؛ بلكه ترا شايسته پرستش يافتم و پرستش مى‏كنم. بقول شيخ بهائى در نان و حلوا:

نان و حلوا چيست اى نيكو سرشت‏   اين عبادتهاى تو بهر بهشت‏
نزد اهل دين بود دين كاستن‏   در عبادت مزد از حق خواستن‏
رو حديث ما عبدتك اى فقير   از كلام شاه مردان ياد گير
چشم بر اجر عمل از كورى است‏   طاعت از بهر عمل مزدورى است‏
 

و در نهج‏البلاغه آمده است كه: «انّ قوما عبدوا اللّه رغبة فتلك عبادة التجّار، و انّ قوما عبدوا اللّه رهبة فتلك عبادة العبيد، و انّ قوما عبدوا اللّه شكرا فتلك عبادة الأحرار».

[28]

احرار از بندگى لذت مى‏برند، از سبحان ربى الأعلى و بحمده گفتن، لذت مى‏برند، از خلوتها و وحدتهايشان لذت مى‏برند، از فكرها و توجّه‏ها و سير و سلوك معنوى و از شهود عرفانى و ذوقى و وجدانيشان لذت مى‏برند.

هر يك از ما بمنزله جدولها و كانالها و نهرهائى است، كه به درياى بيكران هستى متصل است؛ بلكه از آنجا منشعب است اين نهرها بايد لاى روبى و پاك شوند. اگر مى‏بينيد آب جدولى زلال و صاف نيست، طعم و بوى و رنگ بد دارد از اين جدول است، از اين كانال است. وقتى آب به كانال آمده است رنگ گرفته است. مثل بارانى كه مى‏بارد، صاف و زلال و شيرين، نازل مى‏شود، اما وقتى به زمين رسيد، با گلها و لاى و لجنها و با گياهها و اماكن آميخته شد و حشر پيدا كرد و الفت يافت، بر اثر اين الفت و معاشرتش به رنگ آن خاك و آن نهر و آن گياه درمى‏آيد.

مثلا اگر زمين شوره‏زار است، مى‏بينيم آب باران شيرين شور شده است.

و اگر زمين رنگى دارد و اگر گياهى طعمى دارد، بدان رنگ و بدان طعم در آمده است و الّا خود آب صاف و زلال بزمين آمده است.

در باب دهم «مصباح الشريعه»، آمده است كه: «و لتكن صفوتك مع اللّه تعالى في جميع طاعاتك كصفوة الماء حين انزله من السماء» يعنى صفاى تو با خداى تعالى در همه طاعات تو مانند صفاى آب باشد، زمانى‏كه خداوند آنرا از آسمان فرومى‏بارد.

اين اشخاص و افراد مثل اين كانالها هستند، آنچه كه از خداوند است همه صاف و زلال است، او آنچه را كه مى‏دهد، همه طاهر و پاك است، ما بد پيوند مى‏دهيم، ما بد تلفيق مى‏كنيم، در ما رنگ مى‏گيرد: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها»[29] اين آب منزل از آسمان، چون به اين واديها رسيد، مقدار و حدّ پيدا مى‏كند، رنگ مى‏گيرد.

بارى سخن در اين بود كه انسان آگاه عبادت را براى طلب بهشت و دورى از دوزخ انجام نمى‏دهد:

چونكه اندر هر دو عالم يار مى‏بايد مرا   با بهشت و دوزخ و با حور و با غلمان چكار
 

عبادت آن لذت روحانى است كه انسان در تعلقش، بلكه فوق مقام تعقل در شهودش مى‏يابد. انسان كامل و آگاه چرا خودش را به لذايذ ناپايدار محدود و مقيد كند؟ او چرا بدنبال لذت أبدى جاويدانى غير متناهى نبوده باشد؟

عارف ربّانى ملا عبد الصمد همدانى، در بحر المعارف از كتاب «فردوس العارفين» نقل كرده است كه قال امير المؤمنين عليه السلام: «العارف اذا خرج من الدنيا لم يجده السائق و الشهيد في القيامة، و لا رضوان الجنة في الجنة، و لا مالك النار في النار؛ قيل: و اين يقعد العارف؟ قال عليه السلام: «في مقعد صدق عند مليك مقتدر».

حضرت وصىّ، امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «عارف كه از دنيا بدر رفت، سائق و شهيد او را در قيامت نمى‏يابند، و رضوان جنّت او را در جنّت نمى‏يابد، و مالك نار او را در نار نمى‏يابد؛ يكى عرض كرد پس عارف در كجا است؟ امام فرمود او در نزد خدايش است.

عارف همواره نه در آسمان است و نه در زمين، نه در بهشت و نه در دوزخ، او پيش آسمان‏آفرين، و بهشت‏آفرين است:

چرا زاهد اندر هواى بهشت است‏   چرا بى‏خبر از بهشت‏آفرين است‏
 

سبحان اللّه، انسان چه‏قدر اعتلاى مقام پيدا مى‏كند كه با خدايش هم‏نشين مى‏گردد، و چه‏قدر انحطاط مى‏يابد كه از انعام و بهائم پست‏تر مى‏شود: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ».

در اين موضوع مطلبى از ابن مسكويه در كتاب اخلاقى «طهارة الاعراق» به عرض برسانيم. الحمد للّه، محفل عرشى، و حافل ارباب فضل و

دانشجويان و بزرگان اهل علم و كمال مى‏باشد، مى‏دانيد كه «اخلاق ناصرى» ترجمه «طهارة الأعراق» ابن مسكويه مى‏باشد، كه محقق خواجه نصير الدين طوسى از عربى بفارسى ترجمه كرده است و مرحوم سيد صالح خلخالى، كه شاگرد ارشد حكيم الهى ميرزا ابو الحسن جلوه بود و شرح حال او در مآثر و آثار فاضل نراغى آمده است، در شرح مناقب، منسوب به شيخ محيى الدين عربى گويد: (ص 67 چاپ سنگى): كتاب «طهارة الاعراق» افلاطون الهى را ابو على مسكويه از زبان يونانى بعربى ترجمه نمود و سلطان الحكماء محمد بن حسن نصير الدين طوسى آن را از زبان تازى بپارسى درآورد و به اخلاق ناصرى موسوم كرد[30].

غرض اين كه ابو على احمد بن مسكويه گويد: «جوهر انسانى را فعل خاصى است، كه هيچ موجودى با وى در آن شركت ندارد، و او اشرف موجودات عالم ما است، پس اگر افعال خاص به او، از او صادر نشود به مثل چنانست كه فعل فرس بكمال از او صادر نشود، و كمال اسب اين است كه سوارى خوبى براى انسان باشد، و چون از اين فعل و كمال سقوط كند، همسر حمار گردد، بر وى پالان نهند و او را بار كشند».

و يا سيف كه او را فعلى خاصى است كه كمال او در آنست، و چون شمشير از كمالش بيفتد نعل چارپا گردد.

بارى، شمشير پولادين تا به كمالش است، لايق دست دلاوران است، داراى غلافى گرانقدر است، بر كمر يك سلحشور جنگ‏آور بسته است و چه‏قدر قدر و قيمت دارد، حالا اگر اين شمشير از كمال خود ساقط شود، او را موريانه خورد و زنگ زد و فاسد شد، پاره فلزى است، كه به كنارى انداخته مى‏شود تا در دست يك آهنگر عادى مى‏افتد و نعل چارپائى مى‏شود، به‏بين از كجا به كجا رسيده است: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ‏

أَسْفَلَ سافِلِينَ»[31].

انسان وقتى به پستى گرائيده، پستى عجيب مى‏شود، از هر حيوانى درنده‏تر و پليدتر مى‏گردد، همين كه مى‏بيند اين اشباه رجالى، كه دم از تمدن مى‏زنند، از جان اهل توحيد چه مى‏خواهند؟ از اين آدمكشيها و دغلبازيها و دروغ‏پردازيها چه مى‏خواهند؟ از يك طرف سنگ حقوق بشر را بر سينه مى‏زنند، از طرف ديگر با بشر اهل توحيد و قرآن، و طرفدار منطق وحى و ملتها و كشورهاى مستضعف اين‏طور رفتار مى‏كنند. اين‏قدر انسان پست مى‏شود؟!

طرفدار حقوق بشر، قرآنست كه منطق وحى است، شما ملّت مسلمان به حق قيام كرده‏ايد كه هدف مقدّس شما إعلاى منطق وحى است. امروز در روى زمين جز كشور جمهورى اسلامى كشورى ايران ادعاى طرفدارى حقوق بشر بنمايد دروغ گفته است، به دين خدا افتراء بسته است، چيزى كه عيانست چه حاجت به بيانست.

بفرمائيد حساب برسيم، چه خوب است مرد حساب باشيم، يكى از خطبه‏هاى نهج‏البلاغه، آن خطبه‏ايست كه در آن داستان «حديده محماة» است كه خطبه دويست و بيست و دو نهج‏البلاغه است. اين خطبه شريف، يك رشته كلمات امير كلام عليه السلام، در غايت ارتباط و انسجام در پيرامون يك موضوع است.

فرمود: «سوگند بخدا، اگر در حال بيدارى بر خار سعدان شب به روز آورم، و در حال دست و گردن بسته در غلها كشيده شوم، نزد من دوست‏تر است از اين كه خدا و پيامبرش را در روز رستاخيز بنگرم، در حالى كه به بنده‏اى ستمكار، و كالائى را بزور ستاننده باشم. چگونه ستم كنم احدى را براى نفسى كه شتابان به سوى پوسيدن و كهنه شدن بازگشت مى‏كند! و مدّت حلول آن در خاك دراز است.

سوگند به خدا، عقيل را ديدم كه بى‏چيز بوده است- عقيل برادر آنجناب بود- تا آنكه از من يك من از گندم شما درخواست كرده است. و كودكانش را ديدم از تهيدستى رخساره‏شان نيلگون بود، چند بار بنزد من آمد و همان گفتار را تكرار و تأكيد مى‏نمود، بسوى او گوش فرا داشتم، گمان برد كه من دينم را به او مى‏فروشم، و راه خودم را ترك مى‏گويم و در پى وى مى‏روم، پس پاره آهنى را گرم كردم و او را به بدنش نزديك گردانيدم تا بدان عبرت گيرد، پس چون شتر گر گرفته، از رنج آن ناله برآورد و نزديك بود كه از آن پاره‏آهن بسوزد، بدو گفتم اى عقيل: زنان گم كرده فرزند ترا كم بينند آيا از پاره آهنى كه انسانى آنرا براى بازى خود گرم كرده است ناله مى‏كنى، و مرا به آتشى كه خداوند جبّار براى خشم خود برافروخت مى‏كشانى. آيا تو از رنج اين آهن سوزان ناله مى‏كنى و من از زبانه آتش جبّار ناله نكنم؟!»

«شگفت‏تر از امر عقيل اين كه كسى در شب با پيچيده‏اى در ظرفش و سرشته‏اى- هديه و حلوائى- نزد ما آمد، كه ناخوش داشتم آن را چنانكه گوئى با آب دهن مار، يا قى كرده مار سرشته بود، بدو گفتم اين صله است يا زكوة يا صدقه است، پس آن بر ما اهل بيت حرام شده است؟ گفت نه اين است و نه آن، هديه‏ايست، گفتم: چشم مادران برايت گريان باد آيا از دين خدا نزدم آمدى تا مرا فريب دهى؟ آيا خبط دماغ گرفته‏اى، يا ديوانه‏اى جنّ‏زده‏اى، يا بيهوده مى‏گوئى».

«سوگند به خدا اگر هفت اقليم را با آنچه كه در زير افلاك آنها است به من دهند تا خدا را درباره مورى عصيان ورزم، كه پوست دانه جوى را از او بربايم، اين كار را نمى‏كنم. و هر آينه، دنياى شما در نزد من از برگى در دهان ملخى كه آن را جاييده است و خورد كرده است خوارتر است. على را با نعمتى كه فنا پذيرد، و لذتى كه بقا را نشايد چكار؟ پناه مى‏بريم به خدا از خواب بودن و بيهوشى عقل و از زشتى لغزش، و به او يارى مى‏جوييم».

حالا انصاف بدهيد و به‏فرمائيد، كه طرفدار حقوق بشر چه كسى است و چه مذهب و آيينى است؟ اين كه با برادرش آنهم در مقابل خواستن يك من‏

گندم از بيت المال مسلمين، و آنهم برادرى كه در آن حال هر دو چشم را از دست داده بود، نابينا بود و بچه‏هايش آشفته و دگرگون، آنچنان رفتار مى‏كند، طرفدار حقوق بشر است؛ يا اين درنده‏هائى كه آنهمه شهرها و خانه‏ها را شب و روز ويران مى‏كنند و به آتش مى‏كشانند و پيران و كودكان و مردم بى‏دفاع را مى‏كشند و اين همه بيدادگرى مى‏نمايند؟

آن مردك چرا هديه و حلوا را در شب آورده است؟ چرا در روز نياورده است، چرا تا امروز كه امير المؤمنين عليه السلام، بر سر كار نبود و به ظاهر خليفه مسلمانها محسوب نمى‏شد نياورده است و حالا آورده است؟ اين حلوا بو دارد، اين حلوا صله است يعنى وسيله و دست‏آويزى براى رسيدن به هدفى شيطانى است، اين حلوا در پيش چشم توحيد على، از قى كرده دهان مار ناگوارتر و خوارتر است.

برو اين دانه بر مرغى دگر نه‏   كه عنقا را بلند است آشيانه‏
 

اين يك انسان ملكوتى است، اين يك انسان كامل است، اين يك انسان حقيقى است، كه سوگند به خدا ياد مى‏كند اگر هفت اقليم با آنچه در تحت افلاك آنها است بدو دهند كه پوست جوى را از دهن مورى بدر آورد، چنين كار نمى‏كند.

سيه اندرون باشد و سنگدل‏   كه خواهد كه مورى شود تنگدل‏
 

اين انسان كامل در تمام ابعاد شئون انسانى «مثل أعلى» است. ما تابع اين انسانيم، ما در خطّ و فرمان چنين انسانيم، كه خود انسان است و انسان سازنده و تشكيل‏دهنده «مدينه فاضله»، و منطق او وحى الهى است و دستور العمل او صادر از خداوند سبحان است.

منطق رهبران الهى ما در دست همگان است، ديگران بهتر از اين دارند، بسم اللّه بفرمايند ارائه بدهند. در عالم به غير از قرآن منطق وحى در جائى نشان دارند، كتاب ديگرى سراغ دارند، معرفى كنند.

جوامع روائى ما از نهج‏البلاغه و صحيفه سجاديه و بحار و كافى و ديگر اصول و مسندهاى اسلامى، همه از شئون و شعوب قرآنند و به يك معنى قرآن متنزل‏اند، ديگران بهتر از اينها دارند، بفرمايند. ما كه هرچه بيشتر گشتيم كمتر يافتيم. اوستايشان را ديده‏ايم، عهد عتيق و عهد جديدشان را خوانده‏ايم حرفهاى بودا را هم ديده‏ايم، تلموتشان را نيز زير و رو كرده‏ايم، و از هرجا چيزى سراغ گرفته‏ايم، به دنبالش رفته‏ايم و كتابهائى تحصيل كرده‏ايم، و لكن بدون تعصّب، بلكه از روى معيار عقل و ميزان فهم و درايت و فحص و بحث بتحقيق عرض مى‏شود:

به حسن و خلق و وفا كس به يار ما نرسد   ترا در اين سخن، انكار كار ما نرسد
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده‏اند   كسى به حسن و ملاحت، به يار ما نرسد
هزار نقش برآيد ز كلك صنع و يكى‏   بدلپذيرى نقش نگار ما نرسد
هزار نقد ببازار كائنات آرند   يكى بسكّه صاحب عيار ما نرسد
 

امروز كشورها، همه با يكديگر مرتبطاند و از كتابخانه‏ها اطلاع دارند، فهرست‏ها در دست همه است و اهل كتاب بخوبى از كتابها باخبرند، اين مطلب چيز پوشيده‏اى نيست كه ما امروز به خواهيم به گزاف يا به تعصّب مذهبى حرفى بزنيم، كتابى در روى زمين غير از قرآن و روايات صادر از اهل بيت طهارت و عصمت و وحى، وجود ندارد. نسبت ديگر دفترها به صحيفه آلهيه قرآن مجيد نسبت و قياس سها با شمس است.

گفتن بر خورشيد كه من چشمه نورم‏   دانند بزرگان كه سزاوار سها نيست‏
 

كجا ستاره سها در مقابل آفتاب عالمتاب مى‏تواند بگويد مرا نور است.

آنجا كه كتاب و كتابخانه هست و خبرى از كتاب مى‏دهد از اشراق و اشراف قرآن و جوامع روائى قرآنست.

اين كتاب آسمانى ما، اين رهبران آسمانى ما، اين جوامع روائى منطق اولياى دين ما. متاع دين ما معلوم و مكشوف است در دسترس همه است،

ديگران بهتر از اين دارند بياورند.

ما در خط و در مسير اين قرآن و اين على و اوصياى او هستيم و آنان را در امور دنيا و آخرت، امام خودمان مى‏دانيم اگر كامل‏تر از آنها نشان داريد معرفى بفرمائيد.

امام يعنى مقتداء، پيشوا، امام يعنى سرمشق كه بايد به وزان او رفتار كنى، تا بكمال انسانى برسى و انسان بالفعل بشوى.

امام به زبان خود امام، ميزان الهى است، يعنى معيار و ترازوى عدل حق كه ديگران بايد با اين ترازو سنجيده شوند تا مقدار انسانيت هريك معلوم گردد، ترازوى انسان‏سنج، انسان كامل است، نه ديگر ترازوها:

بهر توزين كدو و كلم است اين ميزان‏   بهر توزين تو، زين شاكله ميزان نبود
 

اين سخن ما، ديگران بهتر دارند بفرمايند.

افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته‏   دهقان مصيبت زده را خواب گرفته‏
 

ما خير و سعادت مردم را مى‏خواهيم. ما مى‏خواهيم كه نفوس مستعدّه به كمال انسانيشان برسند. ما مى‏خواهيم بيايند در كنار اين سفره الهى، لقمه‏ها بردارند و صاحب مدينه فاضله گردند و بسعادت ابديشان نائل آيند. ما حيات و سعادت هميشگى ايشان را مى‏خواهيم و آنها در پى كشتن ما هستند، به‏بين تفاوت ره از كجاست تا بكجا.

هيچ پيغمبرى براى آدم‏كشى نيامده است، هيچ پيغمبر و امامى افتتاح به جنگ نكرده است، در هيچ كتابى سراغ نداريد كه پيغمبرى و وصى پيغمبرى در غزوه‏اى افتتاح به جنگ كرده باشد. آنها كه سر جنگ با مردم ندارند، آنها براى احياى نفوس بشر آمده‏اند، آنها فرموده‏اند: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً.»[32] امير المؤمنين عليه السلام، فرمود:

«انبياء براى روشن كردن چراغ عقول مردم آمدند». اين دنيازده‏هاى بى عقل‏اند كه دارند با منطق انبياء مى‏جنگند، دست به ترور كردن مى‏زنند. اين سوداى خامى است كه در سر مى‏پزند و هرگز به آرزويشان نمى‏رسند. اگر نمرود و فرعون و ابولهب و يزيد و امثال آنان به آرزويشان رسيده‏اند، اين صدّاميان و گروهكهاى دغل هم خواهند رسيد.

عرض كرديم، كه مأدبه، يعنى سفره كه قرآن مأدبة اللّه است. و معناى ديگر مأدبه، يعنى دستورالعملى ادب‏آموز و ادب‏كننده. بايد ادب را معنى كنيم، و جمله‏اى راجع به تعليم در كلام جناب امير عليه السلام به كميل، كه دانشمندان را كشاورز معرفى فرمود، و راجع به ظرف علم فرمايشى دارد كه در نحوه تكامل نفوس و تحصيل علوم و افاضه معارف و نحوه افاضه بايد اشارتى بنمائيم. و هم‏چنين در اين كه علم و عمل جوهرند و انسان سازند، بايد بطور خلاصه عرائضى تقديم شود كه به جلسه ديگر موكول مى‏گردد، اينك وقت ما تمام شده است، و اينطور است، فرمودند: الوقت سيف صارم، زمان بسرعت مى‏گذرد،

روزها گر رفت گور و باك نيست‏   تو بمان اى آنكه چون تو پاك نيست‏
 

اين وقتها را بايد خيلى مغتنم بشماريم، امير المؤمنين عليه السلام، فرمود: «همينطور كه روزها از شما مى‏گيرند، شما هم سعى كنيد از آنها بگيريد»، يعنى امروز كه از شما گرفته مى‏شود و از اقامت زمانى شما كاسته مى‏گردد، شما هم سعى كنيد در اين روز حقيقتى و معرفتى و كمالى تحصيل كنيد و بهتر از روز پيش بوده باشيد. خداوند متعال همه را عاقبت به خير بفرمايد.

و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.

 

[1] ( 1). آل عمران/ 100.

[2] ( 1). ابراهيم/ 49.

[3] ( 1). جمعه/ 3.

[4] ( 1). نهج‏البلاغه، حكمت 147.

[5] ( 1). ابراهيم/ 26.

[6] ( 2). انفال/ 25.

[7] ( 3). مسند احمد بن حنبل ج 2/ 313.

[8] ( 1). اسراء/ 10.

[9] ( 1). فصلت( سجده)/ 32.

[10] ( 2). اصول كافى معرب، ج 2/ 449.

[11] ( 3). كتاب وافى، ج 14/ 65.

[12] ( 1). كتاب وافى، ج 14/ 15.

[13] ( 1). وافى، جزء 14/ 65.

[14] ( 1). مجادله/ 12.

[15] ( 2). آل عمران/ 164.

[16] ( 3). طه/ 76.

[17] ( 4). نساء/ 145.

[18] ( 5). حجر/ 22.

[19] ( 6). واقعه/ 79.

[20] ( 1). نهج‏البلاغه، خطبه/ 152.

[21] ( 1). اسفار الاربعة ج 4/ 114.

[22] ( 1). مزمل/ 6.

[23] ( 2). حشر/ 21.

[24] ( 1). انعام/ 152.

[25] ( 1). هود/ 47.

[26] ( 2). نبأ/ 27.

[27] ( 3). يس/ 55.

[28] ( 1).« نهج‏البلاغه» فيض، حكم/ 229

[29] ( 1). رعد/ 17.

[30] ( 1). مآثر و آثار/ 185، شرح مناقب/ 67.

[31] ( 1). و التين/ 5.

[32] ( 1). مائده/ 33.

Publish modules to the "offcanvas" position.